یک انقلابی تصادفی

۱. دیوید از لینوس می‌پرسه که توی این کتاب چی می‌خواد بگه. جواب لینوس اینه:

من یه نظریه در‌مورد معنای زندگی دارم. ما می‌تونیم توی فصل اول برای مردم توضیح بدیم که معنای زندگی چیه. اینجوری می‌ندازیمشون توی تله. وقتی که افتادن تو دام و کتاب رو خریدن، می‌تونیم بقیه‌ش رو با چرت و پرت پر کنیم.

این درواقع قسمتی از مقدمه‌ی کتاب فقط برای تفریح، داستان یک انقلابی تصادفی بود. زندگی‌نامه‌ی لینوس توروالدز نوشته‌ی خود توروالدز و البته یه نویسنده‌ی کمکی. توروالدز برای کامپیوتری‌ها آشناس. کسی که خیلی یهویی و یه نفره شروع می‌کنه به نوشتن سیستم‌عامل لینوکس و با این کارش می‌شه گفت دنیای کامپیوترها و مخصوصن سیستم‌عامل‌ها رو زیر و رو می‌کنه. اون هم نه فقط از لحاظ تکنیکال، همینطور بخاطر فرهنگی که داره تبلیغ می‌کنه و تاثیری که روی تصور آدم‌ها از نرم‌افزار آزاد می‌‌ذاره.

just-for-fun

۲. زندگی‌نامه‌ها اصلن چیزای جذابی نیستن. داستان زندگی یه آدم دیگه که شاید فوقش یکی‌دو تا کار جالب هم کرده باشه توی زندگیش. اما این یکی کتاب فرق داره. توی فقط برای تفریح، توروالدز اولش از خودش می‌گه. از بچگیش و شکل گرفتن شخصیتش و از چگونگی علاقه‌مند شدنش به کامپیوتر‌ها. ولی این قسمت کوچیکی از ماجراست. این کتاب بیشتر از اینکه زندگی‌نامه‌ی توروالدز باشه، زندگی‌نامه‌ی لینوکسه. توی این کتاب لحظه به لحظه‌ی مسیری رو می‌بینیم که لینوکس رو از یه پروژه‌ی شخصی و از سیستم‌عاملی که فقط روی کامپیوتر توروالدز نصبه، تبدیل می‌کنه به یکی از قابل اتکاترین سیستم‌عامل‌های دنیا که سر از سرور‌های سرتاسر دنیا درمی‌آره.

۳. توی کتاب، هم از مسائل فنی قضیه حرف زده می‌شه و هم از حاشیه‌ها. یکی از جالب‌ترین اتفاقاتی که ازش بحث شده، مجادله‌های توروالدزه با اندرو تننباوم ( همونی که کتاب سیستم‌عاملش خیلی معروفه) که اتفاقن این حاشیه‌ها هم بیشتر حول مسائل فنی می‌چرخه. همینطور حرف از دیدار توروالدز با استیو جابز به میون می‌آد و نظراتش درمورد بیل ‌گیتس رو هم بیان می‌کنه.

۴. این کتاب یه برگ‌برندهي دیگه هم داره. توی این کتاب یه نمای جالب از صنعت کامپیوتر آمریکای آخر قرن ۲۰ و اول قرن ۲۱ هم می‌بینیم. به عنوان سردمدار سیستم‌عاملی که توی دنیا سروصدا کرده، توروالدز باید با الباقی بزرگای دنیای کامپیوتر هم تعامل داشته باشه. شاید جالب‌ترینشون دیدارش با جابز باشه که توی اون جابز داره تلاش می‌کنه لینوکس رو هم یه جورایی واسه خودش کنه که البته با واکنش جالب توروالدز مواجه می‌شه.

۵. توی تمام جریان، علاوه بر همه‌ی چیزهایی که بالاتر نوشتم، گاه‌به‌گاه حرف از نرم‌افزار متن‌باز و آزاد هم به وسط می‌آد. می‌تونم بگم نگرش توروالدز به نرم‌افزار آزاد یکی از منطقی‌ترین و بالغ‌ترین نگرش‌‌هاییه که باهاش مواجه می‌شیم این‌روزها. مخصوصن در مقایسه با تفکرات تقریبن افراطی ریچارد استالمن. در کنار اشاره‌ها و توضیحایی که توی تمام کتاب پخش شده چندتایی هم ضمیمه ته کتاب هست. چندتا مقاله که جالب‌ترینشون درمورد قانون کپی‌رایت و قانونای مشابهشه و یکی دیگه شون پیش‌بینی جالب توروالدز از آینده. و خیلی جالبه که آینده‌ای که توروالدز ازش حرف می‌زنه، درواقع زمانیه که ما الان توش داریم زندگی ‌می‌کنیم. دقت و درایت توروالدز هم البته کم نبوده توی پیش‌بینی‌هاش. از قدرت و آزادی بالای PC ها می‌گه و این‌که به‌زودی چیزی می‌آید که آدما توش قدرت مانور کمتری دارن، ولی با ترس کمتر و البته راحت‌تر می‌تونن ازش استفاده کنن. این دقیقن اون‌چیزیه که توی اسمارت‌فون‌ها داریم می‌بینیم.

۶. هم آشنا شدن با شخصیت کسی که خالق سیستم‌عامل لینوکس بوده، و هم دیدن سیری که این سیستم‌عامل طی کرده تا به اینی که الان هست تبدیل بشه، واقعن تجربه‌ی جالبی بود برای من. حتی برای غیرکامپیوتری ها کاملن می‌ارزه که چندساعتی از وقتشون رو بذارن پای این کتاب. مخصوصن اون‌هایی که تمام دنیای دیجیتال رو توی جابز و گیتس خلاصه می‌بینن.

 

 

دانلود غیر‌قانونی تنها راه دور‌زدن تحریم‌ها نیست و خیلی از مشکل‌ها فقط و فقط با صحبت کردن حل می‌شه!

۱. ما توی ایران زندگی می‌کنیم و  راهی برای قانونی تهیه کردن فیلم‌ها و موزیک‌ها و کتاب‌هایی که بهشون علاقه داریم نداریم. البته منظورم اوناییه که توی بازار‌های جهانی منتشر می‌شن. عادت هم کردیم که بریم و از راه غیرقانونی این‌جور چیز‌ها رو دانلود کنیم. اکثر فیلم‌های قابل اعتنا رو از سایت‌های ایرانی خیلی راحت می‌شه تهیه کرد و در مورد موزیک هم سایت‌های خارجی کم نیستن که بشه ازشون تقریبن هرچیزی که می‌خوایم رو دانلود کنیم. درمورد کتاب یکم قضیه سخت‌تره ولی به‌هرحال برای اون هم چاره هست.

dual-core-cover

۲. چند هفته پیش با یه بند رپ آشنا شدم به اسم Dual Core که محتوای کارشون خیلی بکر و جالب بود. دو تا گیک که به رپ هم علاقه دارن اومدن و یه سری موزیک که محتواش بیشتر حول تکنولوژی و کامپیوترها و اینجور چیز‌ها می‌گذره تولید کردن. تونستم چندتا از کارهاشون رو توی یوتیوب پیدا کنم. ولی وقتی که رفتم پی دانلود آلبوم هاشون، به جایی نرسیدم. توی سایت‌های دانلود ایرانی و خارجی هیچ اثری ازشون نبود. دلیلشم این بود که این بند به‌خاطر محتوای خاصی که کاراشون داره زیاد معروف نیستن. این اتفاق درمورد کتاب‌ها خیلی رایجه، اما تقریبن اولین باری بود که در جستجوی موزیک به بن‌بست رسیده بودم.

۳. چیزی که به سرم زد این بود که مسئله رو با خودشون در میون بذارم. ایمیلشون رو پیدا کردم و بهشون یه ایمیل زدم تقریبن با این محتوا:

به تازگی با کاراتون آشنا شدم و خیلی برام جذاب بوده. متاسفانه من توی ایران زندگی می‌کنم و راهی برای خریدن کارای شما ندارم. ممنون می‌شم راهی بهم نشون بدین که بتونم با وجود این شرایط، کارهاتون رو تهیه کنم.

بعد از ۶ روز ازشون یه ایمیل برام اومد:

dual-core-email

ترجمه‌ی جوابشون تقریبن این می‌شه:

سلام رضا!

ممنون که موزیکمونو گوش کردی. از شنیدن سختی‌های پرداخت آنلاین توی ایران متاسفم (تاسفشون از نوع هم‌دردیه و نه ملامت). من طرفدار ASIS CTF ایران هستم‌ و چند تا هم دوست خانوادگی اونجا دارم(شیراز). اینا چندتا کد‌ان برای دانلود آلبوم های ما. احیانن اگر روزی بیت‌کوین بدست آوردی و اگر دلت خواست، ما دونیت‌ها رو از این لینک دریافت می‌کنیم: [لینک دونیت]. از آلبوم‌ها لذت ببر 🙂

من الان بدون پرداخت هزینه، بدون زیرپا گذاشتن قانون، بدون دردسر برای پیدا کردن لینک دانلود توی سایت‌های بی‌سر‌و‌ته، و در کل خیلی راحت می‌تونم تمام آلبوم‌های این بند رو دانلود کنم.

۴. یک مسئله که ظاهرن به بن‌بست رسیده بود،  بدون هیچ کشمکش و دردسری حل شد. کار خاصی هم انجام نشد و وقت زیادی هم از کسی نگرفت. تنها خرج قضیه یه ایمیل از طرف من و بیان کردن مشکل بود و یه جواب از طرف اونها شامل راهی برای دانلود کردن کارها بدون نیاز به پرداخت. اتفاقی که افتاده اینه که ما آدم‌ها – یا حداقل من- خیلی وقت‌ها اولین راه‌حل ممکن برای حل مساءل – یعنی گفت‌گو- رو به راحتی فراموش می‌کنیم. خیلی وقته که حاضریم هرجور سختی و دردسری رو به جون بخریم اما از صحبت کردن اجتناب کنیم. یادمون می‌ره که خیلی از مشکل‌ها رو می‌شه به همین سادگی رفع کرد و از خیلی مشکل‌ها هم می‌شه جلوگیری کرد. منظورم فقط این مسءله‌ی دانلود کردن نیست. منظورم همه‌ی زندگیمونه. فکرشو بکنین، چقدر مشکلات کمتری داشتیم اگر بجای انتخاب کردن راه سخت، با همدیگه درمورد مشکلمون صحبت می‌کردیم.

۵. یه نکته‌ی فرعی جواب Dual Core هم این بود که به من پیشنهاد دادن که اگر خواستم با بیت‌کوین از خجالتشون دربیام. این هم یکی از ویژگی‌های گیک هاست که همیشه یه راهکار واسه هر مشکلی توی چنته دارن. بیت‌کوین یه‌جور پول الکترونیکیه که چند سالیه سر و کله‌ش پیدا شده. هرچند دولت و حکومت خاصی ازش حمایت نمی‌کنi – و حتی اکثر دولت‌ها باهاش مخالفن- اما تونسته توی دنیای دیجیتال خودشو به عنوان یه ارز معتبر جا بندازه.

۶. دنیای دیجیتال قدمت چندانی نداره و هنوز خیلی از شگفتی‌هاش رو ندیدیم. هنوز هم خیلی از رفتار‌های ما توی این دنیا، تکرار همون رفتارهاییه که توی دنیای واقعی داریم از خودمون نشون می‌دیم، درحالی که می‌شه توی این دنیای متفاوت، جور متفاوتی از زندگی رو تجربه کرد. می‌تونیم با یه آدم اون‌سر زمین، مشکلمونو درمیون بذاریم و اونم کاملن منطقی بهمون واکنش نشون بده و کمکمون کنه، چون اونم مثل ما یه آدمه و فقط این وسیله‌ی واسطه که از جنس آهنه. هرچند دلیل برای بدبینی زیاده، اما خوبه که با خوشبینی به بعضی چیزا نگاه کنیم. من که خوشبینم و الان هم دارم از گوش دادن به موزیکی که حرفش رو بالاتر زدم لذت می‌برم.

 

  • در مورد این بند و این نوع موزیک بعدن حتمن خواهم‌نوشت. فعلن می‌تونین اینجا درموردشون بخونین.
  • برای بیشتر دونستن درمورد بیت‌کوین، ویکیپدیای فارسی و انگلیسی شروع خوبی می‌تونه باشه.
  • ASIS CTF که توی ایمیل Dual Core بهش اشاره شده بود یه مسابقه تو زمینه‌ی امنیت سایبریه.

ترامپ و فیسبوک و توییتر و آزادی بیان

۱. دونالد ترامپ هنوز هم قصد نداره دست از پای ثابت اخبار بودن بر‌داره. با اون لحن زننده و تندخو و پرخاشگری که توی حرفهاش داره این بار فیسبوک و توییتر رو هم به حرف زدن وا‌داشته. قضیه اینه که این آقا توی فضای مجازی هم مثل دنیای فیزیکی نظراتشو به بی‌ادبانه‌ترین حالت ممکن درمورد مسائل بیان می کنه و اینکه آیا باید بهش واکنش نشون داد یا نه و اینکه اصلن این آقا حق داره اینطور حرف بزنه یکم مسئله‌ساز شده. فیسبوک و توییتر که ترامپ توشون فعال‌تر از جاهای دیگه‌س، نظرات کاملن متفاوتی دارن.

trumpfacebook

۲. قضیه اینه که چیزی که توی پست‌ها و توییت‌های ترامپ به وفور دیده می‌شه حرف‌های توهین‌آمیز و نژادپرستانه، ابراز‌ انزجار، تهدید و امثال این‌هاست. و هم فیسبوک و هم توییتر، هردو با این چیزها شدیدن مخالفن. توییتر با وجود تاکید زیادی که روی آزاد بودن همه برای بیان هرچیزی داره، شدیدن با این موارد مخالفه و از اونطرف هم فیسبوک تلاشش این بوده که محیطش به قول خودشون خانوادگی بمونه و خب، فعالیت آقای ترامپ اصلن با این سیاست‌ها سازگار نیست. اما با وجود این شباهت سیاستی که این دو تا شبکه‌ی اجتماعی دارن، واکنششون اصلن شباهتی نداره.

۳. توییتر به ترامپ هشدار داده که درصورت ادامه دادن این رفتار، حسابش مسدود می شه. نکته‌ی جالب قضیه اینجاست که حتی توی این شرایط هم خبری از حذف کردن توییت‌های مورد‌دار ترامپ نیست. اتفاقی که داره میفته اینه که حتی با رفتارهای ناشایست ترامپ هم به‌طور محترمانه برخورد شده. درواقع مشکل توییتر با یک یا دو توییت نیست و نیازی نمی‌بینه که ترامپ رو سانسور کنه، بلکه می‌خواد با تحمیل سیاست‌های خودش، ماجرا رو به خوبی و خوشی تموم کنه. البته که ابایی هم نداشته و صادقانه ترامپ رو تهدید به رفتار قهرآمیز کرده.

۴. واکنش فیسبوک اما کاملن متفاوته. هرچند که توی اینجور مسائل، قوانین فیسبوک خیلی سخت‌گیرانه‌تر از توییتره، اما تصمیمی که درمورد این ماجرا گرفتن خیلی عجیبه. درواقع فیسبوک چندان مشکلی با فعالیتهای ترامپ نداره و نمی‌خواد هیچ واکنشی نشون بده. مارک زوکربرگ توی یه مصاحبه گفته که با توجه به برگزیده شدن ترامپ به عنوان رییس‌جمهور، اونم از طرف حدود ۶۲ میلیون نفر، باید یه استثنا برای ترامپ قائل شد. یه جای دیگه هم ارزش خبری حرفهای ترامپ رو یه دلیل دیگه برای جلوگیری نکردن از فعالیت ترامپ توسط فیسبوک دونستن.

۵. باید صبر کرد و دید در آینده چه اتفاقی میفته. زمان زیادی از این حرفهای فیسبوک و توییتر گذشته ولی هنوز اتفاق خاصی نیفتاده. باید دید که آیا توییتر تهدیدش رو عملی می‌کنه یا فیسبوک تغییری توی موضعش می‌ده یا نه. هرچی که هست، این مسئله چالش خوبیه برای بررسی آزادی بیان و حد و اندازه‌هاش. دنبال کردن واکنش‌ها به رفتار رییس‌جمهور یکی از ابرقدرت‌های جهان قطعن برای دوستدار‌های دنیای دیجیتال خالی از لطف نیست. البته برای اون دسته‌ای که علاوه بر اهمیتی که به مسائل علمی و تکنیکال می‌دن، قسمت فرهنگی قضیه هم براشون مهمه. ببینیم چی می‌شه… .

 

 

مخابرات در الکامپ: وقاحت

۱. صبح امروز رو با الکامپ ۲۰۱۶ گذروندم. از خود نمایشگاه و فضا و حال‌و‌هوا و اتفاقاش بعدن حتمن خواهم نوشت، اما فعلن مطلبی رو می‌ذارم درباره‌ی مخابرات تهران و خدمات افتضاحش. این متن رو چند هفته پیش نوشته بودم اما به دلایلی منصرف شدم از منتشر کردنش. امروز وقتی توی نمایشگاه به غرفه‌ی مخابرات و ادعا‌ها و دبدبه و کبکبه هاش برخوردم، از منتشر نکردنش پشیمون شدم.

mokhaberat

۲. چند هفته پیش رفته بودم مخابرات منطقه‌مون. می‌خواستم سرویس اینترنتمو عوض کنم و به طرز عجیبی نمی‌شد این کار رو تلفنی یا اینترنتی انجام داد. با اکراه تمام یک ساعت از وقت صبحمو خالی کردم که این کار رو انجام بدم. رفتم اونجا، نوبت گرفتم و منتظر نشستم.

۳. بعد از حوالی ۲۰ دقیقه نوبت من هم رسید. قسمت شگفت‌انگیر ماجرا اینجا شروع می‌شه:  وقتی که گفتم چیکار دارم، مسئول باجه شروع کرد به احراز هویت: اسم و فامیل و شماره شناسنامه و کد ملی و شماره‌ی خطی که روش اینترنت گرفته بودم و سرویسی که در حال حاضر فعال بود(!) و چند تا چیز دیگه. همه ی اینها رو که گفتم یه تیکه کاغذ گذاشت جلوم که یه کد نامفهوم روش نوشته شده بود. باید می‌رفتم تحویل بایگانی می‌دادمش که پرونده م رو بیارن دم باجه. بعد از تحویل دادن کد، یه فرم بهم داد که حالا باید همون اطلاعاتی که یه بار شفاهی داده بودم رو، این بار می‌نوشتم. البته به اضافه‌ی خیلی موارد بیشتر از جمله آدرس و کد پستی و ایمیل(!!!) و مشخصات طرحی که می خواستم برام فعال بشه. این‌ها رو که پر کردم پرونده‌م هم رسیده بود. فرم رو با امضا تحویل دادم( به اضافه‌ی یه فرم دیگه که خلاصه ای از همین اطلاعات رو باید روش می نوشتم). بعد چند دقیقه یه فرم دیگه: در واقع همون فرم قبلی بود که اطلاعات من توش تایپ شده بود و فقط باید امضا می‌کردم. نکته‌ی عجیبش این بود که باید حجم سرویسی که می‌خواستم رو بصورت دستی می‌نوشتم(!!!). اختتامیه‌ی این پروسه‌ی عجیب هم واقعن با شکوه بود: خانم متصدی ازم خواست که برم یه کپی از شناسنامه و کارت ملیم بگیرم و بیارم تحویل بدم. انگار نه انگار که من قبلن یک‌بار مدارکم رو بهشون داده بودم. بعد از حدود ۴ ساعت سرویس جدید من فعال شده بود.

۴. این‌که برای همچین کاری باید برم حضوری اقدام کنم واقعن عجیبه. پروسه‌ی انجام اداره همیشه همینه. اما این یک مورد از چند نظر تاسف بار‌حساب می شه: اول: این تعداد کاغذ برای کاری به این سادگی واقعن نگران کننده س. وقتی‌که اکثر تامین کننده‌های اینترنت این امکانو می‌دن به مشتری که با سه چهار تا کلیک این کارو انجام بده، من باید حضوری برم. دوم:‌ این که یک سرویس‌دهنده‌ی اینترنت پیش پا افتاده ترین کارهاشو هنوز به روال قدیم انجام می ده رقت انگیزه. سوم: وقتی که همین شرکت، به مشتری‌های سیم کارتهاش این امکان رو می‌ده که با یه کد USSD این کارها رو انجام بدن، سرسام آور می‌شه قضیه.

۵. فکر نمی‌کنم نیازی به نتیجه‌گیری کردن باشه. صرفن می‌خواستم ناگفته نمونه این قضیه. همین. ولی واقعن دیدن این شرکت با یه غرفه‌ی بزرگ و با کلی تبلیغات حول امکانات جدید و پیشرو، این فکر به ذهنم رسید که چرا یه شرکت که توی پیش‌پا‌افتاده‌ترین خدمات، هنوز لنگ می‌زنه باید بیاد و به فکر توسعه باشه و اصلن چرا کسی باید به این شرکت اعتنا کنه. چطور می‌شه از شرکتی با این سطح، و این حد از امکانات توقع خدمات با کیفیت داشت، و آیا اصلن اعتماد کردن به این شرکت کار درستی هست؟ تلخی دیگه‌ی قضیه اینه که چندسالی می‌شه که مخابرات تهران خصوصی شده و مثلن قرار بودن با خصوصی سازی از شر این بی‌کیفیتی‌های پیش‌پا افتاده خلاص بشیم، اما حاصل… .

 

ایده همه چیز نیست

۱. یکی از کارهایی که من مدتی مشغولش بودم برنامه‌نویسی اندروید بوده. توی این چند سال چیزی که خیلی باهاش برخورد کردم دوست و آشنایی بوده که اومده و گفته که ایده‌ی ناب و بکری داره و می‌خواد اجراش کنه و نیاز به برنامه نویس داره. توقعشم این بوده که از اونجایی ایده‌ش خیلی ناب و عالیه من همه‌ی کار‌ها رو انجام بدم و ایشون فقط بخاطر ایده‌ای که داشته سهم برابری با من داشته باشه از حاصل.

۲. یکی از چیزهایی که خیلی می‌شنویم اینه که ایده خیلی مهمه. اکثر غیر-کامپیوتری‌ها و حتی بعضی از کامپیوتری‌ها و برنامه‌نویس‌ها ایده رو مهم ترین رکن یه پروژه‌ی موفق می‌دونن.  این‌که ویندوز دنیای دسکتاپ رو تسخیر کرده، این‌که اینستاگرم اینقدر محبوب و رایج شده، این‌که گوشی‌های اپل اینقدر پرفروش و محبوبن، و در‌کل هر موفقیتی که توی این این دنیا بدست می‌آد از دید این جور افراد فقط و فقط بخاطر ایده‌ی خوبیه که در ابتدا داشتن.

۳. جادی – که لینوکسی‌ها و دنبال‌کننده‌های دنیای نرم افزار آزاد احتمالن باهاش آشنا هستن –  توی بلاگش مطلب جالبی گذاشته و توی یه تصویر  اومده و میزان تاثیر ایده ی خام توی ارزش کلی پروژه رو با یه فرمول(!) ساده توضیح داده. فکر نمی‌کنم تصویر نیازی به توضیح داشته باشه:

idea

 

جوانتر

۱. یه خانوم چهل و اندی ساله بعد از بزرگ کردن دخترش و به کالج فرستادنش تصمیم می‌گیره دوباره برگرده سرکار. ولی کی به یه زن چهل ساله‌ی بی‌تجربه کار می‌ده؟ هیچکس. لایزا میلر که از نظر ظاهری هیچ شباهتی به ۴۰ ساله ها نداره با یه دروغ کوچولو خودشو ۲۶ ساله معرفی می‌کنه و توی یه موسسه‌ی انتشاراتی یه شغل واسه خودش جور می‌کنه.  ۲۶ ساله شدن اما خیلی هم آسون نیست. این سختی‌های لایزا و شرایط جدیدی که با ۲۶ ساله شدن براش پیش میآد سریال جوانتر رو جذاب و دیدنی می کنه.

younger3

۲. این هفته فصل سوم سریال Younger تموم می‌شه. به سرم زدم خیلی مختصر ازش بنویسم. تا اینجا هر فصل سریال ۱۲ اپیزود بوده و مثل اکثر کمدی‌ها، هر اپیزودش ۲۰ دقیقه‌س. خبری هم از صدای خنده‌ی تماشا‌چیا نیست(البته چند سالی می‌شه که این کار از مد افتاده). این سریال خنده‌داره، اتفاقای رمانتیک توش میفته، داستان کش و قوس داره و آدم رو به دنبال کردنش وا می داره. ولی هیچ کدوم از اینا خاص نمی کنه این سریال رو. داستان اکثر سریال‌های کمدی، حول زندگی چندتا دوست و کارهایی که می‌کنن می گذره. اما اینجا با یه زن بالغ سر‌و‌کار داریم و تلاش هایی که برای موفق شدن توی شغل و زندگی جدیدش می کنه.

۳. بین همه ی ویژگی های خوبی که داره این سریال، ۲ مورد هست که از بقیه جالب‌تره: اول تلاش‌های لایزا میلر برای جا‌انداختن خودش به عنوان یه دختر ۲۶ ساله و طبیعی جلوه کردن و به‌روز بودن. سخته آدم یهو ۱۵ سال از سن خودش کوچیک‌تر بشه و بخواد همونجوری زندگی کنه. دیدن این دست‌و‌پا زدن‌ها زندگی شخصی خانوم میلر رو جذاب می‌کنه. دومین مورد زندگی کاریشه، یه تازه وارد که داره توی یه موسسه انتشاراتی بزرگ کار می‌کنه. شغل این خانوم واقعن جالبه. تلاش برای پیدا کردن کتاب جدید برای جاپ، رقابت ناشرا با هم برای قرارداد بستن با نویسنده‌های بزرگ و کشف کردن نویسنده‌های جوون، کلنجارهای یه ناشر با دیجیتالی شدن همه چیز، و کارهایی که برای تبلیغ کتاب‌ها می‌کنن، داستان رو جذاب می‌کنه.

younger2

۴. این مطلب فقط در حد معرفی موند. شاید یه روز نقد هم بنویسم در‌موردش. ولی فعلن در همین حد بگم که با وجود علاقه‌ای که به این سریال دارم، نقدهایی هم بهش وارده و من همه چیزش رو تایید نمی کنم.

 

 

دقیقه ی جادویی گوگلی

۱. گوگل یه پروژه‌ی جدید داره به اسم دقیقه‌ی جادویی. داستان جالبی داره. ولی قبلش این آقای رپر جوان رو ببینین که توی یک دقیقه، ۳۰۰ کلمه رپ می کنه:

۲. توی یک دقیقه چیکار می‌شه کرد؟ واقعن سوال جالبیه. اکثر ماها بجز پشت چراغ قرمز، به دقیقه و دقیقه ها اهمیت چندانی نمی‌دیم. عادت کردیم زیر چند ده دقیقه رو زمان حساب نکنیم و واحد شمارشمون هم معمولن بجای دقیقه، ربع ساعته. تنها سر و کارمون با دقیقه هم می تونه وقتی باشه که می‌خوایم توی اینستاگرم فیلم بذاریم و باید توی یک دقیقه خلاصه‌ش کنیم.

۳. پروژه‌ی جدید گوگل هم درباره‌ی همین یک دقیقه‌هاست. این که توی یک دقیقه چیکار می شه کرد و چیا می‌شه گفت. قضیه خیلی ساده‌س:‌ گوگل آدما رو دعوت کرده از خودشون و کارهایی که توی یک دقیقه می‌تونن انجام بدن فیلم بگیرن. دعوت گوگل اینجوریه:

توی یک دقیقه چه چیزی ممکنه؟ می تونین عاشق بشین، می تونین یه موشک فضایی رو پرتاب کنین، می تونین رکورد رپ دنیا رو بشکنین. به پروژه‌ی دقیقه‌ی جادویی خوش‌اومدید…مجموعه ای از فیلم ها برای گرامی داشتن ارزش زمان برای همه‌ی ما، روایت‌شده توی یک دقیقه. دقیقه ی جادویی شما چیه؟

حاصل هم چیزای جالبی شده. البته یک سری از ویدئو‌ها بجای اینکه کارهای قابل انجام توی یک دقیقه باشن، کارهایی‌ان که حاصل و پروسه‌ی انجامشون رو توی یک دقیقه دارن نشون می‌دن. ولی باز هم چیزهایی جالبی از آب در اومده.

۴. البته این رو نباید جا انداخت. این پروژه، یه پروژه ی کاملن تبلیغاتیه. توی ویدئو‌ها یه نکته باید رعایت بشه و اونم اینه که شخص راوی/انجام دهنده باید یکی از دستگاه های پوشیدنی اندرویدی رو داشته باشه. توی همه‌ی ویدپوهایی که من دیدم، شخص توی ویدئو یه ساعت هوشمند به دستش بود و توی بعضی موارد ازش استفاده هم شد. بیشتر جاها به عنوان تایمر و یکی دو مورد هم برای اندازه گرفتن ضربان قلب.

۵. هرچند که این پروژه کاملن تبلیغاتی و تجاریه، ولی باز هم نمی‌شه از بعد دیگه‌ی قضیه ساده رد شد. هم توی ویدئو ها و هم توی شعاری که توی سایت مخصوص این پروژه اومده به دو چیز داره اشاره می‌شه: اول غنیمت دونستن زمانی که در اختیار داریم و دوم انجام دادن کارهای جدید و تجربه کردن چیزهایی که قبلن زیاد بهشون فکر نمی کردیم. این جای قضیه رو من خیلی دوست دارم. توی شرایط زندگی امروز، زمان شاید مهم‌ترین چیزیه که باید بهش رسیدگی بشه. از زمانمون اصلن خوب استفاده نمی‌کنیم. حجم زیادی از روز رو هدر می‌دیم و در عین حال همیشه از کمبود وقت می‌نالیم. فکر می کنم این پروژه، تلنگر خوبی باشه.

 

 

روز غیر دانشجو

۱. از روی کنجکاوی توییت هایی که هشتگ روز دانشجو داشتن رو شروع کردم خوندن توی توییتر. یه هشتگ دیگه هم بود به اسم روز دانشجو مبارک. به طرز عجیبی اکثریت توییت ها محتوای سیاسی داشتن. از سخنرانی های امروز نماینده های مجلس توی دانشگاه ها گرفته تا توییت های اعتراضی و پرخاشگرانه. یک سری شرکت ها و آدم ها خیلی ساده و بی آلایش این روز رو تبریک گفته بودن و چند تا کافه هم به این بهونه می خواستن به دانشجو ها تخفیف بدن.  و البته مثل همیشه جای مزه پراکنی های بی مزه هم خالی نبود. محتوای توییت ها باعث شد به سرم بزنه خیلی مختصر در مورد این روز بنویسم.

daneshju1

۲. توی صفحه ی ویکیپدیای روز دانشجو اومده:

روز دانشجو، در ایران به ۱۶ ماه آذر اطلاق می‌شود. این روز، به یاد سه دانشجو (مصطفی بزرگ‌نیا و احمد قندچی هوادار حزب توده ایران و مهدی شریعت‌رضوی هوادار جبهه ملی ایران) که هنگام اعتراض به دیدار رسمی ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهور وقت ایالات متحده آمریکا و همچنین از سرگیری روابط ایران با بریتانیا، در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۳۲ (حدود چهار ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد همان سال) در دانشگاه تهران کشته شدند، گرامی داشته می‌شود.

با این حسن تسمیه، اولین چیزی که به ذهن می رسه درستی تبریک گفتن این روزه. فکر نمی کنم تبریک گفتن سالروز مرگ چند نفر آدم چیز چندان معقولی باشه. نمی دونم از کی تبریک گفتن ها شروع شد. ولی چیزی که معلومه اینه که علت قضیه، همون تفاوت قائل نشدن ما بین مبارک داشتن و گرامی داشتنه. مسئله ی دومی که هست خود علت اسم گذاریه. اگر به حادثه ای که حاصلش این بود که ۱۶ آذر رو روز دانشجو حساب کنیم، دقت کنیم، می بینیم که مسئله ی دانشجو بودن توی این انتخاب یه چیز کاملن فرعیه. درسته که اون سه نفری توی این روز کشته شدن دانشجو بودن، ولی این اصلن دلیل خوبی نیست که بخوایم این اتفاق رو به کل دانشجو ها تعمیم بدیم. به هیچ وجه نمی خوام در مورد کشته شدن سه تا دانشجو و درستی و غلط بودن کارهاشون و اتفاق های حاصله صحبت کنم. مسئله اینه که ربط دانشجوها به این اتفاق واقعن غیر قابل درکه.

۳. توی تیتر صفحه ی ویکیپدیای روز دانشجو، یه پرانتز هست و توش نوشته ایران. از قرار معلوم توی تقویم بین المللی هم روزی به اسم روز دانشجو هست. سال ۱۹۳۹ ارتش هیتلر تعدادی دانشجو رو توی پراگ اعدام می کنه و به همین مناسبت ۱۷ نوامبر، از سال ۱۹۴۱ به بعد روز دانشجو اسم گذاشته شده.

۴. توی هر دو مورد متاسفانه روز دانشجو در واکنش به یه اتفاق خاص اسم گذاری شده. هرچند دلیل ها، چیزهایی‌ان که واکنش بهشون منطقی و حتی واجبه، اما متاسفانه ربطشون به دانشجو و ویژگی های اصلی یک دانشجو، واقعن کمه. تنها سودی که این روز برای دانشجو ها داره همون تکرار شدن اسم دانشجوئه. هرچند که همه چیز دست به دست هم داده و حتی خود دانشجو ها هم تلاش می کنن تا با اصل قرار دادن یک سری مسائل فرعی و برنامه های سیاسی، خود دانشجو توی این روز فراموش بشه./

 

سه دیدار با ترامپ

۱. این پست سیاسی نیست. قبل از رییس جمهور شدن دونالد ترامپ من دو بار بهش برخورده بودم، بدون این که بدونم با چه کسی طرفم. اسمش رو شنیده بودم و ساده از کنارش رد شده بودم. فکر کردم با اتفاقاتی که افتاده، بد نیست خاطراتم از این آقای عجیب رو اینجا بنویسم.

۲. من یه مجموعه کتاب دارم که چندسال پیش یکی از دوستام بهم داده. اون هم همه ش رو یکجا از یکی از همین سایت های دانلود ایرانی، دانلود کرده. تنوع کتاب ها به شدت بالاست. از سری کامل هری پاتر و جیمز باند گرفته تا کارهای جیمز جویس. این وسط کتابی بود که قبلن هروقت به اسم خودش و اسم ناشناس نویسنده ش می رسیدم ازش رد می شدم:

trump

دونالد ترامپ توی صحفه ی اول کتاب How to Get Rich، می گه که می خواد پنج میلیون دلیل براتون بیاره که بخونیدش. من تمام کتاب رو نخوندم که ببینم این پنج میلیون دلیل چی ان و آیا واقعن دلیل های خوبی هستن یا نه. ولی توی همون صفحه ی اول یه سطر هست که به نظرم جالب اومد:

قانون اول تجارت: اگر شما درباره ی موفقیتتان به کسی چیزی نگویید، احتمالن کسی متوجه آن نخواهد شد.

فکر نمی کنم کل ۲۹۰ صفحه ی کتاب ارزش خوندن داشته باشه، اما حداقل این صحفه ی اولش که بی ضرر بود.

۲.۵.  داشتن کتابی از دونالد ترامپ، اونم از چهار سال قبل از رییس جمهور شدنش، واقعن جالبه. و فکر می کنم با توجه به ثروتی که داره و همه هم ازش می گن این روزا، کتابش در مورد ثروتمند شدن، جزو معدود کتابهای این دسته س که نویسنده ش، خودش ثروت رو تجربه کرده.

۳. بعد از مدتها، و از سر دلتنگی و بی حوصلگی داشتم یه قسمت از سریال رفقا (Friends) رو نگاه می کردم دوباره. چنلر بینگ وقتی از یه سفر نه چندان خوشایند بر می گرده، بزرگترین دستاورد سفرش رو دیدن دونالد ترامپ توی آسانسور می دونه. توی اینترنت چرخی زدم و متوجه شدم که یک بار دیگه هم توی این سریال به ترامپ اشاره شده.

۴. دو تا بهونه ی قبل رو داشتم ولی محرک اصلیم برای گذاشتن این پست، شنیدن صحبت های نوام چامسکی درباره ی دونالد ترامپ بود. چامسکی رو دانشجوهای زبان شناسی، کامپیوتر، و همینطور علاقه مندای فلسفه احتمالن می شناسن یا حد اقل اسمشو شنیدن. ( درس نظریه زبان ها و ماشین ها، فرم نرمال چامسکی). از عقاید چامسکی چیز زیادی نمی دونم، ولی طرز حرف زدن و نظراتش در مورد ترامپ و مقایسه ش با هیتلر واقعن جالب بود:

هیتلر یه ایدئولوگ مصمم و صادق بود، ترامپ نیست!

قبلن هم صحبت های چامسکی رو درباره ی ترامپ شنیده بودم. هرچند که خیلی دقیق و با استدلال از بد بودن ترامپ حرف می زد، اما هیچ جای صحبتش اینقدر بی پرده نظرش رو درمورد این رییس جمهور( که البته اون موقع تازه خبر کاندید شدنش منتشر شده بود)  نمی گفت.

  • صحبت چامسکی در مورد ترامپ رو اینجا می تونین ببینین.
  • اشاره های سریال Friends به ترامپ رو اینجا و اینجا می تونین ببینین(اگر سریالو ندیدین، مورد دوم می تونه یه سری چیزارو لو بده، نببینین)

بیماریِ زخمیِ فرهنگِ بد

۱. اول دسامبر روز جهانی ایدزه. قبلن نوشته بودم که این مسائلی که روز به اسمشون زده می شه توی تقویم خیلی وضعیت تلخ و وحشتناکی باید داشته باشن تا تایید صلاحیت بشن. بهتره درمورد ایدز و شرایط انتقال و خطراتش، پزشک ها بنویسن و ما فقط اطلاع رسانی کنیم.

aids

۲. یکی از رسم های دنیا برای این روز، بستن یه ربان قرمز به پیرهنه. خیلی ها این کارو می کنن تا از یه طرف توجه آدم ها رو به این مسئله جلب کنن و از یه طرف همدردیشونو به آدمای مبتلا به این بیماری ابراز کنن. توی اینترنت هم البته ربان قرمز رو با هشتگ #WorldAIDSDay و #روز_جهانی_ایدز  شبیه سازی کردن. چندتا از توئیت هایی که به نظرم نگاهشون به مسئله ی ایدز کمی متفاوت با اون نگاه همیشگی و تکراری “وای چقدر بده” و “خدا رو شکر من ندارم” و “دلم به حال اینا می سوزه” بود رو اینجا میارم:

  • برای کار هر جا رفت و صادقانه گفت به بیماری #ایدز مبتلاست همه با خشونت اورا طرد کردند! فرهنگ درست را بیاموزیم. #WorldAIDSDay #روز_جهانی_ایدز
  • عملا یک فرد مبتلا به بیماری ایدز در برخورد با دیگران بیشتر باید نگران سلامتیش باشد تا دیگران در برخورد با او #روز_جهانی_ایدز
  • امروز #روز_جهانی_ایدز هستش… به مبتلایان به اچ ای وی نگیم «ایدزی» واژه مزخرفیه
  • ویروس #ایدز در اسپرم و تخمک وجود ندارد و فقط در مخاط یافت می شود. دو فرد HIV مثبت می توانند به راحتی ازدواج کنند و تحت شرایطی بچه دار شوند.
  • البته ماهم برای بیماران مبتلا به #ایدز خطرناکیم ، کافی یه سرماخوردگی جزئی از ما بگیرن ،میتونه تا آستانه مرگ اونارو ببره #WorldAIDSDay
  • اینجا سر هر ایستگاه بنرهای «من دوست مبتلا به #ایدز دارم.»گذاشتند. ایران هنوزطرف دوسته سرما‌خورده‌ش رو می‌بینه فرار می‌کنه. (این رو خانومی که خارج از ایران زندگی می کنه گذاشته بود)

۳. البته این ها تعداد کمی از توئیت های خیلی خیلی کم فارسی در باره ی ایدز و روزش بود. خیلی از اینها اصلن مربوط به امروز و امسال نبودن و بعد از کمی اسکرول رسیدم به توئیتی که مربوط بود به اول دسامبر  سال ۲۰۰۹. وضعیت توئیت های انگلیسی خیلی بهتر بود – حداقل از لحاظ تعداد.

۴.  بین توئیت های فارسی تعدادی هم توئیت آماری بود که شدت وخامت ماجرا رو می خواست نشون بده که قابل توجه ترینشون این مسئله رو بیان می کرد که اکثر کسایی که تو ایران به این بیماری مبتلا شدن هنوز از این قضیه بی خبرن. یک نفر هم فیلم باشگاه خریداران دالاس رو پیشنهاد کرده بود. فکر می کنم پیشنهاد بدی نباشه. فیلم زندگی یه آدم مبتلا به ایدز رو روایت می کنه و نقش های اصلیش رو هم متیو مکانهی و جرد لتو بازی کردن. و البته مثل همیشه آدم هایی هم بودن که این مناسبت رو بهونه ی مزه پرونی و خودنمایی خودشون کرده بودن.

aids2

  • توئیت های مربوط به روز جهانی ایدز رو اینجا و اینجا می تونین بخونین.
  • اگر زیاد از این ویروس و اثراتش نمی دونین صفحه ی ویکیپدیای ایدز و HIV و یا یه جستجوی گوگل می تونه شروع خوبی براتون باشه. هادی هم توی بلاگش یه سری اطلاعات کاربردی، جالب، مهم، و قابل اعتنا رو کنار هم آماده کرده. خیلی می تونه کمکتون کنه تا قضیه دستتون بیاد. اینجا بخونینش.