مشکل مایکروسافت چیه؟

۱. مایکروسافت قسمت مهمی از زندگی دیجیتال اکثریت مردم دنیاست. کاربرای زیادی با رضایت تمام دارن از محصولات این شرکت و مهم ترینشون، ویندوز استفاده می کنن اما خیلی‌ها از ضرر هایی که این سیستم عامل بهشون زده خبر ندارن. ترجیح دادم به جای نوشتن مطلب، شبه-مقاله ای رو ترجمه کنم که خیلی خوب این مسءله رو باز کرده. در انتهای مطلب هم چند موردی رو که حس کردم باید اضافه بشن، نوشتم.

۲. مشکل مایکروسافت چیه؟

windows_users

قبل از هر چیزی بذارید مطمءنتون کنم که این یه مقاله ی ضد مایکروسافتی نیست که بخواد سوء استفاده های انحصار طلبانه، پتنت های نرم افزاری، رفتار غیررقابتی یا هرچیز دیگه ی اونا رو بکوبه. نه!‌مشکل اصلی با مایکروسافت خیلی بدتره. مشکل کاربراییه که اونا تربیت می کنن.

برای توضیحش بیاین یه چندسالی برگردیم عقب. یه نگاهی بندازیم به کامپیوتر های اورجینال(!). با سخت افزار حجیم و خشکشون اتاق رو پر می کردن و فقط به درد ریاضیدان های خیلی باهوش می خوردن. بعدش مایکروچیپ و مودم و آی بی ام و مایکروسافت اومدن. ناگهان ما اینترنت داشتیم. اینترنت متنمحور بود و شما باید نسبتن عالم کامپیوتر (خوره خودمون) می بودین تا بتونین ازش استفاده کنین.

بعدش ویندوز اومد. آیکن های خوشگل و منو های ساده داشت و کامپیوترو همگانی کرد. برای استفاده ازش نیازی به چند سال آموزش نبود، فقط موس رو تکون می دادین و روی آیکونی که می خواستین کلیک می کردین. هر کسی می تونست این کارو انجام بده.

همه هم این کارو کردن. حتی الان، بعد از گذشت چند سال کسی که هیچ وقت از کامپیوتر استفاده نکرده می تونه بشینه پشت یه کامپیوتر ویندوزی و توی اینترنت بچرخه، بدون آموزش یا فهمیدن. فارغ از این که چه موضعی نسبت به مایکروسافت دارین، باید اعتراف کنین ویندوز رابط کاربری گرافیکی به شدت آسونی داره.

احتمالن این بزرگترین نقطه قوت مایکروسافت توی این سالها بوده. اونا به شما کامپیوتری می دن که تقریبن بلافاصله می تونین ازش استفاده کنین. بی نیاز از هر دانشی. این مسءله البته بزرگترین ضعف اونا رو هم باعث شده، و برای دنیا هم مشکلات زیادی به بار آورده.

من اولین بار سال ۱۹۹۵ وارد اینترنت شدم. اون زمان اسپم هنوز مشکل ناشناخته ای بود، اما نامه های زنجیره ای(منظور همون ایمیل هاییه که هر کس بعد از خوندن برای چند نفر دیگه فوروارد می کنه) نسبتن رایج بودن. یه مورد خیلی رایج بود که می گفت:

مایکروسافت داره این ایمیل رو با یه نرم افزار هوشمند جدید رصد می کنه . این رو برای تعداد زیادی آدم فوروارد کنین و اونا برای این که بهشون در تست نرم افزار کمک کردین مبلغی رو بابت تشکر می دن.

اولین بار که این ایمیل رو گرفتم صورتم در هم رفت و دقیق تر نگاه کردم. یه متن ساده بود، بدون هیچ ضمیمه ای، تیتر هامعمولی بودن، هیچ نرم افزاری دخیل نبود. هیچ جور نمی شد تکثیر شدن این ایمیل رو رصد کرد. این ایمیل رو پاک کردم.

اما باز هم دریافت کردمش، و باز هم، و باز هم. هنوز هم هر از گاهی برام میاد. چرا؟ چون اون بیرون مردمی هستن که اطلاعاتشون اونقدر نیست که بفهمن این ایمیل چیزی جز یه دروغ نیست. چون نمی دونن ایمیل ها چجور کار می کنن(!). نمی دونن چجوری تشخیص بدن که آیا نرم افزاری به ایمیل ضمیمه شده یا نه. نمی دونن که نرم افزاری که با ارسال ایمیل، خودکار اجرا بشه، چیزیه که دنیا خیلی وقته تلاش می کنه تا اونو غیر ممکن کنه. نمی دونن که مایکروسافت هیچ دلیلی (و هیچ نیازی) نداره که ببینه یه ایمیل چجوری پخش می شه. تنها چیزی که این آدما می دونن اینه که براشون هیچ خرجی نداره که محض محکم کاری این ایمیل رو فوروارد کنن تا اگه احیانن این قضیه درست بود یکم پول گیرشون بیاد… و این ایمیل همچنان پخش می شه.

شاید فکر کنین خطری نداره که. صرفن هر از گاهی چند تا ایمیل احمقانه. خب اینجاس که شدت این بیخطری کم می شه: بیشتر از ۸۰ درصد اسپم هایی که دریافت می کنین از کامپیوتر شخصی یه کاربر ویندوز از همه جا بی خبر برای شما ارسال شده. این بد نیست؟

بین دوستا و همکارا من اون آدمی ام که وقتی مشکل کامپیوتری دارن می رن سراغش. یه سری سوال هست که کاربرای ویندوز بار ها می پرسن. مثلن:
آیا من به آنتی ویروس نیاز دارم؟
فایروال‌ (دیوار آتش) چیه؟
آیا واقعن نیازه که من آپدیت ها رو نصب کنم؟‌خیلی طول می کشه دانلودشون.
چرا این فایل ناشناسی که توی ایمیلی که یه آدم ناشناس برام فرستاده کار نمی کنه وقتی کلیک می کنم روش؟

این سطحی از دانشه که من عادت کردم از کاربر ویندوز توقع داشته باشم. خیلی گنگ می دونن که آنتی ویروس چیز خوبیه و باید داشته باشن. و اطلاعاتشون همین جا به ته می رسه. هر فایلی که براشون ارسال می شه رو باز می کنن، هر نرم افزاری رو دانلود می کنن، و ساعت ها توی اینترنت می چرخن بدون این که هیچ نرم افزار محافظی داشته باشن.

متاسفانه خیلی از نرم افزار هایی که ناخواسته نصب می کنن، فقط ویروس نیستن، بد افزارن: نرم افزاری که بدون این که متوجه باشن خرابکاری می کنه. می تونه همه ی کلید هایی که فشار می دن رو ذخیره کنه و پسورد ها و اطلاعات کارت اعتباریشون رو بده دست کسی که اون بد افزار رو نوشته. یا این که بعد از یه مدت فقط متوجه بشن که کامپیوترشون کند شده.

اگر نرم افزاری با دسترسی مدیر(همون روت و ادمین خودمون) روی کامپیوتر ویندوزی نصب بشه، مطلقن قادره هرکاری که خواست بکنه. در این موقعیت کامپیوتر شما زامبی حساب می شه، چون دیگه کامپیوتر شما نیست: داره توسط یه نفوذگر کنترل می شه. و نه شما. و دو کاربرد خبیثانه ی عمده داره:
از کامپیوتر شما به کامپیوتر های دیگه حمله می کنه تا بد افزار رو پخش کنه
شروع به اسپم فرستادن به دنیا می کنه

فقط کاربر از همه جا بی خبر بدشانس که داره بدافزار رو اجرا می کنه نیست که زجر می کشه: همه زجر می کشن. تخمین زده شده که به زودی اسپم هایی که فرستاده می شه تعدادش از ایمیل های واقعی و پاکی که فرستاده می شه بیشتر بشه. و این فقط به این دلیل ممکنه که اسپم ها از کامپیوتر شخصی کاربر از همه جا بی خبر دارن فرستاده می شن. مایکروسافت مچکریم.

ویندوز به شدت بخاطر یهسیستمعاملناامنبودن سرزنش شده. ویروسا بهش سرایت می کنن و بدافزار ها ولش نمی کنن. اما همه ی تقصیر ها گردن سیستم عامل نیست. خیلی راحت می شه بدون اسیر بد افزار شدن از کامپیوتر ویندوزی استفاده کرد. خود من این کارو کردم. من هیچ وقت روی هیچ کدوم از کامپیوترام ویروس یا بدافزار نداشتم و این در حالیه که از زمان ویندوز ۳ از ویندوز استفاده کردم. یه کاربر آگاه خیلی راحت می تونه توی ویندوز از امنیت کامل برخوردار باشه.

اما این کاربرا زیاد نیستن. خیلی ها دارن بدون نصب هیچ نرم افزار محافظی و با طرز تفکر روی همه چیز کلیک کناز کامپیوترشون استفاده می کنن. اونا نه فقط به خودشون، که به همه ی ما دارن آسیب می زنن. و این مشکل رو (متاسفانه)‌ نمی شه با نرم افزارحل کرد.

یک داستان واقعی: یه دوست ازم خواست بهش کمک کنم که یه نرم افزارو نصب کنه. قبلن به نصیحتم گوش کرده بود و از اکانت ادمین استفاده نمی کرد. اما نرم افزاری که می خواست نصب کنه نیاز به دسترسی مدیر داشت. بهش گفتم که برای نصبش باید به حساب مدیر سوءیچ کنه. ازش پرسیدم اون چیزی که می خواد نصب کنه چیه. در جواب گفت یه چیزی که با ایمیل برام فرستادن، فک کنم بازی باشه، یا یه چیزی تو همین مایه ها” . یه نگاهی بهش انداختم، بد افزار بود. اگه داشت از حساب مدیر استفاده می کرد تا اون موقع نصبش کرده بود و سیستمش آلوده شده بود. هیچ کدوم از نرم افزار های محافظ نمی تونستن نجاتش بدن.

بطور خلاصه مشکل کاربرای ویندوز اینه: نمی دونن دارن چیکار می کنن، ولی به هر حال اصرار دارن که انجامش بدن. مایکروسافت هرچقدر هم نرم افزارشو خوب تولید کنه، هیچ وقت اونقدر خوب نیست که جبران کار اینجور کاربرا رو بکنه. کاربرایی که اگه خوب توجیه شده باشن (گول خورده باشن) حتی حاضرن نرم افزار محافظشون رو غیر فعال کنن تا بتونن بد افزار نصب کنن.

چاره؟ چاره قبلن پیدا شده. نه! چاره این نیست که همه از لینوکس استفاده کنن. کاربر از همه جا بی خبری که آنتی ویروسشو برای نصب بد افزار خاموش می کنه توی لینوکس هم میاد و با دسترسی ریشه‌(روت) همون کارو تکرار می کنه. تنها چاره اینه که کاربرای ناآگاه کمتری داشته باشیم. همین.

خوشبختانه این اتفاق داره می افته. کامپیوتر و اینترنت به عنوان یه چیز عجیب و جدید وارد دنیا شدن. چیزی که مردم باید برای یاد گرفتنش تلاش می کردن، اونم وقتی که دوره ی یادگیریشون تموم شده بود. موفقیت ویندوز بزرگ بود، بخاطر این که یاد گرفتن این کارای جدید رو آسون کرده بود. اما از اون به بعد آدما دارن توی یه دنیای آگاهازوب زاده می شن. بچه ها با کامپیوتر و اینترنت بزرگ می شن. از همون روز اول استفاده از کامپیوترو یاد می گیرن. به مرور کاربرای ناآگاه با کاربرای آگاه جایگزین می شن. جلوی این جریان رو نمی شه گرفت. به زودی پیروز می شه.

خب اون موقع چی می شه؟ ویندوز به شدت وابسته به بزرگترین مشکلشه. تنها دلیلی که باعث می شه ازش استفاده بشه راحتی استفاده س. مایکروسافت می تونه لینوکس رو مثال بزنه و سختی مهاجرت کردن به لینوکس رو به رخ بکشه و مردم هم قبول کنن حرفشو، البته فقط امروز!

اما بعد از گذشت چند سال، که کاربرای ناآگاه جای خودشونو به کاربرای آگاه دادن چی اتفاقی میفته؟ وقتی راحتی رو به افزایش لینوکس و میزان ناآگاهی در حال کاهش با هم تلاقی می کنن. چه اتفاقی میفته وقتی هیچ مانعی برای ورود به دنیای نرم افزار آزاد و رایگان وجود نداره؟ وقتی که مردم عملکرد سیستم عامل ها رو با هم مقایسه می کنن و نه زیبایی رابط های کاربری رو.

زمانه ی جالبی می شه.، وقتی که کامپیوترها کاربرای محتاط و خوبآگاهشده ای دارن و نرم افزار ها ناخواسته رو ازشون دور نگه می دارن.

بهش فکر کنین: بی اسپم، بی بد افزار، بی ویندوز؟ شاید!‌ باید ببینیم.

۳. چند نکته ی تکمیلی:

  • نویسنده ی این متن خیلی یک طرفه، سادگی استفاده از ویندوز رو عامل همه ی بدبختی ها دونسته. متاسفانه در کنار همه ی حرف های منطقیش، این نکته رو فراموش کرده که راحت بودن به خودی خود چیز بدی نیست. هرچند که این سادگی توی تربیت این حجم از کاربر ناآگاه بی تاثیر نبود، اما نمی شه مشکل رو فقط گردن ساده بودن کار و داشتن محیط گرافیکی انداخت. مسءله ای که خیلی توی مخصوصن برنامه نویس ها به چشم می خوره اینه که انجام بودن کار از راه سخت رو افتخار می دونن. یعنی حتی آدم های آگاه این حوزه هم درک درستی از این قضیه ندارن و صرفن به این دلیل از خیلی چیزها با خبرن که این تفکر همهچیسختشخوبه به اونا القا شده.
  • این متن سال ۲۰۰۵ منتشر شده. از اون موقع تا حالا یک سری چیزها تغییر کرده. مهم ترینش این که موقع نگارش این متن، ویندوز اکس پی آخرین ویندوز منتشر شده بوده و اگر این نویسنده امروز قرار بود متن رو بنویسه مطمءنن خیلی لحن خیلی کوبنده تری رو انتخاب می کرد. چند بار متن رو به دقت مرور کردم. هرچند که خیلی شدید درمورد مساءل صحبت می کرد، اما هیچ جا به توهین دچار نشده بود. البته توی فرهنگ ما و معیار های ادب سنجی ما یک سری موارد رو می شه توهین آمیز حساب کرد. البته اون هم بخاطر وجود این منطق عجیبه که بیان حقیقت اگر چیز دلنشینی نباشه، توهین محسوب می شه.
  • تمرکز اصلی نویسنده، توی این متن تاثیری که ویندوز روی کاربرا داشته بود. ولی مساله ای که هست اینه که این تنها مشکل مایکروسافت نیست. بسته بودن نرم افزار، غیر قابل تغییر و انعطاف ناپذیر بودنش، امنیت پایینش، و خیلی چیزهای دیگه کنار گذاشته شدن توی این متن. مطمءنن بعدن درمورد اونا هم خواهم نوشت.
  • داستان ایمیل های زنجیره ای که نویسنده ازش صحبت می کنه توی سال ۱۹۹۵ اتفاق میفته. امروز که ۲۱ سال از اون زمان گذشته ما هنوز هم توی ایران همچین چیزهایی رو می بینیم. همه مون دوستهایی داریم که از این جور پیام ها برای ما بفرستن. البته بجای ایمیل – که تقریبن هیچ وقت نقش مهمی توی زندگی دیجیتال ایرانی ها نداشت و ندارهتوی تلگرام با این پیام ها مواجه می شیم. ۲ سال پیش، وقتی که هنوز وایبر مسنجر اصلی ایرانی ها بود یکی از دوستای من برام پیامی فرستادی که توش تقریبن می گفت:

    وایبر می خواد یک سری از کاربرا رو که فعالیت مشکوک به اسپم دارن پاک کنه(!) برای این که تو رو پاک نکنن کافیه که این پیامو به ۱۰ نفر از دوستات بفرستی تا این اتفاق برات نیفته.

    بخاطر این که متن یکم قدیمی بود مردد بودم توی ترجمه و منتشر کردنش، اما این مورد و مورد های بیشمار مثل این که فکر نمی کنم نیازی به ذکر کردنشون باشه منو قانع کردن برای انجام این کار.

  • توی این نوشته مایکروسافت و ویندوزش زیر زره بین رفته بود. اما این سادگی استفاده توی سیستم عامل مک هم به شدت دیده می شه و کاربرای این سیستم عامل چندان نباید خودشونو از ماجرا جدا بدونن.
  • توی مقاله خیلی خوشبینانه از آگاهی نسل آینده ی کاربرای کامپیوتر صحبت شده. اما به نظر من – و اونطور که دیده می شه- کاربرا های جدید خیلی بدتر دارن می شن. با امکاناتی که توی این سال ها به ویندوز اضافه شده مشکل حتی حاد تر هم شده. کم سن و سال هایی که این روزا از کامپیوترشون استفاده می کنن هرچند که کارهای خیلی عجیبی رو می تونن انجام بدن اما در خیلی موارد هیچ ایده ای ندارن که دارن چیکار می کنن. این بیگانگی و ناآگاهی توی کاربرای ایرانی متاسفانه خیلی خیلی شدیدتره. اکثر ایرانی ها – حداقل وقتی که شروع به استفاده از کامپیوترشون می کنن آشنایی چندانی با زبان انگلیسی ندارن و در مقابله با ارورها و هشدار های سیستم عامل تنها کاری که می کنن خیلی تصادفی و بسته به احساس و نیتی که توی اون لحظه دارن، بین OK و Next و Cancel یه مورد رو انتخاب می کنن. توی اینترنت هم هرجا که به عبارت Free Download  می رسن، بلافاصله کلیک می کنن.
  • چند هفته پیش یه خبر عجیب اومد بیرون که می گفت مایکروسافت به بنیاد لینوکس پیوسته، اما یقینن این اتفاق حداقل در آینده ی نزدیک، تاثیری روی درستی مطالبی که توی این پست نوشته شد نداره.

 

  • متن اصلی رو می تونین اینجا بخونین.

ب مثل بنویسیم

۱. داشتم دنبال یه کتاب می گشتم (بعدها در باره‌ش حتمن می نویسم همین جا)، که به طرز عجیبی جستجوم منتهی شد به یه ویدءو از حامد بهداد که توی یه جمع داشت صحبت می کرد. موضوع بحث هم آلودگی هوای تهران بود. محتوی اصلی صحبت همون حرف های همیشگی بود. همون “چرا مسءولی نیست؟” , “چرا وضع ما اینه و بهتر نمی شه؟” و “لیاقت ما بهتر از این هاست” های معروف. اما انتهای این صحبت تقریبن یک دقیقه ای حرفی زده شد که تفاوت نسبتن عمیقی داشت با الباقی حرف های خود این بازیگر و حتی اکثر چیزهایی که از راه تلوزیون و شبکه های اجتماعی به گوشمون می رسه این روزها. صحبت به این جمله ختم می شه که:

…اگر لطفی به بنده دارید، توی صفحه هاتون در این باره بنویسید!

۲. نمی شه توقع داشت که هوای تهران با همین دعوت یک جمله ای حل بشه. همه به چشم دیدیم که وضع خیلی وخیم تر از این حرف هاست. اما مسءله ای که هست اینه که این دعوت رنگ متفاوتی از همه ی دعوت های تبلیغاتی دیگه داره. کم نشنیدیم و ندیدیم آدم یا بیلبوردی رو که از ما بخواد ماشین شخصی بیرون نیاریم و آب کمتر مصرف کنیم و بین خطوط رانندگی کنیم. اما این بار این بازیگر مردم و حد اقل طرفدار های خودش رو به نوشتن دعوت می کنه. واکنش ها رو نمی شه چندان دقیق بررسی کرد ولی حدسی که می شه زد اینه که عده ی زیادی از طرفدارهای-احتمالن-چند-میلیونی این تقریبن-سوپر-استار واکنششون به این دعوت چیزی غیر از سکوت باشه.

۳. حالا این جا دو چیز رو می شه بحث کرد. اولین مورد حاصل این نوشته هاست. احتمالن عده ای چه در جواب این آقا و چه به هر دلیل دیگه ای اقدام به نوشتن و اعتراض کردن می کنن. اما واقعن به جایی هم می رسه این نوشتن ها؟ احتمالن نه. برای حل مسءله ای مثل این مسءله ی آلودگی که ریشه هاش از کوههای تهران هم عمیق تره خیلی بیشتر از چند تا استاتوس فیسبوک و مسیج تلگرام نیازه. نمونه های مشابهی هم قبلن دیدیم که بدون استثنا همه شون بی حاصل بودن. (حدس می زنم بعدن فرصتش پیش بیاد در این باره هم بنویسم.) ولی الان می خوام نوشته رو خوش بینانه پیش ببرم. چیزی که من رو از به وجود اومدن و ادامه پیدا کردن این جریان و مشابهاتش خوشحال می کنه تفاوتیه به مرور توی فضای مجازی ما ظاهر می شه. می شه امیدوار بود که شبکه های اجتماعی ما کم کم برن به سمتی که بجای این که هر روز تحیل هایی ببینیم در سطح راننده تاکسی و کاریکاتورهایی که فارغ از سطح کیفیتشون حاصلی جز یه خنده ی خفیف – یا گاهی هم اعصاب خردی شدید- ندارن، یا این که شاهد حمله های چریکی به صفحه ی آدم های به-هر-دلیل-مضحکی مشهور باشیم، با واکنش های منطقی و از روی تعقل افراد مواجه بشیم. شاید این واکنش ها چندان دل نشین نباشن یا محتواشون توی سطح پایین و نظر هاشون پیش پا افتاده باشه اما می شه خوشحال بود که داریم یاد می گیریم متمدنانه حرف بزنیم.

۴. نکته ی بعدی این ویدءو سر زدن این عمل قابل تامل از یه بازیگر سینما بود. هرچند که توی جهان غرب این اتفاق خیلی رایجه، ولی توی ایران کم پیش میاد که ما شاهد این باشیم که یه سلبریتی در مورد چیزی غیر از کارهای شخصیش با مردم صحبت کنه. متاسفانه معمولن نه سلبریتی حرفی برای گفتن داره و نه مخاطبش علاقه ای برای شنیدن. هرچند که معروف و پرطرفدار بودن این جور آدمها خودش یه مرثیه سوزناک و حتی پر درده، اما از شدت درد کم می شه وقتی که با این اتفاقات حتی کوچیک و پیش پا افتاده کمکی به وضع و شرایط وخیم بشه…/

 

  • صحبت های این بازیگر رو، اینجا ببینید و بشنوید.

 

کتاب بخون، برات خوبه

۱. از قرار معلوم هفت روزی از روزهای آخر آبان رو هفته ی کتابخوانی اسم گذاشتن (بعضی ها هم بهش می گن هفته ی گرامی داشت کتاب). شاید نامردی باشه توی این بلبشو، به این مناسبت غریب افتاده – یکی از معدود مناسبت هایی که رنگ و بویی از فرهنگ داره- هم بپریم. ولی خب به نظرم از کنارش ساده رد شدن خیلی بدتره و شاید عواقب وحشتناکی هم در پی داشته باشه.

۲. مسءله ای که هست اینه که اصلن این عبارت “هفته کتاب خوانی” دل نشین نیست. چیزی که همه – حتی کتاب نخون های قهار- ازش مطلعن اینه که عمل مطالعه، هم لذتش و سود و فایده هاش وقتی خوب به چشم میان که مستمر باشن و نه این که توی یه هفته به فکر کتاب خوندن و فرهیخته شدن بیفتیم و بعدش مثل سفره ی هفت سین باهاش خداحافظی کنیم تا سال بعد.

۳. قسمت تلخ تر ماجرا اینه که اصلن چرا همچین هفته ای بوجود اومده. چی باعث شده که این یه هفته از سال رو تصمیم بگیریم از فواید و ویتامین های نهفته در کتابها حرف بزنیم. با یه جستجوی کوچیک رسیدم به سایت همشهری آنلاین و به گفته ی اونا توی سال هفتاد و دو بوده که این هفته رو برای این هدف انتخاب کردن. چرایی مسءله رو هم خیلی ساده می شه حدس زد. در کل فکر کنم همه به چشم دیدیم که گرامی داشت و تقدیر و امثال این ها فقط وقتی پاشون میاد وسط که خبر از نابودی باشه. گاهی وقتا نابودی – یا مترادفش، مرگ- اتفاق افتاده و تموم شده، مثل حافظ و هوای پاک که خیلی وقته بین ما نیستن و تنها بازمانده شون روز گرامیداشتشون توی تقویمه. گاهی هم مثل همین مسءله ی کتاب داریم به نابودی نزدیک می شیم و شاید این کار یه جور فریاد و تلاش آخر برای زنده موندن باشه.

۴. نکته ی آزار دهنده ی دیگه خود لفظ “کتاب خوندن”ه. مسءله ای که هست که اینه که خیلی بهتره بگیم مطالعه. از معنی لغوی مطالعه و خوندن و شدت تفاوتشون که بگذریم(من می گذرم، ولی لطفن شما نگذرین و یه نگاهی به این تفاوت عمیق بندازین)، مترادف دونستن “عبارت” کتاب خوانی با “کلمه” ی مطالعه واقعن کار درستی نیست، هرچند که یکی دونستنشون عادت شده. توی این سرزمین خیلی وقته که فقط به دو چیز می گیم مطالعه: یکی کتاب قطور به دست گرفتن و لم دادن یه گوشه و خیره شدن به صفحه ها و یکی دیگه زل زدن به صفحه ی گوشی و خوندن جوک و تست روانشناسی تو چهار و نیم ثانیه تو تلگرام(و قبل تر ها فیسبوک و یاهو ۳۶۰ و حتی وبلاگ ها). اما مسءله ای که هست اینه که مطالعه توی این دو مورد خلاصه نمی شه( دومی رو البته با کلی اغماض می شه مطالعه حساب کرد).  هیچ وقت به این نرسیدیم که مجله و مقاله رو هم می شه مطالعه کرد. فکر نمی کنم لازم باشه که توضیح بدم اینجا منظورم کدوم نوع مجله س. کم نیستن (البته و متاسفانه باید اعتراف کنیم حداقل توی ایران کم هستن)‌ مجله هایی که هرکدوم توی یه فیلد خاص دارن فعالیت می کنن و مطالبشون چه به صورت گزارش و چه به صورت مقاله منتشر می شه، سطحشون در حدی هست که لیاقتشون “مطالعه” شدن باشه و نه “خونده” شدن.

۵. (و البته آخر). اول نیتم این بود ترجمه ی این مطلب رو که درواقع داره چند تا دلیل معرفی می کنه واسه مطالعه بذارم. ولی مسءله ای که هست اینه که از این جور مطالب زیاده و کمتر کسی هست که بهشون برنخورده باشه. این شد که دست به کیبورد شدم. فکر می کنم این موضوع (منظورم مطالعه س) چیزی باشه که بعدها بازم هم پیش بیاد در موردش بنویسم. تا چه پیش آید…/

مردی که زمان همه چیز رو خوب می دونست

Leonard Cohen

 

۱. چند هفته پیش که منتظر اومدن آلبوم جدید لءونارد کوهن بودم، و داشتم به دنبال اولین سینگل ریلیز شده ی آلبوم می گشتم تصادفن رسیدم به یه مصاحبه ازش. محتوای مصاحبه با هنرمندا رو همیشه خیلی راحت می شه حدس زد. ولی توی این مصاحبه چیزی بود که نمی شد به راحتی ازش گذشت. توی این مصاحبه پیر مرد می گه:

For some odd reason, I have all my marbles, so far. I have many resources, some cultivated on a personal level, but circumstantial, too: my daughter and her children live downstairs, and my son lives two blocks down the street. So I am extremely blessed. I have an assistant who is devoted and skilful. I have a friend or two who make my life very rich. So in a certain sense I’ve never had it better … At a certain point, if you still have your marbles and are not faced with serious financial challenges, you have a chance to put your house in order. Putting your house in order, if you can do it, is one of the most comforting activities, and the benefits of it are incalculable.

خیلی برام جالبه که وقتی از خوشبختی صحبت می کنه از دخترش و نوه هاش می گه که طبقه ی پایین خونه ی خودش زندگی می کنن، واز پسرش می گه که فقط ۲ بلاک فاصله داره خونه ش، از دستیارش هم می گه که خیلی با استعداده و در آخر از یکی دو تا دوستی که داره و زندگیش رو بقول خودش “پربار” کردن. بعد از همه ی این ها هم با یه غرور خیلی نامحسوس اعتراف می کنه که زندگیش هیچ وقت از این بهتر نبوده.

۲. کوهن رو همیشه دوست داشتم. ولی بعد از این مصاحبه خیلی بیشتر بهش علاقه مند شدم. این چیزهای به ظاهر ساده شاید چیزهایی باشن که هر کسی توی زندگیش باید بهشون برسه. درواقع اگه خوب دقت کنین خلاصه ایه از زندگی خوب. و شنیدن این ها از زبون یه آدم موفق با کلی تجربه ی ناب خیلی مسءله رو تامل برانگیز تر می کنه. این که آدمی با اون همه موفقیت و شهرت (شهرت بین دنبال کننده های جدی موسیقی و نه جریان تجاری) خوشبختیش رو توی این چیز ها خلاصه می کنه واقعن تلنگریه که نمی شه ازش جا خالی داد هیچ جوره.

۳. این متن رو قرار بود وقتی آلبوم جدیدش بیرون اومد اینجا منتشر کنم. ولی اونقدر حواسم پرت شد که اصلن یادم رفت نوشتمش و داشتم به این فکر می کردم که یه روز سر فرصت بشینم و بنویسمش. حدود ۲۰ روز گذشت از اون اتفاق و متاسفانه یه بهونه ی دیگه باعث شد که بیام و بلاگ رو آپدیت کنم. پیرمرد ۸۲ ساله ولی سرحال از دنیا رفت. یعنی مرد. خیلی هم به موقع. توی مصاحبه حتی یه جاش گفته بود که “آماده ی مردنم، فقط امیدوارم ناخوشایند نباشه”

– مصاحبه ای که ازش نقل قول کردم رو اینجا بخونید.
– اگر علاقه ای دارید بیشتر ازش بدونین، اینجا رو بخونید.

مادر مات

۱. یک نیمه-آشنایی. ۲. دانشجوی قابل تامل. ۳. شیرین.

 

۱. امروز سر همون آزمایشگاه مدار الکتریکی۱ که توی پست قبلیم هم یادی ازش شد صحنه ی جالبی دیدم. خانومی سر کلاس بود که جلسه ی اولی بود که اومده بود گویا. اولین چیزی که چشمو جذب می کرد ظاهرش بود. لباسای ساده اما شیک و آراسته، صورت بی آرایش، موهایی که خیلی وقت می گذشت از زمانی که رنگ شده بودن و رنگ روشن مصنوعی کم کم داشت محو می شد توی سیل موی سیاه. چشماش سرخ بودن، واقعن سرخ، سرخ به حدی که انگار با خواب بیگانه ن. از قضا ایشون دوست هم گروهی من از آب در اومد و میز ما شد مامن و پناه ایشون برای رفع ابهام هاش(صورتش اصلن می شه گفت خونه ی ابهام بود). مابین سوال های درسی و غیر درسی های مربوط به این درس، چند تایی هم ریز-مکالمه ی دوستانه بین این دو عزیز(همگروهی من و خانوم مبهوت) رد و بدل شد. از زندگی همدیگه پرسیدن، از وضع درس هم پرسیدن(هر دو ترم آخری) و از چند در دیگه هم صحبت کردن.

2. مابین حرفها چیزی متوجه شدم که هیچجور نمی تونم ازش به سادگی رد بشم. این خانوم مادر بود!‌ سن و سال دقیقش رو نمی دونم ولی با تخمینی که زدم( با در نظر گرفتن چندین فاکتور مختلف و نه فقط ظاهر، واسه همین تقریبن فکر می کنم دقیق باشه) این مادر حداکثر بیست و چهار سالشه. خیلی دلم می خواد در مورد همسرش هم بدونم ولی متاسفانه امکانش یکم بعید به نظر می رسه. اما تا همینجا هم شگفتی کم نیست. توی جامعه ای که عده ای از جوونا بخاطر نداشتن شرایطش ازدواج رو از لیست احتمالاتشون خط زدن، یه عده هم حتی با وجود داشتن شرایطش از اوضاع موجود می نالن، و صد البته عده ای هم اصلن انگیزه ای براش ندارن… جمله طولانی شد، داشتم می گفتم که توی همچین جامعه ای و همچین شرایطی واقعن عجیبه که یه دانشجو تا مادر شدن پیش بره. توی این چند سال دانشجویی ازدواج بین دوست ها و همکلاسی ها هرچند انگشت شمار، ولی به هر حال بوده. رابطه های نیم خیز برای ازدواج هم زیاد دیدم(جدی ها رو منظورمه البته) اما بچه دار شدن؟ نه واقعن. فقط یه مورد اونم خانمی بود که چند سالی از ازدواجش گذشته بود و بعد از مادر شدن به فکر ادامه ی تحصیل هم افتاده بود. اما پیش بردن همه چیز(آشنایی، ازدواج، به دنیا آوردن بچه و حتی شروع زندگی مشترک و جاافتادن توی اون) توی دوره دانشجویی واقعن چیزی نیست که آدم هر روز بهش بربخوره. مخصوصن اگه به این نکته توجه کنیم که توی این پروسه یک برهه ی نه ماهه ی بارداری هم هست که تقریبن یک شغل تمام وقت حساب می شه(بدون حقوق، بدون مزایا :)‌‌ ).

۳. این خانوم همکلاسی از قرار معلوم یه دختر داره که حوالی سه ماهشه. چشمای سرخ مادر از بی خوابی هاش می گفتن. اون به-خود-نرسیدن خبر از مشغله های زیاد می دادن. اما کنار این ها، اون چند لحظه ی کوتاهی که از دخترش حرف می زد، برقی توی چشمها و لرزشی توی صداش می افتاد که قابل وصف نبود. اون عجله ای که برای تموم کردن آزمایش و تموم شدن کلاس و رفتن به خونه توی تمام حرکاتش دیده می شد، نشونی از خستگی نداشت. سرتاسر شوق بود…/

 

  • بجای کلمه ی حامله از کلمه ی “باردار” استفاده کنیم. نه بخاطر عرب-ستیزی مهملی که متاسفانه بین مخصوصن قشر جوون اپیدمی شده، نه!‌ نگیم حامله چون اون ه تانیث وقتی توی فارسی دخیل می شه چیزی جز نشونه ی یه حماقت تارعنکبوت بسته نیست!‌ بگیم باردار تا شاید یادمون نره “بار”ی هست، که خیلی هم سنگینه.