اوپن سورس معنیش این نیست که همین الان می‌تونم عوضش کنم

۱. من نرم‌افزار‌های اوپن‌سورس رو ترجیح می‌دم. یکی از دلایلی که آدم‌ها برای استفاده از نرم‌افزار‌های متن‌باز می‌ارن اینه که می‌شه این نرم افزار‌ها رو بسته به نیاز و سلیقه، شخصی سازی کرد. ولی اینجا یه چیز برای خیلی‌ها مبهمه، مخصوصن برای غیر‌کامپیوتری‌ها. نکته اینه: من این امکان رو دارم که سورس کد این نرم‌افزار‌ها رو تغییر بدم، اون‌هم با استفاده از دانش برنامه‌نویسی. این معنیش این نیست که من می‌تونم در‌ همون آن می‌تونم تغییرش بدم. البته بخاطر اون طرز فکری که باعث اوپن‌سورس شدن نرم‌افزار شده، کاربر‌نهایی احتمالن امکان یک‌سری شخصی سازی ها رو خواهد داشت، ولی این معنیش این نیست که دارم سورس اون برنامه رو تغییر می‌دم.

اوپن سورس - متن باز

۲. یکم فنی‌تر: پروسه‌ی تولید یک نرم‌افزار تقریبن اینجوریه:

  • من برنامه رو با استفاده از یک زبان برنامه‌نویسی (مثلن پایتون) می‌نویسم. زبان برنامه‌نویسی‌ای که من استفاده می‌کنم یه زبان سطح بالاست. یعنی یه چیزیه شبیه زبان انگلیسی که توش یک‌سری علامت هم استفاده می‌شه،‌ همون علامتایی که تو عبارت‌های ریاضی باهاشون آشنا شدیم قبلن.
  • من برنامه‌ای که نوشتم رو باید کامپایل کنم( یا ترجمه، تفسیر، اینترپرت. اینا یه سری تفاوت دارن ولی کلیت ماجرا یه چیزه). برنامه‌ وقتی کامپایل می‌شه، درواقع داره از یه زبان سطح بالا که برای من و شما قابل درکه‌(مثلن پایتون)‌ به یه زبان سطح پایین ترجمه می‌شه. منظور زبان سطح پایین چیه؟ یعنی زبانی که برای کامپیوتر قابل درکه. بهش می‌گیم کد ماشین. کد ماشین چیه؟ همون صفر و یک معروف. فکر کنم شنیدین که توی کامپیوتر همه‌چیز با صفر و یک پیاده سازی می‌شه. اینجا قضیه همونه.
  • این کد ماشین تولید شده رو ما می‌تونیم روی دستگاهی که می خوایم اجرا کنیم.

۳. نکته درواقع اینه: کد ماشین قابل ویرایش نیست(می‌شه درواقع ولی خیلی خیلی سخت و پردردسره) . برنامه‌های بسته(مخالف متن‌باز ها منظورمه) این فایل نهایی رو در اختیار کاربر می‌ذارن. اوپن سورس ها اما، کد تولید شده توی مرحله‌ی اول رو هم به‌صورت عمومی منتشر می‌کنن. این یعنی چی؟ یعنی مثلن من که با برنامه‌نویسی آشنام می‌تونم این کد رو بردارم و تغییر بدم و کامپایل کنم و اجرا کنم. ولی این به هیچ وجه معنیش نیست که می‌تونم اون برنامه‌ای که همین الان روی کامپیوترم نصبه رو تغییر بدم. به هیچ وجه.

 

 

  • احتمالن بازم برم سراغ این جور مطالب که برای آدم‌های نسبتن مبتدی و نااشنا به دنیای کامپیوتر‌ها مفید باشه. گیک‌ها تکلیفشون معلومه: این مطلب چیزی براشون نداره. بی‌علاقه‌ها به دنیای کامپیوتر هم همینطور: حوصله‌شون سر‌میره. مخاطب این متن اونایی‌ان که تازه دارن وارد دنیای قشنگمون می‌شن وهنوز یه سری ابهام براشون وجود داره.

مامورهای اعدام

۱. هری، یه مامور اعدامه. یعنی اونی که چهارپایه رو از زیر پای اون بدبخت طناب-به-گردن می‌کشه. هری بهترین مامور اعدام توی انگلستانه (کلش، ینی ولز و ایرلند و اینام شامل می‌شن) ولی این فقط نظر خود هریه. بقیه می‌گن رقیبش بهترینه. اون یارو چندصد نفر بیشتر از هری دار زده. حالا قانون اعدام رو دارن بر‌میدارن و هری با اعصاب خورد و دل گرفته داره توی بار، برای دوستاش حرف می‌زنه…. از اعدام می‌گه!

hangmen

۲. قبلن از اعدام نوشته بودم،‌ حالا از مامور‌های اعدام می‌نویسم. مامور‌های اعدام یه نمایشنامه از مارتین مکدونای ایرلندیه. مکدونا علاقه‌ی زیادی به خشونت داره(!)‌ و حجم زیادی از کارهاش حول و حوش خشونت و پرخاش می‌چرخه. توی کتاب مامور‌های اعدام،‌ مک‌دونا رفته سراغ یکی از انواع جالب خشونت: اعدام. اینجا ماجرا رو از زاویه متفاوتی می‌شنویم:‌از زبون مجری اعدام. کسی که بی هیچ قضاوتی،‌ فقط و فقط کار رو تموم می‌کنه. البت دیسیپلین خاصی هم داره و مثلن اعدام با طناب رو ترجیح می‌ده و صندلی الکتریکی رو کثافت کاری می‌دونه.

۳. در کنار این موضوع جالب، روایت به شیوه‌ی خیلی جالبی پیش می‌ره، شخصیت‌های واقعن جالبی داریم،‌ که هرکدوم حتی با وجود این که یکم خیالی به نظر میان، ولی کاملن باور پذیرن، اتفاقات و حوادث داستان هم اونقدر جالب هست که آدم کار رو بی خمیازه دنبال کنه. یقینن منتظر اجرا شدنش توی تهران خواهم بود.

 

  • هرچند ممکنه از این نوشته اینطور برداشت بشه،‌ ولی کارهای مکدونا اصلن شبیه کلاس اخلاق نیست. درسته که موضوع این کتاب، چیزیه که بحث زیاد می‌شه درموردش،‌ولی آقای مک دونا و شخصیتهاش یه مقدار متفاوتن از آدمای دنیای واقعی. اینجا ما با یه روایت جالب طرفیم که می‌تونه حتی مو به تن آدم سیخ کنه، خبری از نصیحت و سرزنش نیست.
  • نقل قول از کتاب:

دور آدمو که کودن‌های احمق گرفته باشن، خیلی سخته به نظرشون با مزه بیای، مگه نه؟ من که همیشه اینطوری به نظرم اومده. با این که من شوخ طبعی خوبو تشخصی می‌دم، ولی راستش خودم به نظر کسی با مزه نیومدم….حتی وقت‌هایی که سعی می‌کنم بامزه باشم، بیشتر خطرناک به نظر می‌آم.

ترجمان درد‌ها

۱. از متن کتاب:

… اگر من توانسته‌ام در سه قاره دوام بیاورم، پس هیچ مانعی وجود ندارد که او نتواند از سر راهش بردارد. فضانورد‌ها، همان قهرمان‌های ابدی، چند ساعت بیشتر روی ماه نماندند، ولی من تقریبا سی سال در این دنیای جدید مانده‌ام. می‌دانم هیچ کار فوق‌العاده‌ای نکرده‌ام. من تنها آدمی نیستم که دور از وطن به دنبال تقدیر خود رفته، و بی تردید اولین نفر هم نیستم. با این حال، گاهی وقت‌ها از هر کیلومتری که سفر کرده‌ام حیرت می‌کنم، و از هر وعده غذایی که خورده‌ام، از هر آدمی که شناخته‌ام، هر اتاقی که در آن خوابیده‌ام… . هر قدر هم که همه‌ی این‌ها به‌ظاهر عادی باشد، مواقعی هست که ذهنم از درکشان عاجز است.

big_Tarjomane Dardha

۲. این قسمتی از یکی از داستان‌های این کتاب بود و به طرز فوق‌العاده‌ای توصیف خوبی بود از کل کتاب. ترجمان درد‌ها یه مجموعه داستانه. هشت تا داستان که “مهاجرت” اونا رو به هم ربط می‌ده. توی این داستانا از همه‌ی مراحل مهاجرت و افت‌وخیز هاش نوشته شده. از جوونی که داره تلاش می‌کنه توی زندگی جدیدش توی کشور جدید جا بیفته،‌ تا خونواده‌ای که دیگه‌ از بس تو آمریکا زندگی کردن آمریکایی تمام عیار شدن و حالا برگشتن به هند تا سری به خونواده‌هاشون زده باشن.

۳. همه‌ی شخصیت‌های اصلی این داستانا هندی‌ان. ولی خیلی خیلی متنوع‌ان. درواقع از وجه‌اشتراکشون،‌ یعنی مهاجر بودنشون اگر صرف نظر کنیم، دیگه شباهت چندانی به هم ندارن. توی این داستانا یه مورد خیلی خاص هم هست:‌ مردی برای تحصیل و به آمریکا رفته و توی این مدت هند دچار جنگ داخلی می‌شه. این داستان یکی از تلخ‌ترین داستان‌هایی بود که تا حالا من خوندم. چیزی که خاص‌تر می‌کنه داستان رو،‌ زاویه متفاوت روایته: دنبال کردن جنگ داخلی از خارج از اون کشور. قبلن هم در مورد کتاب سکوت دریا نوشته بودم که اون هم روایت متفاوتی از جنگ داشت.

۴. جومپا لاهیری یه نویسنده‌ی هندیه که درواقع خودش هم مهاجر بوده و یقینن دیدن زندگی‌ مهاجر‌ها بوده که تونسته این دید جالب رو بهش بده. مژده دقیقی مترجمیه که قبلن هم یکی از نویسنده‌های محبوبم رو با اون شناخته بودم و توی این کتاب هم علاوه‌ بر سلیقه‌ی خوبش توی انتخاب، ترجمه‌ی روون و دلنشینی رو اراءه داده. ترجمان‌درد‌ها اولین کتاب این نویسنده‌س و با این تجربه‌ی خوب احتمالن به زودی سراغ کار‌های دیگه‌ی جومپا لاهیری هم برم.

 

پی‌نوشت: این ناگفته موند:‌ سال ۲۰۰۰ این کتاب/نویسنده برنده‌ی جایزه‌ی پولیترز هم شده.

 

وقتی دریا سکوت کرد…!

۱. در جریان جنگ جهانی دوم، وقتی که فرانسه به اشغال نازی‌ها در‌اومد، نظامی‌های بالامرتبه‌ی آلمانی، توی خونه‌های فرانسوی‌ها ساکن می‌شدن. یعنی یه خونواده‌ی فرانسوی و چندتا افسر آلمانی با هم توی یه خونه زندگی می‌کردن، انگار نه انگار جنگی در کار باشه. سکوت دریا روایتیه از یکی از این خونه‌های اشغال شده: یه افسر آلمانی ساکن خونه‌ی یه مرد‌ فرانسوی می‌شه که با برادرزاده‌ی جوونش زندگی می‌کنه. این کتاب(!) داستان روزهاییه که این دو ملیٌتٍ در جنگ با‌هم به‌طرز ظاهرن صلح‌آمیزی با هم زندگی می‌کنن: از لحظه‌ی ورود افسر آلمانی تا… ..

سکوت دریا - ورکور - نشر ماهی

۲. شخصیت متفاوت افسر آلمانی و غرورٍ‌ خونواده‌ی فرانسوی و شیوه‌ی برخورد هرکدوم از این دو جبهه با جبهه‌ی مقابل چیز‌هایی‌ان که این داستان رو جذاب کردن. توی این داستان یه نمای متفاوت از جنگ‌جهانی دوم رو می‌شه دید. هرچند که میدان خیلی کوچیکیه و مبارزه فقط و فقط بین سه نفر اتفاق می‌افته اما خالی از زشتی‌های جنگ نیست. مرد میزبان (که راوی داستان هم هست)  یک‌جا می‌گه:

… اگر کسی بداند که دست‌ها را چگونه باید دید، درخواهد یافت که آنها هم مثل چهره‌ی آدمی – و حتی بهتر از آن – پرده از عواطف و احساسات برمی‌دارند، زیرا دست چندان به‌اختیار شخص نیست…

و خب در ادامه از روی حرکات دست‌های طرف سعی می‌کنه افکار مهاجم آلمانی رو بخونه. توی این مبارزه‌ی کوچیک شاید خون و خونریزی نباشه و شاید کسی قصد کشتن طرف مقابل رو نداشته باشه، اما همچنان خصومت به خوبی دیده می‌شه. و حتی خیلی فراتر از اون:‌ این خصومت و ریشه و دلیلش هم به خوبی شرح داده می‌شه.

۳. این کتاب در واقع کوچیک‌تر از اونه که کتاب حساب بشه: یه داستان کوناه چهل و اندی صفحه ای که ناشر سعی کردی با کلی مقدمه و ضمیمه قطرش رو به‌قدری زیاد کنه که بشه کتاب مستقل حسابش کرد. ادبیات مربوط به جنگ‌ها همیشه برای من جذاب بوده ولی متاسفانه معمولن راضی کننده نبودن کارهایی که خوندم. این کتاب از خوب‌های این دسته بود برام.

۴. ورکور این داستان رو نوشته. البته ورکور یه اسم مستعاره. این نویسنده خودش هم توی همون برهه‌ی زمانی زندگی کرده، برای فرار از عواقب فعالیت ضد آلمانی مجبور شده کتاب رو با اسم مستعار منتشر کنه. مترجم کتاب اسمش هست ژرژ پطرسی که تا حالا اسمش رو نشنیده بودم اما مترجم سن و سال داریه. وفاداریش به متن اصلی رو نمی‌تونم قضاوت کنم اما خوش‌بختانه ترجمه‌ی حاصل خوانا و روان بود. این کتاب رو نشر ماهی چاپ کرده که خوش‌بختانه اون هم از ناشر‌های خوش‌نامه و می‌شه بهش اعتماد کرد.

لطفن منو بزن، محکم، هرجا دلت خواست!

۱. اوایل کتاب دکتر به بیمارش (یعنی شخصیت اصلی داستان) می‌گه که: “بی‌خوابی فقط یه نشونه‌س، برو ببین درد واقعیت چیه!” و خب داستان فایت کلاب همینه. یه مرد تقریبن سی ساله که دچار اینسامنیا شده و داره دست و پا می زنه که یه درمون واسه خودش پیدا کنه. این وسط از یه طرف سر از انجمن های همدردی سرطانیا درمیاره و از طرف دیگه با یه دوست، یه کلاب راه می‌ندازن که توش همدیگه رو می زنن لت و پار می کنن، هیچ جایزه ای هم درکار نیست و فقط قراره بزنن و بخورن، همین! ولی خب داستان به این زد و خورد ها ختم نمی شه، خیلی فراتر می ره…!

باشگاه مشت زنی fight club

۲. باشگاه مبارزه، باشگاه مشت‌زنی، یا همون فایت کلاب،‌ یه رمانه از چاک پالانیاک. توی دهه‌ی ۹۰ اولین بار چاپ شده و به فاصله‌ی خیلی کمی هم ازش یه فیلم ساخته شده.  کارگردان فیلم دیوید فینچره و برد پیت،‌ ادوارد نورتن، و هلنا بونهم کارتر‌(بازیگر محبوب من ؛) ) توش بازی کردن. اصلن اولین نکته‌‌ای که باید بگم همینه. فیلم هرچند واقعن فیلم خوبیه ولی واقعن آسیبای شدیدی به داستان زده. انسجام روایت رو با پس‌و‌پیش کردن و  کم‌و‌زیاد کردن اتفاقا از بین برده، با دستکاری مکالمه‌ها لحن فیلم رو یکم شعاری کرده، و بدتر از همه‌ی اینها،‌ پایان‌بندی فوق‌العاده‌ی کار رو با یه پایان خیلی دراماتیک اما غیر منطقی و توی‌ذوق‌زننده جایگزین کرده. در کل من کتاب رو شدیدن ترجیح می‌دم به فیلم.

fight-club-movie

هشدار: قسمت سوم و چهارم ممکنه بخشی از داستان رو لو بده. اگه قصد خوندن کتابو دارین پیشنهاد می‌کنم بعد از خوندن کتاب بخونین این قسمت رو. البته نقل قول‌هایی که توی قسمت سوم آوردم، می تونه جذابیت کتاب رو بیشتر نشون بده. اونجا رو می‌تونین بخونین.

۳. شخصیت اصلی این داستان زندگی معمولی‌ای داره. مشکل خاصی نداره. البته بجز مشکلات روانی-عاطفی. خیلی تصادفی پاش به جلسه‌های سرطانی‌هایی باز می‌شه که سعی می‌کنن به هم‌ روحیه بدن و حرفای همدیگه رو گوش کنن. در مورد رهاکردن دکترش و حضورش توی این جلسه‌ها می‌گه:

… این مثل آزادی بود برام. از دست دادن همه‌ی امید‌ها، آزادی بود. [توی این جلسه‌ها] اگر چیزی نمی‌گفتم، آدمای توی گروه بدترین چیزا رو برام تصور می‌کردن. اونا شدیدتر گریه می‌کردن و منم شدیدتر…

و یک‌جای دیگه خیلی جالب زندگی یه آدم مصرف‌زده رو توصیف می‌کنه:

یه وسیله می‌خری. به خودت می‌گی که این آخرین کاناپه ایه که من توی تمام زندگیم بهش احتیاج خواهم‌داشت. کاناپه رو که خریدی، بعدش تا چند سال، ارضا شده‌ای که فارغ از این که چه مشکلی پیش بیاد، حداقل مسئله‌ی کاناپه رو حل کردی.
بعدش سرویس‌مناسب بشقاب‌هات، تخت ایده‌آل، فرش، پرده‌ها…بعدش توی لونه‌ی دوست‌داشتنی‌ت حبس شدی و “چیزایی که یه روز تو صاحبشون بودی، حالا اونا صاحب تو‌ ان”.

و توی ادامه‌ی رمان می‌بینیم که شخصیت اصلی این رمان چجوری برای نجات دادن خودش از این زندگی تلاش می‌کنه.

۴. حین خوندن این رمان، اولین چیزی که منو جلب کرد سوژه‌ی جالبش و شیوه‌ی روایت جالب‌ترش بود که در تمام طول کتاب قدرت خودش رو حفظ کرد. اما پشت همه‌ی این‌ها نویسنده داشت یه سبک‌زندگی رو هم نقد می‌‌کرد: مصرف‌گرایی. درواقع درطول کار،‌ اول خیلی آروم این زندگی رو معرفی کرد. توی اواسط داستان شروع کرد به نقد این سبک‌زندگی و در اواخر کار هم قسمت مهمی از اتفاقا در مبارزه با این طرز فکر و طرز زندگی بود. هچند که واکنش‌ها و چاره‌هایی که شخصیت این داستان انتخاب کرده کاملن خیالی ان و برای دنیای واقعی کاربرد چندانی ندارن،  اما به نظرم توی معرفی خطر‌های واقعن ترسناک این سبک‌زندگی، خوب عمل کرده این نویسنده. مخصوصن اگر در نظر داشته باشیم که با یه رمان طرفیم و نه کتاب آموزشی.

۵. رمان راضی کننده‌ای بود درکل. نویسنده‌های نسبتن ناشناخته‌ی امروزی همیشه حکم ریسک داشتن برای من. این که آیا واقعن ارزششو داره که فرصت خوندن یکی از کارای برجسته‌ی قدیمی رو بخاطر جوونتر ها از دست بدم یا نه. و در این مورد چاک پالانیاک و کتابش کاملن ارزششو داشتن.

 

  • انتشارات چشمه ترجمه‌ی فارسی این کتاب رو چاپ کرده. هرچند که احتمال آسیب دیدن محتوا توی ترجمه کم نیست.
  • در مورد پالانیاک، فیلم Fight Club،‌ و کتابش توی ویکیپدیا بیشتر بخونین.
  • در مورد بی‌خوابی به فارسی و انگلیسی بیشتر بخونین. نمی‌خواستم بحث از خود کتاب دور بشه. درواقع دونستن درمورد پدیده(!)ی بی‌خوابی قبل/بعد خوندن کتاب خیلی کمک می‌کنه به درک عمیق‌تر.