روز جهانی رویا

۱. امروز روز جهانی رویاست. چند سالیه که روز ۲۵ سپتامبر رو به عنوان روز جهانی رویا انتخاب کردن و این ۲۵ سپتامبر که توشیم، پنجمین روز جهانی رویاست. قبلن در مورد چیزهایی که توی تقویم براشون روز هست نوشته بودم، ولی این یکی یه مقدار متفاوته و حس واقعن خوبی هم به من می‌ده. رویا داشتن شاید یکی از ضروریات زندگی توی دنیای امروز باشه. اگر زندگی امروز رو با هزار سال پیش مقایسه کنیم، می‌بینیم که زندگی دیگه اونقدرام سخت نیست. ما دیگه در بدو تولد خطرات بی‌شمار مرگ در کمینمون نیست. برای به دست آوردن یه لقمه غذا هم لازم نیست از طلوع تا غروب مشغول زحمت طاقت فرسا باشیم. (البته متاسفانه هنوز هم هستن توی دنیا که سختی‌هاشون هنوز همونه که هزار سال پیش بوده.) توی زندگی امروزی که امکانات اولیه دیگه اونقدرام سخت گیر نمیان، پیدا کردن یه محرک برای ادامه دادن زندگی خیلی مهمه. شاید بشه خلاصه‌ش کرد توی این که برای چشیدن طعم زندگی خوب، مهم نیست که الان کجا هستیم یا به کجا قراره برسیم. مهم اینه که چیزی داشته باشیم که به سمتش حرکت کنیم- همیشه.

۲. صحبت‌های انگیزشی زیادن. ولی یه مورد هست، از یه ورزشکار معروف، که بعد از تموم شدن دوران ورزش حرفه‌ایش، توی یه مراسم خاص، صحبت جالبی می‌کنه. این یک دقیقه از صحبت‌های کوبی براینتِ بسکتبالیست رو گوش کنید:

 

توی حرف‌هاش از اون جملات قصار و دهن پر کن زیاد هست، ولی یه موردش رو من خیلی دوست دارم که اتفاقن به بحث هم مرتبطه. می‌گه:

ما اینجاییم بخاطر این که یه رویا داشتیم، و نذاشتیم چیزی جلوی راهمونو بگیره.

قسمت اول حرفش برام جالبه. یکی از دلایل موفق بودنش رو داشتن رویا( و البته دنبال کردنش) می‌دونه. این واقعن چیز مهمیه. خیلی از ما می‌نالیم که به جایی نمی‌رسیم و نمی‌تونیم برسیم و نمی‌شه که برسیم. ولی واقعن مهم نیست. این که چیزی باشه که برامون اونقدر با ارزش باشه که بخوایم تمام انرژیمون رو صرفش کنیم، این مهمه. شاید موفق نشیم و به مقصد و به اون چیزی که می‌خوایم نرسیم. ولی اون پله‌ی آخر فقط قسمتی از قضیه‌س. قسمت بزرگتر‌ ماجرا مسیره. وقتی چیزی باشه که ما همیشه به سمتش مایل باشیم، وقتی چیزی باشه که برای به دست آوردنش تلاش کنیم، یقینن مسیرش هم لذت بخشه، حتی اگه هیچوقت به مقصد منتهی نشه.

  • یه سر به سایتی که برای روز جهانی رویا ساخته شده بزنین، چیزای جالبی توش هست. world dream day رو کافیه گوگل کنید.

استارت‌آپ و با کله سقوط کردن و سیلیکون ولی

۱. این روزا فصل چهارم سریال سیلیکون ولی داره پخش می‌شه. سریالی درمورد یه استارت‌آپ توی سیلیکون ولی و چلنج ها و افت و خیر‌های مسیر موفقیتشون،‌ البته با چاشنی طنز. بجز این سریال و استارت‌آپش، جاهای دیگه‌ای هم هستن که غرق استارت‌آپها شدن. یکیش همین تهران خودمون: وقتی یه برنامه‌نویس جوون باشی، توی هر جمعی حاضر بشی که چندتا آدم هم تخصص توش باشن، یقینن حداقل یکی بهت پیشنهاد می‌کنه که به استارت‌آپشون ملحق بشی. هفته‌ی پیش توی یکی از این جمع ها بودم،‌ یه آقایی اومد و به محض این که تخصصم رو فهمید بهم پیشنهاد داد که باهاشون کار کنم. یه استارت‌اپ که درواقع یه فروش‌گاه آنلاین مبلمانه.

startup

۲. اولین چیزی که توی این پیشنهاد توی ذوقم خورد،‌ این بی-درنگ-پیشنهاد-دادن بود. حتی حاضر نبود چنددقیقه صبر کنه تا باهام یکم بیشتر آشنا شه و اندکی محک بزنه منو.

۳. دومین چیزی که خیلی آزاردهنده بود، فعالیتشون بود: فروشگاه آنلاین مبلمان! متاسفانه تعریف درستی از استارت‌آپ وارد بازار کار ایران نشده. به طرز سطحی نگرانه‌ای،‌هر کسب و کار نوپا و از-صفر-شروع-شده-ای رو استارت‌آپ باید قلمداد کرد گویا.

۴. دو مورد قبلی رو اگر باهم ترکیب کنیم حاصل جالبی می‌شه: همه دوست دارن استارت‌آپ داشته باشن. درواقع همه دوست دارن کسب و کار خودشون رو داشته باشن تا آقا ورییس خودشون باشن. یقینن برای کسب و کار شخصی پیش‌نیاز های زیادی هست،‌ یکیش سرمایه. مشکل سرمایه رو چجور می‌شه حل کرد؟ با چسبوندن لیبل استار‌ت‌آپ به اون فعالیت. وقتی اسم استارت‌آپ روی کار باشه،‌ شنونده متاثر از این اسم،‌ فراموش می‌کنه که قراره با یه محیط نه چندان استوار و ساختاریافته سر و کار داشته باشه. کم نیستن برنامه‌نویس‌های با انگیزه‌ای که دوست دارن به‌جای مشغول شدن توی یه شرکت بزرگ و خشک، وقتشون رو بذارن پای فعالیت‌های جالب و چالش برانگیز استارت‌آپی. از اون طرف کسایی که اسم استار‌ت‌آپ رو برای خودشون انتخاب کردن مواجه می‌شن با توده‌ای نیروی کار پرانگیزه و ماهر که از قبل توجیه شدن برای ساختن با شرایط سخت،‌ یعنی حقوق منظم نگرفتن و ساعت کاری زیاد و استرس و فشار کاری غیر عادی و غیره. در بعضی مواقع حتی – مثل همین پیشنهادی که به من شد – موسس استار‌ت‌آپ حتی نمی‌گرده پی کسی که واقعن صلاحیت و درواقع شخصیت مناسب برای کار استارت‌آپی رو داشته باشه. خیلی خوش و سرحال میاد جلو و می‌گه:‌ دوست داری توی یه استارت‌آپ کار کنی؟ که باید ترجمه‌ش کنیم به:‌ دوست داری یه مدتی مفت و مجانی کار و کنی و آخرشم جز خستگی و فرسایش،‌ چیزی عایدت نشه؟

۵. تلخ ترین قسمت ماجرا شاید اینجا باشه: این استارت‌آپ‌ها ( هم اونایی که با هدف نیروی کار ارزون اسم استارت‌آپ رو استفاده می‌کنن و هم اونایی که بخاطر تعریف نادرست، خودشونو استارت‌آپ می‌دونن) بعد از یه مدت نه چندان طولانی با کله سقوط می‌کنن. اتفاقی که میفته اینه که بخاطر نداشتن درک درستی از فعالیتشون و استفاده از آدم‌های نادرست (کسایی که روحیه استارت‌آپی ندارن)  هیچ وقت به اون مقصد دلخواه نمی‌رسن. علاوه بر‌ اینها،‌بی تجربه بودن،‌ تصمیم گیری‌های احساسی و نسنجیده و خیال‌پردازانه و بیش از حد خوش بینانه برنامه‌ریزی کردن هم چندتا از مشکلاتیه که – حد اقل توی مواردی که من دیدم – به شدت پررنگ بودن.

۶. این وسط استارت‌آپ‌های خوبی هم هستن که واقعن دارن خیلی محکم و با انگیزه مسیرشون رو پیش‌ می‌رن. کسایی هم هستن که سودای شروع کردن و عملی کردن ایده‌هاشون رو دارن و شاید توی هر لحظه، یکیشون دست به کار شه. اینو گفتم که فکر نکنید دارم خیلی یه طرفه همه‌ی نو‌پا ها و شروع کننده‌های جسور رو زیر سوال می‌برم.

silicon valley

۷. این‌جا برمی‌گردیم به خط اول متن که اسم سریال سیلیکون ولی صحبت کردم. ریچارد هنریکس که توی پروسه‌ی توسعه‌ی یه اپلیکیشن موبایل برای پخش موزیک،‌ نادانسته یه الگوریتم فشرده‌سازی خیلی خوب رو هم توسعه می‌ده. بعد از متوجه شدن،‌ وقتی سعی می‌کنه کارش رو توسعه بده با یه سری چالش مواجه می‌شه،‌ مثل جذب سرمایه‌گذار، پیدا کردن آدم مناسب برای تیم،‌ جذب مشتری و نگه‌داشتن و خیلی چیزای دیگه. البته که همچنان با یه داستان خیالی و طنز طرفیم، اما می‌شه گفت دیدنش برای کسی که سودای استارت‌آپ راه‌انداختن تو سرشه، علاوه بر لذت بخش بودن،‌ می‌تونه آموزنده هم باشه.

 

دوباره

۱. مقدمه. ۲. انگیزش. ۳. نیت. ۴. واهمه.

 

۱. من یه اکانت یاهو دارم که چند سالی می شه که دیگه ازش استفاده نمی کنم. امروز صبح بازش کردم که ایمیل یه دوست قدیمی رو توش پیدا کنم. اون لابلا یه ایمیل اومده بود از طرف بلاگ اسکای واسه ریست کردن رمز. باز هم نشده بود حتی. تاریخشم واسه حوالی سه سال پیش بود. این ایمیل بود که یادم انداخت من یه زمانی وبلاگی هم داشتم و هر از چند صباحی توش چیزکی می نوشتم.

۲. رفتم توی پنل بلاگ و شروع کردم خوندن کامنتا. چیزای جالبی بود. یه سری اسما هنوز برام آشنا بودن و یه سریا هم هرچند خیلی خودمونی نظرشونو گفته بودن اصلن نتونستم به یاد بیارمشون. غرق کامنتا شدم و بعدشم واسه یاد آوری کارم این افتاد که بشینم نوشته های خودمو بخونم. خیلی عجیب ولی جالب بود. با این که اون دوران زندگیم هنوز خیلی ازش نگذشته و حتی با جزءیات کامل توی ذهنمه ولی انگار داشتم نوشته های یه غریبه رو می خونم. چقدر تغییر که اونقدر تدریجی بودن که حتی متوجهشون نشده بودم. ای وای… ای وای…

۳. خوندن نوشته های خودمو و کامنتا که تموم شد صبح شده بود ظهر. دست به کار شدم و این هاستی که چند وقتیه داره خاک می خوره رو دستی به سر و روش کشیدم و سر و سامون دادمش و یه وردپرس روش نصب کردم (با کلی مکافات) که دوباره بشم یه وبلاگ‌نویس – هرچند پاره وقت.

۴. یادمه مطلب اول اون وبلاگو که داشتم می نوشتم تو ذهنم این بود که منظم و حداقل هفته ای یه بار توش از دغدغه هام و علایق و عقایدم بنویسم. اون وبلاگ اونجوری شروع شد و حاصلش این شد که سه ساله داره خاک می خوره. حالا این یکی که صرفن با خاطره دوران خوش قدیم داره استارت می خوره به کجا می رسه؟ نمی دونم. بخیر بگذره…/