جمعه سیاه بدون توجیه

۱. بلک فرایدی یا همون جمعه سیاه توی ایران شد حراجمعه، فروشگاهای آنلاین و احتمالن تعدادی از فروشگاهای فیزیکی(!) از این فرصت استفاده کردن. تخفیف‌های بر زرق و برقی دیدیم و مراجعه کننده اونقدر زیاد بود که سرور‌های خیلی از فروشگاها(معروفاشون دیجیکالا و بامیلو) نتونستن جواب اون همه مشتری رو بدن. ولی بعدش، خیلی ها شاکی بودن از این تخفیف ها و سیاست نامنصفانه پشتشون و مواردی که مثلن کالا رو اول ۵۰ درصد گرون کرده بودن و بعد روی اون ۲۰ درصد تخفیف داده بودن.

جمعه سیاه

۲. در مواجهه با یه اتفاق/حادثه/موقعیت/خبر یا هر چیز دیگه ای یکی از اولین واکنش‌های منطقی اینه که به  یک  چیز خیلی مهم توجه کنیم: عاملی که باعث رخ دادن اون اتفاق شده و اگر چیز به صورت عمدی و توسط شخص/مجری خاصی بوده، نیتی که می‌تونسته انجام اون عمل رو توجیه کنه. مثلن در مورد این جمعه‌ی سیاه، ما می‌دونیم که قراره مثلن دیجیکالا تخفیف بده. ولی اولین سوال اینه که چرا  توی این روز خاص تخفیف می‌دن و الباقی سال نه؟ و نکته بعدی اینه که چرا باید سایتی مثل دیجیکالا که تمامن مشتریاش ایرانین، بیاد و این رسم رو که به نظر براش سودی هم نداره، توی ایران به‌جا بیاره؟

۳. روز جمعه‌ی سیاه روز شروع خرید مردم اروپا/امریکا (بیشتر دومی) برای سال نو میلادیه. خیلی مختصر دلیل این روز و تخفیف مردمش رو میشه اینجور گفت: فروشگاه‌ها میان و روی یه سری کالا ها تخفیف های چشم ربا می دن. مثلن چه کالایی؟ لباسایی که در حالت عادی همه توان مالی برای خریدشو ندارن. چه اتفاقی میفته؟ مردم زیادی دلشون می خواد فلان پیرهن یا کفش گرون قیمت رو با هفتاد درصد تخفیف بخرن و صف می کشن. حاصل این می شه که جلوی در فروشگاه شدیدن شلوغ میشه. قدم بعدی چیه؟ مشتری که اومده برای تخفیف هفتاد درصدی، یقینن ساده از کنار تخفیفهای کوچیک تر هم رد نمیشه. حاصل چیه؟ شاید روی تعداد خاصی از جنسها، فروشنده ضرر هم بکنه اما در ازاش تعداد خیلی بیشتری کالا رو – البته با سود کمتر- می فروشه و اینجوریه که این تخفیف ها توجیه اقتصادی داره براش. یه نکته خیلی مهمی هم که هست اینه که فروشنده‌ها، جنس های قدیمی رو خیلی راحت توی این روز از انبار ها خارج می کنن تا جا باز شه برای طرح های مد روز یا آپدیت یا … . پس درواقع اتفاقی که توی جامعه غرب توی این روز میفته هم برای مشتری ها منفعت داره و هم فروشنده ها.

۴. توی ایران چی؟ جمعه‌ی سیاه رو ایرانی ها توی همون روز غربی ها برگزار کردن، اما فرق اینجاست که ما نزدیک فصل خرید نیستم. ما خرید شب عید داریم که خب از اوایل بهمن شروع میشه. اتفاقی که افتاده اینه که فروشگاه‌های بزرگ فرصت رو غنیمت شمردن، از این فرهنگ‌ تازه به ایران رسیده (در واقع فرهنگی که تازه فقط صداش به ایران رسیده و اکثریت با دلیل پشتش زیاد آشنا نیستن) استفاده کردن برای بازار گرمی. و از اونجا که میل به تخفیف همیشه هست بین همه‌ی ادما، جامعه هم استقبال کرده از قضیه.

۵. دلایلی زیادی هست که چرا جمعه سیاه توجیه اقتصادی داره و یا چرا این مشکل توی ایران پیش اومد توی این روز. ولی یک مورد هست توی این ماجرا که به نظر من مهم تر از باقی قضایاس: توی برخورد با هر واقعه/مساله‌ای شاید اولین واکنش ذهن منطق-مند(!) و ساختاریافته اینه که بیاد و بررسی کنه که این اتفاق خاص ایا معلول عامل دیگه‌ایه یا قراره علتی باشه برای یه معلول دیگه. هرچند که خیلی ساده به نظر می‌رسه، اما واقعن می‌شه خیلی از مسایل رو به همین سادگی بررسی کرد و دنیا رو شفاف تر دید. با یکم تمرین با بدیهیات و اتفاقات روزمره زندگی می‌شه اماده شد برای واکنش‌هاش منطقی توی شرایط سخت تصمیم گیری.

 

– وقتی می‌گیم جمعه سیاه، درواقع این سیاهی یه نشون خوبه و منظور، رونقه، برخلاف تصور اولیه من که فکر می کردم باید از یه اتفاق بد نشات گرفته باشه.

استارت‌آپ و با کله سقوط کردن و سیلیکون ولی

۱. این روزا فصل چهارم سریال سیلیکون ولی داره پخش می‌شه. سریالی درمورد یه استارت‌آپ توی سیلیکون ولی و چلنج ها و افت و خیر‌های مسیر موفقیتشون،‌ البته با چاشنی طنز. بجز این سریال و استارت‌آپش، جاهای دیگه‌ای هم هستن که غرق استارت‌آپها شدن. یکیش همین تهران خودمون: وقتی یه برنامه‌نویس جوون باشی، توی هر جمعی حاضر بشی که چندتا آدم هم تخصص توش باشن، یقینن حداقل یکی بهت پیشنهاد می‌کنه که به استارت‌آپشون ملحق بشی. هفته‌ی پیش توی یکی از این جمع ها بودم،‌ یه آقایی اومد و به محض این که تخصصم رو فهمید بهم پیشنهاد داد که باهاشون کار کنم. یه استارت‌اپ که درواقع یه فروش‌گاه آنلاین مبلمانه.

startup

۲. اولین چیزی که توی این پیشنهاد توی ذوقم خورد،‌ این بی-درنگ-پیشنهاد-دادن بود. حتی حاضر نبود چنددقیقه صبر کنه تا باهام یکم بیشتر آشنا شه و اندکی محک بزنه منو.

۳. دومین چیزی که خیلی آزاردهنده بود، فعالیتشون بود: فروشگاه آنلاین مبلمان! متاسفانه تعریف درستی از استارت‌آپ وارد بازار کار ایران نشده. به طرز سطحی نگرانه‌ای،‌هر کسب و کار نوپا و از-صفر-شروع-شده-ای رو استارت‌آپ باید قلمداد کرد گویا.

۴. دو مورد قبلی رو اگر باهم ترکیب کنیم حاصل جالبی می‌شه: همه دوست دارن استارت‌آپ داشته باشن. درواقع همه دوست دارن کسب و کار خودشون رو داشته باشن تا آقا ورییس خودشون باشن. یقینن برای کسب و کار شخصی پیش‌نیاز های زیادی هست،‌ یکیش سرمایه. مشکل سرمایه رو چجور می‌شه حل کرد؟ با چسبوندن لیبل استار‌ت‌آپ به اون فعالیت. وقتی اسم استارت‌آپ روی کار باشه،‌ شنونده متاثر از این اسم،‌ فراموش می‌کنه که قراره با یه محیط نه چندان استوار و ساختاریافته سر و کار داشته باشه. کم نیستن برنامه‌نویس‌های با انگیزه‌ای که دوست دارن به‌جای مشغول شدن توی یه شرکت بزرگ و خشک، وقتشون رو بذارن پای فعالیت‌های جالب و چالش برانگیز استارت‌آپی. از اون طرف کسایی که اسم استار‌ت‌آپ رو برای خودشون انتخاب کردن مواجه می‌شن با توده‌ای نیروی کار پرانگیزه و ماهر که از قبل توجیه شدن برای ساختن با شرایط سخت،‌ یعنی حقوق منظم نگرفتن و ساعت کاری زیاد و استرس و فشار کاری غیر عادی و غیره. در بعضی مواقع حتی – مثل همین پیشنهادی که به من شد – موسس استار‌ت‌آپ حتی نمی‌گرده پی کسی که واقعن صلاحیت و درواقع شخصیت مناسب برای کار استارت‌آپی رو داشته باشه. خیلی خوش و سرحال میاد جلو و می‌گه:‌ دوست داری توی یه استارت‌آپ کار کنی؟ که باید ترجمه‌ش کنیم به:‌ دوست داری یه مدتی مفت و مجانی کار و کنی و آخرشم جز خستگی و فرسایش،‌ چیزی عایدت نشه؟

۵. تلخ ترین قسمت ماجرا شاید اینجا باشه: این استارت‌آپ‌ها ( هم اونایی که با هدف نیروی کار ارزون اسم استارت‌آپ رو استفاده می‌کنن و هم اونایی که بخاطر تعریف نادرست، خودشونو استارت‌آپ می‌دونن) بعد از یه مدت نه چندان طولانی با کله سقوط می‌کنن. اتفاقی که میفته اینه که بخاطر نداشتن درک درستی از فعالیتشون و استفاده از آدم‌های نادرست (کسایی که روحیه استارت‌آپی ندارن)  هیچ وقت به اون مقصد دلخواه نمی‌رسن. علاوه بر‌ اینها،‌بی تجربه بودن،‌ تصمیم گیری‌های احساسی و نسنجیده و خیال‌پردازانه و بیش از حد خوش بینانه برنامه‌ریزی کردن هم چندتا از مشکلاتیه که – حد اقل توی مواردی که من دیدم – به شدت پررنگ بودن.

۶. این وسط استارت‌آپ‌های خوبی هم هستن که واقعن دارن خیلی محکم و با انگیزه مسیرشون رو پیش‌ می‌رن. کسایی هم هستن که سودای شروع کردن و عملی کردن ایده‌هاشون رو دارن و شاید توی هر لحظه، یکیشون دست به کار شه. اینو گفتم که فکر نکنید دارم خیلی یه طرفه همه‌ی نو‌پا ها و شروع کننده‌های جسور رو زیر سوال می‌برم.

silicon valley

۷. این‌جا برمی‌گردیم به خط اول متن که اسم سریال سیلیکون ولی صحبت کردم. ریچارد هنریکس که توی پروسه‌ی توسعه‌ی یه اپلیکیشن موبایل برای پخش موزیک،‌ نادانسته یه الگوریتم فشرده‌سازی خیلی خوب رو هم توسعه می‌ده. بعد از متوجه شدن،‌ وقتی سعی می‌کنه کارش رو توسعه بده با یه سری چالش مواجه می‌شه،‌ مثل جذب سرمایه‌گذار، پیدا کردن آدم مناسب برای تیم،‌ جذب مشتری و نگه‌داشتن و خیلی چیزای دیگه. البته که همچنان با یه داستان خیالی و طنز طرفیم، اما می‌شه گفت دیدنش برای کسی که سودای استارت‌آپ راه‌انداختن تو سرشه، علاوه بر لذت بخش بودن،‌ می‌تونه آموزنده هم باشه.

 

دانلود غیر‌قانونی تنها راه دور‌زدن تحریم‌ها نیست و خیلی از مشکل‌ها فقط و فقط با صحبت کردن حل می‌شه!

۱. ما توی ایران زندگی می‌کنیم و  راهی برای قانونی تهیه کردن فیلم‌ها و موزیک‌ها و کتاب‌هایی که بهشون علاقه داریم نداریم. البته منظورم اوناییه که توی بازار‌های جهانی منتشر می‌شن. عادت هم کردیم که بریم و از راه غیرقانونی این‌جور چیز‌ها رو دانلود کنیم. اکثر فیلم‌های قابل اعتنا رو از سایت‌های ایرانی خیلی راحت می‌شه تهیه کرد و در مورد موزیک هم سایت‌های خارجی کم نیستن که بشه ازشون تقریبن هرچیزی که می‌خوایم رو دانلود کنیم. درمورد کتاب یکم قضیه سخت‌تره ولی به‌هرحال برای اون هم چاره هست.

dual-core-cover

۲. چند هفته پیش با یه بند رپ آشنا شدم به اسم Dual Core که محتوای کارشون خیلی بکر و جالب بود. دو تا گیک که به رپ هم علاقه دارن اومدن و یه سری موزیک که محتواش بیشتر حول تکنولوژی و کامپیوترها و اینجور چیز‌ها می‌گذره تولید کردن. تونستم چندتا از کارهاشون رو توی یوتیوب پیدا کنم. ولی وقتی که رفتم پی دانلود آلبوم هاشون، به جایی نرسیدم. توی سایت‌های دانلود ایرانی و خارجی هیچ اثری ازشون نبود. دلیلشم این بود که این بند به‌خاطر محتوای خاصی که کاراشون داره زیاد معروف نیستن. این اتفاق درمورد کتاب‌ها خیلی رایجه، اما تقریبن اولین باری بود که در جستجوی موزیک به بن‌بست رسیده بودم.

۳. چیزی که به سرم زد این بود که مسئله رو با خودشون در میون بذارم. ایمیلشون رو پیدا کردم و بهشون یه ایمیل زدم تقریبن با این محتوا:

به تازگی با کاراتون آشنا شدم و خیلی برام جذاب بوده. متاسفانه من توی ایران زندگی می‌کنم و راهی برای خریدن کارای شما ندارم. ممنون می‌شم راهی بهم نشون بدین که بتونم با وجود این شرایط، کارهاتون رو تهیه کنم.

بعد از ۶ روز ازشون یه ایمیل برام اومد:

dual-core-email

ترجمه‌ی جوابشون تقریبن این می‌شه:

سلام رضا!

ممنون که موزیکمونو گوش کردی. از شنیدن سختی‌های پرداخت آنلاین توی ایران متاسفم (تاسفشون از نوع هم‌دردیه و نه ملامت). من طرفدار ASIS CTF ایران هستم‌ و چند تا هم دوست خانوادگی اونجا دارم(شیراز). اینا چندتا کد‌ان برای دانلود آلبوم های ما. احیانن اگر روزی بیت‌کوین بدست آوردی و اگر دلت خواست، ما دونیت‌ها رو از این لینک دریافت می‌کنیم: [لینک دونیت]. از آلبوم‌ها لذت ببر 🙂

من الان بدون پرداخت هزینه، بدون زیرپا گذاشتن قانون، بدون دردسر برای پیدا کردن لینک دانلود توی سایت‌های بی‌سر‌و‌ته، و در کل خیلی راحت می‌تونم تمام آلبوم‌های این بند رو دانلود کنم.

۴. یک مسئله که ظاهرن به بن‌بست رسیده بود،  بدون هیچ کشمکش و دردسری حل شد. کار خاصی هم انجام نشد و وقت زیادی هم از کسی نگرفت. تنها خرج قضیه یه ایمیل از طرف من و بیان کردن مشکل بود و یه جواب از طرف اونها شامل راهی برای دانلود کردن کارها بدون نیاز به پرداخت. اتفاقی که افتاده اینه که ما آدم‌ها – یا حداقل من- خیلی وقت‌ها اولین راه‌حل ممکن برای حل مساءل – یعنی گفت‌گو- رو به راحتی فراموش می‌کنیم. خیلی وقته که حاضریم هرجور سختی و دردسری رو به جون بخریم اما از صحبت کردن اجتناب کنیم. یادمون می‌ره که خیلی از مشکل‌ها رو می‌شه به همین سادگی رفع کرد و از خیلی مشکل‌ها هم می‌شه جلوگیری کرد. منظورم فقط این مسءله‌ی دانلود کردن نیست. منظورم همه‌ی زندگیمونه. فکرشو بکنین، چقدر مشکلات کمتری داشتیم اگر بجای انتخاب کردن راه سخت، با همدیگه درمورد مشکلمون صحبت می‌کردیم.

۵. یه نکته‌ی فرعی جواب Dual Core هم این بود که به من پیشنهاد دادن که اگر خواستم با بیت‌کوین از خجالتشون دربیام. این هم یکی از ویژگی‌های گیک هاست که همیشه یه راهکار واسه هر مشکلی توی چنته دارن. بیت‌کوین یه‌جور پول الکترونیکیه که چند سالیه سر و کله‌ش پیدا شده. هرچند دولت و حکومت خاصی ازش حمایت نمی‌کنi – و حتی اکثر دولت‌ها باهاش مخالفن- اما تونسته توی دنیای دیجیتال خودشو به عنوان یه ارز معتبر جا بندازه.

۶. دنیای دیجیتال قدمت چندانی نداره و هنوز خیلی از شگفتی‌هاش رو ندیدیم. هنوز هم خیلی از رفتار‌های ما توی این دنیا، تکرار همون رفتارهاییه که توی دنیای واقعی داریم از خودمون نشون می‌دیم، درحالی که می‌شه توی این دنیای متفاوت، جور متفاوتی از زندگی رو تجربه کرد. می‌تونیم با یه آدم اون‌سر زمین، مشکلمونو درمیون بذاریم و اونم کاملن منطقی بهمون واکنش نشون بده و کمکمون کنه، چون اونم مثل ما یه آدمه و فقط این وسیله‌ی واسطه که از جنس آهنه. هرچند دلیل برای بدبینی زیاده، اما خوبه که با خوشبینی به بعضی چیزا نگاه کنیم. من که خوشبینم و الان هم دارم از گوش دادن به موزیکی که حرفش رو بالاتر زدم لذت می‌برم.

 

  • در مورد این بند و این نوع موزیک بعدن حتمن خواهم‌نوشت. فعلن می‌تونین اینجا درموردشون بخونین.
  • برای بیشتر دونستن درمورد بیت‌کوین، ویکیپدیای فارسی و انگلیسی شروع خوبی می‌تونه باشه.
  • ASIS CTF که توی ایمیل Dual Core بهش اشاره شده بود یه مسابقه تو زمینه‌ی امنیت سایبریه.

از کرامات اهم‌متر

۱. وصف شرایط. ۲. شرح اوج ماجرا. ۳. افسوس.

 

۱. این ترم بالاخره تن به تقدیر دادم و آزمایشگاه مدار الکتریکی رو برداشتم. این استاد عزیز ما علاقه ی شدیدی داره که هر جلسه از اهمیت این درس توی آینده ی شغلی و حتی زندگی شخصی ما برامون قصه بگه. اولین نکته این که گویا خودش برقی بوده و بیشتر از این که از کامپیوتر حرف بزنه از برق می گه. از این که بگذریم خیلی اعتقاد داره که توی مصاحبه های شغلی در کنار مساءل پیشرفته، از ابتدایی ترین چیزها هم سوال می پرسن. ابتدایی یعنی مثلن یهو یه مقاومت می دن می گن بگو این چند اهمه و اگه مصاحبه شونده ی فلک زده ارزش رنگ ها رو حفظ نباشه یقینن شانسی برای گرفتن اون شغل نداره.

۲. توی آخرین جلسه‌(تا این لحظه البته، تا انتهای ترم راه زیاده) پاشو یکم فراتر گذاشت. تا این لحظه ما (یا حداقل من) فرض رو روی این گذاشته بودیم که ایشون وقتی اهمیت این درس حرف می زنه، خطابش به بچه های سخت افزاریه. ولی گویا ایشون کلن بقای دنیای تکنولوژی رو توی تسلط دانشجوها روی درس مدار۱ می دونن. طبق عقیده ی ایشون اگر شخصی ندونه اهم‌متر چیه، یا اختلاف ولتاژ رو از چه رابطه ای می شه بدست آورد به هیچ وجه نمی تونه توی این دنیا به جایی برسه، یعنی نه فقط یه طراح مدار و مهندس سخت افزار و این چیزا، بلکه حتی برنامه نویس و دیزاینر و حتی آدم خوبی هم نمی تونه باشه. اصرار شدیدی هم داشتن که توی هر مصاحبه ی شغلی ای حداقل یک سوال از مباحث مدار۱ پرسیده می شه. یه جورایی می شه گفت اصل بقای حد اقل یه سوال از مدار۱ و اولویت با کسایی که این درسو مسلطن.

3. از طنز ماجرا که بگذریم، این مسءله یه نفس افسوس‌ناک رو هم از ریه ی من بیرون می ده. اولایل دوران دانشجوییم چیزی که همیشه برای آینده کاری خودم متصور می شدم یکی از این دو تا بود: یکی وارد شدن به دنیای تجارت و صنعت و اون یکی فضای آکادمیک. چیزی که همیشه بهش علاقه داشتم (و صد البته هنوز هم دارم) تدریسه. ولی با چیزهایی که توی این چند سال دیدم تقریبن به این نتیجه رسیدم که آینده ی کاریم دو حالته: یا ورود به بازار کسب و کار و یا مرگ. محیط آکادمیک توی ایران(یا حداقل دانشگاهی که من توش درس می خونم و چندتایی از دانشگاههای دیگه که از اوضاعشون شنیدم) جهان مرگه. نیتم توهین به این آدما نیست. فقط مسءله اینه که تقریبن بدون استثنا کسایی پاشون به هیءت علمی دانشگاهها باز می شه که هیچ شانسی برای زنده موندن توی بازار رقابتی کسب و کار ندارن و تنها راه امرار معاشی که براشون باقی می مونه انتقال دادن اطلاعات تاریخ مصرف گذشته و تجربه هایی که در واقع تجربه نیستن و حاصل تفکراتشون و استنتاج های صرفن توی-ذهن-خودشون-درسته. سیر نزول خیلی وقته شروع شده و الان کم کم کار داره به جایی می رسه که دانشگاه با اقتدار تبدیل بشه به بزرگترین رقیب سربازی توی ممانعت از پیشرفت و موفقیت دانشجوها و صدالبته جامعه./