هک و بی‌قانونی و بی‌سوادی اجتماعی

۱. چند روز پیشا بود که یه عکس پخش شد تو اینترنت، با اسم یه خروار سایت که به دومین آی‌آر ختم می‌شدن و ادعا شد که اینا سایتای دولتی ایرانن و توسط داعش(!) هک شدن. خبر واقعن جالبی بود. و جالب‌ترش این‌که برعکس این دست اخبار که آدم توقع داره از آدمای اهل تکنولوژی بشنوه، بیشتر رو زبون بیگانه با تکنولوژی ها افتاده بود. مثلن توی جمعی، یه آقایی برگشت و کاملن کنایه آمیز به من(!) گفت مهندس، همه سایتاتونو هک کردن که!‌ پس شما چیکار می‌کنین؟ البته که خبر همونطور که واضحه جعلی و تخیلی بود و زاده‌ی توهم‌های عجیب و غریب بعضی آدم‌ها و تکذیبیه هم براش صادر شد، اما تکذیبیه به اندازه‌ی خود خبر جذابیت نداره و واسه همینه که هنوز‌هم که هنوزه این خبر داره دست به دست می‌چرخه.

Hacker attacking internet
Hacker attacking internet

۲. بعد از ماجرای تروریستی تهران و لندن و منچستر و اون رفتار نه‌چندان دلنشین تیم ملی عربستان (خلاصه: توی مسابقه عربستان-استرالیا وقتی نوبت به یک دقیقه سکوت به احترام کشته‌های حادثه‌های تروریستی اخیر میرسه، بازیکنای عربستان کاملن بی‌تفاوت به قضیه شروع به گرم کردن می‌کنن) یه اتفاق هکری دیگه‌هم افتاد. یه اسکرین‌شات دست به دست شد که گویا درواکنش به این مسآله، یه سری جوون ایرانی سایت وزارت ورزش عربستان رو هک کردن و فصحه اصلیش رو با پیغام پرخاشگرانه و کری‌خونی پر کردن. واکنش‌ها به این مساله هم در نوع خودش جالب بود. خیلی‌ها خوشحالی می‌کردن ازاین اتفاق و با افتخار از این اتفاق با شکوه حرف می‌زدن. همچنین اتفاقی پارسال حین المپیک هم افتاد. بعد از حریف و حدیث‌های سر مدال وزنه بردار ایرانی( بهداد سلیمی اگر اشتباه نکنم) سایت فدراسیون جهانی وزنه‌برداری هم انگولک شد.

۳. هرچند که برای خیلی‌ها این اتفاقات جذاب بودن و خواهند بود، اما درواقع این‌ها جزو فاجعه‌ها حساب می‌شن. کار توی چندتا لایه‌ی متفاوت می‌لنگه. اولین قسمت این‌که این کارها غیر قانونی ان. نیازی به توضیح نیست که هیچ کار درستی رو نباید با الوده کردنش به مسایل غیر قانونی نابود کرد. در درجه‌ي بعد با احساسات کاملن نابالغ طرفیم. درسته که اون اتفاق‌ها اصلن برای ما دلنشین نبوده(خبر مرگ آدم‌ها برای هیچ‌کس دلنشین نیست) اما این که برای تخلیه خشونت خودمون واصل بشیم به یکسری عمل پرخاشگرانه هم اصلن جالب نیست. حدسی که میشه زد اینه که هردوی اون نفوذها به احتمال زیاد کار یک‌سری نوجوون و جوون سربه‌هواس. سومین مورد اینه که هرچند که گفت جمله‌ی دمشون گرم سایت عربستانیا رو ترکوندن می‌تونه دلنشین باشه، ولی متاسفانه این اتفاق اصلن چیز مهم و قابل توجهی نیست. از اونجایی که محتوای این سایت‌ها احتمالن یک‌سری خبر نه چندان مهمن و مخاطباشونم چندان وسیع نیستن، بدیهیه که با امنیت چندان استواری سروکار نداشته باشیم. (البته که اونقدر هم روهوا نیستن این سایت‌ها و مهارت اون هکرای سهل‌انگار رو هم نباید دست کم گرفت). یه مشکل دیگه‌ای که هست اینه که توی فرهنگ ما واکنش عصبی و پرخاشگرانه کاملن اولویت داره به پیگیری‌های بالغانه و از روی تعقل و تفکر. لازم نیست حتمن مساله بین‌المللی باشه. فکر کنم همه حداقل یه بار توی اداره ها برخورده باشن به ادمی که وقتی کارش پیش‌ نمی‌ره، ترمز ببره و بیخیال ادامه دادن بشه و با یه فحش و فریاد سالن رو ترک کنه. جالبی مساله اینه که این آدم‌ها به طرز عجیبی بعد از این عمل حس پیروزی دارن و اصلن حواسشون نیست که برای کار دیگه ای اومده بودن. احتمالن وقتی به خونه برسن و وقتی هیجان کاذب اون فتح ظاهری فروکش کنه، تازه متوجه گندی که زدن بشن.

۴. پاراگراف قبلی خیلی کوتاه به چندتا مورد اشاره کردم. البته که هرکدوم رو می‌شه خیلی بیشتر از این‌ها بسط داد ولی فکر می‌کنم زیادی هم درگیر این چیزای منفی نشیم بهتره.

۵. یه معضلی که هست خود کلمه‌ی هک و هکره. مفهومی که هکر توی جامعه‌ی ما به ذهن مخاطب القا می‌کنه (و دقیقن همون چیزی که توی این متن معنی می‌داد)‌ در واقع یه تصور غلط و ناشی از ناآگاهیه. تصور اکثریت ما از هکر، آدمیه با مهارت‌های بالا توی کار با کامپیوتر و حتی یه سری قدرت ماورایی و جادوویی که هرکاری که خواست میکنه و می‌تونه در عرض ۲ دقیقه سرک بکشه توی حساب فیسبوک و توییتر و تلگرام ما و همه اسرارمون رو بر ملا کنه . و البته که هکر بودن یه فضیلت اخلاقی هم حساب می‌شه. این تعریف و این برداشت نه تنها کاملن دوره از منش و شخصیت هکر‌های واقعی، بلکه به طرز عجیبی غم‌انگیز هم هست. توی این تعریف به صورت غیر مستقیم داریم آدم هنجار شکن و بی‌قانونی رو تعریف می‌کنیم که هیچ حد و مرزی برای خودش و هیچ احترامی برای حریم شخصی آدم‌ها قایل نیست. درواقع داریم فردی رو با مجموعه ای از رذیلت‌های اخلاقی، تبدیل میکنیم به نمونه‌ی خوبی از انسان فاضل و دانا. خیلی تلخه که کار به اینجا رسیده. خیلی تلخه که قانون‌شکنی فضیلت حساب می‌شه. کوچیک یا بزرگش هم مهم نیست. خیابون یه طرفه رو ویراژ دادن و صف نون و اتوبوس رو پیچوندن رو خیلی ها با برچسب زرنگی چسبوندن، تبدیل می‌کنن به چیزی برای فخرفروشی.

۶. البته که این تعریف مرسوم از هک و هکر خیلی دور از واقعیت امره. احتمال داره توی یه مطلب جدا درباره هکر‌ها بنویسم ولی اگر بخوایم هک و  هکر رو توی یه عبارت کوتاه تعریف کنیم، این میشه: هک یعنی استفاده از یک روش سریع و هوشمندانه برای حل مشکلی تکنیکی و غلبه بر محدودیت‌ها و هکر یک برنامه‌نویس کنجکاو است که صدمه‌ای وارد نمی‌کند و حتی باعث تحکیم انتقالات می‌شود. این تعریف رو از ویکیپدیا برداشتم.

تلوزیون و موبایل و وقت آزاد

۱. امروز این اینفوگرافیک به دستم رسید در مورد زمان صرف شده پای اینترنت و تلوزیون:

tv vs internet

توی تصویر میانگین دقایقی که هر نفر در روز به اینترنت و تلوزیون اختصاص می‌ده رو می‌بینیم. حتی وضع احتمالی سال بعد هم توش پیش‌بینی شده. اما یکم دقیق تر به قضیه نگاه کنیم به نتیجه‌ی جالبی می‌رسیم. زمان صرف شده پای اینترنت با شیب تندی افزایش داشته. این رو توی جامعه هم می‌شه به شدت دید. زامبی‌های اسمارتفون به دست توی ۳ ۴ سال گذشته مدام تعداشون زیاد شده و اکثر وقتشون هم اینطور که برمیاد توی شبکه‌های اجتماعی داره می‌گذره. حتی اون بیگانگی‌ای که بین افراد مسن و تکنولوژی های نوین وجود داشت هم تا حدودی کمرنگ شده. کم پیش نمی‌آد که بربخوریم به آدمای بالای ۷۰ سالی که شاید با کامپیوتر بیگانه باشن، ولی دارن از اسمارتفون هاشون استفاده می‌کنن. و از اون طرف هم همینطور. حداقل سن لازم برای داشتن تلفن همراه هوشمند اونقدر اومده پایین که حتی بچه‌های زیر ۱۰ سال هم گاهی تلفن شخصی دارن. همه‌ی اینا حاصلش شده میانگین دو ساعت و نیم زمان مصرف شده در اینترنت برای هر نفر. واضحه که زمان دقیقه‌های آدم‌های مسن زمان های چند-ده-ساعت-در-روز (!) بعضی افراد رو خنثی کرده.

۳. هرچقدر هم منحنی اینترنت نمودار شگفت‌انگیز باشه، منحنی تلوزیون شگفت‌انگیزتره. مسءله اینه: زمان آزاد و خالی آدم‌ها محدوده. منطقن با افزایش استفاده از اینترنت و وقت گذرونی آدمها توی فضای مجازی، زمان صرف شده پای تلوزیون باید کاهش پیدا می‌کرد. اما چقدر؟ توی ۸ سال گذشته این مقدار فقط ۲۰ دقیقه کم شده. فقط! در حالی که زمان استفاده از اینترنت بیشتر از ۱۰۰ دقیقه افزایش داشته.

۴. می‌شه حدس‌هایی در مورد این نتیجه‌ عجیب زد. قسمت زیادی از زمان صرف شده پای اینترنت، توی جاهاییه که خبری از تلوزیون نیست، مثل تاکسی و اتوبوس و تخت خواب. و این درمورد دوتای اول خیلی خوبه و در مورد سومی خیلی بد (البته جاش توی این مطلب نیست.) ولی ما چقدر در روز زمان آزاد داریم و چقدر می‌تونیم این زمان رو بی هدف بگذرونیم؟

۵. دوست با انگیزه‌ای داشتم که برای استفاده‌ی بهینه از زمانش، در شبانه‌روز فقط چهار ساعت می‌خوابید. اعتقادش این بود که زمان محدود رو نباید با خواب هدر داد. بعد از یکی دو سال فقط چهار ساعت خوابیدن یه تغییر رویه داد و چهار ساعت رو به شش ساعت و نیم خواب تغییر داد. اما از اون طرف تمام فعالیت‌هاش به مدت یک ماه بررسی کرد و به عمیق ترین شکل ممکن برنامه‌ریزی هاشو دقیق کرد و در انتها اون دو ساعت و نیم خواب اضافه رو تونست با دو ساعت و نیم بهینه کردن کارهای روزمره‌ش توجیه کنه. به اعتراف خودش توی حالت دوم، نه تنها ساعتای مفید کاریش همچنان مثل سابق مونده، بلکه پرفورمنس و کاراییش هم به اندازه قابل توجهی بیشتر شده.

۶. داستانی که تعریف کردم تا حد زیادی با این قضیه‌ی تلوزیون و اینترنت ارتباط داره. اینجا هم ما با زمان‌هایی طرفیم که مدت‌ها داشتیم. زمان توی تاکسی و اتوبوس و دقایق قبل از خواب. از اون طرف هم بنا به عادت و رسم زمانی رو پای تلوزیون می‌گذروندیم. حالا اتفاقی که افتاده اینه که ما علنن داریم زمان‌های فراغتی رو که در اختیار داریم، ۲ برابر هدر می‌دیم. ما فرصت اینو داریم که محتوای سرگرم کننده‌ای رو که شاید برای حفظ روحیه‌مون لازم و ضروری باشه رو توی زمان های پرت به‌دست بیاریم و مصرف کنیم. و از اون طرف هم زمانی که به‌طور کلاسیک مصرف سرگرمی می‌شد رو صرف‌ کارهای بهتر بکنیم. اما در عمل این اتفاق نیفتاده. حاصل این شده که با هر پیشرفت کوچیک تکنولوژی، ما قسمتی از ۲۴ ساعتمون رو از دست می‌دیم. حتی قسمت‌هایی رو که شاید قبلن ساده از کنارشون رد می‌شدیم، حالا که ازشون آگاهیم، دو دستی تقدیم وقت-خور های دیجیتال می‌کنیم. دفعه‌ی بعد توی مترو و سالن‌های انتظار به آدم‌ها نگاه کنید. به محض رسیدن، همزمان با نشستن، دست میکنن توی جیب و گوشی‌هاشونو در‌میارن. از این بهینه تر؟ و بدتر از اون در اکثر موارد از فاصله‌ی دور هم می‌شه صفحه‌ی آبی و سفید تلگرام رو روی گوشی‌هاشون دید. یا بدتر از اون بازی‌هایی مثل کلش آف کلنز که دقیقن با هدف دزدیدن وقت آدم‌ها طراحی شدن و هدف اصلیشون تبدیل کردن انرژی و زمان مردم به پوله.

استارت‌آپ و با کله سقوط کردن و سیلیکون ولی

۱. این روزا فصل چهارم سریال سیلیکون ولی داره پخش می‌شه. سریالی درمورد یه استارت‌آپ توی سیلیکون ولی و چلنج ها و افت و خیر‌های مسیر موفقیتشون،‌ البته با چاشنی طنز. بجز این سریال و استارت‌آپش، جاهای دیگه‌ای هم هستن که غرق استارت‌آپها شدن. یکیش همین تهران خودمون: وقتی یه برنامه‌نویس جوون باشی، توی هر جمعی حاضر بشی که چندتا آدم هم تخصص توش باشن، یقینن حداقل یکی بهت پیشنهاد می‌کنه که به استارت‌آپشون ملحق بشی. هفته‌ی پیش توی یکی از این جمع ها بودم،‌ یه آقایی اومد و به محض این که تخصصم رو فهمید بهم پیشنهاد داد که باهاشون کار کنم. یه استارت‌اپ که درواقع یه فروش‌گاه آنلاین مبلمانه.

startup

۲. اولین چیزی که توی این پیشنهاد توی ذوقم خورد،‌ این بی-درنگ-پیشنهاد-دادن بود. حتی حاضر نبود چنددقیقه صبر کنه تا باهام یکم بیشتر آشنا شه و اندکی محک بزنه منو.

۳. دومین چیزی که خیلی آزاردهنده بود، فعالیتشون بود: فروشگاه آنلاین مبلمان! متاسفانه تعریف درستی از استارت‌آپ وارد بازار کار ایران نشده. به طرز سطحی نگرانه‌ای،‌هر کسب و کار نوپا و از-صفر-شروع-شده-ای رو استارت‌آپ باید قلمداد کرد گویا.

۴. دو مورد قبلی رو اگر باهم ترکیب کنیم حاصل جالبی می‌شه: همه دوست دارن استارت‌آپ داشته باشن. درواقع همه دوست دارن کسب و کار خودشون رو داشته باشن تا آقا ورییس خودشون باشن. یقینن برای کسب و کار شخصی پیش‌نیاز های زیادی هست،‌ یکیش سرمایه. مشکل سرمایه رو چجور می‌شه حل کرد؟ با چسبوندن لیبل استار‌ت‌آپ به اون فعالیت. وقتی اسم استارت‌آپ روی کار باشه،‌ شنونده متاثر از این اسم،‌ فراموش می‌کنه که قراره با یه محیط نه چندان استوار و ساختاریافته سر و کار داشته باشه. کم نیستن برنامه‌نویس‌های با انگیزه‌ای که دوست دارن به‌جای مشغول شدن توی یه شرکت بزرگ و خشک، وقتشون رو بذارن پای فعالیت‌های جالب و چالش برانگیز استارت‌آپی. از اون طرف کسایی که اسم استار‌ت‌آپ رو برای خودشون انتخاب کردن مواجه می‌شن با توده‌ای نیروی کار پرانگیزه و ماهر که از قبل توجیه شدن برای ساختن با شرایط سخت،‌ یعنی حقوق منظم نگرفتن و ساعت کاری زیاد و استرس و فشار کاری غیر عادی و غیره. در بعضی مواقع حتی – مثل همین پیشنهادی که به من شد – موسس استار‌ت‌آپ حتی نمی‌گرده پی کسی که واقعن صلاحیت و درواقع شخصیت مناسب برای کار استارت‌آپی رو داشته باشه. خیلی خوش و سرحال میاد جلو و می‌گه:‌ دوست داری توی یه استارت‌آپ کار کنی؟ که باید ترجمه‌ش کنیم به:‌ دوست داری یه مدتی مفت و مجانی کار و کنی و آخرشم جز خستگی و فرسایش،‌ چیزی عایدت نشه؟

۵. تلخ ترین قسمت ماجرا شاید اینجا باشه: این استارت‌آپ‌ها ( هم اونایی که با هدف نیروی کار ارزون اسم استارت‌آپ رو استفاده می‌کنن و هم اونایی که بخاطر تعریف نادرست، خودشونو استارت‌آپ می‌دونن) بعد از یه مدت نه چندان طولانی با کله سقوط می‌کنن. اتفاقی که میفته اینه که بخاطر نداشتن درک درستی از فعالیتشون و استفاده از آدم‌های نادرست (کسایی که روحیه استارت‌آپی ندارن)  هیچ وقت به اون مقصد دلخواه نمی‌رسن. علاوه بر‌ اینها،‌بی تجربه بودن،‌ تصمیم گیری‌های احساسی و نسنجیده و خیال‌پردازانه و بیش از حد خوش بینانه برنامه‌ریزی کردن هم چندتا از مشکلاتیه که – حد اقل توی مواردی که من دیدم – به شدت پررنگ بودن.

۶. این وسط استارت‌آپ‌های خوبی هم هستن که واقعن دارن خیلی محکم و با انگیزه مسیرشون رو پیش‌ می‌رن. کسایی هم هستن که سودای شروع کردن و عملی کردن ایده‌هاشون رو دارن و شاید توی هر لحظه، یکیشون دست به کار شه. اینو گفتم که فکر نکنید دارم خیلی یه طرفه همه‌ی نو‌پا ها و شروع کننده‌های جسور رو زیر سوال می‌برم.

silicon valley

۷. این‌جا برمی‌گردیم به خط اول متن که اسم سریال سیلیکون ولی صحبت کردم. ریچارد هنریکس که توی پروسه‌ی توسعه‌ی یه اپلیکیشن موبایل برای پخش موزیک،‌ نادانسته یه الگوریتم فشرده‌سازی خیلی خوب رو هم توسعه می‌ده. بعد از متوجه شدن،‌ وقتی سعی می‌کنه کارش رو توسعه بده با یه سری چالش مواجه می‌شه،‌ مثل جذب سرمایه‌گذار، پیدا کردن آدم مناسب برای تیم،‌ جذب مشتری و نگه‌داشتن و خیلی چیزای دیگه. البته که همچنان با یه داستان خیالی و طنز طرفیم، اما می‌شه گفت دیدنش برای کسی که سودای استارت‌آپ راه‌انداختن تو سرشه، علاوه بر لذت بخش بودن،‌ می‌تونه آموزنده هم باشه.

 

واکنش مناسب نسبت به مشکل عیان شده

۱. هفته‌ی پیش توی سایت سکان آکادمی تصادفن به یه چیز جالب برخوردم. اگر به آخر آدرس هرکدوم از صفحه‌های اصلی یه اسلش اضافه کنیم، بجای اینکه محتوایی که می‌خوایم رو ببینیم با ارور ۴۰۴ مواجه می‌شیم. اگر متوجه نشدین منظورمو فقط کافیه برین توی سایتشون و بخش پادکست‌ها رو باز کنین. در این حالت همه چیز درسته. حالا توی نوار آدرس مرورگر، اگر فقط و فقط یه اسلش اضافه کنیم با ارور ۴۰۴ مواجه می‌شین. مشکل ساده‌ایه. به سختی می‌شه حتی اسم مشکل گذاشت روش. یه چیز ریزه که توی طراحی از دستشون در رفته احتمالن.

۲. این مشکل رو براشون ایمیل کردم. بعد از یکی دو روز جواب دادن. جوابشون فوق‌العاده جالب بود:

با سلام خدمت شما کاربر گرامی،
احتراما به استحضار می‌رساند که Routing سایت به‌گونه‌ای طراحی شده که کلیهٔ صفحات بدون اسلش پایانی Valid هستند.

ارادتمند
تیم سکان آکادمی

تعجب کردین؟ منم همینطور. من بهشون گفتم اگر اسلش بذاریم ته آدرس‌ها، با ۴۰۴ مواجه می‌شیم. جوابشون این بوده که اگر اسلش نذاریم، با ۴۰۴ مواجه نمی‌شیم!!!! این واقعن جواب دردناکی بود. تیمی که پشت این سایته یقینن وظیفه‌ای نداره که درمورد این مسءله به من توضیح بده. ولی وقتی که متوجهون می‌کنم که توی سایتشون چنین مشکلی هست، با انکار و از سرواکردن روبرو می‌شم، اصلن حس خوبی بهم نمی‌ده. درواقع مشکلی که توی طرز جواب دادن و بدتر از اون، توی واکنش نشون دادن به مسءله‌ها دارن حتی از مشکلی که من بهشون گوشزد کردم هم بزرگتره.

۳. این مشکل رو خیلی جاها می‌شه دید: خیلی از ماها عادت داریم که اگر یکی از ایرادهامون رو برامون بیان کردن، بدون لحظه‌ای مکث شروع کنیم به دفاع و حتی انکار. اون هم دربرابر کسی که حتی نیازی به دفاع درمقابلش نداریم. این مسءله البته محدود به ایران ما نمی‌شه و یکی از خصیصه‌های همه‌ی انسان‌هاست. اما متاسفانه توی جامعه‌ی تحصیل نکرده‌ی ما خیلی شدید تر دیده می‌شه.

۴. این اتفاق مدام من رو یاد این صحنه از فیلم ماتریکس می‌ندازه:

denial - matrix
انکار، قابل پیش‌بینی‌ترینِ همه‌ی واکنش‌های انسانیه!

 

  • وقتی نوشتم جامعه‌ی تحصیل‌نکرده، منظورم تحصیلات دانشگاهی نبود. توی اون یکی زیاده‌روی هم کردیم حتی. اما از اونطرف، بجز چیزی که توش متخصصیم، تقریبن در همه‌ی موارد بی سوادیم. مثلن دانشی که درمورد زندگی اجتماعی داریم خیلی دست و پا شکسته و بصورت تمامن تجربی به‌دست اومده و هیچ آموزشی درکار نبوده.
  • سکان‌آکادمی که مدیراش گویا از اعضای نارنجی‌ان که جاش واقعن خالیه،‌ اتفاقن سایت خیلی جالب و خوبیه. مشکلی هم که توی این متن ازش صحبت شد چیز بزرگی نیست واقعن. اما مسءله‌ی ناراحت‌کننده و درواقع محرک اصلی من برای نوشتن این مطلب، واکنششون بود و نه چیز دیگه.

داده‌کاوی و انتخابات

۱. دیروز انتخابات ریاست جمهوری برگزار شد و امروز نتیجه اعلام شد. حسن روحانی با ۲۳ میلیون رای برنده‌ی انتخابات بود. در کنار همه‌ی بگو مگو‌ها و درگیری‌ها(ی لفظی و غیرلفظی) و درکل همه‌ی هیاهوی انتخابات، به یه حاشیه‌ی جالب برخوردم امروز. توی یکی از گروه‌های جالب تلگرامی، این متن رو دیدم:

roohani - final

از وجهه‌ی تبلیغاتی پیام که بگذریم ( که واضحن داره تبلیغ محصول خاصی از یه شرکت رو می‌کنه)، با یه محصول جالب ایرانی طرفیم. البته من اطلاعی از جزییات کارشون ندارم. ولی واقعن لذت‌بخشه مواجه شدن با یه محصول ایرانی که – با استناد به ادعای خودشون – عملکرد اینقدر خوبی داره. البته که احتمالن هنوز هم جای پیشرفت زیاده ولی به هرحال دلنشینه دیدن همچین کسب و کاری. مخصوصن توی زمانی که استارت‌آپ‌های ایرانی همه دارن به سمتی می‌رن که یا یه ایده‌ی نسنجیده رو با یه تعصب نابجا بخوان عملی کنن، و یا این‌که بخوان یه ایده‌ی مضحک ولی پول‌ساز رو – صرفن به‌خاطر کسب در‌آمد و بدون اندکی علاقه به کارهای خلاقانه – راهی بازار کنن. چند وقت پیش حتی برخوردم به یه استارت‌آپ(!) ایرانی که قارچ‌وار حول تلگرام بوجود اومده و خدماتش هم خلاصه‌ می‌شه به یه سری ابزار برای تبلیغات و بازاریابی و امثال اینها توی تلگرم: یعنی درواقع زجر‌آور کردن و هرزنامه(!) فرستادن به کاربرها.

۲. این پیام – که عکسشو بالاتر گذاشتم – توی یه گروه مرتبط با بیگ دیتا به چشم من خورد. این هم اتفاق جالبی بود. فعالیت‌های سیاسی کورکورانه و تبلیغات آزاردهنده و نابجا توی گروه‌های فیزیکی و غیر فیزیکی کم نیستن. ولی این یکی مورد خیلی جالب بود. دیدن مطلب مرتبط با اتفاقات روز، و در عین حال توی چارچوب فعالیت اون گروه یکی از چیزای دلنشین حساب می‌شه.  حتی بعد تبلیغاتی پیام هم توی این حالت آزاردهنده نیست.

گوگل و تحریم و ترامپ و دروغ سیزده

۱. اول یه داستان جالب:
یه دوست برام تو تلگرم مطلبی فرستاد در مورد این که دونالد ترامپ از گوگل خواسته که دیگه به ایرانی‌های داخل ایران هیچ سرویسی اراءه نده. جالب‌تر اون‌که خارجی‌های ساکن ایران و ایرانی‌های خارج از ایران، قراره از این تحریم معاف باشن. از این دوست خواستم لینک منبعش رو بده. برام یه لینک فرستاد از سایت آخرین خبر و وقتی ازش لینک از سایت معتبر خارجی خواستم، محکوم شدم به بدبین بودن.
بعد از گذشتن چند ساعت تصادفن برخوردم به یه مطلب دیگه درمورد این‌که اون خبر که از تحریم شدن ایران توسط گوگل خبر می‌داد، درواقع دروغ سیزده یکی از خبرگزاری‌های داخلی بوده.

google trump 1

۲. اولین نکته اینه که چرا باید ما دروغ سیزده داشته باشیم؟ این رسم عجیب(!) چند دهه بیشتر نیست که پاشو به ایران باز کرده و رایج شدنش هم توی همین یک دهه‌ی اخیر بوده. منشا اصلی این رسم هم از فرهنگ غربیه که اول ماه آوریل رو به اسم April fool’s day می‌شناسن و توش هدفشون سر و کار گذاشتن همدیگه‌س و نه صرفن دروغ گفتن. یا به عبارت دیگه شوخی کردن و نه گند قضیه رو درآوردن. اول آوریل می‌شه دوازده فروردین و این نزدیکی و خاص بودن سیزدهم فروردین برای ما، دست به دست هم دادن تا این رسم وارداتی جون بگیره.

۳. من شخصن همیشه از رسم‌ها و عادت‌های فرهنگای دیگه اسقبال کردم و اعتقاد شخصیم اینه که وقتی می‌شه مثلن کریسمس رو بهونه کرد برای جشن گرفتن، چرا نباید این‌کارو بکنیم؟ ولی رسم‌های خطرناکی مثل همین دروغ آوریل یکم داستانشون فرق داره، مخصوصن اگه با درک نادرست، توی فرهنگ ما شناخته شده باشن. از همه‌ی مساءل هم اگر بشه راحت گذشت، نمی‌شه ساده از کنار این قضیه رد شد که یه خبرگزاری چرا باید توی این دام بیفته؟ انگار بی منبع حرف زدن خیلی رسم ریشه داریه توی فرهنگ خبر‌گزاری‌ها.  اگر گوگل کنین این قضیه رو می‌بینین که کم نیستن خبرگزاری‌هایی که این خبر رو گذاشتن، بدون ذکر منبع. جالب‌تر این که دروغ اول آوریل، چهارم آوریل توی اکثر سایت‌ها اومده. نکته‌ی جالب قضیه هم اینه که این شوخی بی‌مزه اول توی یه خبرگزاری گم‌نام منتشر شده و تا بیاد و پاش به سایتای معروف باز بشه، سه روز طول کشیده.

۳.۵. یک تجربه‌ی شخصی: هیچ خبرگزاری ایرانی‌ای معتبر نیست. نه که بخوام از تحریف وقایع و ناصادق بودن حرف بزنم. نه، به هیچ وجه. مسءله‌ی اصلی اینه که اکثر کسایی که توی خبرگزاری‌ها مشغول به‌کار می‌شن به حد ناراحت‌کننده‌ای، ناشایست و ناکارآمدن واسه این‌جور کارها. شاید به لطف پلاگینایی مثل ویراستیار برای ورد، دیگه کمتر با غلط املایی مواجه بشیم، ولی هنوزم می‌شه این “بی‌سوادی” رو توی جمله‌بندی‌ها و لحن‌های نامناسب خیلی از خبر‌ها دید.

google trump 2

۴. از دروغ بودن قضیه که بگذریم، این عمل چندانم از گوگل بعید به نظر نمی‌رسه. شاید گوگل زیاد با ترامپ میونه‌ش خوب نباشه و سرگئی برین برای حمایت‌ از ایرانیا، توی تظاهرات شرکت کنه، اما این‌رو هم نباید فراموش کرد که سایتی مثل Developer.android.com برای ایرانیا مسدوده. یا مثلن اندروید استودیو که برای آپدیت شدن و مهم‌تر از اون، دانلود گریدل، برنامه‌نویسای ایرانی رو مجبور به استفاده از فیلتر شکن می‌کنه.

 

  • دونالد ترامپ باز هم پاش به این بلاگ باز شد. جالبه که توی بلاگی که محتواش اصلن سیاسی نیست، اینقدر حرف از یه سیاست‌مدار زده بشه، هرچند که این بار تقصیر خودش نبود ؛)

روز جهانی بکآپ

۱. چند ساعت پیش که مطلب قبل رو گذاشتم، بلافاصله بعدش یه بکآپ از دیتای بلاگم گرفتم. (متاسفانه من هنوز دستی این کارو می کنم و فرصت نکردم که یه پلاگین برای این کار نصب کنم) حالا خیلی تصادفی توی اینترنت برخوردم به مطلبی درمورد بکآپ و جالب تر از این که امروز روز جهانی بکآپ گرفتنه!!! خیلی جالبه که برای همچین چیزی هم روز جهانی هست. البته که می‌شه حدس زد که خیلی از آدمها – گاهی حتی خود من- وقت بکآپ گرفتن که می‌شه سهل‌انگاری می‌کنن.

world-backup-day

۲. ۳۱ مارچ روز جهانی بکآپ گرفتنه! و جالبه که فردا هم اول اپریله و روز معروف دروغ گفتن و سرکار گذاشتن. البته این حرفای منو پای خالی بندی نذارین ؛) جدیه. بکاپ گرفتن رو نباید سرسری گرفت. عواقبش اصلن خوب نیست. به قول یه دوستی احتمال یک در میلیونٍ از دست رفتن اطلاعات، احتمال خیلی قوی و خطرناکیه. بکاپ بگیریم، از هرچی، عکسامون، اطلاعات بلاگمون، شماره تلفنامون و حتی خاطره‌هامون!!!‌ برای اونا هم اتکا نکنیم به مغزمون،‌ فراموشی خیلی احتمالش بیشتر از یک در میلیونه. بنویسیم. ؛)

۳. یه سایت جالب هم هست به اسم World Backup Day. توش اطلاعات جالبی هست. از یه سری چیزای ساده‌ی آماری گرفته تا آموزشای جالب. مثلن این که ۳۰ درصد آدما تا حالا یه بار هم از اطلاعاتشون بکآپ نگرفتن. سر بزنین بهش: World Backup Day

۴. قبلن در مورد حسی که نسبت به این جور چیزا دارم نوشته بودم. منظورم چیزایی که براشون یه روز تقویم رو اسم زدن. هنوزم سر اون هستم. ای کاش نذاریم کار به جایی برسه که برای هرچیزی بخوایم یه روز اختصاص بدیم. ای کاش بکآپ گرفتن هم یه چیز عادی باشه برامون. همینطور خیلی چیزای دیگه.

پیش‌پا افتاده‌ترین بدیهیات زندگی اجتماعی دیجیتال رو رعایت کنیم… ای کاش…!

۱. توی فضای مجازی آزادی هست. ولی معنی آزادی این نیست که هرجور خواستیم رفتار کنیم. درسته که واسه‌ی چت کردن ما توی قانون‌اساسی چیزی نیومده. ولی این دلیل نمی‌شه که هر کاری که به ذهنمون رسید انجام بدیم. و یا بدتر از اون: دنیای مجازی رو با دنیای واقعی اشتباه نگیریم. درسته که ما همون آدماییم. ولی نباید همونجوری رفتار کنیم توی دنیای مجازی. وقتی دنیا(!) عوض شده، بدیهیه که رفتار ما هم باید تغییر کنه. مثلن این نمونه:

new chat

این یه قسمت از گفتگوی من با یه آشناس. به ساعت پیام‌ها دقت کنین: بین اولین وآخرین پیام ۱۰ ساعت فاصله‌ هست. و جالبه که بحث همین‌جا به انتها می‌رسه. دوست عزیز من ۳ روز بعد می‌اد و همین چیزا رو دوباره می‌گه. و بعد تازه می‌گه که چیکار داشته. متوجهین که مشکل چیه؟ این آقا می‌تونست توی همون پیام اول حرفش رو بزنه. اما تصمیم می‌گیره یه مکالمه‌ی شفاهی رو شبیه‌سازی کنه اینجا. و این دقیقن بدترین کار ممکنه. اگر توی همون پیام اول حرفش رو می‌زد هم خودش زودتر به نتیجه می‌رسید و هم من کمتر مجبور به تحمل این مکالمه‌ی عجیب بودم.

حالا این سناریو رو تصور کنین: این آدم میاد و می‌گه سلام! و بعد بجای خوبی و چطوری گفتن که جاش توی احوال‌پرسی حضوری و تلفنیه،‌ می‌گه صبح/ظهر/شب بخیر! و بعدش هم حرفش رو می‌زنه. من هم وقتی آنلاین می‌شم و می‌بینم پیامش رو، جوابش رو می‌دم. ینی مثلن طبق عکس بالا: جواب پیام ساعت یازده ایشون رو من ساعت سه بعد از ظهر می ‌دم و تمام. کار اصلن به نه و نیم شب  و روزهای دیگه نمی‌کشه. بهتر نیست؟ هست… واقعن… هست. ولی گویا به غلط آدم‌ها این کار رو بی ادبی می‌دونن. در حالی که دقیقن برعکسه. خلاصه و مفید حرف زدن نه تنها بی ادبی نیست، بلکه باعث می‌شه کمتر وقت مخاطبمون گرفته بشه. در حالی که توی این حالت مرسوم درواقع داریم کاملن بی ادبانه و به صورت مکرر،‌ مزاحم طرف مقابلمون می‌شیم.

۲. توی یه جمع دوستانه بودیم. تصمیم گرفته شد که عکس یادگاری گرفته بشه. من بنا به دلایلی نمی‌خواستم توی عکس باشم. با هزار مصیبت خودم رو از عکس کشیدم بیرون. اون عکس بعد از چند ساعت پاش به اینستاگرم باز شد. من نمی‌خواستم توی عکس باشم. حاصل این شده بود که من رو روی دیوار تگ کرده بود دوست عزیز. زیر عکس هم نوشته بود که رضا کشاورز هم بود توی جمع ولی نخواست توی عکس باشه. من واقعن از این کار شگفت زده شدم. از صاحب عکس خواستم که اسممو از نوشته حذف کنه. واکنش ایشون این بود که اسمم رو از جمله ی “رضا کشاورز هم بود توی جمع ولی نخواست توی عکس باشه” حذف کرد. ولی به طرز غیر قابل باوری اسمم رو هشتگ کرد زیر عکس: #رضا_کشاورز. وقتی به این هم اعتراض کردم واکنش ایشون این بود که “مگه هر رضا کشاورزی تویی؟“.  بعد از این اتفاق من ادامه ندادم بحث رو. واقعن بهم این احساس دست داد که دارم با فیل شطرنج بازی می‌کنم (اون مهره‌ی روی صفحه منظورم نیست، فیل واقعی منظورمه)‌ و هنوز هم نتونستم درک کنم که این فیل چطور می‌تونه از یه اسمارت‌فون استفاده کنه. (البته که این که چند جمله‌ی آخر شوخی بود. اما شوخی‌ها رو نباید دست کم گرفت 😉 )

البته این فقط یه مورد خاص بود. اما مشابهش رو حتمن دیدیم. مس‌ءله اینه: عکس‌های یادگاری هم یه جورایی جزو حریم شخصی حساب می‌شن. لازمه که وقتی می‌خوایم عکس کسی رو منتشر کنیم ازش اجازه بگیریم، حتی اگه دوست نزدیک باشه. یه مورد دیگه هم هست که توی فیسبوک خیلی می‌شه دید: همه‌مون تجربه داریم توی عکسی تگ شده باشیم که اصلن توش نیستیم. همه‌مون یه دوست داریم که تصمیم گرفته برای بیشتر دیده شدن، هرکی رو که می‌تونسته توی عکسش تگ کنه. فکر نمی کنم این مورد نیاز به توضیح بیشتر داشته باشه.

۳. اینا فقط ۲ تا از تجربه‌های من بودن. خام-رفتاری‌های ما توی فضای مجازی واقعن بی‌شمارن. واقعن زشته که به جایی برسیم که لازم باشه برای رفتار هامون قانون وضع بشه. قضیه هرچند زننده‌س، ولی واقعن پیچیده نیست. کافیه که توی کارامون چند تا نکته‌ی پیش‌پا افتاده رو رعایت کنیم: حریم شخصی و رفاه و آسایش دیگران. کار پیچیده‌ای نیست. ولی متاسفانه گویا سخته. حدس می‌زنم توی آینده درمورد این اتفاق‌ها و این رفتار‌ها بیشتر بنویسم.

ایرانسل و رعایت حقوق مصرف کنندگان

۱. چند روز پیش پیام جالبی برای من اومد از طرف ایرانسل. پیام وسطی توی این عکس:

irancell sms

ادعای جالبیه. ولی توی همین یه تیکه می‌شه مضحک بودن این ادعا رو درک کرد. کاری با دلیل و منطق پشت این اتفاق ندارم. ولی واقعن بدیهیه که نمی‌شه به اپراتوری که دم به دقیقه به خودش اجازه می‌ده آسایش مشتری رو مختل کنه، همچین جایزه‌ای داد. رعایت حقوق مصرف‌کننده؟ واقعن؟ پیام قبل و بعدش گواه خوبیه برای…!

۲. چند روز پیش نوشتم که بالاخره من هم اسمارت‌فون خریدم. سیم‌کارت من قدیمی بود، ینی از این بزرگا که با پانچ کردنش تازه می‌رسید به سایز میکرو. گوشی جدید هم فقط اسلات سیم‌کارت نانو داره. واسه همین مجبور شدم که سیم‌کارتم رو ببرم سراغ یکی از نمایندگی‌های ایرانسل و سیم‌کارتمو نو کنم. بی‌هزینه و دردسر انجام شد قضیه: فقط یه شماره ملی کافی بود. اما بعد از این مشکل تازه شروع شد. سیم‌کارت من که قرار بود نانو بشه، 4G هم شد در این حین. به نظر چیز بدی نمی‌آد ولی از لحظه‌ی 4G شدن، مشکل آنتن‌دهی هم شروع شد. گویا ایرانسل که این‌قدر داره روی شبکه‌ی 4G مانور تبلیغاتی می‌ده و تلاش می‌کنه مشتری جذب کنه(که واقعن عجیبه این حجم از تبلیغات) هنوز آماده نیست که این سرویس رو اراءه بده. من برای این که سیم‌کارت ایرانسلم خارج از دسترس نباشه مجبور شدم که نوع شبکه رو توی گوشیم بذارم روی GSM Only  و تازه باز هم گاه به گاه مشکل آنتن دارم.

۳. درسته. ایرانسل خصوصیه و واقعن هم خدماتش از مشابه‌های دولتی بهتره ( قبلن در مورد عجایب مخابرات نوشته بودم) اما واقعن زننده‌س دیدن همچین چیزایی. این مشکل آنتن‌دهی ایرانسل من رو مجبور کرد که محض محکم کاری،‌ یه سیم‌کارت رایتل رو هم توی گوشیم بذارم(گوشی من دو سیم کارته‌س). حالا با گذشت این مدت تقریبن بیشتر کارای من داره با رایتل انجام می‌شه. نمی‌تونم بگم رایتل فوق‌العاده‌س. ولی خب حداقل‌ها رو داره رعایت می‌کنه. البته هنوزم پیام تبلیغاتی ‌میاد برای من، اما نه به اندازه‌ی ایرانسل. آنتن هم خوب می‌ده. اپراتوره دیگه،‌ باید آنتندهی داشته باشه. نکنه توقع دارن بهشون برچسب صد‌آفرین بدم بخاطرش؟ بگذریم… این شد که من دارم کم کم از ایرانسل می‌رم به سمت رایتل. امیدوارم یکی اون بالای این شرکت باشه که علاوه بر تلاش برای جذب مشتری،‌ حواسش به مشتری‌های پریده هم باشه. فکر نمی‌کنم کار من رو بشه انقلاب حساب کرد. ولی متاسفانه کسی عادت نداره از کیفیت محصولی که بهش داده می‌شه شکایت کنه. به هرچیزی که به دستمون می‌رسه قانعیم معمولن. عجیبه واقعن، ولی اینجوریه معمولن. ماشین‌های بی‌کیفیتی که توی کشورمون تولید می‌شن هم یه نمونه‌ی دیگه‌ی این قضیه‌ن: همه از پراید می‌نالن/جوک می‌سازن براش، اما همچنان هرروز پراید مدل جدید داریم می‌بینیم توی خیابون. خلاصه این‌که من تصادفن-معترضانه از ایرانسل دارم خداحافظی می‌کنم. امیدوارم نمونه‌های این کار رو توی خودم و اطرافیانم بیشتر ببینم. فعلن همین…!

اسمارت‌فون نداشتن

۱. من توی تمام این سال‌ها اسمارت‌فونی نداشتم. این قضیه همیشه تعجب‌برانگیز بوده برای همه. چیزی که دیدم این بود که برای آدم‌های این قرن دیدن جوونی که تلفن هوشمند نداره غیرقابل درکه. مخصوصن برنامه‌نویسی که موبایل به‌روز نداشته باشه خیلی عجیبه. اونم کسی که هرچند کوتاه، اما به هر حال قسمتی از زندگی‌شو برنامه‌نویس اندروید بوده!!! حالا دقیق بعد از گذشت ۱۰ سال از پیدا شدن سروکله ی اسمارت‌فون‌ها منم یه گوشی هوشمند گرفتم. البته که همچنان هم با اکراه تن به این اجبار دادم و شاید اگر مجبور نمی‌شدم به بی‌-اسمارت‌فون-بودن ادامه می‌دادم اما… به هر حال شد دیگه. شاید بعدن نوشتم که چرا مجبور شدم ولی خب نیازی هم نیست، غول‌های موبایل‌فروش به اندازه کافی توی تبلیغاتشون موفق عمل کردن. این جا می خوام چندتا دلیل برای نداشتن تلفن هوشمند بنویسم و این‌که چرا بهتره که هرچه بیشتر دور بشیم از این پدیده.

smartphone-user

۲. دلایلم نسبتن متنوعن و یکم سخته که بخوام دسته‌بندیشون کنم. ولی تلاشم اینه که مرتبط‌ها رو پشت‌سر‌هم بیارم. از‌اینجا به بعد هرجا از اسمارت‌فون اسم بردم منظورم درواقع یه مجموعه‌س شامل:‌ اسمارت‌فون‌ها، امکاناتی که به ‌آدم می‌دن، یه سری امکانات که محدود به اسمارت‌فون‌ها نیستن و خیلی قدیمی‌ترن ولی با اومدن اسمارت‌فون‌ها رنگ جدیدی گرفتن (مثلن چت کردن)‌  و همینطور رفتاری که ما باهاشون داریم.

  • همیشه در دسترس بودن زیاد خوب نیست: با ارزون‌ترین اسمارت‌فون و یه سیمکارت ایرانسل یه آدم می‌تونه تمام روز رو در دسترس باشه. همه‌ی آدم‌ها این توان رو پیدا می‌کنن که با کار‌های پیش‌پا افتاده‌شون تمرکز حواس آدم رو در طول روز به هم بزنن. کافیه تلگرمتونو باز کنین و چشمتون بخوره به یه پیام یه دوست/آشنا و بازش کنین و حرفهای طرف مقابل روزتونو با حرفهاش مختل کنه. می‌شه استفاده از شبکه‌های اجتماعی رو محدود کرد به یه لپ‌تاپ/تبلت که توی خونه می‌مونه و شب‌به‌شب می‌شه بهش وقتی رو اختصاص داد.
  • اسمارت‌فون‌ها تنها می‌کنن آدم‌ها رو: همه‌ی ما دوستی داریم که یه زمانی باهاش خیلی صمیمی بودیم، همچنان هم هستیم اما دیگه مثل قبل باهاش در ارتباط نیستیم. دیگه فرصت نمی‌شه هرهفته با هم بریم بیرون و به هم سر بزنیم. ولی همچنان می‌خوایم رابطه‌مون رو باهاش حفظ کنیم. قبل از اسمارت‌فون‌ها رابطه‌های این مدلی تقریبن همچین روالی داشتن: مشغله‌ها به ما این امکان رو می‌دادن که هر دو سه ماه یکبار با این آدما بریم یه جا بشینیم و با هم صحبت کنیم. هرچند هفته یکبار هم تلفنی حالی از هم می‌پرسیدیم. حالا چه اتفاقی می‌افته؟ ما درواقع دوری این آدم عزیز رو حس نمی‌کنیم. هرچند ماه یک‌بار به‌جای دیدار باهاش یکم چت می‌کنیم، هرچند هفته یک‌بار بجای صحبت تلفنی، یه عکس یا جوک یا هرچیز دیگه‌ای رو برای طرف فوروارد می‌کنیم. و دلتنگی‌ها رو هم با دیدن عکس پروفایلشون برطرف می‌کنیم. حاصل اینه که توی یه مدت نه چندان طولانی رابطه‌مون سرد و سردتر می‌شه و احتمالن بعد از یکی دو سال تبدیل می‌شیم به دو تا غریبه‌.
  • اسمارت‌فون‌ها تنهایی رو از ما می‌گیرن: این مورد شاید در ظاهر با قبلی متناقض باشه ولی شدیدن درسته. یکی از چیزهایی که آدم‌ها شدیدن بهش احتیاج دارن تنهاییه. درمورد صحت حرفم می‌تونم بهتون اطمینان بدم که توی چندتایی کتاب متفاوت به توضیح دقیق این مسءله رسیدم اما الان برای طولانی نشدن و دور نشدن از هدف اصلی به این نقل قول از نیچه اکتفا می‌کنم:

    من متنفرم از کسی که تنهایی من رو می‌دزده ولی در مقابل معاشر خوبی نیست!

    اسمارت‌فون‌ها همیشه همراه ما هستن. نزدیک همه‌ی ما هستن آدمایی که صبح بعد از بازکردن چشم‌ها اولین چیزی که می‌بینن صفحه‌ی موبایلشونه برای دیدن ساعت و پیام‌های رسیده و پشت‌‌بندش آنلاین شدن و گشت‌و‌گذار توی اینستاگرم و فیس‌بوک و توییتر. این قضیه تا شب لحظه‌ی خواب ادامه‌پیدا می‌کنه: بعد از کلی بی‌هدف پرسه زدن توی شبکه‌های اجتماعی – البته درحالی که توی تخت دراز کشیدن- به اکراه گوشی رو می‌ذارن کنار و کلنجار می‌رن برای خواب. یکی از چیزهای اساسی برای هر آدم تنهاییه. همه‌ی ما احتیاج داریم که زمانی رو برای فقط و فقط خودمون داشته باشیم. چه برای هضم کردن چیزهایی که پشت‌سر گذاشتیم و چه برای خیالبافی‌های طولانی در مورد آینده.

smart phone life

  • اسمارت‌فون‌ها تفکر رو از ما می‌گیرن: ساعت قبل خواب ساعت فوق‌العاده‌ایه برای فکر کردن به روزی که گذروندیم و روزی که در پیش داریم. اسمارت‌فون‌ها توی دستمونن و با ما به تخت‌خواب می‌آن و این زمان خوب رو از ما می‌گیرن. بجز این خیلی فرصت‌های دیگه در طول روز‌ هست که خیلی راحت با اسمارت‌فون‌ها پر‌‌می‌شن. حاصل این می‌شه که یه آدم می‌تونه صبح تا شبش رو بدون لحظه‌ای فراغت پر کنه. البته که این در ذات بد نیست. مشکل اینه که وجود یه وسیله که می‌تونه تمام بیکاری‌های آدم رو از آدم بگیره، باعث می‌شه که ما کمتر به تفکر محتاج بشیم و کمتر بریم سراغ راه‌های چالش‌برانگیزتر برای مغز تا بتونیم وقتمونو پر کنیم.
  • اسمارت‌فون‌ها مارو بی‌سواد می‌کنن: توی یه تلفن اندرویدی هر نرم‌افزاری با یه تپ نصب می‌شه. اکثر کاربر‌ها هیچوقت با هیچ اروری مواجه نمی‌شن بجز ارور پر شدن حافظه‌ی گوشی. کار‌هایی هم با نرم‌افزارهای موبایلی می‌شه انجام دادن معمولن با بالاترین سطح انتزاع ممکن انجام می‌شن، به‌طوری که کاربر اصلن درجریان بعد تکنیکال قضیه قرار نمی‌گیره و فقط کارش راه میفته. این مورد هم در ذات بد نیست. ولی حاصل این می‌شه که هرچی جلو‌تر می‌ریم، آدم‌ها هرچند وابسته‌تر می‌شن با تکنولوژی، اما بیگانه‌تر هم می‌شن. قبلن توی مطلب مشکل مایکروسافت چیه؟ در مورد این قضیه نوشتم. درسته که اونجا بحث اسمارت‌فون نیست، ولی این یه مورد خیلی خوب توش توضیح داده شده.
  • اسمارت‌فون‌ها سلامتی رو تهدید می‌کنن: چشمهایی که توی تاریکی مطلق خیره شدن به یه صفحه‌ی سفید، به شدت آسیب می‌بینن. منظورم موقع خوابه. یه گوشی تو دست چند دقیقه و حتی ساعت رو خیره می‌شیم به صفحه‌ی گوشی و اصلن متوجه آسیبی که به چشم‌هامون وارد می‌شه نیستیم. بعدشم با کنار گذاشتن گوشی هم کار تموم نمی‌شه. این نور و این فعالیت قبل خواب به شدت باعث مختل شدن خوابمون می‌شه. در طول روز هم وقتی گوشی رو دستمون می‌گیریم، سرمون رو خم می‌کنیم پایین ومدت زیادی رو توی همین حالت می‌مونیم. فشاری که به گردن می‌اد رو نمی‌شه دست کم گرفت. این پاراگراف رو همین‌جا تموم می‌کنم. البته که مشکلا خیلی بیشتر از اینن ولی خب هم خیلیامون از مشکلای مثل این خبر داریم،‌ و هم این‌که می‌شه با یه جستجوی ساده به کلی مطلب رسید در این مورد.
  • اسمارت‌فون‌ها ردپای زیادی از ما به‌جا می‌ذارن: اصلن دلم نمی‌خواد مثل استالمن بد بینانه نگاه کنم به قضیه ولی ساده نمی‌شه ازش گذشت. ما با تلفنمون اطلاعات زیادی از خودمون به دیگران(مخصوصن کمپانی‌های بزرگی که سوخت اصلیشون همین اطلاعاته) می‌دیم. درسته که به نظر بی‌اهمیته که کسی بدونه ما پنج‌شنبه‌ی گذشته توی کدوم رستوران غذا خوردیم و امروز داریم چه موزیکی گوش می‌دیم و کدوم مسیر رو برای رسیدن به سر کار انتخاب می‌کنیم. ولی در واقع این اطلاعات وقتی از چند میلیارد نفر جمع بشن، خیلی راحت می‌شه ازش استفاده کرد برای کنترل زندگی همین افراد.  در واقع علم اطلاعات( همون دیتا ساینس خودمون) به خودی خود بد نیست و خیلی خوبی‌ها می‌تونه برامون داشته باشه. ولی این دلیل نمی‌شه سهل انگارانه با اطلاعاتی که ازمون بجا می‌مونه رفتار کنیم. این مسءله رو نمی‌شه توی یه پاراگراف جمع کرد. واسه همین احتمالش هست که توی آینده‌ی نزدیک یه مطلب جداگانه درموردش بنویسم.
  • اسمارت‌فون‌ها استقلال ما رو می‌گیرن:  تصور کنین از خونه بیرون رفتین… متوجه می‌شین که تلفنتون همراهتون نیست… وحشت می‌کنین، مگه نه؟… همین فکر کنم کافی باشه.

۳. ممکنه که در ظاهر هر کدوم از این موارد کوچیک و بی اهمیت جلوه کنن اما در باطن خیلی مسءله وخیمه. از یه طرف همین نکته‌های خیلی کوچیک وقتی کنار هم جمع می‌شن به شدت خطرناک می‌کنن قضیه رو.  این مطلب احتمال داره به مرور زمان کامل بشه. چون یه سری چیزا ممکنه جا افتاده باشه. درضمن خیلی سعی کردم تمرکزروی اسمارت‌فون ها بمونه و نره سراغ شبکه‌های اجتماعی. شاید در‌آینده سراغ این موضوع هم برم. یه مورد دیگه‌هم که اصلن بهش اشاره نشد مسءله‌ی مصرف‌زده‌گی بود. یه مطلب مستقل درمورد این حتمن می‌نویسم. ولی توی نوشته‌ی بعدیم که درمورد گوشی ایه که خریدم بهش حتمن اشاره می‌کنم.