بیماریِ زخمیِ فرهنگِ بد

۱. اول دسامبر روز جهانی ایدزه. قبلن نوشته بودم که این مسائلی که روز به اسمشون زده می شه توی تقویم خیلی وضعیت تلخ و وحشتناکی باید داشته باشن تا تایید صلاحیت بشن. بهتره درمورد ایدز و شرایط انتقال و خطراتش، پزشک ها بنویسن و ما فقط اطلاع رسانی کنیم.

aids

۲. یکی از رسم های دنیا برای این روز، بستن یه ربان قرمز به پیرهنه. خیلی ها این کارو می کنن تا از یه طرف توجه آدم ها رو به این مسئله جلب کنن و از یه طرف همدردیشونو به آدمای مبتلا به این بیماری ابراز کنن. توی اینترنت هم البته ربان قرمز رو با هشتگ #WorldAIDSDay و #روز_جهانی_ایدز  شبیه سازی کردن. چندتا از توئیت هایی که به نظرم نگاهشون به مسئله ی ایدز کمی متفاوت با اون نگاه همیشگی و تکراری “وای چقدر بده” و “خدا رو شکر من ندارم” و “دلم به حال اینا می سوزه” بود رو اینجا میارم:

  • برای کار هر جا رفت و صادقانه گفت به بیماری #ایدز مبتلاست همه با خشونت اورا طرد کردند! فرهنگ درست را بیاموزیم. #WorldAIDSDay #روز_جهانی_ایدز
  • عملا یک فرد مبتلا به بیماری ایدز در برخورد با دیگران بیشتر باید نگران سلامتیش باشد تا دیگران در برخورد با او #روز_جهانی_ایدز
  • امروز #روز_جهانی_ایدز هستش… به مبتلایان به اچ ای وی نگیم «ایدزی» واژه مزخرفیه
  • ویروس #ایدز در اسپرم و تخمک وجود ندارد و فقط در مخاط یافت می شود. دو فرد HIV مثبت می توانند به راحتی ازدواج کنند و تحت شرایطی بچه دار شوند.
  • البته ماهم برای بیماران مبتلا به #ایدز خطرناکیم ، کافی یه سرماخوردگی جزئی از ما بگیرن ،میتونه تا آستانه مرگ اونارو ببره #WorldAIDSDay
  • اینجا سر هر ایستگاه بنرهای «من دوست مبتلا به #ایدز دارم.»گذاشتند. ایران هنوزطرف دوسته سرما‌خورده‌ش رو می‌بینه فرار می‌کنه. (این رو خانومی که خارج از ایران زندگی می کنه گذاشته بود)

۳. البته این ها تعداد کمی از توئیت های خیلی خیلی کم فارسی در باره ی ایدز و روزش بود. خیلی از اینها اصلن مربوط به امروز و امسال نبودن و بعد از کمی اسکرول رسیدم به توئیتی که مربوط بود به اول دسامبر  سال ۲۰۰۹. وضعیت توئیت های انگلیسی خیلی بهتر بود – حداقل از لحاظ تعداد.

۴.  بین توئیت های فارسی تعدادی هم توئیت آماری بود که شدت وخامت ماجرا رو می خواست نشون بده که قابل توجه ترینشون این مسئله رو بیان می کرد که اکثر کسایی که تو ایران به این بیماری مبتلا شدن هنوز از این قضیه بی خبرن. یک نفر هم فیلم باشگاه خریداران دالاس رو پیشنهاد کرده بود. فکر می کنم پیشنهاد بدی نباشه. فیلم زندگی یه آدم مبتلا به ایدز رو روایت می کنه و نقش های اصلیش رو هم متیو مکانهی و جرد لتو بازی کردن. و البته مثل همیشه آدم هایی هم بودن که این مناسبت رو بهونه ی مزه پرونی و خودنمایی خودشون کرده بودن.

aids2

  • توئیت های مربوط به روز جهانی ایدز رو اینجا و اینجا می تونین بخونین.
  • اگر زیاد از این ویروس و اثراتش نمی دونین صفحه ی ویکیپدیای ایدز و HIV و یا یه جستجوی گوگل می تونه شروع خوبی براتون باشه. هادی هم توی بلاگش یه سری اطلاعات کاربردی، جالب، مهم، و قابل اعتنا رو کنار هم آماده کرده. خیلی می تونه کمکتون کنه تا قضیه دستتون بیاد. اینجا بخونینش.

 

ب مثل بنویسیم

۱. داشتم دنبال یه کتاب می گشتم (بعدها در باره‌ش حتمن می نویسم همین جا)، که به طرز عجیبی جستجوم منتهی شد به یه ویدءو از حامد بهداد که توی یه جمع داشت صحبت می کرد. موضوع بحث هم آلودگی هوای تهران بود. محتوی اصلی صحبت همون حرف های همیشگی بود. همون “چرا مسءولی نیست؟” , “چرا وضع ما اینه و بهتر نمی شه؟” و “لیاقت ما بهتر از این هاست” های معروف. اما انتهای این صحبت تقریبن یک دقیقه ای حرفی زده شد که تفاوت نسبتن عمیقی داشت با الباقی حرف های خود این بازیگر و حتی اکثر چیزهایی که از راه تلوزیون و شبکه های اجتماعی به گوشمون می رسه این روزها. صحبت به این جمله ختم می شه که:

…اگر لطفی به بنده دارید، توی صفحه هاتون در این باره بنویسید!

۲. نمی شه توقع داشت که هوای تهران با همین دعوت یک جمله ای حل بشه. همه به چشم دیدیم که وضع خیلی وخیم تر از این حرف هاست. اما مسءله ای که هست اینه که این دعوت رنگ متفاوتی از همه ی دعوت های تبلیغاتی دیگه داره. کم نشنیدیم و ندیدیم آدم یا بیلبوردی رو که از ما بخواد ماشین شخصی بیرون نیاریم و آب کمتر مصرف کنیم و بین خطوط رانندگی کنیم. اما این بار این بازیگر مردم و حد اقل طرفدار های خودش رو به نوشتن دعوت می کنه. واکنش ها رو نمی شه چندان دقیق بررسی کرد ولی حدسی که می شه زد اینه که عده ی زیادی از طرفدارهای-احتمالن-چند-میلیونی این تقریبن-سوپر-استار واکنششون به این دعوت چیزی غیر از سکوت باشه.

۳. حالا این جا دو چیز رو می شه بحث کرد. اولین مورد حاصل این نوشته هاست. احتمالن عده ای چه در جواب این آقا و چه به هر دلیل دیگه ای اقدام به نوشتن و اعتراض کردن می کنن. اما واقعن به جایی هم می رسه این نوشتن ها؟ احتمالن نه. برای حل مسءله ای مثل این مسءله ی آلودگی که ریشه هاش از کوههای تهران هم عمیق تره خیلی بیشتر از چند تا استاتوس فیسبوک و مسیج تلگرام نیازه. نمونه های مشابهی هم قبلن دیدیم که بدون استثنا همه شون بی حاصل بودن. (حدس می زنم بعدن فرصتش پیش بیاد در این باره هم بنویسم.) ولی الان می خوام نوشته رو خوش بینانه پیش ببرم. چیزی که من رو از به وجود اومدن و ادامه پیدا کردن این جریان و مشابهاتش خوشحال می کنه تفاوتیه به مرور توی فضای مجازی ما ظاهر می شه. می شه امیدوار بود که شبکه های اجتماعی ما کم کم برن به سمتی که بجای این که هر روز تحیل هایی ببینیم در سطح راننده تاکسی و کاریکاتورهایی که فارغ از سطح کیفیتشون حاصلی جز یه خنده ی خفیف – یا گاهی هم اعصاب خردی شدید- ندارن، یا این که شاهد حمله های چریکی به صفحه ی آدم های به-هر-دلیل-مضحکی مشهور باشیم، با واکنش های منطقی و از روی تعقل افراد مواجه بشیم. شاید این واکنش ها چندان دل نشین نباشن یا محتواشون توی سطح پایین و نظر هاشون پیش پا افتاده باشه اما می شه خوشحال بود که داریم یاد می گیریم متمدنانه حرف بزنیم.

۴. نکته ی بعدی این ویدءو سر زدن این عمل قابل تامل از یه بازیگر سینما بود. هرچند که توی جهان غرب این اتفاق خیلی رایجه، ولی توی ایران کم پیش میاد که ما شاهد این باشیم که یه سلبریتی در مورد چیزی غیر از کارهای شخصیش با مردم صحبت کنه. متاسفانه معمولن نه سلبریتی حرفی برای گفتن داره و نه مخاطبش علاقه ای برای شنیدن. هرچند که معروف و پرطرفدار بودن این جور آدمها خودش یه مرثیه سوزناک و حتی پر درده، اما از شدت درد کم می شه وقتی که با این اتفاقات حتی کوچیک و پیش پا افتاده کمکی به وضع و شرایط وخیم بشه…/

 

  • صحبت های این بازیگر رو، اینجا ببینید و بشنوید.

 

کتاب بخون، برات خوبه

۱. از قرار معلوم هفت روزی از روزهای آخر آبان رو هفته ی کتابخوانی اسم گذاشتن (بعضی ها هم بهش می گن هفته ی گرامی داشت کتاب). شاید نامردی باشه توی این بلبشو، به این مناسبت غریب افتاده – یکی از معدود مناسبت هایی که رنگ و بویی از فرهنگ داره- هم بپریم. ولی خب به نظرم از کنارش ساده رد شدن خیلی بدتره و شاید عواقب وحشتناکی هم در پی داشته باشه.

۲. مسءله ای که هست اینه که اصلن این عبارت “هفته کتاب خوانی” دل نشین نیست. چیزی که همه – حتی کتاب نخون های قهار- ازش مطلعن اینه که عمل مطالعه، هم لذتش و سود و فایده هاش وقتی خوب به چشم میان که مستمر باشن و نه این که توی یه هفته به فکر کتاب خوندن و فرهیخته شدن بیفتیم و بعدش مثل سفره ی هفت سین باهاش خداحافظی کنیم تا سال بعد.

۳. قسمت تلخ تر ماجرا اینه که اصلن چرا همچین هفته ای بوجود اومده. چی باعث شده که این یه هفته از سال رو تصمیم بگیریم از فواید و ویتامین های نهفته در کتابها حرف بزنیم. با یه جستجوی کوچیک رسیدم به سایت همشهری آنلاین و به گفته ی اونا توی سال هفتاد و دو بوده که این هفته رو برای این هدف انتخاب کردن. چرایی مسءله رو هم خیلی ساده می شه حدس زد. در کل فکر کنم همه به چشم دیدیم که گرامی داشت و تقدیر و امثال این ها فقط وقتی پاشون میاد وسط که خبر از نابودی باشه. گاهی وقتا نابودی – یا مترادفش، مرگ- اتفاق افتاده و تموم شده، مثل حافظ و هوای پاک که خیلی وقته بین ما نیستن و تنها بازمانده شون روز گرامیداشتشون توی تقویمه. گاهی هم مثل همین مسءله ی کتاب داریم به نابودی نزدیک می شیم و شاید این کار یه جور فریاد و تلاش آخر برای زنده موندن باشه.

۴. نکته ی آزار دهنده ی دیگه خود لفظ “کتاب خوندن”ه. مسءله ای که هست که اینه که خیلی بهتره بگیم مطالعه. از معنی لغوی مطالعه و خوندن و شدت تفاوتشون که بگذریم(من می گذرم، ولی لطفن شما نگذرین و یه نگاهی به این تفاوت عمیق بندازین)، مترادف دونستن “عبارت” کتاب خوانی با “کلمه” ی مطالعه واقعن کار درستی نیست، هرچند که یکی دونستنشون عادت شده. توی این سرزمین خیلی وقته که فقط به دو چیز می گیم مطالعه: یکی کتاب قطور به دست گرفتن و لم دادن یه گوشه و خیره شدن به صفحه ها و یکی دیگه زل زدن به صفحه ی گوشی و خوندن جوک و تست روانشناسی تو چهار و نیم ثانیه تو تلگرام(و قبل تر ها فیسبوک و یاهو ۳۶۰ و حتی وبلاگ ها). اما مسءله ای که هست اینه که مطالعه توی این دو مورد خلاصه نمی شه( دومی رو البته با کلی اغماض می شه مطالعه حساب کرد).  هیچ وقت به این نرسیدیم که مجله و مقاله رو هم می شه مطالعه کرد. فکر نمی کنم لازم باشه که توضیح بدم اینجا منظورم کدوم نوع مجله س. کم نیستن (البته و متاسفانه باید اعتراف کنیم حداقل توی ایران کم هستن)‌ مجله هایی که هرکدوم توی یه فیلد خاص دارن فعالیت می کنن و مطالبشون چه به صورت گزارش و چه به صورت مقاله منتشر می شه، سطحشون در حدی هست که لیاقتشون “مطالعه” شدن باشه و نه “خونده” شدن.

۵. (و البته آخر). اول نیتم این بود ترجمه ی این مطلب رو که درواقع داره چند تا دلیل معرفی می کنه واسه مطالعه بذارم. ولی مسءله ای که هست اینه که از این جور مطالب زیاده و کمتر کسی هست که بهشون برنخورده باشه. این شد که دست به کیبورد شدم. فکر می کنم این موضوع (منظورم مطالعه س) چیزی باشه که بعدها بازم هم پیش بیاد در موردش بنویسم. تا چه پیش آید…/

مردی که زمان همه چیز رو خوب می دونست

Leonard Cohen

 

۱. چند هفته پیش که منتظر اومدن آلبوم جدید لءونارد کوهن بودم، و داشتم به دنبال اولین سینگل ریلیز شده ی آلبوم می گشتم تصادفن رسیدم به یه مصاحبه ازش. محتوای مصاحبه با هنرمندا رو همیشه خیلی راحت می شه حدس زد. ولی توی این مصاحبه چیزی بود که نمی شد به راحتی ازش گذشت. توی این مصاحبه پیر مرد می گه:

For some odd reason, I have all my marbles, so far. I have many resources, some cultivated on a personal level, but circumstantial, too: my daughter and her children live downstairs, and my son lives two blocks down the street. So I am extremely blessed. I have an assistant who is devoted and skilful. I have a friend or two who make my life very rich. So in a certain sense I’ve never had it better … At a certain point, if you still have your marbles and are not faced with serious financial challenges, you have a chance to put your house in order. Putting your house in order, if you can do it, is one of the most comforting activities, and the benefits of it are incalculable.

خیلی برام جالبه که وقتی از خوشبختی صحبت می کنه از دخترش و نوه هاش می گه که طبقه ی پایین خونه ی خودش زندگی می کنن، واز پسرش می گه که فقط ۲ بلاک فاصله داره خونه ش، از دستیارش هم می گه که خیلی با استعداده و در آخر از یکی دو تا دوستی که داره و زندگیش رو بقول خودش “پربار” کردن. بعد از همه ی این ها هم با یه غرور خیلی نامحسوس اعتراف می کنه که زندگیش هیچ وقت از این بهتر نبوده.

۲. کوهن رو همیشه دوست داشتم. ولی بعد از این مصاحبه خیلی بیشتر بهش علاقه مند شدم. این چیزهای به ظاهر ساده شاید چیزهایی باشن که هر کسی توی زندگیش باید بهشون برسه. درواقع اگه خوب دقت کنین خلاصه ایه از زندگی خوب. و شنیدن این ها از زبون یه آدم موفق با کلی تجربه ی ناب خیلی مسءله رو تامل برانگیز تر می کنه. این که آدمی با اون همه موفقیت و شهرت (شهرت بین دنبال کننده های جدی موسیقی و نه جریان تجاری) خوشبختیش رو توی این چیز ها خلاصه می کنه واقعن تلنگریه که نمی شه ازش جا خالی داد هیچ جوره.

۳. این متن رو قرار بود وقتی آلبوم جدیدش بیرون اومد اینجا منتشر کنم. ولی اونقدر حواسم پرت شد که اصلن یادم رفت نوشتمش و داشتم به این فکر می کردم که یه روز سر فرصت بشینم و بنویسمش. حدود ۲۰ روز گذشت از اون اتفاق و متاسفانه یه بهونه ی دیگه باعث شد که بیام و بلاگ رو آپدیت کنم. پیرمرد ۸۲ ساله ولی سرحال از دنیا رفت. یعنی مرد. خیلی هم به موقع. توی مصاحبه حتی یه جاش گفته بود که “آماده ی مردنم، فقط امیدوارم ناخوشایند نباشه”

– مصاحبه ای که ازش نقل قول کردم رو اینجا بخونید.
– اگر علاقه ای دارید بیشتر ازش بدونین، اینجا رو بخونید.

مادر مات

۱. یک نیمه-آشنایی. ۲. دانشجوی قابل تامل. ۳. شیرین.

 

۱. امروز سر همون آزمایشگاه مدار الکتریکی۱ که توی پست قبلیم هم یادی ازش شد صحنه ی جالبی دیدم. خانومی سر کلاس بود که جلسه ی اولی بود که اومده بود گویا. اولین چیزی که چشمو جذب می کرد ظاهرش بود. لباسای ساده اما شیک و آراسته، صورت بی آرایش، موهایی که خیلی وقت می گذشت از زمانی که رنگ شده بودن و رنگ روشن مصنوعی کم کم داشت محو می شد توی سیل موی سیاه. چشماش سرخ بودن، واقعن سرخ، سرخ به حدی که انگار با خواب بیگانه ن. از قضا ایشون دوست هم گروهی من از آب در اومد و میز ما شد مامن و پناه ایشون برای رفع ابهام هاش(صورتش اصلن می شه گفت خونه ی ابهام بود). مابین سوال های درسی و غیر درسی های مربوط به این درس، چند تایی هم ریز-مکالمه ی دوستانه بین این دو عزیز(همگروهی من و خانوم مبهوت) رد و بدل شد. از زندگی همدیگه پرسیدن، از وضع درس هم پرسیدن(هر دو ترم آخری) و از چند در دیگه هم صحبت کردن.

2. مابین حرفها چیزی متوجه شدم که هیچجور نمی تونم ازش به سادگی رد بشم. این خانوم مادر بود!‌ سن و سال دقیقش رو نمی دونم ولی با تخمینی که زدم( با در نظر گرفتن چندین فاکتور مختلف و نه فقط ظاهر، واسه همین تقریبن فکر می کنم دقیق باشه) این مادر حداکثر بیست و چهار سالشه. خیلی دلم می خواد در مورد همسرش هم بدونم ولی متاسفانه امکانش یکم بعید به نظر می رسه. اما تا همینجا هم شگفتی کم نیست. توی جامعه ای که عده ای از جوونا بخاطر نداشتن شرایطش ازدواج رو از لیست احتمالاتشون خط زدن، یه عده هم حتی با وجود داشتن شرایطش از اوضاع موجود می نالن، و صد البته عده ای هم اصلن انگیزه ای براش ندارن… جمله طولانی شد، داشتم می گفتم که توی همچین جامعه ای و همچین شرایطی واقعن عجیبه که یه دانشجو تا مادر شدن پیش بره. توی این چند سال دانشجویی ازدواج بین دوست ها و همکلاسی ها هرچند انگشت شمار، ولی به هر حال بوده. رابطه های نیم خیز برای ازدواج هم زیاد دیدم(جدی ها رو منظورمه البته) اما بچه دار شدن؟ نه واقعن. فقط یه مورد اونم خانمی بود که چند سالی از ازدواجش گذشته بود و بعد از مادر شدن به فکر ادامه ی تحصیل هم افتاده بود. اما پیش بردن همه چیز(آشنایی، ازدواج، به دنیا آوردن بچه و حتی شروع زندگی مشترک و جاافتادن توی اون) توی دوره دانشجویی واقعن چیزی نیست که آدم هر روز بهش بربخوره. مخصوصن اگه به این نکته توجه کنیم که توی این پروسه یک برهه ی نه ماهه ی بارداری هم هست که تقریبن یک شغل تمام وقت حساب می شه(بدون حقوق، بدون مزایا :)‌‌ ).

۳. این خانوم همکلاسی از قرار معلوم یه دختر داره که حوالی سه ماهشه. چشمای سرخ مادر از بی خوابی هاش می گفتن. اون به-خود-نرسیدن خبر از مشغله های زیاد می دادن. اما کنار این ها، اون چند لحظه ی کوتاهی که از دخترش حرف می زد، برقی توی چشمها و لرزشی توی صداش می افتاد که قابل وصف نبود. اون عجله ای که برای تموم کردن آزمایش و تموم شدن کلاس و رفتن به خونه توی تمام حرکاتش دیده می شد، نشونی از خستگی نداشت. سرتاسر شوق بود…/

 

  • بجای کلمه ی حامله از کلمه ی “باردار” استفاده کنیم. نه بخاطر عرب-ستیزی مهملی که متاسفانه بین مخصوصن قشر جوون اپیدمی شده، نه!‌ نگیم حامله چون اون ه تانیث وقتی توی فارسی دخیل می شه چیزی جز نشونه ی یه حماقت تارعنکبوت بسته نیست!‌ بگیم باردار تا شاید یادمون نره “بار”ی هست، که خیلی هم سنگینه.

از کرامات اهم‌متر

۱. وصف شرایط. ۲. شرح اوج ماجرا. ۳. افسوس.

 

۱. این ترم بالاخره تن به تقدیر دادم و آزمایشگاه مدار الکتریکی رو برداشتم. این استاد عزیز ما علاقه ی شدیدی داره که هر جلسه از اهمیت این درس توی آینده ی شغلی و حتی زندگی شخصی ما برامون قصه بگه. اولین نکته این که گویا خودش برقی بوده و بیشتر از این که از کامپیوتر حرف بزنه از برق می گه. از این که بگذریم خیلی اعتقاد داره که توی مصاحبه های شغلی در کنار مساءل پیشرفته، از ابتدایی ترین چیزها هم سوال می پرسن. ابتدایی یعنی مثلن یهو یه مقاومت می دن می گن بگو این چند اهمه و اگه مصاحبه شونده ی فلک زده ارزش رنگ ها رو حفظ نباشه یقینن شانسی برای گرفتن اون شغل نداره.

۲. توی آخرین جلسه‌(تا این لحظه البته، تا انتهای ترم راه زیاده) پاشو یکم فراتر گذاشت. تا این لحظه ما (یا حداقل من) فرض رو روی این گذاشته بودیم که ایشون وقتی اهمیت این درس حرف می زنه، خطابش به بچه های سخت افزاریه. ولی گویا ایشون کلن بقای دنیای تکنولوژی رو توی تسلط دانشجوها روی درس مدار۱ می دونن. طبق عقیده ی ایشون اگر شخصی ندونه اهم‌متر چیه، یا اختلاف ولتاژ رو از چه رابطه ای می شه بدست آورد به هیچ وجه نمی تونه توی این دنیا به جایی برسه، یعنی نه فقط یه طراح مدار و مهندس سخت افزار و این چیزا، بلکه حتی برنامه نویس و دیزاینر و حتی آدم خوبی هم نمی تونه باشه. اصرار شدیدی هم داشتن که توی هر مصاحبه ی شغلی ای حداقل یک سوال از مباحث مدار۱ پرسیده می شه. یه جورایی می شه گفت اصل بقای حد اقل یه سوال از مدار۱ و اولویت با کسایی که این درسو مسلطن.

3. از طنز ماجرا که بگذریم، این مسءله یه نفس افسوس‌ناک رو هم از ریه ی من بیرون می ده. اولایل دوران دانشجوییم چیزی که همیشه برای آینده کاری خودم متصور می شدم یکی از این دو تا بود: یکی وارد شدن به دنیای تجارت و صنعت و اون یکی فضای آکادمیک. چیزی که همیشه بهش علاقه داشتم (و صد البته هنوز هم دارم) تدریسه. ولی با چیزهایی که توی این چند سال دیدم تقریبن به این نتیجه رسیدم که آینده ی کاریم دو حالته: یا ورود به بازار کسب و کار و یا مرگ. محیط آکادمیک توی ایران(یا حداقل دانشگاهی که من توش درس می خونم و چندتایی از دانشگاههای دیگه که از اوضاعشون شنیدم) جهان مرگه. نیتم توهین به این آدما نیست. فقط مسءله اینه که تقریبن بدون استثنا کسایی پاشون به هیءت علمی دانشگاهها باز می شه که هیچ شانسی برای زنده موندن توی بازار رقابتی کسب و کار ندارن و تنها راه امرار معاشی که براشون باقی می مونه انتقال دادن اطلاعات تاریخ مصرف گذشته و تجربه هایی که در واقع تجربه نیستن و حاصل تفکراتشون و استنتاج های صرفن توی-ذهن-خودشون-درسته. سیر نزول خیلی وقته شروع شده و الان کم کم کار داره به جایی می رسه که دانشگاه با اقتدار تبدیل بشه به بزرگترین رقیب سربازی توی ممانعت از پیشرفت و موفقیت دانشجوها و صدالبته جامعه./

دوباره

۱. مقدمه. ۲. انگیزش. ۳. نیت. ۴. واهمه.

 

۱. من یه اکانت یاهو دارم که چند سالی می شه که دیگه ازش استفاده نمی کنم. امروز صبح بازش کردم که ایمیل یه دوست قدیمی رو توش پیدا کنم. اون لابلا یه ایمیل اومده بود از طرف بلاگ اسکای واسه ریست کردن رمز. باز هم نشده بود حتی. تاریخشم واسه حوالی سه سال پیش بود. این ایمیل بود که یادم انداخت من یه زمانی وبلاگی هم داشتم و هر از چند صباحی توش چیزکی می نوشتم.

۲. رفتم توی پنل بلاگ و شروع کردم خوندن کامنتا. چیزای جالبی بود. یه سری اسما هنوز برام آشنا بودن و یه سریا هم هرچند خیلی خودمونی نظرشونو گفته بودن اصلن نتونستم به یاد بیارمشون. غرق کامنتا شدم و بعدشم واسه یاد آوری کارم این افتاد که بشینم نوشته های خودمو بخونم. خیلی عجیب ولی جالب بود. با این که اون دوران زندگیم هنوز خیلی ازش نگذشته و حتی با جزءیات کامل توی ذهنمه ولی انگار داشتم نوشته های یه غریبه رو می خونم. چقدر تغییر که اونقدر تدریجی بودن که حتی متوجهشون نشده بودم. ای وای… ای وای…

۳. خوندن نوشته های خودمو و کامنتا که تموم شد صبح شده بود ظهر. دست به کار شدم و این هاستی که چند وقتیه داره خاک می خوره رو دستی به سر و روش کشیدم و سر و سامون دادمش و یه وردپرس روش نصب کردم (با کلی مکافات) که دوباره بشم یه وبلاگ‌نویس – هرچند پاره وقت.

۴. یادمه مطلب اول اون وبلاگو که داشتم می نوشتم تو ذهنم این بود که منظم و حداقل هفته ای یه بار توش از دغدغه هام و علایق و عقایدم بنویسم. اون وبلاگ اونجوری شروع شد و حاصلش این شد که سه ساله داره خاک می خوره. حالا این یکی که صرفن با خاطره دوران خوش قدیم داره استارت می خوره به کجا می رسه؟ نمی دونم. بخیر بگذره…/

سلام دنیا!

به وردپرس فارسی خوش آمدید.‌ این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن نوشتن را آغاز کنید!

 

  • طبق رسوم من باید در اولین قدم این پست رو پاک کنم. ولی واقعن چرا؟ چرا نمونه اصن؟