مردی که زمان همه چیز رو خوب می دونست

Leonard Cohen

 

۱. چند هفته پیش که منتظر اومدن آلبوم جدید لءونارد کوهن بودم، و داشتم به دنبال اولین سینگل ریلیز شده ی آلبوم می گشتم تصادفن رسیدم به یه مصاحبه ازش. محتوای مصاحبه با هنرمندا رو همیشه خیلی راحت می شه حدس زد. ولی توی این مصاحبه چیزی بود که نمی شد به راحتی ازش گذشت. توی این مصاحبه پیر مرد می گه:

For some odd reason, I have all my marbles, so far. I have many resources, some cultivated on a personal level, but circumstantial, too: my daughter and her children live downstairs, and my son lives two blocks down the street. So I am extremely blessed. I have an assistant who is devoted and skilful. I have a friend or two who make my life very rich. So in a certain sense I’ve never had it better … At a certain point, if you still have your marbles and are not faced with serious financial challenges, you have a chance to put your house in order. Putting your house in order, if you can do it, is one of the most comforting activities, and the benefits of it are incalculable.

خیلی برام جالبه که وقتی از خوشبختی صحبت می کنه از دخترش و نوه هاش می گه که طبقه ی پایین خونه ی خودش زندگی می کنن، واز پسرش می گه که فقط ۲ بلاک فاصله داره خونه ش، از دستیارش هم می گه که خیلی با استعداده و در آخر از یکی دو تا دوستی که داره و زندگیش رو بقول خودش “پربار” کردن. بعد از همه ی این ها هم با یه غرور خیلی نامحسوس اعتراف می کنه که زندگیش هیچ وقت از این بهتر نبوده.

۲. کوهن رو همیشه دوست داشتم. ولی بعد از این مصاحبه خیلی بیشتر بهش علاقه مند شدم. این چیزهای به ظاهر ساده شاید چیزهایی باشن که هر کسی توی زندگیش باید بهشون برسه. درواقع اگه خوب دقت کنین خلاصه ایه از زندگی خوب. و شنیدن این ها از زبون یه آدم موفق با کلی تجربه ی ناب خیلی مسءله رو تامل برانگیز تر می کنه. این که آدمی با اون همه موفقیت و شهرت (شهرت بین دنبال کننده های جدی موسیقی و نه جریان تجاری) خوشبختیش رو توی این چیز ها خلاصه می کنه واقعن تلنگریه که نمی شه ازش جا خالی داد هیچ جوره.

۳. این متن رو قرار بود وقتی آلبوم جدیدش بیرون اومد اینجا منتشر کنم. ولی اونقدر حواسم پرت شد که اصلن یادم رفت نوشتمش و داشتم به این فکر می کردم که یه روز سر فرصت بشینم و بنویسمش. حدود ۲۰ روز گذشت از اون اتفاق و متاسفانه یه بهونه ی دیگه باعث شد که بیام و بلاگ رو آپدیت کنم. پیرمرد ۸۲ ساله ولی سرحال از دنیا رفت. یعنی مرد. خیلی هم به موقع. توی مصاحبه حتی یه جاش گفته بود که “آماده ی مردنم، فقط امیدوارم ناخوشایند نباشه”

– مصاحبه ای که ازش نقل قول کردم رو اینجا بخونید.
– اگر علاقه ای دارید بیشتر ازش بدونین، اینجا رو بخونید.

مادر مات

۱. یک نیمه-آشنایی. ۲. دانشجوی قابل تامل. ۳. شیرین.

 

۱. امروز سر همون آزمایشگاه مدار الکتریکی۱ که توی پست قبلیم هم یادی ازش شد صحنه ی جالبی دیدم. خانومی سر کلاس بود که جلسه ی اولی بود که اومده بود گویا. اولین چیزی که چشمو جذب می کرد ظاهرش بود. لباسای ساده اما شیک و آراسته، صورت بی آرایش، موهایی که خیلی وقت می گذشت از زمانی که رنگ شده بودن و رنگ روشن مصنوعی کم کم داشت محو می شد توی سیل موی سیاه. چشماش سرخ بودن، واقعن سرخ، سرخ به حدی که انگار با خواب بیگانه ن. از قضا ایشون دوست هم گروهی من از آب در اومد و میز ما شد مامن و پناه ایشون برای رفع ابهام هاش(صورتش اصلن می شه گفت خونه ی ابهام بود). مابین سوال های درسی و غیر درسی های مربوط به این درس، چند تایی هم ریز-مکالمه ی دوستانه بین این دو عزیز(همگروهی من و خانوم مبهوت) رد و بدل شد. از زندگی همدیگه پرسیدن، از وضع درس هم پرسیدن(هر دو ترم آخری) و از چند در دیگه هم صحبت کردن.

2. مابین حرفها چیزی متوجه شدم که هیچجور نمی تونم ازش به سادگی رد بشم. این خانوم مادر بود!‌ سن و سال دقیقش رو نمی دونم ولی با تخمینی که زدم( با در نظر گرفتن چندین فاکتور مختلف و نه فقط ظاهر، واسه همین تقریبن فکر می کنم دقیق باشه) این مادر حداکثر بیست و چهار سالشه. خیلی دلم می خواد در مورد همسرش هم بدونم ولی متاسفانه امکانش یکم بعید به نظر می رسه. اما تا همینجا هم شگفتی کم نیست. توی جامعه ای که عده ای از جوونا بخاطر نداشتن شرایطش ازدواج رو از لیست احتمالاتشون خط زدن، یه عده هم حتی با وجود داشتن شرایطش از اوضاع موجود می نالن، و صد البته عده ای هم اصلن انگیزه ای براش ندارن… جمله طولانی شد، داشتم می گفتم که توی همچین جامعه ای و همچین شرایطی واقعن عجیبه که یه دانشجو تا مادر شدن پیش بره. توی این چند سال دانشجویی ازدواج بین دوست ها و همکلاسی ها هرچند انگشت شمار، ولی به هر حال بوده. رابطه های نیم خیز برای ازدواج هم زیاد دیدم(جدی ها رو منظورمه البته) اما بچه دار شدن؟ نه واقعن. فقط یه مورد اونم خانمی بود که چند سالی از ازدواجش گذشته بود و بعد از مادر شدن به فکر ادامه ی تحصیل هم افتاده بود. اما پیش بردن همه چیز(آشنایی، ازدواج، به دنیا آوردن بچه و حتی شروع زندگی مشترک و جاافتادن توی اون) توی دوره دانشجویی واقعن چیزی نیست که آدم هر روز بهش بربخوره. مخصوصن اگه به این نکته توجه کنیم که توی این پروسه یک برهه ی نه ماهه ی بارداری هم هست که تقریبن یک شغل تمام وقت حساب می شه(بدون حقوق، بدون مزایا :)‌‌ ).

۳. این خانوم همکلاسی از قرار معلوم یه دختر داره که حوالی سه ماهشه. چشمای سرخ مادر از بی خوابی هاش می گفتن. اون به-خود-نرسیدن خبر از مشغله های زیاد می دادن. اما کنار این ها، اون چند لحظه ی کوتاهی که از دخترش حرف می زد، برقی توی چشمها و لرزشی توی صداش می افتاد که قابل وصف نبود. اون عجله ای که برای تموم کردن آزمایش و تموم شدن کلاس و رفتن به خونه توی تمام حرکاتش دیده می شد، نشونی از خستگی نداشت. سرتاسر شوق بود…/

 

  • بجای کلمه ی حامله از کلمه ی “باردار” استفاده کنیم. نه بخاطر عرب-ستیزی مهملی که متاسفانه بین مخصوصن قشر جوون اپیدمی شده، نه!‌ نگیم حامله چون اون ه تانیث وقتی توی فارسی دخیل می شه چیزی جز نشونه ی یه حماقت تارعنکبوت بسته نیست!‌ بگیم باردار تا شاید یادمون نره “بار”ی هست، که خیلی هم سنگینه.

از کرامات اهم‌متر

۱. وصف شرایط. ۲. شرح اوج ماجرا. ۳. افسوس.

 

۱. این ترم بالاخره تن به تقدیر دادم و آزمایشگاه مدار الکتریکی رو برداشتم. این استاد عزیز ما علاقه ی شدیدی داره که هر جلسه از اهمیت این درس توی آینده ی شغلی و حتی زندگی شخصی ما برامون قصه بگه. اولین نکته این که گویا خودش برقی بوده و بیشتر از این که از کامپیوتر حرف بزنه از برق می گه. از این که بگذریم خیلی اعتقاد داره که توی مصاحبه های شغلی در کنار مساءل پیشرفته، از ابتدایی ترین چیزها هم سوال می پرسن. ابتدایی یعنی مثلن یهو یه مقاومت می دن می گن بگو این چند اهمه و اگه مصاحبه شونده ی فلک زده ارزش رنگ ها رو حفظ نباشه یقینن شانسی برای گرفتن اون شغل نداره.

۲. توی آخرین جلسه‌(تا این لحظه البته، تا انتهای ترم راه زیاده) پاشو یکم فراتر گذاشت. تا این لحظه ما (یا حداقل من) فرض رو روی این گذاشته بودیم که ایشون وقتی اهمیت این درس حرف می زنه، خطابش به بچه های سخت افزاریه. ولی گویا ایشون کلن بقای دنیای تکنولوژی رو توی تسلط دانشجوها روی درس مدار۱ می دونن. طبق عقیده ی ایشون اگر شخصی ندونه اهم‌متر چیه، یا اختلاف ولتاژ رو از چه رابطه ای می شه بدست آورد به هیچ وجه نمی تونه توی این دنیا به جایی برسه، یعنی نه فقط یه طراح مدار و مهندس سخت افزار و این چیزا، بلکه حتی برنامه نویس و دیزاینر و حتی آدم خوبی هم نمی تونه باشه. اصرار شدیدی هم داشتن که توی هر مصاحبه ی شغلی ای حداقل یک سوال از مباحث مدار۱ پرسیده می شه. یه جورایی می شه گفت اصل بقای حد اقل یه سوال از مدار۱ و اولویت با کسایی که این درسو مسلطن.

3. از طنز ماجرا که بگذریم، این مسءله یه نفس افسوس‌ناک رو هم از ریه ی من بیرون می ده. اولایل دوران دانشجوییم چیزی که همیشه برای آینده کاری خودم متصور می شدم یکی از این دو تا بود: یکی وارد شدن به دنیای تجارت و صنعت و اون یکی فضای آکادمیک. چیزی که همیشه بهش علاقه داشتم (و صد البته هنوز هم دارم) تدریسه. ولی با چیزهایی که توی این چند سال دیدم تقریبن به این نتیجه رسیدم که آینده ی کاریم دو حالته: یا ورود به بازار کسب و کار و یا مرگ. محیط آکادمیک توی ایران(یا حداقل دانشگاهی که من توش درس می خونم و چندتایی از دانشگاههای دیگه که از اوضاعشون شنیدم) جهان مرگه. نیتم توهین به این آدما نیست. فقط مسءله اینه که تقریبن بدون استثنا کسایی پاشون به هیءت علمی دانشگاهها باز می شه که هیچ شانسی برای زنده موندن توی بازار رقابتی کسب و کار ندارن و تنها راه امرار معاشی که براشون باقی می مونه انتقال دادن اطلاعات تاریخ مصرف گذشته و تجربه هایی که در واقع تجربه نیستن و حاصل تفکراتشون و استنتاج های صرفن توی-ذهن-خودشون-درسته. سیر نزول خیلی وقته شروع شده و الان کم کم کار داره به جایی می رسه که دانشگاه با اقتدار تبدیل بشه به بزرگترین رقیب سربازی توی ممانعت از پیشرفت و موفقیت دانشجوها و صدالبته جامعه./

دوباره

۱. مقدمه. ۲. انگیزش. ۳. نیت. ۴. واهمه.

 

۱. من یه اکانت یاهو دارم که چند سالی می شه که دیگه ازش استفاده نمی کنم. امروز صبح بازش کردم که ایمیل یه دوست قدیمی رو توش پیدا کنم. اون لابلا یه ایمیل اومده بود از طرف بلاگ اسکای واسه ریست کردن رمز. باز هم نشده بود حتی. تاریخشم واسه حوالی سه سال پیش بود. این ایمیل بود که یادم انداخت من یه زمانی وبلاگی هم داشتم و هر از چند صباحی توش چیزکی می نوشتم.

۲. رفتم توی پنل بلاگ و شروع کردم خوندن کامنتا. چیزای جالبی بود. یه سری اسما هنوز برام آشنا بودن و یه سریا هم هرچند خیلی خودمونی نظرشونو گفته بودن اصلن نتونستم به یاد بیارمشون. غرق کامنتا شدم و بعدشم واسه یاد آوری کارم این افتاد که بشینم نوشته های خودمو بخونم. خیلی عجیب ولی جالب بود. با این که اون دوران زندگیم هنوز خیلی ازش نگذشته و حتی با جزءیات کامل توی ذهنمه ولی انگار داشتم نوشته های یه غریبه رو می خونم. چقدر تغییر که اونقدر تدریجی بودن که حتی متوجهشون نشده بودم. ای وای… ای وای…

۳. خوندن نوشته های خودمو و کامنتا که تموم شد صبح شده بود ظهر. دست به کار شدم و این هاستی که چند وقتیه داره خاک می خوره رو دستی به سر و روش کشیدم و سر و سامون دادمش و یه وردپرس روش نصب کردم (با کلی مکافات) که دوباره بشم یه وبلاگ‌نویس – هرچند پاره وقت.

۴. یادمه مطلب اول اون وبلاگو که داشتم می نوشتم تو ذهنم این بود که منظم و حداقل هفته ای یه بار توش از دغدغه هام و علایق و عقایدم بنویسم. اون وبلاگ اونجوری شروع شد و حاصلش این شد که سه ساله داره خاک می خوره. حالا این یکی که صرفن با خاطره دوران خوش قدیم داره استارت می خوره به کجا می رسه؟ نمی دونم. بخیر بگذره…/

سلام دنیا!

به وردپرس فارسی خوش آمدید.‌ این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن نوشتن را آغاز کنید!

 

  • طبق رسوم من باید در اولین قدم این پست رو پاک کنم. ولی واقعن چرا؟ چرا نمونه اصن؟