ترجمان درد‌ها

۱. از متن کتاب:

… اگر من توانسته‌ام در سه قاره دوام بیاورم، پس هیچ مانعی وجود ندارد که او نتواند از سر راهش بردارد. فضانورد‌ها، همان قهرمان‌های ابدی، چند ساعت بیشتر روی ماه نماندند، ولی من تقریبا سی سال در این دنیای جدید مانده‌ام. می‌دانم هیچ کار فوق‌العاده‌ای نکرده‌ام. من تنها آدمی نیستم که دور از وطن به دنبال تقدیر خود رفته، و بی تردید اولین نفر هم نیستم. با این حال، گاهی وقت‌ها از هر کیلومتری که سفر کرده‌ام حیرت می‌کنم، و از هر وعده غذایی که خورده‌ام، از هر آدمی که شناخته‌ام، هر اتاقی که در آن خوابیده‌ام… . هر قدر هم که همه‌ی این‌ها به‌ظاهر عادی باشد، مواقعی هست که ذهنم از درکشان عاجز است.

big_Tarjomane Dardha

۲. این قسمتی از یکی از داستان‌های این کتاب بود و به طرز فوق‌العاده‌ای توصیف خوبی بود از کل کتاب. ترجمان درد‌ها یه مجموعه داستانه. هشت تا داستان که “مهاجرت” اونا رو به هم ربط می‌ده. توی این داستانا از همه‌ی مراحل مهاجرت و افت‌وخیز هاش نوشته شده. از جوونی که داره تلاش می‌کنه توی زندگی جدیدش توی کشور جدید جا بیفته،‌ تا خونواده‌ای که دیگه‌ از بس تو آمریکا زندگی کردن آمریکایی تمام عیار شدن و حالا برگشتن به هند تا سری به خونواده‌هاشون زده باشن.

۳. همه‌ی شخصیت‌های اصلی این داستانا هندی‌ان. ولی خیلی خیلی متنوع‌ان. درواقع از وجه‌اشتراکشون،‌ یعنی مهاجر بودنشون اگر صرف نظر کنیم، دیگه شباهت چندانی به هم ندارن. توی این داستانا یه مورد خیلی خاص هم هست:‌ مردی برای تحصیل و به آمریکا رفته و توی این مدت هند دچار جنگ داخلی می‌شه. این داستان یکی از تلخ‌ترین داستان‌هایی بود که تا حالا من خوندم. چیزی که خاص‌تر می‌کنه داستان رو،‌ زاویه متفاوت روایته: دنبال کردن جنگ داخلی از خارج از اون کشور. قبلن هم در مورد کتاب سکوت دریا نوشته بودم که اون هم روایت متفاوتی از جنگ داشت.

۴. جومپا لاهیری یه نویسنده‌ی هندیه که درواقع خودش هم مهاجر بوده و یقینن دیدن زندگی‌ مهاجر‌ها بوده که تونسته این دید جالب رو بهش بده. مژده دقیقی مترجمیه که قبلن هم یکی از نویسنده‌های محبوبم رو با اون شناخته بودم و توی این کتاب هم علاوه‌ بر سلیقه‌ی خوبش توی انتخاب، ترجمه‌ی روون و دلنشینی رو اراءه داده. ترجمان‌درد‌ها اولین کتاب این نویسنده‌س و با این تجربه‌ی خوب احتمالن به زودی سراغ کار‌های دیگه‌ی جومپا لاهیری هم برم.

 

پی‌نوشت: این ناگفته موند:‌ سال ۲۰۰۰ این کتاب/نویسنده برنده‌ی جایزه‌ی پولیترز هم شده.

 

مادر مات

۱. یک نیمه-آشنایی. ۲. دانشجوی قابل تامل. ۳. شیرین.

 

۱. امروز سر همون آزمایشگاه مدار الکتریکی۱ که توی پست قبلیم هم یادی ازش شد صحنه ی جالبی دیدم. خانومی سر کلاس بود که جلسه ی اولی بود که اومده بود گویا. اولین چیزی که چشمو جذب می کرد ظاهرش بود. لباسای ساده اما شیک و آراسته، صورت بی آرایش، موهایی که خیلی وقت می گذشت از زمانی که رنگ شده بودن و رنگ روشن مصنوعی کم کم داشت محو می شد توی سیل موی سیاه. چشماش سرخ بودن، واقعن سرخ، سرخ به حدی که انگار با خواب بیگانه ن. از قضا ایشون دوست هم گروهی من از آب در اومد و میز ما شد مامن و پناه ایشون برای رفع ابهام هاش(صورتش اصلن می شه گفت خونه ی ابهام بود). مابین سوال های درسی و غیر درسی های مربوط به این درس، چند تایی هم ریز-مکالمه ی دوستانه بین این دو عزیز(همگروهی من و خانوم مبهوت) رد و بدل شد. از زندگی همدیگه پرسیدن، از وضع درس هم پرسیدن(هر دو ترم آخری) و از چند در دیگه هم صحبت کردن.

2. مابین حرفها چیزی متوجه شدم که هیچجور نمی تونم ازش به سادگی رد بشم. این خانوم مادر بود!‌ سن و سال دقیقش رو نمی دونم ولی با تخمینی که زدم( با در نظر گرفتن چندین فاکتور مختلف و نه فقط ظاهر، واسه همین تقریبن فکر می کنم دقیق باشه) این مادر حداکثر بیست و چهار سالشه. خیلی دلم می خواد در مورد همسرش هم بدونم ولی متاسفانه امکانش یکم بعید به نظر می رسه. اما تا همینجا هم شگفتی کم نیست. توی جامعه ای که عده ای از جوونا بخاطر نداشتن شرایطش ازدواج رو از لیست احتمالاتشون خط زدن، یه عده هم حتی با وجود داشتن شرایطش از اوضاع موجود می نالن، و صد البته عده ای هم اصلن انگیزه ای براش ندارن… جمله طولانی شد، داشتم می گفتم که توی همچین جامعه ای و همچین شرایطی واقعن عجیبه که یه دانشجو تا مادر شدن پیش بره. توی این چند سال دانشجویی ازدواج بین دوست ها و همکلاسی ها هرچند انگشت شمار، ولی به هر حال بوده. رابطه های نیم خیز برای ازدواج هم زیاد دیدم(جدی ها رو منظورمه البته) اما بچه دار شدن؟ نه واقعن. فقط یه مورد اونم خانمی بود که چند سالی از ازدواجش گذشته بود و بعد از مادر شدن به فکر ادامه ی تحصیل هم افتاده بود. اما پیش بردن همه چیز(آشنایی، ازدواج، به دنیا آوردن بچه و حتی شروع زندگی مشترک و جاافتادن توی اون) توی دوره دانشجویی واقعن چیزی نیست که آدم هر روز بهش بربخوره. مخصوصن اگه به این نکته توجه کنیم که توی این پروسه یک برهه ی نه ماهه ی بارداری هم هست که تقریبن یک شغل تمام وقت حساب می شه(بدون حقوق، بدون مزایا :)‌‌ ).

۳. این خانوم همکلاسی از قرار معلوم یه دختر داره که حوالی سه ماهشه. چشمای سرخ مادر از بی خوابی هاش می گفتن. اون به-خود-نرسیدن خبر از مشغله های زیاد می دادن. اما کنار این ها، اون چند لحظه ی کوتاهی که از دخترش حرف می زد، برقی توی چشمها و لرزشی توی صداش می افتاد که قابل وصف نبود. اون عجله ای که برای تموم کردن آزمایش و تموم شدن کلاس و رفتن به خونه توی تمام حرکاتش دیده می شد، نشونی از خستگی نداشت. سرتاسر شوق بود…/

 

  • بجای کلمه ی حامله از کلمه ی “باردار” استفاده کنیم. نه بخاطر عرب-ستیزی مهملی که متاسفانه بین مخصوصن قشر جوون اپیدمی شده، نه!‌ نگیم حامله چون اون ه تانیث وقتی توی فارسی دخیل می شه چیزی جز نشونه ی یه حماقت تارعنکبوت بسته نیست!‌ بگیم باردار تا شاید یادمون نره “بار”ی هست، که خیلی هم سنگینه.