جمعه سیاه بدون توجیه

۱. بلک فرایدی یا همون جمعه سیاه توی ایران شد حراجمعه، فروشگاهای آنلاین و احتمالن تعدادی از فروشگاهای فیزیکی(!) از این فرصت استفاده کردن. تخفیف‌های بر زرق و برقی دیدیم و مراجعه کننده اونقدر زیاد بود که سرور‌های خیلی از فروشگاها(معروفاشون دیجیکالا و بامیلو) نتونستن جواب اون همه مشتری رو بدن. ولی بعدش، خیلی ها شاکی بودن از این تخفیف ها و سیاست نامنصفانه پشتشون و مواردی که مثلن کالا رو اول ۵۰ درصد گرون کرده بودن و بعد روی اون ۲۰ درصد تخفیف داده بودن.

جمعه سیاه

۲. در مواجهه با یه اتفاق/حادثه/موقعیت/خبر یا هر چیز دیگه ای یکی از اولین واکنش‌های منطقی اینه که به  یک  چیز خیلی مهم توجه کنیم: عاملی که باعث رخ دادن اون اتفاق شده و اگر چیز به صورت عمدی و توسط شخص/مجری خاصی بوده، نیتی که می‌تونسته انجام اون عمل رو توجیه کنه. مثلن در مورد این جمعه‌ی سیاه، ما می‌دونیم که قراره مثلن دیجیکالا تخفیف بده. ولی اولین سوال اینه که چرا  توی این روز خاص تخفیف می‌دن و الباقی سال نه؟ و نکته بعدی اینه که چرا باید سایتی مثل دیجیکالا که تمامن مشتریاش ایرانین، بیاد و این رسم رو که به نظر براش سودی هم نداره، توی ایران به‌جا بیاره؟

۳. روز جمعه‌ی سیاه روز شروع خرید مردم اروپا/امریکا (بیشتر دومی) برای سال نو میلادیه. خیلی مختصر دلیل این روز و تخفیف مردمش رو میشه اینجور گفت: فروشگاه‌ها میان و روی یه سری کالا ها تخفیف های چشم ربا می دن. مثلن چه کالایی؟ لباسایی که در حالت عادی همه توان مالی برای خریدشو ندارن. چه اتفاقی میفته؟ مردم زیادی دلشون می خواد فلان پیرهن یا کفش گرون قیمت رو با هفتاد درصد تخفیف بخرن و صف می کشن. حاصل این می شه که جلوی در فروشگاه شدیدن شلوغ میشه. قدم بعدی چیه؟ مشتری که اومده برای تخفیف هفتاد درصدی، یقینن ساده از کنار تخفیفهای کوچیک تر هم رد نمیشه. حاصل چیه؟ شاید روی تعداد خاصی از جنسها، فروشنده ضرر هم بکنه اما در ازاش تعداد خیلی بیشتری کالا رو – البته با سود کمتر- می فروشه و اینجوریه که این تخفیف ها توجیه اقتصادی داره براش. یه نکته خیلی مهمی هم که هست اینه که فروشنده‌ها، جنس های قدیمی رو خیلی راحت توی این روز از انبار ها خارج می کنن تا جا باز شه برای طرح های مد روز یا آپدیت یا … . پس درواقع اتفاقی که توی جامعه غرب توی این روز میفته هم برای مشتری ها منفعت داره و هم فروشنده ها.

۴. توی ایران چی؟ جمعه‌ی سیاه رو ایرانی ها توی همون روز غربی ها برگزار کردن، اما فرق اینجاست که ما نزدیک فصل خرید نیستم. ما خرید شب عید داریم که خب از اوایل بهمن شروع میشه. اتفاقی که افتاده اینه که فروشگاه‌های بزرگ فرصت رو غنیمت شمردن، از این فرهنگ‌ تازه به ایران رسیده (در واقع فرهنگی که تازه فقط صداش به ایران رسیده و اکثریت با دلیل پشتش زیاد آشنا نیستن) استفاده کردن برای بازار گرمی. و از اونجا که میل به تخفیف همیشه هست بین همه‌ی ادما، جامعه هم استقبال کرده از قضیه.

۵. دلایلی زیادی هست که چرا جمعه سیاه توجیه اقتصادی داره و یا چرا این مشکل توی ایران پیش اومد توی این روز. ولی یک مورد هست توی این ماجرا که به نظر من مهم تر از باقی قضایاس: توی برخورد با هر واقعه/مساله‌ای شاید اولین واکنش ذهن منطق-مند(!) و ساختاریافته اینه که بیاد و بررسی کنه که این اتفاق خاص ایا معلول عامل دیگه‌ایه یا قراره علتی باشه برای یه معلول دیگه. هرچند که خیلی ساده به نظر می‌رسه، اما واقعن می‌شه خیلی از مسایل رو به همین سادگی بررسی کرد و دنیا رو شفاف تر دید. با یکم تمرین با بدیهیات و اتفاقات روزمره زندگی می‌شه اماده شد برای واکنش‌هاش منطقی توی شرایط سخت تصمیم گیری.

 

– وقتی می‌گیم جمعه سیاه، درواقع این سیاهی یه نشون خوبه و منظور، رونقه، برخلاف تصور اولیه من که فکر می کردم باید از یه اتفاق بد نشات گرفته باشه.

کمک منطقی-احساسی

۱. توی هفته‌ای که پشت سر گذاشتیم، کرمانشاه با یه زلزله هفت ریشتری مواجه شد. عده‌ی زیادی کشته شدن و عده‌ی خیلی بیشتری بی خانمان. توی یه عمل خیلی دوست داشتنی، مردم همه‌جای ایران به صورت خودجوش شروع کردن به جمع‌آوری کمک برای مردم زلزله زده. عده‌ی واقعن زیادی مشارکت کردن و دستشون واقعن درد نکنه.

زلزله هفت ریشتری کرمانشاه

۲. یکی از همسایه‌های ما که از قضا به تغذیه هم خیلی اهمیت می‌ده(شکمو :)‌ )، دیروز چند بسته کنسرو و چندصد تا نان تازه رو برد به یکی از مراکز جمع آوری تحویل داد. آشنایی داریم که یه نوزاد شیرخواره داره. ایشون چند تا قوطی شیر خشک تهیه کرد. دوستی دارم که شدیدن سرماییه و توی سالهای قبل همیشه لباسهایی که پوشیده از بقیه بیشتر بوده و ضخیم تر. این دوست هم دو تا پتو تهیه کرد و فرستاد.

۳. همه‌ی این کمک‌ها از روی نیت خیر بودن و تصادفن من متوجهشون شدم. ولی خب یه نکته‌ی جالب هست این وسط: هرکدوم از این کمک ها در واکنش به اون حادثه بودن اما عنصری که محصول نهایی رو مشخص می کرد چیز دیگه ای بود: ترجیح شخصی. پدری که نوزاد داره، بچه ها بیشتر جلوی چشمش بودن و دوست سرمایی من، پتو. در واقع این چیزیه که نباید اتفاق می افتاد. توی لحظه های اولیه چرا. هر کسی اون چیزی که به ذهنش می رسید رو می فرستاد و اون طرف هم مورد استفاده قرار می گرفت. اما بعد از گذشت سه چهار روز از حادثه، شرایط یکم فرق کرد. از کسایی که توی اون محل بودن می شنیدیم که دیگه وضع خورد و خوراک اونقدر وخیم نیست ولی از اون طرف به خاطر سرما، نیاز شدیدی به چادر هست. و یا از اونجایی که توی روزای آتی احتمال بارندگی هست، نیاز به نایلون هست برای پوشوندن چادرها و در امان موندن از باران. دقت کردین؟ توی نیازهایی که در لحظه به ذهن رسیدن،‌ خبری از نایلون نبود. حالا بعد از گذشت چند روز شاهد اینیم که خیلی‌ها هنوز دارن به ارسال آب و غذا ادامه می‌دن و اعتنایی به این نیاز های دیگه ندارن.

۴. مساله اینه که در مواجهه با مسایل، ما از نظر احساسی تحریک می‌شیم. با مردم زلزله زده احساس همدردی می‌کنیم. ولی نباید تصمیم‌هامون هم از روی احساس باشه. دیدیم که خیلی‌ها به طور مستقیم جنس تهیه کردن و خیلی ها کمک نقدی. دومی شاید برای این شرایط بهتر باشه. شاید وسایلی مورد نیاز باشه که از عهده یه نفر خارج باشه اما با روی هم گذاشتن کمک های چند نفر، تهیه‌ش ممکن باشه. ولی همینچا هم یه مساله هست. خیلی از سلبریتی ها وارد قضیه شدن و شماره حساب خودشونو به مردم دادن. حاصل این شد که دوباره، و به خاطر تصمیم گیری احساسی، کمک‌های نقدی جاری شد به سمت سلبریتی ها و نه کسایی که صلاحیت تصمیم گیری در این شرایط رو دارن. البته که خوبه یه بازیگر و ورزشکار از شهرتش برای جمع آوری کمک استفاده کنه اما متاسفانه نباید فراموش کرد که این شخص توی این شرایط هیچ صلاحیتی برای رهبری نداره. توی این مواقع اولویت باید با هلال احمر و بعد از اون خیریه‌های کوچیک و بزرگی باشه که حداقل تجربه‌ی فعالیت‌های مشابه رو داشتن. امید وارم که توی دفعات احتمالی بعدی، در کنار همراهی احساسی، تصمیم گیری هامون هم از روی تعقل باشه و نه هیجانات عادی.

 

  • دوست کوهنوردی دارم که متوجه شدم چادر خودشو اهدا کرد یا سر گذر دیدم یه سوپر مارکت، داره تمام بطری های آب و کنسرو‌هاش رو راهی می‌کنه. این مساله یکم البته متفاوته. اینجا شخص داره از داراییش استفاده درست می‌کنه، تصمیم شخصی اینجا یه مرحله دیر تر وارد مساله می‌شه.
  • خیلی از افراد راهی مناطق زلزله زده شدن، بی هیچ دلیلی و بی هیچ توانایی کمکی. این یکی دیگه از نمونه‌های تصمیم گیری احساسیه. حتمن شنیدین، خیلیا سگ‌های خونگیشون رو بردن برای کمک، بدون آگاهی از این که سگ‌هایی که هلال احمر داره برای این کار اموزش دیدن از قبل.

کلوب تعطیله

۱. کلوب دات کام. جزو اولین‌ها و یقینن خوش اقبال‌ترین شبکه اجتماعی ایرانی. توی دهه‌ی هشتاد و تقریبن از همون اوایل که سر و کله فیسبوک و یاهو۳۶۰ و امثالشون پیدا شد، کلوب هم شروع به کار کرد. گویا تعداد عضو‌هاشون از میلیون گذشته و این برای سایتی که مخاطبای بالقوه‌ش به ۱۰۰ میلیون نمی‌رسن خیلیه. کلوب دات کام رو آقایی به نام محمدجواد شکوری راه انداخته بوده و حالا این شبکه‌ی اجتماعی تقریبن متروکه، قراره برای همیشه بسته شه.

کلوب دات کام تعطیل می شود

۲. کلوب سایت واقعن جالبیه. در کل تمام زحمات آقای شکوری جالبن. ایشون و تیمشون پشت سایتای کلوب، میهن بلاگ، آپارات، فیلمیو و احتمالن چندتای دیگه‌ن. نکته رو گرفتید؟ با فیلتر شدن فیسبوک و بلاگر و یوتیوب و نتفلیکس(آخری نه از داخل) ایشون کلوب و میهن بلاگ و آپارت و فیلمیو رو کردن. یه جور قلاب همیشه آماده دارن ایشون که آماده‌س برای مواقع گل‌الودی آب. به طرز طنزآمیزی ایشون توی بلاگشون از شرایط بد فعالیت توی ایران شکایت هم داره حتی.

۳. با داغ شدن بازار پیام رسان ها (انقلابی که وایبر شروع کرد و با تلگرام به ثبات رسید) ایرانی ها هم تلاش کردن یه نمونه وطنی بسازن: بیسفون. پروژه پر سروصدایی که مثلن چهره‌ی برجسته‌ای مثل کارن همایونفر در مورد مسایل صوتی(!) و شخص نسبتن شناخته‌شده ای مثل بزرگمهر حسین پور به عنوان گرافیست(؟!) توش بودن. با همه‌ی سر و صداهاش بیسفون به هیچ جا نرسید. جمعیت خیلی خیلی کمی حاضر شدن برن سراغش. چرا؟ بی اعتمادی به نرم افزار ایرانی.

۴. کلوب شرایط خوبی داشت. به ادعای خودشون کاربرای میلیونی داشتن. بین افراد جوون اواسط دهه هشتاد هم خیلیا بودن که توش عضو بودن. یعنی تونسته بودن یه اعتماد نسبی و یه جذابیت هرچند گذری برای کاربرای ایرانی داشته باشن.  ولی سرانجامش؟ آخر پاییز امسال برای همیشه از اینترنت محو می‌شه. این یعنی چی؟ یعنی کپی محض و پیاده سازی محصولی که خارج از ایران بوده و جواب پس داده کافی نیست. چیزی که این وسط جا مونده خلاقیته. که خب واضحه: از حوزه تخصص آقای شکوری خارجه. ایشون فقط کپی بلدن.

۵. یکی از چیزایی که توی ایران می‌بینیم اینه که فعال‌ها(!)ی تازه نفس خیلی تلاش می‌کنن که ایده‌هایی که قبلن پیاده شدن رو بومی سازی کنن و بیارن توی ایران. خب دیجی‌کالا و اسنپ به خاطر تحریم بودن ما از طرف آمازون و علاقه نداشتن اوبر به ایران موفق شدن. ولی آیا این یعنی همه باید تقلید کنن؟ نه. متاسفانه صنعت‌ مرده‌ی نرم‌افزار ایران چیزی جز یه بازار تقلید نیست. بهونه زیاده. مثلن می‌گن خارج از سیلیکون ولی بودن یعنی شرکت شانسی برای موفقیت بین‌المللی نداره. ولی مشکل اینجاست که بازار ایزوله‌ی ایران باعث شده که آدم‌ها سوداگر به‌جای حریص بازار بین‌المللی بودن، به بازار بکر داخلی بسنده می‌کنن. این شاید اولش خوب باشه ولی اصلن آینده جالبی نداره. تمام منفعت این کسب و کار ها منوط به اینه که شرایط بد بمونه و ارتباط ایران همچنان با جهان محدود باشه.

 

  • صنعت خودروی کشور رو نگاه کنید. ایران خودرو و سایپا که همه با نفرت ازشون حرف می‌زنن، حاصل همین بومی سازی‌ان. آینده‌ی نرم افزار ما اینه، اگر همینطوری ادامه بدیم.
  • تعطیل شدن کلوب اتفاق خوش آیندیه. وقتی سایتی با کاربرای میلیونی به این سرانجام می‌رسه، می‌تونه تلنگری باشه به افرادی که فکر می‌کنن کپی کردن صرف، کافیه.
  • من – رضا کشاورز – البته با آقای شکوری خصومت شخصی ندارم. حتی مثلن سال‌های قبل، به نظرم میهن‌بلاگ منطقی ترین و بهترین سرویس وبلاگ فارسی بود.
  • بلاگفا رو از قلم نندازیم، تیم پشت بلاگفا حتی سعی کردن یه موتور جستجو هم بسازن که البته پایانش اصلن خوب نبود.
  • الکامپ پارسال یه استارت‌اپ ایرانی دیدم که کل سرویسش این بود: باهاش تو تلگرام می‌تونید پیام تبلیغاتی ارسال کنید. این هم وجهه‌ی دیگری از همین صنعت مرده‌س که بجای خلاقیت، قارچ وار حول محصولات موفق دیگه رشد می‌کنه.

اوپن سورس معنیش این نیست که همین الان می‌تونم عوضش کنم

۱. من نرم‌افزار‌های اوپن‌سورس رو ترجیح می‌دم. یکی از دلایلی که آدم‌ها برای استفاده از نرم‌افزار‌های متن‌باز می‌ارن اینه که می‌شه این نرم افزار‌ها رو بسته به نیاز و سلیقه، شخصی سازی کرد. ولی اینجا یه چیز برای خیلی‌ها مبهمه، مخصوصن برای غیر‌کامپیوتری‌ها. نکته اینه: من این امکان رو دارم که سورس کد این نرم‌افزار‌ها رو تغییر بدم، اون‌هم با استفاده از دانش برنامه‌نویسی. این معنیش این نیست که من می‌تونم در‌ همون آن می‌تونم تغییرش بدم. البته بخاطر اون طرز فکری که باعث اوپن‌سورس شدن نرم‌افزار شده، کاربر‌نهایی احتمالن امکان یک‌سری شخصی سازی ها رو خواهد داشت، ولی این معنیش این نیست که دارم سورس اون برنامه رو تغییر می‌دم.

اوپن سورس - متن باز

۲. یکم فنی‌تر: پروسه‌ی تولید یک نرم‌افزار تقریبن اینجوریه:

  • من برنامه رو با استفاده از یک زبان برنامه‌نویسی (مثلن پایتون) می‌نویسم. زبان برنامه‌نویسی‌ای که من استفاده می‌کنم یه زبان سطح بالاست. یعنی یه چیزیه شبیه زبان انگلیسی که توش یک‌سری علامت هم استفاده می‌شه،‌ همون علامتایی که تو عبارت‌های ریاضی باهاشون آشنا شدیم قبلن.
  • من برنامه‌ای که نوشتم رو باید کامپایل کنم( یا ترجمه، تفسیر، اینترپرت. اینا یه سری تفاوت دارن ولی کلیت ماجرا یه چیزه). برنامه‌ وقتی کامپایل می‌شه، درواقع داره از یه زبان سطح بالا که برای من و شما قابل درکه‌(مثلن پایتون)‌ به یه زبان سطح پایین ترجمه می‌شه. منظور زبان سطح پایین چیه؟ یعنی زبانی که برای کامپیوتر قابل درکه. بهش می‌گیم کد ماشین. کد ماشین چیه؟ همون صفر و یک معروف. فکر کنم شنیدین که توی کامپیوتر همه‌چیز با صفر و یک پیاده سازی می‌شه. اینجا قضیه همونه.
  • این کد ماشین تولید شده رو ما می‌تونیم روی دستگاهی که می خوایم اجرا کنیم.

۳. نکته درواقع اینه: کد ماشین قابل ویرایش نیست(می‌شه درواقع ولی خیلی خیلی سخت و پردردسره) . برنامه‌های بسته(مخالف متن‌باز ها منظورمه) این فایل نهایی رو در اختیار کاربر می‌ذارن. اوپن سورس ها اما، کد تولید شده توی مرحله‌ی اول رو هم به‌صورت عمومی منتشر می‌کنن. این یعنی چی؟ یعنی مثلن من که با برنامه‌نویسی آشنام می‌تونم این کد رو بردارم و تغییر بدم و کامپایل کنم و اجرا کنم. ولی این به هیچ وجه معنیش نیست که می‌تونم اون برنامه‌ای که همین الان روی کامپیوترم نصبه رو تغییر بدم. به هیچ وجه.

 

 

  • احتمالن بازم برم سراغ این جور مطالب که برای آدم‌های نسبتن مبتدی و نااشنا به دنیای کامپیوتر‌ها مفید باشه. گیک‌ها تکلیفشون معلومه: این مطلب چیزی براشون نداره. بی‌علاقه‌ها به دنیای کامپیوتر هم همینطور: حوصله‌شون سر‌میره. مخاطب این متن اونایی‌ان که تازه دارن وارد دنیای قشنگمون می‌شن وهنوز یه سری ابهام براشون وجود داره.

سلام لندن

۱. یه زن که تک و تنها، بی هیچ حمایتی، بی هیچ همراهی،‌ بی هیچ برنامه‌ای و حتی بدون گذرنامه راه می‌فته می‌ره لندن که پناهنده بشه اونجا. از اونجایی که دلیل و بهانه‌ای برای پناهنده شدن نداره، درخواست پناهندگیش رد می‌شه و حالا باید بدون حمایت از طرف دولت انگلیس، بدون آشنایی که بتونه بهش تکیه کنه و حتی بدون حق و اجازه کار،‌ توی لندن زندگی کنه. سلام لندن داستان این بخش از زندگی این زنه.

سلام لندن

۲. سلام لندن یکی از جالب‌ترین کتاب‌هایی بود که این اواخر بهش برخوردم. شیوا شکوری، نویسنده‌ی این کتاب درواقع به هیچ‌وجه نویسنده نیست. یا حداقل نویسنده‌ی خوبی نیست. اما چرا سلام لندن خوندنیه؟ بخاطر موضوع بکری که داره و جزییات نسبتن خوب و جالبی که توی خودش جا داده. این رو هم بگم:‌ این که می‌گم سلام لندن کتاب جالبیه، معنیش اصلن این نیست که کتاب خوبیه. نکته‌ اینجاست که توی این بازار کساد رمان ایرانی،‌ سلام لندن یکی از معدود مواردیه که می‌تونه حداقل نظر خواننده رو جلب کنه.

۳. سلام لندن توی ایران چاپ نشده. ناشر این کتاب، انتشاراتیه به اسم نوگام که کتاب‌هاش رو به‌صورت الکترونیکی منتشر می‌کنه. از ویژگی‌های خوب این ناشر می‌شه به این اشاره کرد که اولن هم فایل پی‌دی‌اف و هم ای‌پاب در اختیار مخاطب می‌ذاره که خب دومی برای موبایل خیلی بهتره و دومن همون فایل‌های پی‌دی‌اف هم به‌صورتی صفحه‌بندی شده که بشه خیلی راحت با فاصله‌ مناسب از مانیتور خوندشون.

۴. سلام لندن جا برای بحث زیاد داره. ولی مهم‌ترینش اینه به نظرم: از اونجایی که مراحل رایج برای چاپ شدن توی ایران رو طی نکرده، از ممیزی در امان بوده و توش مطالبی می‌بینیم که شاید توی کتاب‌های فارسی نمونه‌ش رو نشه راحت پیدا کرد،‌ هرچند که توی رمان‌های غیر ایرانی خیلی هم رایجه. ولی سوال این‌جاست: آیا این‌که ما مجازیم که از مسایل جنسی صحبت کنیم، یا فحش و ناسزا رو توی مکالمه‌هامون جا بدیم، معنیش اینه که موظفیم هرجا که شد یه کلمه رکیک یا یه کنایه جنسی توی متن جا بدیم؟ این چیزی بود که درمورد سلام لندن به چشم می‌خورد. یک‌سری جاها نویسنده با صحبت از مسایلی – مثل مسایل جنسی – تونسته موضوع خاصی رو به خوبی برای مخاطبش به تصویر بکشه و این قابل قبوله. ولی در یک سری موارد – که اکثریت رو شامل می‌شه – تنها دلیلی که مثلن از کلمه‌های نارایج و نا-مودبانه استفاده کرده،‌ این بوده که از این کلمه‌ها استفاده کرده باشه و درواقع خواسته از قبحی که این کلمات توی ذهن خواننده دارن استفاده کنه،‌ کاملن بی‌جا.

۵. سلام لندن خیلی روونه و اصلن خبری از لحن ادیبانه و پر طمطراق نویسنده‌های ایرانی نیست توش. تمرکز اصلی روی داستانیه که داره روایت می‌شه و نه شیوه‌ی بیان کردنش. شیوا شکوری به‌نظر میاد اینجا فقط تجربیات خودش یا کسای دیگه‌ای رو روی کاغذ – یا مانیتور ؛) – آورده. واسه همین چندان نمی‌شه جمله‌ای از متن این کتاب رو جدا کرد برای نقل قول، مگر اینکه خودش نقل قول بوده باشه.

۶. در کل سلام لندن به نظرم کتابیه که خوندنش واقعن می‌ارزه. تجربه‌ایه که به ندرت نصیب آدم می‌شه. با همه‌ی کم و کاست‌ها و نقص‌هایی که داره، به خوندنش می‌ارزه.

 

  • داستان سلام لندن تقریبن توی اوایل قرن بیست و یکم اتفاق می‌افته. مواجه‌شدن با زندگی لندن اول قرن هم می‌تونه تجربه جالبی باشه.
  • سلام لندن رو از سایت نوگام دانلود کنید.
  • کتاب سلام لندن رو هادی به من معرفی کرد. معرفیش رو بخونید.

سلب آسایش تا جایی که ممکنه

۱. پیام رو می‌نویسم و ارسال می‌کنم. به محض این‌که پیام دلیوری میاد برام، یه اس‌ام‌اس جدید هم دریافت می‌کنم. چیه؟ تبلیغات. چی‌ شد الان؟ اپراتور عزیز گوش به زنگ ایستاده که من یه پیام بفرستم به کسی(یا به کسی زنگ بزنم) و درست توی همون لحظه برای من یه پیام تبلیغاتی بفرسته. چرا؟ واضحه. دیگه کسی از اس‌ام‌اس استفاده نمی‌کنه. اینباکس اس‌ام‌اس گوشیامون شده قلمرو پیامک‌های تبلیغاتی. ولی همچنان این رسانه یکی از بهترین راه‌های تبلیغه. پس چیکار می‌کنن؟ وقتی پیامشون رو می‌فرستن که می ‌دونن من و شما تلفنمون توی دستمونه و حداقل برای یه لحظه‌ هم که شده توی نوتیفیکیشن بار متن پیامشون رو می‌بینیم. چرا این کارو می‌کنن؟ چون دیگه کسی زحمت نمی‌ده اس‌ام‌اس های گوشیش رو بخونه. گذشت اون زمون که با یه دینگ کوچولو همه با کله می‌رفتن توی گوشیاشون.

پیامک تبلیغاتی

۲. یکی از چیز‌هایی که همیشه روش بحث می‌شد این بود که این راه تبلیغات نقض حریم شخصی و مزاحمت حساب می‌شه و غیر قانونی حساب می‌شه. و همیشه اپراتور ها ادعا می‌کردن که اونا توی این قضیه دخیل نیستن و شماره‌های کاربرا از راهای دیگه‌ای دست مزاحما افتاده. ولی الان عملن برعکس شده. نیم بیشتر پیامک‌های تبلیغاتی(حد اقل برای من) درست توی لحظات زنگ زدن و پیام فرستادن میاد و فقط اپراتور منه که می‌تونه متوجه این قضیه بشه. (اگر کس دیگه‌ای بتونه وامصیبتا). حالا اینکه خود اپراتور هم نباید این‌کار رو بکنه بماند.

۳. چرا شرکت‌ها پیام تبلیغاتی می‌فرستن هنوز؟ یا چون مدیر‌های احمقی دارن که نمی‌دونن پول رو چجوری خرج کنن و یا بخاطر این که واقعن جواب می‌گیرن از این راه. خب ما باید چکار کنیم؟ درسته که شاید تبلیغ فلان مدل کفش یا فروش بهمان ماشین با اقساط ۹۹ ماهه برای یکی از ما جذاب باشه ولی برای خیلی‌هامون فقط مزاحمته. این‌جاست که می‌رسیم به اصل ماجرا:‌ اگر هرکس برای زندگی خودش اصولی داشته باشه و برای حفظ ارزش‌هاش و در این مورد خاص، حریم شخصیش تلاش کنه، از شرخیلی از این مزاحم‌ها خلاص می‌شیم. توجه کنین: حتی اگه کسی مثلن به من پیام بده که می‌خواد هم وزن خودم بهم طلا بده، نباید فراموش کنم که این شخص – هرچقدر هم خیراندیش و نیکوکار- داره از راه مزاحمت به سمت من میاد. می‌شه گفت یکی از نشونه‌های فرهنگ و جامعه سالم اینه‌ که افراد در واکنش با هر مساله‌ای اول به احترامی که باید به خودشون بذارن توجه می‌کنن، و نه منفعت موقتی که از اون موقعیت عایدشون می‌شه.

پیشنهاد: پیام‌های تبلیغاتی رو تحویل نگیرید. اگر بعد از هزارتا پیامک بیخود، پیامک هزار و یکم براتون واقعن جذاب بود به اونم بی‌اعتنایی کنید. یقینن راه‌های دیگه‌ای هم برای برطرف کردن اون نیاز هست.

 

 

أپدیت: وقتی توی بعضی‌ از سایت‌های خارجی ثبت نام می‌کنیم، ازمون پرسیده می‌شه که آیا می‌خوایم خبر‌نامه‌ی اون‌ها رو دریافت کنیم یا نه. این یعنی احترام به حقوق کاربر. درمقابل توی ایران، وقتی شرکتی به شماره‌ی ما برسه دستش، برای خودش حق مسلم می‌دونه که هرچیزی رو برامون بفرسته. مثلن بانک‌هایی که روز تولدمون بهمون پیامک تبریک می‌فرستن هم شامل این نقض‌کننده‌های حقوق ما می‌شن. قبلن درمورد ایرانسل نوشته بودم: برای من پیامی فرستاد که بهم بگه گواهی‌نامه رعایت حقوق مصرف‌کننده دریافت کرده، درحالی که خود اون پیامک داشت این ادعا رو نقض می‌کرد. مطلب رو بخونید، جالبه.