سرج تانکیان : چند ویدیو

۱. تا حالا از موسیقی حرف زیادی زده نشده توی این بلاگ. توی مطلب – که شاید ادامه دار باشه – از تم جدی و یکم زیادی کامپیوتری (مخصوصن این اواخر) دور می‌شیم. اول موزیک خواستم معرفی کنم. ولی رسیدم به موزیک ویدیو. موزیک ویدیو چیزیه که می‌تونه خیلی خوب باشه، اگر خلاقیت توش خرج بشه. یعنی صرفن یه خواننده نباشه که بیاد ادای خوندن دربیاره و یه دختر زیبا هم در نقش معشوقه، هی از جلوی دوربین رد شه.

۲. سرج تانکیان رو خیلی دوست داشتم توی نوجوونی. برای موزیک ویدیو هم اولین کسی که به ذهنم رسید خودش بود. سرج تانکیان علاقه‌ی زیادی به سیاسی خوندن داره. با ترامپ مشکل داره. سعی می‌کنه ارمنی‌ها رو بهتر به دنیا بشناسونه. خیلی رک از فلسطین حمایت می‌کنه. به صلح و انسانیت علاقه داره و خیلی چیزای خوب دیگه. یه جورایی معلم اخلاقه انگار. البته نظر شخصی من اینه که موسیقی باید فان بمونه و زیادی درگیر مسائل اینجوری شدن اصلن خوب نیست. اما تانکیان رو استثنا کردم چون توی ویدیوهاش همیشه خلاقیتی نشون داده که قابل چشم پوشی نیست. البته همه‌چیز رو نباید پای خواننده گذاشت، ولی خب – مخصوصن توی این مورد – می‌شه گفت موثر ترین آدمه.

۳. چند تا ویدیوی باحال از سرج تانکیان:

دیوار‌های خالی –Empty Walls
موزیک  سیاسیه. درمورد چی اعتراض می‌کنه؟ گوش کنید. ولی ویدیو واقعن خوبه. یقینن یکی از بهترین ویدیو‌های عمرم. نه فقط موزیک ویدیو. یه فیلم چهار دقیقه‌ای خوب حتی.

هاری-کاری – Harakiri
این همون خودکشی معروف سامورایی هاست. یه سامورایی بعضی وقتا ترجیح می‌ده که با یه خودکشی، شرافت خودش رو حفظ کنه. موزیک و ویدیوش، درباره یه سری خصلت های بد انسانی و فجایع بشریه. یه سری آمار و عدد تلخ و جالب هم توش می‌شه دید.

اشک‌های اشغال شده – Occupied Tears
درباره اشغال فلسطینه موزیک. ویدیو هم یه انیمیشنه. شاید یه ذره شعاری باشه، ولی لحن جالبی داره درکل.

در حال نجات ما – Saving Us
موزیک درباره دور افتادگی آدم هاست. ویدیو، یه کارتن خواب رو نشون می‌ده، هرچند تلخ، اما خیلی شیرین تر جلوه می‌کنه زندگی این بی خانمان در مقابل آدم های به ظاهر خوشبخت دور و برش.

 

سمت چپٍ مرکز – Left of Center
اینم انیمیشنه. خیلی فانتزیه، ولی موزیک تلخی داره.

 

۴. اگر ویدیو‌ها باز نمی‌شن، روی اسم انگلیسیشون کلیک کنید. موزیکای سرج تانکیان یه مقدار شلوع باشه شاید و با سلیقه‌تون زیاد سازگار نباشه. اما اینجا بیشتر خواستم ویدیو ها رو معرفی کنم، هرچند که موزیک‌ها هم باحالن. این رو احتمالن ادامه بدم. باید دید چی پیش میآد. شمام اگر ویدیوی باحالی دارید (موزیک ویدیو) که چیزی فراتر از صرفن ژست کول گرفتن خواننده جلوی دوربین باشه، معرفی کنید.

 

 

  •  بعضیا هم اسم این آرتیست رو سرژ تانکیان یا سرژ تنکیان تلفظ می‌کنن.

 

آیفون ۱۶ میلیون تومنی و آسیب‌های اجتماعیش

۱. این که آیفون گرون باشه، چیزیه که همه پذیرفتن. این که آیفون جدید حتی توی بازار بین‌المللی هم گرون حساب می‌شه،‌ بازم با توجه به شخصیت اپل قابل درکه. ولی آخرین گوشی اپل توی ایران قیمتش حتی با شونزده میلیون تومن هم رسیده. این نشونه‌ایه از یه اجتماع با اخلاق و فرهنگ  و اقتصاد و قانون‌های نابود شده. الان دلیل نابودی هرکدوم از اینا رو با هم می‌بینیم.

آیفون ده - iPhone X

۲. من توی ایرانم. آیفون توی آمریکا تولید می‌شه. پس محصول به صورت مستقیم نمی‌تونه بیاد به ایران. حاصل چیه؟ یه‌کم طول می‌کشه تا یه تاجر بتونه مراحل لازم رو طی کنه تا آیفون رو به‌طور نسبتن قانونی وارد ایران کنه. ولی من آیفون می‌خوام(به هر دلیل درست و صدالبته بیشتر نادرست). آقایی هست که داره از امریکا یا یکی از کشور‌های دیگه‌ای که آیفون توشون توزیع شده میاد ایران. با پولش می‌تونه چندتا دونه آیفون بخره و بیاره با خودش. و وقتی می‌بینه که خیلی‌ها هستن که دلشون می‌خواد هرچه زودتر آیفون بخرن،‌هر قیمتی که دوست داره می‌ذاره روش:‌ مثلن شونزده میلیون تومن. واسه اینه که می‌گم قانون ما نابود شده‌س. یک مجموعه عظیم از قوانین داریم که نه کسی اعتنا می‌کنه بهشون و نه کسی می‌ره پی‌گیری کنه. اقتصاد ما هم نابود شده‌س چون این کسی که اقدام به وارد کردن آیفون کرده نه مالیاتی می‌ده براش، نه جایی اثری ازش ثبت می‌شه و نه نظارتی هست روی کارش تا نتونه هر قیمتی که خواست بذاره روی محصول.

۳. من آیفون می‌خوام. شونزده میلیون تومن گرونه یکم. می‌تونم چندماه صبر کنم تا با قیمت منطقی وارد بشه و من بخرم و استفاده کنم. ولی اون موقع دیگه من یونیک و اولین و خاص‌ترین حساب نمی‌شم. این چندماه در واقع فرصت طلایی من برای جولان دادنه. سگ خورد. می‌خرم. شونزده تومن می‌دم و یکی از معدود نفراتی می‌شم که آیفون ده دارن. واسه همینه که می‌گم فرهنگ ما نابود شده‌س. اصلن نمی‌خوام برم سراغ اون قضیه تکراری چشم و هم‌‌چشمی. مساله خیلی بدتره. ما با توده‌ای از آدم‌ها طرفیم که تمام وجودشون و ارزششون رو چگالیزه(!) می‌کنن به مواد مصرفیشون. زمانی که آیفون۴ اومد به بازار آیفون داشتن واقعن معنیش پولدار بودن و خاص بودن و در-تکنولوژی-به‌روز-بودن بود. ولی الان نه. الان از بین هر دونفری که من می‌بینم یکیشون آیفون داره (حداقل) و برای شمام احتمالن همین حوالی باشه. الان آیفون داشتن دیگه اعتبار نمی‌اره. پس چرا ما هنوز می‌خریم؟ اونم با قیمت شونزده میلیون تومن؟‌ مهم‌ترین دلیل اینه که مثلن من که دارم توی اجتماع زندگی می‌کنم،‌برای ابراز وجود خودم نیاز به چیزایی دارم که منو متمایز کنه از بقیه و در عین حال من رو ملحق کنه به گروهی از آدم‌ها. خیلی متناقض به نظر می‌اد. ولی درواقع درسته. من آیفون می‌خرم و  از نظر خودم تبدیل می‌شم یک فرد خاص که بهترین گوشی دنیا رو داره. در کنارش می‌رم توی دسته‌ی آیفون دارا: اونایی که پولدارن، شیک‌پوشن، خاص و خفنن، و در کل همه‌چیز تمومن. چرا این رو یکی از نشونه‌های فرهنگ نابود شده باید حساب کرد؟ فرهنگ چیه؟ مگه چیزی غیر از مجموعه‌ رفتار‌های ما توی اجتماعه؟ مگه چیزی غیر از رفتار‌های ما به عنوان یکی از اعضای جامعه در تعامل با بقیه‌س؟ وقتی من به عنوان یک آدم ورودم به جامعه‌رو مستلزم به داشتن یک چیز خاص می‌دونم، دارم اون زیبایی رو که از یک‌دست بودن طرز رفتار آدم‌های جامعه حاصل می‌شه به هم می‌زنم. وقتی تک تک آدم‌های جامعه این کارو بکنن، حاصل چی می‌شه؟‌ چیزی به عنوان فرهنگ می‌مونه؟

۴. ما اخلاق نداریم. منظور از اخلاق سلام دادن و جواب سلام دادن مودبانه نیست. منظور اینه که وقتی که می‌خوایم عملی رو مرتکب بشیم به پیشامد‌ها و عواقب و تاثیراتش رو زندگی بقیه اهمیت نمی‌دیم. البته که مثلن دزدی نمی‌کنیم. ولی این به دلیل پایبند به اخلاق بودنمون نیست. به‌خاطر ترس از مجازات و توبیخه. نمونه‌ش همین که خیلی راحت نرم‌افزار و موسیقی و کتاب دانلود می‌کنیم و بدون ذره‌ای عذاب وجدان استفاده می‌کنیم. حتی خیلی وقتا می‌بینیم که شخصی پول ندادن پای موسیقی و نرم‌افزار رو افتخار هم حساب می‌کنه برای خودش. از اینا بگذریم. ربط اخلاق با آیفون شونزده میلیونی چیه؟ وقتی که یه شخص بخاطر منفعت شخصیش یه قیمت بالا روی یه محصول می‌ذاره درواقع داره اخلاقیات رو زیر پا می‌ذاره و فکر کنم واضحه که چرا این کار نادرسته. ولی این قسمت کوچیک ماجراس: وقتی من خودم رو متقاعد می‌کنم که این مبلغ بالا رو به این شخص بدم دارم عمل وقیح‌تری انجام می‌دم: من دارم از طرز فکری حمایت می‌کنم که سود شخصی رو تنها پارامتر تصمیم‌گیری می‌دونه و خیلی راحت از موقعیتش استفاده می‌کنه تا به پول بیشتر برسه. حمایت از این آدم یعنی پولدار کردن کسی که هیچ تعهدی به انسانیت نداره و می‌شه اطمینان داشت که با سود حاصل از این کار، در قدم بعدی هم همین کار رو با قشرهای دیگه‌ی جامعه می‌کنه. شاید اینجا صرفن یه قشر خیلی کم جمعیت جامعه دخیل باشن ولی همیشه این طور نیست. به گوجه‌سبز اول بهار و قیمت عجیبش فکر کنید. یا مثلن به اون زمانی که کره تو بازار کم شده بود و سوپر مارکت‌ها دوبرابر قیمت روی محصول رو از مشتری می‌گرفتن. یا اصن رایج‌ترینش: تاکسی‌ها توی روزای بارونی: یا مسافر سوار نمی‌کنن به امید دربستی یا کرایه رو می‌برن بالا.

۵. این جا قضیه اصلن درمورد آیفون ایکس و اپل و قیمتش نبود. فقط به نظرم این اتفاق فرصت خیلی خوبی بود برای فکر  کردن به این مساله: وقتی توی اجتماع زندگی می‌کنیم باید به عواقب کار‌هامون فکر کنیم و با در نظر گرفتن آسایش همدیگه کارامونو پیش ببریم. امروز من عجله دارم و قبول می‌کنم که راننده تاکسی ازم پول بیشتری بگیره. فردا اون راننده حق خودش می‌دونه که از تو هم پول بیشتری بگیره، و تو حق اعتراض هم نداری چون بقیه دارن تن به این کار می‌دن. همون راننده وقتی بهار می‌شه،‌ پسرش گوجه‌سبز می‌خواد ولی مگه یه رانننده تاکسی چقدر درآمد داره که بخواد چندده هزار تومن واسه یه حجم کمی از گوجه سبز بده؟ و …. .

 

  • دلایل آیفون نخریدن زیادن. این فقط یه حالت خاصش بود.
  • لطفن با اخلاق باشین. مرسی.
  • اثر پروانه‌ای!

تبلیغات دهان به دهان غیر اخلاقی

۱. حتمن براتون توی تلگرام این پیام اومده:

بیا و با این لینک توی اسنپ ثبت نام کن و ۸۰۰۰ تومن اعتبار هدیه بگیر!

در نگاه اول خوبه. کی بدش می‌آد؟ می‌شه باهاش یه مسیر کوتاه رو بدون هیچ هزینه‌ی اضافه‌ای رفت. ممنون از اون دوست عزیزی که بهمون این لطف رو کرد. ولی درواقع این همه‌ی ماجرا نیست. درصورتی که شما با اون لینک ثبت نام کنید، اون شخصی که اسنپ رو به شما معرفی کرده هم بی‌نصیب نمی‌مونه. درواقع خیلی بهتر، اون ۱۵۰۰۰ تومن اعتبار می‌گیره و می‌دونه باهاش یه سفر نسبتن طولانی رو هم حتی بره.

snapp

۲. در نگاه اول هردو طرف سود می‌کنن. هرکدوم یه مبلغی گیرشون می‌آد، که البته فقط توی اسنپ ارزش داره. اسنپ هم این وسط از روی مشتری‌مداری داره یه حالی به مشتریاش می‌ده و اونا رو جذب خودش می‌کنه. ولی متاسفانه تنها برنده‌ی این ماجرا اون شرکته و نه معرف و نه شخص دعوت‌شده.

۳. توی تبلیغات، یکی مهم‌ترین و اثر‌گذار‌ترین انواع تبلیغ، تبلیغ دهان-به-دهانه. من یه برند گوشی یا یه آبمیوه رو امتحان می‌کنم، راضی‌ام، به برادرم می‌گم، و اون هم وقتی وارد سوپر مارکت می‌شه، بخاطر اعتمادی که به‌ من داره می‌ره سراغ اون برند، و نه الباقی موارد رنگ و وارنگ. در مورد اسنپ: دوست من داره اسنپ رو به من معرفی می‌کنه، پس شاید خوب باشه و ارزش یه بار امتحان کردن رو داشته باشه. عه؟ چه جالب! ۸۰۰۰ تومن هم بهم می‌ده و می‌تونم باهاش امتحان کنم. خیلی خوبه.  ولی درواقع متاسفانه اتفاقی که‌ می‌افته اینجا اینه که دوست من اسنپ رو معرفی نکرده، بلکه برای به‌دست آوردن یه سفر رایگان داره این کار رو می‌کنه.

۴. اولین مشکل اینه که با این کار اعتماد آدما به حرف هم از بین می‌ره. اون معرفی درواقع فقط و فقط برای منفعت شخصی انجام شده و هیچ نیت کمکی توش نبوده. بعد از این وقتی یک نفر دیگه به من چیزی رو معرفی بکنه، من یقینن اولین چیزی که به ذهنم می‌رسه اینه که آیا داره به نیت کمک اینا رو می‌گه، یا یه سودی داره برای خودش.

۵. من وقتی دعوت شدم و قبول کردم و اسنپ رو نصب کردم،‌ ۸۰۰۰ تومن اعتبار دارم. تصمیم می‌گیرم ازش استفاده کنم. ولی با ۸۰۰۰ تومن تا سر خیابون خودمون بیشتر نمی‌شه رفت. ولی خب حیفه این ۸۰۰۰ تومن. تصمیم می‌گیرم یه بار توی مسیرم به شرکت/دانشگاه/خونه برادر/و… ازش استفاده کنم. هزینه کل می‌شه ۱۳۰۰۰ تومن. ولی اشکال نداره. من که ۵۰۰۰ تومن بیشتر قرار نیست بدم. متوجه شدید؟ درسته که سفر رایگان به ظاهر هدیه گرفتم، ولی همچنان دارم پول می‌دم.

۶. وقتی من ثبت نام کردم، دوست من هم یه سفر هدیه می‌گیره. خوشحال می شه و ازش استفاده می‌کنه. یقینن باقی دوستهاش (چند ده نفر) رو هم دعوت می‌کنه. بعد می‌ره سراغ آشناهای دورتر و دورتر. هی معرفی می‌کنه و هی سفر هدیه می‌گیره. بعد از یه مدت دوست و آشناها ته می‌کشن. این عزیز اما دیگه حسابی به اسنپ عادت کرده. حالا می‌گه جهنم‌الضرر، پولشو می‌دم، بازم میانگین بگیرم سود دارم می‌کنم.

۷. یه مثال مشابه. با دو تا از دوست‌هام توی یه شهر نا‌آشنا بودیم، تصمیم گرفتیم ناهار بخوریم، گوگل کردیم و اسم یه رستوران معقول رو پیدا کردیم. تاکسی گرفتیم. راننده وقتی فهمید مقصدمون رستورانه، یه رستوران همون حوالی رو معرفی کرد و گفت خودش اونجا رو تجربه کرده و به نظرش خیلی بهتره. جزییات خوبی هم ارایه داد و ما راضی شدیم. بعد از یه ناهار واقعن افتضاح توی اون رستوران، وقتی داشتیم آماده رفتن می‌شدیم، همون راننده اومد، یه سلام و احوالپرسی گرم با همه پرسنل کرد، رفت پشت یه میز منتظر ناهارش.

۸. یه مثال دیگه: مشابه این اتفاق توی بازاریابی شبکه‌ای هم داره رخ می‌ده. یه سری آدم با سودای پولدار شدن، برای رسیدن به هدفشون دارن آدم‌های دیگه رو متقاعد می‌کنن برای وارد شدن به این کار. درواقع: دارن چیزی رو پیشنهاد می‌کنن که خودشون هنوز نتیجه‌ش رو ندیدن و فقط و فقط چون تنها راه رسیدن به هدفشون دعوت کردن آدمای دیگه‌س، این کارو می‌کنن.

۹. وقتی اعتبار حرف و نظر خودمون رو از بین ببریم، دنیا خیلی خیلی زشت می‌شه. شاید دروغ بد باشه، اما حرف  و پیشنهاد توخالی یا کمک‌کردن بدون نیت خیر رسوندن خیلی بدتره. دنیا رو ای کاش زشت تر از این نکنیم.

 

  • توی این مثال از اسنپ حرف زده شد، ولی یقینن بی‌شمار شرکت دیگه هم دارن از این راه بازاریابی استفاده می‌کنن.

اعدام

۱. خبر دردناکی که چند وقت پیش به گوش همه رسید: دختر بچه هفت ساله‌ای، بعد از مورد تجاوز قرار گرفتن، به قتل رسید. جزییات خیلی دردناکی هم بود توی این ماجرا که ترجیح می‌دم ازش ننویسم. ولی بعد از این که خبر پخش شد و قاتل هم پیدا شد، واکنش‌های جالبی به قضیه دیدم. این که اعدام جزو قانون اساسی ایرانه به کنار، خیلی از مردم هم مصرانه می خواستن که حکم اعدام برای این قاتل صادر بشه.

۲. عجیب‌ترین و تلخ‌ترین چیزی که درمورد این اتفاق دیدم این بود:

در پرونده اتنا شخص متجاوز قاتل طبق قوانین ایران علاوه بر اینکه در جنبه خصوصي باید دوبار اعدام شود ( یکبار به خاطر تجاوز به طفل ویکبار به خاطر قتل) بلکه قانون زندان و شلاق هم در نظر گرفته است.
ضمنا قانون در جنبه عمومی جرم هم تاکید بر این دارد که ترساند و ایجاد رعب و وحشت در جامعه به وسیله سلاح سرد و گرم و یا خشونت و تجاوز به عنف به خودی خود مجازات اعدام دارد که حاکم شرع نسبت به ان اقدام می کند.

این که توقع اعدام برای قاتل داشته باشیم، خوب یا بد به هر حال یه حق قانونیه. ولی وقتی شخصی که گویا با قانون هم آشنایی داره، این قدر ریزبینانه اعدام رو می‌خواد بدیهی جلوه بده درمورد یه مساله واقعن تلخ و دردناکه، حتی به دردناکی فاجعه‌ای که اتفاق افتاده. یه مقاله خیلی وحشتناک هم دیدم که نوشته بود آیا اعدام برای همچین متجاوزی کافیه؟

۳. باز هم همون بحث همیشگی درست بودن یا نبود اعدام پیش میاد. توی این موقعیتای اینجوریه که می‌شه جوانب متفاوت قضیه رو سنجید. مثلن سازمان‌هایی هستن که دارن تلاش می‌کنن که با جمع کردن دیه از خیٌرها، آدم‌هایی رو از اعدام نجات بدن و خیلی از مردم هم توی این فعالیت‌ها مشارکت می‌کنن. ولی از اون طرف وقتی مجرم و جرمش از حد خاصی تجاوز می‌کنه، واکنش‌ها کاملن متفاوته و خیلی از مردم طرفدار اعدامن.

۴. این بحث رو باز نگه می‌دارم برای آینده. ولی درکل: هرچقدر هم خبر قتل آتنای هفت ساله دردناک باشه، اعدام قاتل هم – و بدتر از اون واکنش‌های خشم‌آلود و شدید آدم‌ها در حمایت از اعدامش- دردناکه.

هک و بی‌قانونی و بی‌سوادی اجتماعی

۱. چند روز پیشا بود که یه عکس پخش شد تو اینترنت، با اسم یه خروار سایت که به دومین آی‌آر ختم می‌شدن و ادعا شد که اینا سایتای دولتی ایرانن و توسط داعش(!) هک شدن. خبر واقعن جالبی بود. و جالب‌ترش این‌که برعکس این دست اخبار که آدم توقع داره از آدمای اهل تکنولوژی بشنوه، بیشتر رو زبون بیگانه با تکنولوژی ها افتاده بود. مثلن توی جمعی، یه آقایی برگشت و کاملن کنایه آمیز به من(!) گفت مهندس، همه سایتاتونو هک کردن که!‌ پس شما چیکار می‌کنین؟ البته که خبر همونطور که واضحه جعلی و تخیلی بود و زاده‌ی توهم‌های عجیب و غریب بعضی آدم‌ها و تکذیبیه هم براش صادر شد، اما تکذیبیه به اندازه‌ی خود خبر جذابیت نداره و واسه همینه که هنوز‌هم که هنوزه این خبر داره دست به دست می‌چرخه.

Hacker attacking internet
Hacker attacking internet

۲. بعد از ماجرای تروریستی تهران و لندن و منچستر و اون رفتار نه‌چندان دلنشین تیم ملی عربستان (خلاصه: توی مسابقه عربستان-استرالیا وقتی نوبت به یک دقیقه سکوت به احترام کشته‌های حادثه‌های تروریستی اخیر میرسه، بازیکنای عربستان کاملن بی‌تفاوت به قضیه شروع به گرم کردن می‌کنن) یه اتفاق هکری دیگه‌هم افتاد. یه اسکرین‌شات دست به دست شد که گویا درواکنش به این مسآله، یه سری جوون ایرانی سایت وزارت ورزش عربستان رو هک کردن و فصحه اصلیش رو با پیغام پرخاشگرانه و کری‌خونی پر کردن. واکنش‌ها به این مساله هم در نوع خودش جالب بود. خیلی‌ها خوشحالی می‌کردن ازاین اتفاق و با افتخار از این اتفاق با شکوه حرف می‌زدن. همچنین اتفاقی پارسال حین المپیک هم افتاد. بعد از حریف و حدیث‌های سر مدال وزنه بردار ایرانی( بهداد سلیمی اگر اشتباه نکنم) سایت فدراسیون جهانی وزنه‌برداری هم انگولک شد.

۳. هرچند که برای خیلی‌ها این اتفاقات جذاب بودن و خواهند بود، اما درواقع این‌ها جزو فاجعه‌ها حساب می‌شن. کار توی چندتا لایه‌ی متفاوت می‌لنگه. اولین قسمت این‌که این کارها غیر قانونی ان. نیازی به توضیح نیست که هیچ کار درستی رو نباید با الوده کردنش به مسایل غیر قانونی نابود کرد. در درجه‌ي بعد با احساسات کاملن نابالغ طرفیم. درسته که اون اتفاق‌ها اصلن برای ما دلنشین نبوده(خبر مرگ آدم‌ها برای هیچ‌کس دلنشین نیست) اما این که برای تخلیه خشونت خودمون واصل بشیم به یکسری عمل پرخاشگرانه هم اصلن جالب نیست. حدسی که میشه زد اینه که هردوی اون نفوذها به احتمال زیاد کار یک‌سری نوجوون و جوون سربه‌هواس. سومین مورد اینه که هرچند که گفت جمله‌ی دمشون گرم سایت عربستانیا رو ترکوندن می‌تونه دلنشین باشه، ولی متاسفانه این اتفاق اصلن چیز مهم و قابل توجهی نیست. از اونجایی که محتوای این سایت‌ها احتمالن یک‌سری خبر نه چندان مهمن و مخاطباشونم چندان وسیع نیستن، بدیهیه که با امنیت چندان استواری سروکار نداشته باشیم. (البته که اونقدر هم روهوا نیستن این سایت‌ها و مهارت اون هکرای سهل‌انگار رو هم نباید دست کم گرفت). یه مشکل دیگه‌ای که هست اینه که توی فرهنگ ما واکنش عصبی و پرخاشگرانه کاملن اولویت داره به پیگیری‌های بالغانه و از روی تعقل و تفکر. لازم نیست حتمن مساله بین‌المللی باشه. فکر کنم همه حداقل یه بار توی اداره ها برخورده باشن به ادمی که وقتی کارش پیش‌ نمی‌ره، ترمز ببره و بیخیال ادامه دادن بشه و با یه فحش و فریاد سالن رو ترک کنه. جالبی مساله اینه که این آدم‌ها به طرز عجیبی بعد از این عمل حس پیروزی دارن و اصلن حواسشون نیست که برای کار دیگه ای اومده بودن. احتمالن وقتی به خونه برسن و وقتی هیجان کاذب اون فتح ظاهری فروکش کنه، تازه متوجه گندی که زدن بشن.

۴. پاراگراف قبلی خیلی کوتاه به چندتا مورد اشاره کردم. البته که هرکدوم رو می‌شه خیلی بیشتر از این‌ها بسط داد ولی فکر می‌کنم زیادی هم درگیر این چیزای منفی نشیم بهتره.

۵. یه معضلی که هست خود کلمه‌ی هک و هکره. مفهومی که هکر توی جامعه‌ی ما به ذهن مخاطب القا می‌کنه (و دقیقن همون چیزی که توی این متن معنی می‌داد)‌ در واقع یه تصور غلط و ناشی از ناآگاهیه. تصور اکثریت ما از هکر، آدمیه با مهارت‌های بالا توی کار با کامپیوتر و حتی یه سری قدرت ماورایی و جادوویی که هرکاری که خواست میکنه و می‌تونه در عرض ۲ دقیقه سرک بکشه توی حساب فیسبوک و توییتر و تلگرام ما و همه اسرارمون رو بر ملا کنه . و البته که هکر بودن یه فضیلت اخلاقی هم حساب می‌شه. این تعریف و این برداشت نه تنها کاملن دوره از منش و شخصیت هکر‌های واقعی، بلکه به طرز عجیبی غم‌انگیز هم هست. توی این تعریف به صورت غیر مستقیم داریم آدم هنجار شکن و بی‌قانونی رو تعریف می‌کنیم که هیچ حد و مرزی برای خودش و هیچ احترامی برای حریم شخصی آدم‌ها قایل نیست. درواقع داریم فردی رو با مجموعه ای از رذیلت‌های اخلاقی، تبدیل میکنیم به نمونه‌ی خوبی از انسان فاضل و دانا. خیلی تلخه که کار به اینجا رسیده. خیلی تلخه که قانون‌شکنی فضیلت حساب می‌شه. کوچیک یا بزرگش هم مهم نیست. خیابون یه طرفه رو ویراژ دادن و صف نون و اتوبوس رو پیچوندن رو خیلی ها با برچسب زرنگی چسبوندن، تبدیل می‌کنن به چیزی برای فخرفروشی.

۶. البته که این تعریف مرسوم از هک و هکر خیلی دور از واقعیت امره. احتمال داره توی یه مطلب جدا درباره هکر‌ها بنویسم ولی اگر بخوایم هک و  هکر رو توی یه عبارت کوتاه تعریف کنیم، این میشه: هک یعنی استفاده از یک روش سریع و هوشمندانه برای حل مشکلی تکنیکی و غلبه بر محدودیت‌ها و هکر یک برنامه‌نویس کنجکاو است که صدمه‌ای وارد نمی‌کند و حتی باعث تحکیم انتقالات می‌شود. این تعریف رو از ویکیپدیا برداشتم.

تلوزیون و موبایل و وقت آزاد

۱. امروز این اینفوگرافیک به دستم رسید در مورد زمان صرف شده پای اینترنت و تلوزیون:

tv vs internet

توی تصویر میانگین دقایقی که هر نفر در روز به اینترنت و تلوزیون اختصاص می‌ده رو می‌بینیم. حتی وضع احتمالی سال بعد هم توش پیش‌بینی شده. اما یکم دقیق تر به قضیه نگاه کنیم به نتیجه‌ی جالبی می‌رسیم. زمان صرف شده پای اینترنت با شیب تندی افزایش داشته. این رو توی جامعه هم می‌شه به شدت دید. زامبی‌های اسمارتفون به دست توی ۳ ۴ سال گذشته مدام تعداشون زیاد شده و اکثر وقتشون هم اینطور که برمیاد توی شبکه‌های اجتماعی داره می‌گذره. حتی اون بیگانگی‌ای که بین افراد مسن و تکنولوژی های نوین وجود داشت هم تا حدودی کمرنگ شده. کم پیش نمی‌آد که بربخوریم به آدمای بالای ۷۰ سالی که شاید با کامپیوتر بیگانه باشن، ولی دارن از اسمارتفون هاشون استفاده می‌کنن. و از اون طرف هم همینطور. حداقل سن لازم برای داشتن تلفن همراه هوشمند اونقدر اومده پایین که حتی بچه‌های زیر ۱۰ سال هم گاهی تلفن شخصی دارن. همه‌ی اینا حاصلش شده میانگین دو ساعت و نیم زمان مصرف شده در اینترنت برای هر نفر. واضحه که زمان دقیقه‌های آدم‌های مسن زمان های چند-ده-ساعت-در-روز (!) بعضی افراد رو خنثی کرده.

۳. هرچقدر هم منحنی اینترنت نمودار شگفت‌انگیز باشه، منحنی تلوزیون شگفت‌انگیزتره. مسءله اینه: زمان آزاد و خالی آدم‌ها محدوده. منطقن با افزایش استفاده از اینترنت و وقت گذرونی آدمها توی فضای مجازی، زمان صرف شده پای تلوزیون باید کاهش پیدا می‌کرد. اما چقدر؟ توی ۸ سال گذشته این مقدار فقط ۲۰ دقیقه کم شده. فقط! در حالی که زمان استفاده از اینترنت بیشتر از ۱۰۰ دقیقه افزایش داشته.

۴. می‌شه حدس‌هایی در مورد این نتیجه‌ عجیب زد. قسمت زیادی از زمان صرف شده پای اینترنت، توی جاهاییه که خبری از تلوزیون نیست، مثل تاکسی و اتوبوس و تخت خواب. و این درمورد دوتای اول خیلی خوبه و در مورد سومی خیلی بد (البته جاش توی این مطلب نیست.) ولی ما چقدر در روز زمان آزاد داریم و چقدر می‌تونیم این زمان رو بی هدف بگذرونیم؟

۵. دوست با انگیزه‌ای داشتم که برای استفاده‌ی بهینه از زمانش، در شبانه‌روز فقط چهار ساعت می‌خوابید. اعتقادش این بود که زمان محدود رو نباید با خواب هدر داد. بعد از یکی دو سال فقط چهار ساعت خوابیدن یه تغییر رویه داد و چهار ساعت رو به شش ساعت و نیم خواب تغییر داد. اما از اون طرف تمام فعالیت‌هاش به مدت یک ماه بررسی کرد و به عمیق ترین شکل ممکن برنامه‌ریزی هاشو دقیق کرد و در انتها اون دو ساعت و نیم خواب اضافه رو تونست با دو ساعت و نیم بهینه کردن کارهای روزمره‌ش توجیه کنه. به اعتراف خودش توی حالت دوم، نه تنها ساعتای مفید کاریش همچنان مثل سابق مونده، بلکه پرفورمنس و کاراییش هم به اندازه قابل توجهی بیشتر شده.

۶. داستانی که تعریف کردم تا حد زیادی با این قضیه‌ی تلوزیون و اینترنت ارتباط داره. اینجا هم ما با زمان‌هایی طرفیم که مدت‌ها داشتیم. زمان توی تاکسی و اتوبوس و دقایق قبل از خواب. از اون طرف هم بنا به عادت و رسم زمانی رو پای تلوزیون می‌گذروندیم. حالا اتفاقی که افتاده اینه که ما علنن داریم زمان‌های فراغتی رو که در اختیار داریم، ۲ برابر هدر می‌دیم. ما فرصت اینو داریم که محتوای سرگرم کننده‌ای رو که شاید برای حفظ روحیه‌مون لازم و ضروری باشه رو توی زمان های پرت به‌دست بیاریم و مصرف کنیم. و از اون طرف هم زمانی که به‌طور کلاسیک مصرف سرگرمی می‌شد رو صرف‌ کارهای بهتر بکنیم. اما در عمل این اتفاق نیفتاده. حاصل این شده که با هر پیشرفت کوچیک تکنولوژی، ما قسمتی از ۲۴ ساعتمون رو از دست می‌دیم. حتی قسمت‌هایی رو که شاید قبلن ساده از کنارشون رد می‌شدیم، حالا که ازشون آگاهیم، دو دستی تقدیم وقت-خور های دیجیتال می‌کنیم. دفعه‌ی بعد توی مترو و سالن‌های انتظار به آدم‌ها نگاه کنید. به محض رسیدن، همزمان با نشستن، دست میکنن توی جیب و گوشی‌هاشونو در‌میارن. از این بهینه تر؟ و بدتر از اون در اکثر موارد از فاصله‌ی دور هم می‌شه صفحه‌ی آبی و سفید تلگرام رو روی گوشی‌هاشون دید. یا بدتر از اون بازی‌هایی مثل کلش آف کلنز که دقیقن با هدف دزدیدن وقت آدم‌ها طراحی شدن و هدف اصلیشون تبدیل کردن انرژی و زمان مردم به پوله.

واکنش مناسب نسبت به مشکل عیان شده

۱. هفته‌ی پیش توی سایت سکان آکادمی تصادفن به یه چیز جالب برخوردم. اگر به آخر آدرس هرکدوم از صفحه‌های اصلی یه اسلش اضافه کنیم، بجای اینکه محتوایی که می‌خوایم رو ببینیم با ارور ۴۰۴ مواجه می‌شیم. اگر متوجه نشدین منظورمو فقط کافیه برین توی سایتشون و بخش پادکست‌ها رو باز کنین. در این حالت همه چیز درسته. حالا توی نوار آدرس مرورگر، اگر فقط و فقط یه اسلش اضافه کنیم با ارور ۴۰۴ مواجه می‌شین. مشکل ساده‌ایه. به سختی می‌شه حتی اسم مشکل گذاشت روش. یه چیز ریزه که توی طراحی از دستشون در رفته احتمالن.

۲. این مشکل رو براشون ایمیل کردم. بعد از یکی دو روز جواب دادن. جوابشون فوق‌العاده جالب بود:

با سلام خدمت شما کاربر گرامی،
احتراما به استحضار می‌رساند که Routing سایت به‌گونه‌ای طراحی شده که کلیهٔ صفحات بدون اسلش پایانی Valid هستند.

ارادتمند
تیم سکان آکادمی

تعجب کردین؟ منم همینطور. من بهشون گفتم اگر اسلش بذاریم ته آدرس‌ها، با ۴۰۴ مواجه می‌شیم. جوابشون این بوده که اگر اسلش نذاریم، با ۴۰۴ مواجه نمی‌شیم!!!! این واقعن جواب دردناکی بود. تیمی که پشت این سایته یقینن وظیفه‌ای نداره که درمورد این مسءله به من توضیح بده. ولی وقتی که متوجهون می‌کنم که توی سایتشون چنین مشکلی هست، با انکار و از سرواکردن روبرو می‌شم، اصلن حس خوبی بهم نمی‌ده. درواقع مشکلی که توی طرز جواب دادن و بدتر از اون، توی واکنش نشون دادن به مسءله‌ها دارن حتی از مشکلی که من بهشون گوشزد کردم هم بزرگتره.

۳. این مشکل رو خیلی جاها می‌شه دید: خیلی از ماها عادت داریم که اگر یکی از ایرادهامون رو برامون بیان کردن، بدون لحظه‌ای مکث شروع کنیم به دفاع و حتی انکار. اون هم دربرابر کسی که حتی نیازی به دفاع درمقابلش نداریم. این مسءله البته محدود به ایران ما نمی‌شه و یکی از خصیصه‌های همه‌ی انسان‌هاست. اما متاسفانه توی جامعه‌ی تحصیل نکرده‌ی ما خیلی شدید تر دیده می‌شه.

۴. این اتفاق مدام من رو یاد این صحنه از فیلم ماتریکس می‌ندازه:

denial - matrix
انکار، قابل پیش‌بینی‌ترینِ همه‌ی واکنش‌های انسانیه!

 

  • وقتی نوشتم جامعه‌ی تحصیل‌نکرده، منظورم تحصیلات دانشگاهی نبود. توی اون یکی زیاده‌روی هم کردیم حتی. اما از اونطرف، بجز چیزی که توش متخصصیم، تقریبن در همه‌ی موارد بی سوادیم. مثلن دانشی که درمورد زندگی اجتماعی داریم خیلی دست و پا شکسته و بصورت تمامن تجربی به‌دست اومده و هیچ آموزشی درکار نبوده.
  • سکان‌آکادمی که مدیراش گویا از اعضای نارنجی‌ان که جاش واقعن خالیه،‌ اتفاقن سایت خیلی جالب و خوبیه. مشکلی هم که توی این متن ازش صحبت شد چیز بزرگی نیست واقعن. اما مسءله‌ی ناراحت‌کننده و درواقع محرک اصلی من برای نوشتن این مطلب، واکنششون بود و نه چیز دیگه.

پیش‌پا افتاده‌ترین بدیهیات زندگی اجتماعی دیجیتال رو رعایت کنیم… ای کاش…!

۱. توی فضای مجازی آزادی هست. ولی معنی آزادی این نیست که هرجور خواستیم رفتار کنیم. درسته که واسه‌ی چت کردن ما توی قانون‌اساسی چیزی نیومده. ولی این دلیل نمی‌شه که هر کاری که به ذهنمون رسید انجام بدیم. و یا بدتر از اون: دنیای مجازی رو با دنیای واقعی اشتباه نگیریم. درسته که ما همون آدماییم. ولی نباید همونجوری رفتار کنیم توی دنیای مجازی. وقتی دنیا(!) عوض شده، بدیهیه که رفتار ما هم باید تغییر کنه. مثلن این نمونه:

new chat

این یه قسمت از گفتگوی من با یه آشناس. به ساعت پیام‌ها دقت کنین: بین اولین وآخرین پیام ۱۰ ساعت فاصله‌ هست. و جالبه که بحث همین‌جا به انتها می‌رسه. دوست عزیز من ۳ روز بعد می‌اد و همین چیزا رو دوباره می‌گه. و بعد تازه می‌گه که چیکار داشته. متوجهین که مشکل چیه؟ این آقا می‌تونست توی همون پیام اول حرفش رو بزنه. اما تصمیم می‌گیره یه مکالمه‌ی شفاهی رو شبیه‌سازی کنه اینجا. و این دقیقن بدترین کار ممکنه. اگر توی همون پیام اول حرفش رو می‌زد هم خودش زودتر به نتیجه می‌رسید و هم من کمتر مجبور به تحمل این مکالمه‌ی عجیب بودم.

حالا این سناریو رو تصور کنین: این آدم میاد و می‌گه سلام! و بعد بجای خوبی و چطوری گفتن که جاش توی احوال‌پرسی حضوری و تلفنیه،‌ می‌گه صبح/ظهر/شب بخیر! و بعدش هم حرفش رو می‌زنه. من هم وقتی آنلاین می‌شم و می‌بینم پیامش رو، جوابش رو می‌دم. ینی مثلن طبق عکس بالا: جواب پیام ساعت یازده ایشون رو من ساعت سه بعد از ظهر می ‌دم و تمام. کار اصلن به نه و نیم شب  و روزهای دیگه نمی‌کشه. بهتر نیست؟ هست… واقعن… هست. ولی گویا به غلط آدم‌ها این کار رو بی ادبی می‌دونن. در حالی که دقیقن برعکسه. خلاصه و مفید حرف زدن نه تنها بی ادبی نیست، بلکه باعث می‌شه کمتر وقت مخاطبمون گرفته بشه. در حالی که توی این حالت مرسوم درواقع داریم کاملن بی ادبانه و به صورت مکرر،‌ مزاحم طرف مقابلمون می‌شیم.

۲. توی یه جمع دوستانه بودیم. تصمیم گرفته شد که عکس یادگاری گرفته بشه. من بنا به دلایلی نمی‌خواستم توی عکس باشم. با هزار مصیبت خودم رو از عکس کشیدم بیرون. اون عکس بعد از چند ساعت پاش به اینستاگرم باز شد. من نمی‌خواستم توی عکس باشم. حاصل این شده بود که من رو روی دیوار تگ کرده بود دوست عزیز. زیر عکس هم نوشته بود که رضا کشاورز هم بود توی جمع ولی نخواست توی عکس باشه. من واقعن از این کار شگفت زده شدم. از صاحب عکس خواستم که اسممو از نوشته حذف کنه. واکنش ایشون این بود که اسمم رو از جمله ی “رضا کشاورز هم بود توی جمع ولی نخواست توی عکس باشه” حذف کرد. ولی به طرز غیر قابل باوری اسمم رو هشتگ کرد زیر عکس: #رضا_کشاورز. وقتی به این هم اعتراض کردم واکنش ایشون این بود که “مگه هر رضا کشاورزی تویی؟“.  بعد از این اتفاق من ادامه ندادم بحث رو. واقعن بهم این احساس دست داد که دارم با فیل شطرنج بازی می‌کنم (اون مهره‌ی روی صفحه منظورم نیست، فیل واقعی منظورمه)‌ و هنوز هم نتونستم درک کنم که این فیل چطور می‌تونه از یه اسمارت‌فون استفاده کنه. (البته که این که چند جمله‌ی آخر شوخی بود. اما شوخی‌ها رو نباید دست کم گرفت 😉 )

البته این فقط یه مورد خاص بود. اما مشابهش رو حتمن دیدیم. مس‌ءله اینه: عکس‌های یادگاری هم یه جورایی جزو حریم شخصی حساب می‌شن. لازمه که وقتی می‌خوایم عکس کسی رو منتشر کنیم ازش اجازه بگیریم، حتی اگه دوست نزدیک باشه. یه مورد دیگه هم هست که توی فیسبوک خیلی می‌شه دید: همه‌مون تجربه داریم توی عکسی تگ شده باشیم که اصلن توش نیستیم. همه‌مون یه دوست داریم که تصمیم گرفته برای بیشتر دیده شدن، هرکی رو که می‌تونسته توی عکسش تگ کنه. فکر نمی کنم این مورد نیاز به توضیح بیشتر داشته باشه.

۳. اینا فقط ۲ تا از تجربه‌های من بودن. خام-رفتاری‌های ما توی فضای مجازی واقعن بی‌شمارن. واقعن زشته که به جایی برسیم که لازم باشه برای رفتار هامون قانون وضع بشه. قضیه هرچند زننده‌س، ولی واقعن پیچیده نیست. کافیه که توی کارامون چند تا نکته‌ی پیش‌پا افتاده رو رعایت کنیم: حریم شخصی و رفاه و آسایش دیگران. کار پیچیده‌ای نیست. ولی متاسفانه گویا سخته. حدس می‌زنم توی آینده درمورد این اتفاق‌ها و این رفتار‌ها بیشتر بنویسم.

لطفن منو بزن، محکم، هرجا دلت خواست!

۱. اوایل کتاب دکتر به بیمارش (یعنی شخصیت اصلی داستان) می‌گه که: “بی‌خوابی فقط یه نشونه‌س، برو ببین درد واقعیت چیه!” و خب داستان فایت کلاب همینه. یه مرد تقریبن سی ساله که دچار اینسامنیا شده و داره دست و پا می زنه که یه درمون واسه خودش پیدا کنه. این وسط از یه طرف سر از انجمن های همدردی سرطانیا درمیاره و از طرف دیگه با یه دوست، یه کلاب راه می‌ندازن که توش همدیگه رو می زنن لت و پار می کنن، هیچ جایزه ای هم درکار نیست و فقط قراره بزنن و بخورن، همین! ولی خب داستان به این زد و خورد ها ختم نمی شه، خیلی فراتر می ره…!

باشگاه مشت زنی fight club

۲. باشگاه مبارزه، باشگاه مشت‌زنی، یا همون فایت کلاب،‌ یه رمانه از چاک پالانیاک. توی دهه‌ی ۹۰ اولین بار چاپ شده و به فاصله‌ی خیلی کمی هم ازش یه فیلم ساخته شده.  کارگردان فیلم دیوید فینچره و برد پیت،‌ ادوارد نورتن، و هلنا بونهم کارتر‌(بازیگر محبوب من ؛) ) توش بازی کردن. اصلن اولین نکته‌‌ای که باید بگم همینه. فیلم هرچند واقعن فیلم خوبیه ولی واقعن آسیبای شدیدی به داستان زده. انسجام روایت رو با پس‌و‌پیش کردن و  کم‌و‌زیاد کردن اتفاقا از بین برده، با دستکاری مکالمه‌ها لحن فیلم رو یکم شعاری کرده، و بدتر از همه‌ی اینها،‌ پایان‌بندی فوق‌العاده‌ی کار رو با یه پایان خیلی دراماتیک اما غیر منطقی و توی‌ذوق‌زننده جایگزین کرده. در کل من کتاب رو شدیدن ترجیح می‌دم به فیلم.

fight-club-movie

هشدار: قسمت سوم و چهارم ممکنه بخشی از داستان رو لو بده. اگه قصد خوندن کتابو دارین پیشنهاد می‌کنم بعد از خوندن کتاب بخونین این قسمت رو. البته نقل قول‌هایی که توی قسمت سوم آوردم، می تونه جذابیت کتاب رو بیشتر نشون بده. اونجا رو می‌تونین بخونین.

۳. شخصیت اصلی این داستان زندگی معمولی‌ای داره. مشکل خاصی نداره. البته بجز مشکلات روانی-عاطفی. خیلی تصادفی پاش به جلسه‌های سرطانی‌هایی باز می‌شه که سعی می‌کنن به هم‌ روحیه بدن و حرفای همدیگه رو گوش کنن. در مورد رهاکردن دکترش و حضورش توی این جلسه‌ها می‌گه:

… این مثل آزادی بود برام. از دست دادن همه‌ی امید‌ها، آزادی بود. [توی این جلسه‌ها] اگر چیزی نمی‌گفتم، آدمای توی گروه بدترین چیزا رو برام تصور می‌کردن. اونا شدیدتر گریه می‌کردن و منم شدیدتر…

و یک‌جای دیگه خیلی جالب زندگی یه آدم مصرف‌زده رو توصیف می‌کنه:

یه وسیله می‌خری. به خودت می‌گی که این آخرین کاناپه ایه که من توی تمام زندگیم بهش احتیاج خواهم‌داشت. کاناپه رو که خریدی، بعدش تا چند سال، ارضا شده‌ای که فارغ از این که چه مشکلی پیش بیاد، حداقل مسئله‌ی کاناپه رو حل کردی.
بعدش سرویس‌مناسب بشقاب‌هات، تخت ایده‌آل، فرش، پرده‌ها…بعدش توی لونه‌ی دوست‌داشتنی‌ت حبس شدی و “چیزایی که یه روز تو صاحبشون بودی، حالا اونا صاحب تو‌ ان”.

و توی ادامه‌ی رمان می‌بینیم که شخصیت اصلی این رمان چجوری برای نجات دادن خودش از این زندگی تلاش می‌کنه.

۴. حین خوندن این رمان، اولین چیزی که منو جلب کرد سوژه‌ی جالبش و شیوه‌ی روایت جالب‌ترش بود که در تمام طول کتاب قدرت خودش رو حفظ کرد. اما پشت همه‌ی این‌ها نویسنده داشت یه سبک‌زندگی رو هم نقد می‌‌کرد: مصرف‌گرایی. درواقع درطول کار،‌ اول خیلی آروم این زندگی رو معرفی کرد. توی اواسط داستان شروع کرد به نقد این سبک‌زندگی و در اواخر کار هم قسمت مهمی از اتفاقا در مبارزه با این طرز فکر و طرز زندگی بود. هچند که واکنش‌ها و چاره‌هایی که شخصیت این داستان انتخاب کرده کاملن خیالی ان و برای دنیای واقعی کاربرد چندانی ندارن،  اما به نظرم توی معرفی خطر‌های واقعن ترسناک این سبک‌زندگی، خوب عمل کرده این نویسنده. مخصوصن اگر در نظر داشته باشیم که با یه رمان طرفیم و نه کتاب آموزشی.

۵. رمان راضی کننده‌ای بود درکل. نویسنده‌های نسبتن ناشناخته‌ی امروزی همیشه حکم ریسک داشتن برای من. این که آیا واقعن ارزششو داره که فرصت خوندن یکی از کارای برجسته‌ی قدیمی رو بخاطر جوونتر ها از دست بدم یا نه. و در این مورد چاک پالانیاک و کتابش کاملن ارزششو داشتن.

 

  • انتشارات چشمه ترجمه‌ی فارسی این کتاب رو چاپ کرده. هرچند که احتمال آسیب دیدن محتوا توی ترجمه کم نیست.
  • در مورد پالانیاک، فیلم Fight Club،‌ و کتابش توی ویکیپدیا بیشتر بخونین.
  • در مورد بی‌خوابی به فارسی و انگلیسی بیشتر بخونین. نمی‌خواستم بحث از خود کتاب دور بشه. درواقع دونستن درمورد پدیده(!)ی بی‌خوابی قبل/بعد خوندن کتاب خیلی کمک می‌کنه به درک عمیق‌تر.

 

وانت‌نیسان آبی

۱. دیدین از این وانت نیسان آبی‌ها چقدر بد می‌گن؟ بد که نمی‌گن درواقع. شهرت بدی دارن. شوخیش اینه که حق تقدم همیشه با نیسان آبیه. جدیش این‌جوریه:‌ کسایی که پشت وانت می‌شینن، مخصوصن نیسان‌آبیا، هیچ چیزی از فرهنگ رانندگی نمی‌دونن و بدون هیچ توجه و احتیاطی رانندگی می‌کنن. هروقت به اینا رسیدی بهشون راه بده که مشکل پیش نیاد واسه خودت.

vanet-nissan-abi

۲. این نگاه کاملن منطقیه. رفتاری که از این راننده‌ها دیدیم نشون داده که معمولن بی‌دقت رانندگی می‌کنن و احتیاط حکم می‌کنه که حواسمون پیش اونا جمع تر باشه و خب برای اجتناب از مشکل بذاریم که از ما رد بشن و دور بشن. اما می‌شه قضیه رو جور دیگه‌ای هم دید. عادت کردیم که فقط طرف خودمونو توی قضیه ببینیم و قضاوت رو بدون شواهد کافی انجام بدیم و حکم صادر کنیم.

۳. هفته‌ی پیش با دو تا از دوستام توی ماشین بودیم. رسیدیم به یکی از همین نیسان آبیا. یکی از دوستام خطاب به اون یکی چیزی گفت که واقعن ارزشش رو داشت که اینجا درموردش بنویسم. توی حرفاش به این اشاره کرد که این ماشینا – منظورش همه‌ی وانتا بود، نه فقط نیسان- خیلی خشک و سفتن و فرمون هیدرولیک ندارن و صندلیشون اصلن راحت نیست و بخاطر اینا باید درحد امکان تقدم و اولویت رو به اونا داد. درواقع کاری که ما می‌کنیم همونیه که قبلن می‌کردیم. ولی این دفه با یه بینش متفاوت. این‌که این راننده ها کار سخت‌تری توی کنترل ماشینشون دارن و از اونجایی که شغلشون به این ماشینا وابسته‌س، زمان زیادی رو پشت فرمونن و سروکله زدن با این ماشینای بدقلق یکم سخت و خسته کننده‌س. و واسه همینه که یکم بی مراعات‌تر از بقیه رانندگی می‌کنن.

۴. همه‌ی حرفم این نیست که به وانت‌ها راه بدیم موقع رانندگی. می‌تونیم بهشون راه بدیم،‌ ولی نه به این دلیل که خطرناکن، با این نگاه که این آدم‌ها بیشتر از ما پشت فرمونن و شاید همیشه مثل ما سرحال نباشن و وقتی ساعت ۷ شب وقتی داریم می‌ریم به یه مهمونی، بهشون بر‌می‌خوریم، اونا درواقع هنوز سرکارن و خستگی یه روز توی تنشونه. هرچند که داریم توی شهر‌هایی زندگی می‌کنیم که جمعیت میلیونی دارن، ولی واقعن از اجتماع دوریم. دیگه اجتماع نیستیم، چند میلیون آدم مفردیم که تصادفن محل زندگیشون نزدیکه همدیگه‌س. زندگی شهری شیرین نیست و یکی از دلایلشم دوربودن آدماش از همدیگه‌س. اگر فقط توی همین‌چیز‌های کوچیک سختی‌ها و درد‌های همدیگه‌ رو ببینیم، زندگی خیلی شیرین‌تر می‌شه. شاید هیچوقت با هم هم‌کلام نشیم، ولی حداقل وقتی توی پمپ بنزین می‌بینیم که راننده‌ی ماشین‌عقبی،‌ با به چهره‌ی آروم داره بنزین می‌زنه،‌ و اتفاقای حین رانندگی جوری نبوده که ابروهاشو توی هم ببره، همین کافیه.

 

نکته: من اصلن اینجا نمی‌خوام رانندگی بد بعضی‌ها رو توجیه کنم. تمام تمرکزم روی طرف دیگه‌ی ماجرا بود، اون قسمت که ما انتخاب می‌کنیم چطور واکنش نشون بدیم.