ترجمان درد‌ها

۱. از متن کتاب:

… اگر من توانسته‌ام در سه قاره دوام بیاورم، پس هیچ مانعی وجود ندارد که او نتواند از سر راهش بردارد. فضانورد‌ها، همان قهرمان‌های ابدی، چند ساعت بیشتر روی ماه نماندند، ولی من تقریبا سی سال در این دنیای جدید مانده‌ام. می‌دانم هیچ کار فوق‌العاده‌ای نکرده‌ام. من تنها آدمی نیستم که دور از وطن به دنبال تقدیر خود رفته، و بی تردید اولین نفر هم نیستم. با این حال، گاهی وقت‌ها از هر کیلومتری که سفر کرده‌ام حیرت می‌کنم، و از هر وعده غذایی که خورده‌ام، از هر آدمی که شناخته‌ام، هر اتاقی که در آن خوابیده‌ام… . هر قدر هم که همه‌ی این‌ها به‌ظاهر عادی باشد، مواقعی هست که ذهنم از درکشان عاجز است.

big_Tarjomane Dardha

۲. این قسمتی از یکی از داستان‌های این کتاب بود و به طرز فوق‌العاده‌ای توصیف خوبی بود از کل کتاب. ترجمان درد‌ها یه مجموعه داستانه. هشت تا داستان که “مهاجرت” اونا رو به هم ربط می‌ده. توی این داستانا از همه‌ی مراحل مهاجرت و افت‌وخیز هاش نوشته شده. از جوونی که داره تلاش می‌کنه توی زندگی جدیدش توی کشور جدید جا بیفته،‌ تا خونواده‌ای که دیگه‌ از بس تو آمریکا زندگی کردن آمریکایی تمام عیار شدن و حالا برگشتن به هند تا سری به خونواده‌هاشون زده باشن.

۳. همه‌ی شخصیت‌های اصلی این داستانا هندی‌ان. ولی خیلی خیلی متنوع‌ان. درواقع از وجه‌اشتراکشون،‌ یعنی مهاجر بودنشون اگر صرف نظر کنیم، دیگه شباهت چندانی به هم ندارن. توی این داستانا یه مورد خیلی خاص هم هست:‌ مردی برای تحصیل و به آمریکا رفته و توی این مدت هند دچار جنگ داخلی می‌شه. این داستان یکی از تلخ‌ترین داستان‌هایی بود که تا حالا من خوندم. چیزی که خاص‌تر می‌کنه داستان رو،‌ زاویه متفاوت روایته: دنبال کردن جنگ داخلی از خارج از اون کشور. قبلن هم در مورد کتاب سکوت دریا نوشته بودم که اون هم روایت متفاوتی از جنگ داشت.

۴. جومپا لاهیری یه نویسنده‌ی هندیه که درواقع خودش هم مهاجر بوده و یقینن دیدن زندگی‌ مهاجر‌ها بوده که تونسته این دید جالب رو بهش بده. مژده دقیقی مترجمیه که قبلن هم یکی از نویسنده‌های محبوبم رو با اون شناخته بودم و توی این کتاب هم علاوه‌ بر سلیقه‌ی خوبش توی انتخاب، ترجمه‌ی روون و دلنشینی رو اراءه داده. ترجمان‌درد‌ها اولین کتاب این نویسنده‌س و با این تجربه‌ی خوب احتمالن به زودی سراغ کار‌های دیگه‌ی جومپا لاهیری هم برم.

 

پی‌نوشت: این ناگفته موند:‌ سال ۲۰۰۰ این کتاب/نویسنده برنده‌ی جایزه‌ی پولیترز هم شده.

 

پیش‌پا افتاده‌ترین بدیهیات زندگی اجتماعی دیجیتال رو رعایت کنیم… ای کاش…!

۱. توی فضای مجازی آزادی هست. ولی معنی آزادی این نیست که هرجور خواستیم رفتار کنیم. درسته که واسه‌ی چت کردن ما توی قانون‌اساسی چیزی نیومده. ولی این دلیل نمی‌شه که هر کاری که به ذهنمون رسید انجام بدیم. و یا بدتر از اون: دنیای مجازی رو با دنیای واقعی اشتباه نگیریم. درسته که ما همون آدماییم. ولی نباید همونجوری رفتار کنیم توی دنیای مجازی. وقتی دنیا(!) عوض شده، بدیهیه که رفتار ما هم باید تغییر کنه. مثلن این نمونه:

new chat

این یه قسمت از گفتگوی من با یه آشناس. به ساعت پیام‌ها دقت کنین: بین اولین وآخرین پیام ۱۰ ساعت فاصله‌ هست. و جالبه که بحث همین‌جا به انتها می‌رسه. دوست عزیز من ۳ روز بعد می‌اد و همین چیزا رو دوباره می‌گه. و بعد تازه می‌گه که چیکار داشته. متوجهین که مشکل چیه؟ این آقا می‌تونست توی همون پیام اول حرفش رو بزنه. اما تصمیم می‌گیره یه مکالمه‌ی شفاهی رو شبیه‌سازی کنه اینجا. و این دقیقن بدترین کار ممکنه. اگر توی همون پیام اول حرفش رو می‌زد هم خودش زودتر به نتیجه می‌رسید و هم من کمتر مجبور به تحمل این مکالمه‌ی عجیب بودم.

حالا این سناریو رو تصور کنین: این آدم میاد و می‌گه سلام! و بعد بجای خوبی و چطوری گفتن که جاش توی احوال‌پرسی حضوری و تلفنیه،‌ می‌گه صبح/ظهر/شب بخیر! و بعدش هم حرفش رو می‌زنه. من هم وقتی آنلاین می‌شم و می‌بینم پیامش رو، جوابش رو می‌دم. ینی مثلن طبق عکس بالا: جواب پیام ساعت یازده ایشون رو من ساعت سه بعد از ظهر می ‌دم و تمام. کار اصلن به نه و نیم شب  و روزهای دیگه نمی‌کشه. بهتر نیست؟ هست… واقعن… هست. ولی گویا به غلط آدم‌ها این کار رو بی ادبی می‌دونن. در حالی که دقیقن برعکسه. خلاصه و مفید حرف زدن نه تنها بی ادبی نیست، بلکه باعث می‌شه کمتر وقت مخاطبمون گرفته بشه. در حالی که توی این حالت مرسوم درواقع داریم کاملن بی ادبانه و به صورت مکرر،‌ مزاحم طرف مقابلمون می‌شیم.

۲. توی یه جمع دوستانه بودیم. تصمیم گرفته شد که عکس یادگاری گرفته بشه. من بنا به دلایلی نمی‌خواستم توی عکس باشم. با هزار مصیبت خودم رو از عکس کشیدم بیرون. اون عکس بعد از چند ساعت پاش به اینستاگرم باز شد. من نمی‌خواستم توی عکس باشم. حاصل این شده بود که من رو روی دیوار تگ کرده بود دوست عزیز. زیر عکس هم نوشته بود که رضا کشاورز هم بود توی جمع ولی نخواست توی عکس باشه. من واقعن از این کار شگفت زده شدم. از صاحب عکس خواستم که اسممو از نوشته حذف کنه. واکنش ایشون این بود که اسمم رو از جمله ی “رضا کشاورز هم بود توی جمع ولی نخواست توی عکس باشه” حذف کرد. ولی به طرز غیر قابل باوری اسمم رو هشتگ کرد زیر عکس: #رضا_کشاورز. وقتی به این هم اعتراض کردم واکنش ایشون این بود که “مگه هر رضا کشاورزی تویی؟“.  بعد از این اتفاق من ادامه ندادم بحث رو. واقعن بهم این احساس دست داد که دارم با فیل شطرنج بازی می‌کنم (اون مهره‌ی روی صفحه منظورم نیست، فیل واقعی منظورمه)‌ و هنوز هم نتونستم درک کنم که این فیل چطور می‌تونه از یه اسمارت‌فون استفاده کنه. (البته که این که چند جمله‌ی آخر شوخی بود. اما شوخی‌ها رو نباید دست کم گرفت 😉 )

البته این فقط یه مورد خاص بود. اما مشابهش رو حتمن دیدیم. مس‌ءله اینه: عکس‌های یادگاری هم یه جورایی جزو حریم شخصی حساب می‌شن. لازمه که وقتی می‌خوایم عکس کسی رو منتشر کنیم ازش اجازه بگیریم، حتی اگه دوست نزدیک باشه. یه مورد دیگه هم هست که توی فیسبوک خیلی می‌شه دید: همه‌مون تجربه داریم توی عکسی تگ شده باشیم که اصلن توش نیستیم. همه‌مون یه دوست داریم که تصمیم گرفته برای بیشتر دیده شدن، هرکی رو که می‌تونسته توی عکسش تگ کنه. فکر نمی کنم این مورد نیاز به توضیح بیشتر داشته باشه.

۳. اینا فقط ۲ تا از تجربه‌های من بودن. خام-رفتاری‌های ما توی فضای مجازی واقعن بی‌شمارن. واقعن زشته که به جایی برسیم که لازم باشه برای رفتار هامون قانون وضع بشه. قضیه هرچند زننده‌س، ولی واقعن پیچیده نیست. کافیه که توی کارامون چند تا نکته‌ی پیش‌پا افتاده رو رعایت کنیم: حریم شخصی و رفاه و آسایش دیگران. کار پیچیده‌ای نیست. ولی متاسفانه گویا سخته. حدس می‌زنم توی آینده درمورد این اتفاق‌ها و این رفتار‌ها بیشتر بنویسم.

اسمارت‌فون نداشتن

۱. من توی تمام این سال‌ها اسمارت‌فونی نداشتم. این قضیه همیشه تعجب‌برانگیز بوده برای همه. چیزی که دیدم این بود که برای آدم‌های این قرن دیدن جوونی که تلفن هوشمند نداره غیرقابل درکه. مخصوصن برنامه‌نویسی که موبایل به‌روز نداشته باشه خیلی عجیبه. اونم کسی که هرچند کوتاه، اما به هر حال قسمتی از زندگی‌شو برنامه‌نویس اندروید بوده!!! حالا دقیق بعد از گذشت ۱۰ سال از پیدا شدن سروکله ی اسمارت‌فون‌ها منم یه گوشی هوشمند گرفتم. البته که همچنان هم با اکراه تن به این اجبار دادم و شاید اگر مجبور نمی‌شدم به بی‌-اسمارت‌فون-بودن ادامه می‌دادم اما… به هر حال شد دیگه. شاید بعدن نوشتم که چرا مجبور شدم ولی خب نیازی هم نیست، غول‌های موبایل‌فروش به اندازه کافی توی تبلیغاتشون موفق عمل کردن. این جا می خوام چندتا دلیل برای نداشتن تلفن هوشمند بنویسم و این‌که چرا بهتره که هرچه بیشتر دور بشیم از این پدیده.

smartphone-user

۲. دلایلم نسبتن متنوعن و یکم سخته که بخوام دسته‌بندیشون کنم. ولی تلاشم اینه که مرتبط‌ها رو پشت‌سر‌هم بیارم. از‌اینجا به بعد هرجا از اسمارت‌فون اسم بردم منظورم درواقع یه مجموعه‌س شامل:‌ اسمارت‌فون‌ها، امکاناتی که به ‌آدم می‌دن، یه سری امکانات که محدود به اسمارت‌فون‌ها نیستن و خیلی قدیمی‌ترن ولی با اومدن اسمارت‌فون‌ها رنگ جدیدی گرفتن (مثلن چت کردن)‌  و همینطور رفتاری که ما باهاشون داریم.

  • همیشه در دسترس بودن زیاد خوب نیست: با ارزون‌ترین اسمارت‌فون و یه سیمکارت ایرانسل یه آدم می‌تونه تمام روز رو در دسترس باشه. همه‌ی آدم‌ها این توان رو پیدا می‌کنن که با کار‌های پیش‌پا افتاده‌شون تمرکز حواس آدم رو در طول روز به هم بزنن. کافیه تلگرمتونو باز کنین و چشمتون بخوره به یه پیام یه دوست/آشنا و بازش کنین و حرفهای طرف مقابل روزتونو با حرفهاش مختل کنه. می‌شه استفاده از شبکه‌های اجتماعی رو محدود کرد به یه لپ‌تاپ/تبلت که توی خونه می‌مونه و شب‌به‌شب می‌شه بهش وقتی رو اختصاص داد.
  • اسمارت‌فون‌ها تنها می‌کنن آدم‌ها رو: همه‌ی ما دوستی داریم که یه زمانی باهاش خیلی صمیمی بودیم، همچنان هم هستیم اما دیگه مثل قبل باهاش در ارتباط نیستیم. دیگه فرصت نمی‌شه هرهفته با هم بریم بیرون و به هم سر بزنیم. ولی همچنان می‌خوایم رابطه‌مون رو باهاش حفظ کنیم. قبل از اسمارت‌فون‌ها رابطه‌های این مدلی تقریبن همچین روالی داشتن: مشغله‌ها به ما این امکان رو می‌دادن که هر دو سه ماه یکبار با این آدما بریم یه جا بشینیم و با هم صحبت کنیم. هرچند هفته یکبار هم تلفنی حالی از هم می‌پرسیدیم. حالا چه اتفاقی می‌افته؟ ما درواقع دوری این آدم عزیز رو حس نمی‌کنیم. هرچند ماه یک‌بار به‌جای دیدار باهاش یکم چت می‌کنیم، هرچند هفته یک‌بار بجای صحبت تلفنی، یه عکس یا جوک یا هرچیز دیگه‌ای رو برای طرف فوروارد می‌کنیم. و دلتنگی‌ها رو هم با دیدن عکس پروفایلشون برطرف می‌کنیم. حاصل اینه که توی یه مدت نه چندان طولانی رابطه‌مون سرد و سردتر می‌شه و احتمالن بعد از یکی دو سال تبدیل می‌شیم به دو تا غریبه‌.
  • اسمارت‌فون‌ها تنهایی رو از ما می‌گیرن: این مورد شاید در ظاهر با قبلی متناقض باشه ولی شدیدن درسته. یکی از چیزهایی که آدم‌ها شدیدن بهش احتیاج دارن تنهاییه. درمورد صحت حرفم می‌تونم بهتون اطمینان بدم که توی چندتایی کتاب متفاوت به توضیح دقیق این مسءله رسیدم اما الان برای طولانی نشدن و دور نشدن از هدف اصلی به این نقل قول از نیچه اکتفا می‌کنم:

    من متنفرم از کسی که تنهایی من رو می‌دزده ولی در مقابل معاشر خوبی نیست!

    اسمارت‌فون‌ها همیشه همراه ما هستن. نزدیک همه‌ی ما هستن آدمایی که صبح بعد از بازکردن چشم‌ها اولین چیزی که می‌بینن صفحه‌ی موبایلشونه برای دیدن ساعت و پیام‌های رسیده و پشت‌‌بندش آنلاین شدن و گشت‌و‌گذار توی اینستاگرم و فیس‌بوک و توییتر. این قضیه تا شب لحظه‌ی خواب ادامه‌پیدا می‌کنه: بعد از کلی بی‌هدف پرسه زدن توی شبکه‌های اجتماعی – البته درحالی که توی تخت دراز کشیدن- به اکراه گوشی رو می‌ذارن کنار و کلنجار می‌رن برای خواب. یکی از چیزهای اساسی برای هر آدم تنهاییه. همه‌ی ما احتیاج داریم که زمانی رو برای فقط و فقط خودمون داشته باشیم. چه برای هضم کردن چیزهایی که پشت‌سر گذاشتیم و چه برای خیالبافی‌های طولانی در مورد آینده.

smart phone life

  • اسمارت‌فون‌ها تفکر رو از ما می‌گیرن: ساعت قبل خواب ساعت فوق‌العاده‌ایه برای فکر کردن به روزی که گذروندیم و روزی که در پیش داریم. اسمارت‌فون‌ها توی دستمونن و با ما به تخت‌خواب می‌آن و این زمان خوب رو از ما می‌گیرن. بجز این خیلی فرصت‌های دیگه در طول روز‌ هست که خیلی راحت با اسمارت‌فون‌ها پر‌‌می‌شن. حاصل این می‌شه که یه آدم می‌تونه صبح تا شبش رو بدون لحظه‌ای فراغت پر کنه. البته که این در ذات بد نیست. مشکل اینه که وجود یه وسیله که می‌تونه تمام بیکاری‌های آدم رو از آدم بگیره، باعث می‌شه که ما کمتر به تفکر محتاج بشیم و کمتر بریم سراغ راه‌های چالش‌برانگیزتر برای مغز تا بتونیم وقتمونو پر کنیم.
  • اسمارت‌فون‌ها مارو بی‌سواد می‌کنن: توی یه تلفن اندرویدی هر نرم‌افزاری با یه تپ نصب می‌شه. اکثر کاربر‌ها هیچوقت با هیچ اروری مواجه نمی‌شن بجز ارور پر شدن حافظه‌ی گوشی. کار‌هایی هم با نرم‌افزارهای موبایلی می‌شه انجام دادن معمولن با بالاترین سطح انتزاع ممکن انجام می‌شن، به‌طوری که کاربر اصلن درجریان بعد تکنیکال قضیه قرار نمی‌گیره و فقط کارش راه میفته. این مورد هم در ذات بد نیست. ولی حاصل این می‌شه که هرچی جلو‌تر می‌ریم، آدم‌ها هرچند وابسته‌تر می‌شن با تکنولوژی، اما بیگانه‌تر هم می‌شن. قبلن توی مطلب مشکل مایکروسافت چیه؟ در مورد این قضیه نوشتم. درسته که اونجا بحث اسمارت‌فون نیست، ولی این یه مورد خیلی خوب توش توضیح داده شده.
  • اسمارت‌فون‌ها سلامتی رو تهدید می‌کنن: چشمهایی که توی تاریکی مطلق خیره شدن به یه صفحه‌ی سفید، به شدت آسیب می‌بینن. منظورم موقع خوابه. یه گوشی تو دست چند دقیقه و حتی ساعت رو خیره می‌شیم به صفحه‌ی گوشی و اصلن متوجه آسیبی که به چشم‌هامون وارد می‌شه نیستیم. بعدشم با کنار گذاشتن گوشی هم کار تموم نمی‌شه. این نور و این فعالیت قبل خواب به شدت باعث مختل شدن خوابمون می‌شه. در طول روز هم وقتی گوشی رو دستمون می‌گیریم، سرمون رو خم می‌کنیم پایین ومدت زیادی رو توی همین حالت می‌مونیم. فشاری که به گردن می‌اد رو نمی‌شه دست کم گرفت. این پاراگراف رو همین‌جا تموم می‌کنم. البته که مشکلا خیلی بیشتر از اینن ولی خب هم خیلیامون از مشکلای مثل این خبر داریم،‌ و هم این‌که می‌شه با یه جستجوی ساده به کلی مطلب رسید در این مورد.
  • اسمارت‌فون‌ها ردپای زیادی از ما به‌جا می‌ذارن: اصلن دلم نمی‌خواد مثل استالمن بد بینانه نگاه کنم به قضیه ولی ساده نمی‌شه ازش گذشت. ما با تلفنمون اطلاعات زیادی از خودمون به دیگران(مخصوصن کمپانی‌های بزرگی که سوخت اصلیشون همین اطلاعاته) می‌دیم. درسته که به نظر بی‌اهمیته که کسی بدونه ما پنج‌شنبه‌ی گذشته توی کدوم رستوران غذا خوردیم و امروز داریم چه موزیکی گوش می‌دیم و کدوم مسیر رو برای رسیدن به سر کار انتخاب می‌کنیم. ولی در واقع این اطلاعات وقتی از چند میلیارد نفر جمع بشن، خیلی راحت می‌شه ازش استفاده کرد برای کنترل زندگی همین افراد.  در واقع علم اطلاعات( همون دیتا ساینس خودمون) به خودی خود بد نیست و خیلی خوبی‌ها می‌تونه برامون داشته باشه. ولی این دلیل نمی‌شه سهل انگارانه با اطلاعاتی که ازمون بجا می‌مونه رفتار کنیم. این مسءله رو نمی‌شه توی یه پاراگراف جمع کرد. واسه همین احتمالش هست که توی آینده‌ی نزدیک یه مطلب جداگانه درموردش بنویسم.
  • اسمارت‌فون‌ها استقلال ما رو می‌گیرن:  تصور کنین از خونه بیرون رفتین… متوجه می‌شین که تلفنتون همراهتون نیست… وحشت می‌کنین، مگه نه؟… همین فکر کنم کافی باشه.

۳. ممکنه که در ظاهر هر کدوم از این موارد کوچیک و بی اهمیت جلوه کنن اما در باطن خیلی مسءله وخیمه. از یه طرف همین نکته‌های خیلی کوچیک وقتی کنار هم جمع می‌شن به شدت خطرناک می‌کنن قضیه رو.  این مطلب احتمال داره به مرور زمان کامل بشه. چون یه سری چیزا ممکنه جا افتاده باشه. درضمن خیلی سعی کردم تمرکزروی اسمارت‌فون ها بمونه و نره سراغ شبکه‌های اجتماعی. شاید در‌آینده سراغ این موضوع هم برم. یه مورد دیگه‌هم که اصلن بهش اشاره نشد مسءله‌ی مصرف‌زده‌گی بود. یه مطلب مستقل درمورد این حتمن می‌نویسم. ولی توی نوشته‌ی بعدیم که درمورد گوشی ایه که خریدم بهش حتمن اشاره می‌کنم.

اکس-ماشینا؛ من می‌خوام تو رو فریب بدم!

۱. یه برنامه‌نویس جوان دعوت شده تا یه کار جالب بکنه: تست تورینگ رو روی یه ربات انجام بده. تست تورینگ رو آلن تورینگ طراحی کرده تا باهاش کیفیت هوش مصنوعی رو بشه سنجید. تست تورینگ خلاصه‌ش اینه: یه آدم باید با یه ماشین/آدم وارد گفتگوبشه. این آدم نمی بینه که داره با ماشین حرف می‌زنه یا آدم و درواقع باید قضاوت کنه که مخاطبش ماشین بوده یا آدم. توی این فیلم البته تستی که انجام می‌شه چند پله فراتره. یه نکته‌ش اینه که این آدم قاضی(!) می‌دونه داره با یه ربات صحبت می‌کنه. Ex-Machina فیلمیه که حداقل برای گیک‌ها می‌تونه جذاب باشه.

زیر پوستر نوشته شده:‌ هیچ چیز انسانی تر از اراده/تلاشٍ زنده موندن نیست!
زیر پوستر نوشته شده:‌ هیچ چیز انسانی تر از اراده/تلاشٍ زنده موندن نیست!

۲. فیلمای علمی-تخیلی، وقتی به هوش مصنوعی می‌رسن، معمولن یا خیلی تخیلی می‌شن و با یه سری موجود عجیب غریب مواجه می‌کنن بیننده رو و یا از اون طرف خیلی بدبینانه می‌رن سراغ هوش‌مصنوعی و همیشه ماشین‌ها شورش می‌کنن و آدم‌ها در خطرن و … . توی این فیلم یکم متفاوت بود قضیه. سعی اصلی این بود که مرحله‌ی بلوغ هوش‌مصنوعی به تصویر کشیده بشه و این جذابش کرده بود. داستان فیلم خیلی کم وارد مساءل تکنیکال و علمی می‌شه و بیشتر داره تعامل یه آدم و یه ربات رو خیلی خوب بررسی می‌کنه. خیلی دارم تلاش می‌کنم که داستان فیلم رو اسپویل نکنم وبرای همین مجبورم قسمت معرفی رو انقدر زود تموم کنم.

هشدار: اگر فیلم رو ندیدین قسمت ۳ رو به هیچوجه نخونین!

۳. بد بینانه نگاه کردن به داستان همیشه هست. خیلی‌ها هستن که از هوش‌مصنوعی می‌ترسن و بهش به عنوان یه هیولا و پایان‌دهنده‌ی زندگی بشر نگاه می‌کنن. جمله‌ی جالبی که توی این فیلم شنیدم این بود که “انسان برای نابود شدن به هوش‌مصنوعی احتیاجی نداره، تکبر خودش هست” و این می‌تونه این دلخوشی رو به آدم بده که به خودش بگه: خب آره،‌ زیادم نباید از این ماجرا ترسید ولی توی فیلم همین تکبر کمک بزرگتری به فرزند ناخلف تکنولوژی(!) می‌کنه. جای دیگه‌ای هم توی تعریف کردن هوش‌مصنوعی از جسنیت(!) هم به عنوان یه فاکتور مهم یاد می‌شه. این قسمت قضیه خیلی جالب‌تره وقتی ببینیم روی پوستری که بالاتر گذاشتم از میل به بقا صحبت شده. قسمتی از جنسیت و مخصوصن رابطه‌ی جنسی کاملن به میل انسان به بقا مربوطه. شاید با در نظر گرفتن این قضیه،‌ بشه گفت هوش‌مصنوعی این فیلم یه مرحله جلوتره از مصنوعی‌بودن.

۴. البته که نباید فراموش کرد که این فیلم صرفن یه فیلم تخیلی بود و وجهه‌ی علمیش هم بیشتر وام گرفته از تخیل بود. اما همیشه واقعی تصور کردن فیلم‌های تخیلی، چشم آدم رو به چیزای جالبی باز می‌کنن.

۵. این اواخر سریال دنیای غرب رو هم دیدم که می‌شه گفت دید نسبتن مشابهی به هوش مصنوعی داشت. هرچند که توی اون فیلم درکنار اون نگاهٍ‌ عجیب به هوش‌مصنوعی، مساءل فلسفی(هرچند نسبتن پیش‌پا افتاده) هم دخیل داستان شده بودن ودقیقن مثل ماتریکس قسمت انسانی، محور اصلی قضیه حساب می‌شد توی داستان.

  • اسم فیلم رو نتونستم فارسی کنم و مجبور شدم از همون اسم انگلیسی استفاده کنم. توی اینترنت هم گشتی زدم و فارسی زبان‌ها هم همه به همین اسم اکتفا کرده بودن.
  • دنیای غرب (West world) هم یکی از دیدنی های جالب بود. سریال ۱۰ اپیزودی که آخر ۲۰۱۶ پخش شد. درمورد اون هم شاید یه روز نوشتم ولی شاید هم این معرفی یه خطی تمام چیزی باشه که ازش می‌نویسم. در کل ارزش دیدن داشت اما. توی ویکی پدیا بیشترازش بخونین.
  • اگه کامپیوتری هستین و درس نظریه زبان‌ها و ماشین‌ها رو پاس کردین، باید اسم ماشین تورینگ رو شنیده باشین. اون تورینگ، همون تورینگیه که اینجا بحثش شد.
  • درباره‌ی اکس-ماشینا توی ویکی‌پدیا بیشتر بخونین.

لطفن منو بزن، محکم، هرجا دلت خواست!

۱. اوایل کتاب دکتر به بیمارش (یعنی شخصیت اصلی داستان) می‌گه که: “بی‌خوابی فقط یه نشونه‌س، برو ببین درد واقعیت چیه!” و خب داستان فایت کلاب همینه. یه مرد تقریبن سی ساله که دچار اینسامنیا شده و داره دست و پا می زنه که یه درمون واسه خودش پیدا کنه. این وسط از یه طرف سر از انجمن های همدردی سرطانیا درمیاره و از طرف دیگه با یه دوست، یه کلاب راه می‌ندازن که توش همدیگه رو می زنن لت و پار می کنن، هیچ جایزه ای هم درکار نیست و فقط قراره بزنن و بخورن، همین! ولی خب داستان به این زد و خورد ها ختم نمی شه، خیلی فراتر می ره…!

باشگاه مشت زنی fight club

۲. باشگاه مبارزه، باشگاه مشت‌زنی، یا همون فایت کلاب،‌ یه رمانه از چاک پالانیاک. توی دهه‌ی ۹۰ اولین بار چاپ شده و به فاصله‌ی خیلی کمی هم ازش یه فیلم ساخته شده.  کارگردان فیلم دیوید فینچره و برد پیت،‌ ادوارد نورتن، و هلنا بونهم کارتر‌(بازیگر محبوب من ؛) ) توش بازی کردن. اصلن اولین نکته‌‌ای که باید بگم همینه. فیلم هرچند واقعن فیلم خوبیه ولی واقعن آسیبای شدیدی به داستان زده. انسجام روایت رو با پس‌و‌پیش کردن و  کم‌و‌زیاد کردن اتفاقا از بین برده، با دستکاری مکالمه‌ها لحن فیلم رو یکم شعاری کرده، و بدتر از همه‌ی اینها،‌ پایان‌بندی فوق‌العاده‌ی کار رو با یه پایان خیلی دراماتیک اما غیر منطقی و توی‌ذوق‌زننده جایگزین کرده. در کل من کتاب رو شدیدن ترجیح می‌دم به فیلم.

fight-club-movie

هشدار: قسمت سوم و چهارم ممکنه بخشی از داستان رو لو بده. اگه قصد خوندن کتابو دارین پیشنهاد می‌کنم بعد از خوندن کتاب بخونین این قسمت رو. البته نقل قول‌هایی که توی قسمت سوم آوردم، می تونه جذابیت کتاب رو بیشتر نشون بده. اونجا رو می‌تونین بخونین.

۳. شخصیت اصلی این داستان زندگی معمولی‌ای داره. مشکل خاصی نداره. البته بجز مشکلات روانی-عاطفی. خیلی تصادفی پاش به جلسه‌های سرطانی‌هایی باز می‌شه که سعی می‌کنن به هم‌ روحیه بدن و حرفای همدیگه رو گوش کنن. در مورد رهاکردن دکترش و حضورش توی این جلسه‌ها می‌گه:

… این مثل آزادی بود برام. از دست دادن همه‌ی امید‌ها، آزادی بود. [توی این جلسه‌ها] اگر چیزی نمی‌گفتم، آدمای توی گروه بدترین چیزا رو برام تصور می‌کردن. اونا شدیدتر گریه می‌کردن و منم شدیدتر…

و یک‌جای دیگه خیلی جالب زندگی یه آدم مصرف‌زده رو توصیف می‌کنه:

یه وسیله می‌خری. به خودت می‌گی که این آخرین کاناپه ایه که من توی تمام زندگیم بهش احتیاج خواهم‌داشت. کاناپه رو که خریدی، بعدش تا چند سال، ارضا شده‌ای که فارغ از این که چه مشکلی پیش بیاد، حداقل مسئله‌ی کاناپه رو حل کردی.
بعدش سرویس‌مناسب بشقاب‌هات، تخت ایده‌آل، فرش، پرده‌ها…بعدش توی لونه‌ی دوست‌داشتنی‌ت حبس شدی و “چیزایی که یه روز تو صاحبشون بودی، حالا اونا صاحب تو‌ ان”.

و توی ادامه‌ی رمان می‌بینیم که شخصیت اصلی این رمان چجوری برای نجات دادن خودش از این زندگی تلاش می‌کنه.

۴. حین خوندن این رمان، اولین چیزی که منو جلب کرد سوژه‌ی جالبش و شیوه‌ی روایت جالب‌ترش بود که در تمام طول کتاب قدرت خودش رو حفظ کرد. اما پشت همه‌ی این‌ها نویسنده داشت یه سبک‌زندگی رو هم نقد می‌‌کرد: مصرف‌گرایی. درواقع درطول کار،‌ اول خیلی آروم این زندگی رو معرفی کرد. توی اواسط داستان شروع کرد به نقد این سبک‌زندگی و در اواخر کار هم قسمت مهمی از اتفاقا در مبارزه با این طرز فکر و طرز زندگی بود. هچند که واکنش‌ها و چاره‌هایی که شخصیت این داستان انتخاب کرده کاملن خیالی ان و برای دنیای واقعی کاربرد چندانی ندارن،  اما به نظرم توی معرفی خطر‌های واقعن ترسناک این سبک‌زندگی، خوب عمل کرده این نویسنده. مخصوصن اگر در نظر داشته باشیم که با یه رمان طرفیم و نه کتاب آموزشی.

۵. رمان راضی کننده‌ای بود درکل. نویسنده‌های نسبتن ناشناخته‌ی امروزی همیشه حکم ریسک داشتن برای من. این که آیا واقعن ارزششو داره که فرصت خوندن یکی از کارای برجسته‌ی قدیمی رو بخاطر جوونتر ها از دست بدم یا نه. و در این مورد چاک پالانیاک و کتابش کاملن ارزششو داشتن.

 

  • انتشارات چشمه ترجمه‌ی فارسی این کتاب رو چاپ کرده. هرچند که احتمال آسیب دیدن محتوا توی ترجمه کم نیست.
  • در مورد پالانیاک، فیلم Fight Club،‌ و کتابش توی ویکیپدیا بیشتر بخونین.
  • در مورد بی‌خوابی به فارسی و انگلیسی بیشتر بخونین. نمی‌خواستم بحث از خود کتاب دور بشه. درواقع دونستن درمورد پدیده(!)ی بی‌خوابی قبل/بعد خوندن کتاب خیلی کمک می‌کنه به درک عمیق‌تر.

 

برف در تهران و نسل جدید حمل و نقل عمومی

۱. توی تهران هروقت برف و بارون می‌باره، تاکسی کمیاب می‌شه. اونایی که گذری سوار می‌کردن سوار نمی‌کنن تا ماشین‌شون تمیز و خشک بمونه و اونایی هم که منبع درآمد اصلیشون مسافرکشیه، به طمع دربستی سوارکردن می‌افتن و به روال معمول مسافر نمی‌زنن.

وقتی بارون میاد تاکسی دیگه پیدا نمی‌شه

۲. این روزها که اسنپ و تپسی به تقلید از اوبر توی تهران دارن فعالیت می‌کنن این طمع راننده‌ها رنگ جدیدی به خودش گرفته. حتی زحمت جستجو برای پیدا کردن مسافر هم نمی‌دن به خودشون. ماشینو خاموش می‌کنن و منتظر می‌شینن. مردم زیر بارون مونده که برای رسیدن به سرکارشون عجله دارن هم میان و پناه می‌برن به این سرویس‌های جدید. اگر یکی از این روزهای بارونی با اسنپ سفارش ماشین دادین و یهو دیدین ماشینی که نیم ساعت بود جلوتون پارک کرده بود،‌ روشن شد و گفت بپر بالا،‌ تعجب نکنین.

۳. توی این اتفاق وحشتاک می‌شه گفت پای هیچ مسءول و سیاست‌مداری دخیل نیست. یک اتحاد همگانی هست که همه دست به دست هم می‌دیم تا به هم ظلم کنیم. طمع یکی از وحشتناک‌ترین مصیبت‌هاییه که مردم یه جامعه می‌تونن دچارش بشن. وقتی این طمع با عدم تعهد و خودخواهی راننده‌هایی که خیلی راحت حاضرن مسافرها رو زیر  بارون رها کنن همراه می‌شه و وقتی مسافر زیر بارون مونده هم بدون ذره‌ای آینده نگری تصمیم می‌گیره با دربستی – یا امروز با اسنپ و تپسی- خودشو به مقصد برسونه وضع خیلی گریه دار می‌شه.

۴. تنها موردی که هست اینه که تاکسی‌های تاکسیرانی خوشبختانه نسبتن متعهد رفتار می‌کنن و دچار طمع مسافر دربستی نمی‌شن. اما این تاکسی‌ها تعدادشون به حدی کمه که فقط می‌تونن درصد خیلی کمی از نیاز رو برطرف کنن. شهری مثل تهران احتمالن نیازش به تاکسی چند ده برابر این تعدادیه که الان داره.

اسمارت‌فون سر کلاس درس

۱. سر کلاس بودیم. چند‌تا از دانشجو‌ها با هم صحبت داشتن می‌کردن. واکنش استاد این بود: اگه با هم کار دارین لطفن صحبت نکنین. اگه مهمه به هم تکست بدین. این خلاف اون چیزیه که تقریبن همه‌ی استادهای دانشگاه می‌پسندن. استفاده از موبایل سر کلاس رو اکثرن بی‌ادبی حساب می‌کنن. اما استاد درس مهندسی نرم‌افزار۲ ما یکم موضعش متفاوته.

استفاده از تلفن همراه سر کلاس درس

۲. سر همین کلاس یه اتفاق جالب دیگه هم افتاد. توی یکی از بحث‌ها یکی از دانشجو‌ها از یه عبارت اختصاری استفاده کرد که کسی نمی‌دونست دقیقن مخفف چیه. هرکسی داشت واسه خودش یه حدس می‌زد و تیری در تاریکی شلیک می‌کرد که یکی از بچه‌ها عبارت درست رو گفت. گوگل کرده بود این عبارت رو و به نتیجه رسیده بود. بعد از این اتفاق،‌ در طول ترم هروقت سر اون کلاس به نقطه‌ی ابهامی می‌رسیدیم، استاد از یکی می‌خواست که تو گوگل بگرده پی جواب.

۳. رفتار غالب اینه: موبایل باعث حواس پرتی می‌شه و بنابراین کسی نباید سر کلاس ازش استفاده کنه. وضع دانش‌آموزها بدتره و کلن حق ندارن با خودشون گوشی ببرن مدرسه. توی همه‌ی رسانه‌ها سیل بد‌گویی از تکنولوژی‌های ارتباطی جاری شده. تفکر اکثریت استفاده کننده‌ها هم چندان مثبت نیست درموردشون. اما واقعن چرا باید اینجوری باشه؟

۴. موضع‌گیری این استاد نسبت به مسءله یکم متفاوت بود با الباقی آدم‌ها. چیزی که این‌جا دیده نمی‌شد اون رفتار قهرآمیز همیشگی بود. این برای ما یه عادته که در مواجهه یا مساءل، یا بی هیچ پرسشی تایید می‌کنیم، یا بی هیچ دلیلی مخالفت. این ۲ تا رفتار که این‌جا ازشون حرف زده شد نمونه‌های واقعن خوبی‌ان از حالت سومی که متاسفانه خیلی کم بهش برمی‌خوریم: این‌که بیایم و واقعن درک کنیم که چیزی که به دید مشکل بهش نگاه می‌کنیم،‌ آیا واقعن مشکل حساب می‌شه یا نه. درسته که داشتن یه اسمارت‌فون سر کلاس برای یک دانش‌اموز می‌تونه حواس‌پرت‌کننده باشه. ولی واقعن چرا باید این اتفاق بیفته؟‌ دلیل همین مسءله هم برمی‌گرده به همین رفتارهای عجولانه. شاید اگر به جای مجموعه‌ای از قانونای واقعن اعصاب‌خورد کن، قدرت سنجش شرایط رو به اون دانش‌آموز می‌دادیم،‌ اصلن به ذهنش نمی‌رسید که سرکلاس از تلفنش استفاده کنه.

وانت‌نیسان آبی

۱. دیدین از این وانت نیسان آبی‌ها چقدر بد می‌گن؟ بد که نمی‌گن درواقع. شهرت بدی دارن. شوخیش اینه که حق تقدم همیشه با نیسان آبیه. جدیش این‌جوریه:‌ کسایی که پشت وانت می‌شینن، مخصوصن نیسان‌آبیا، هیچ چیزی از فرهنگ رانندگی نمی‌دونن و بدون هیچ توجه و احتیاطی رانندگی می‌کنن. هروقت به اینا رسیدی بهشون راه بده که مشکل پیش نیاد واسه خودت.

vanet-nissan-abi

۲. این نگاه کاملن منطقیه. رفتاری که از این راننده‌ها دیدیم نشون داده که معمولن بی‌دقت رانندگی می‌کنن و احتیاط حکم می‌کنه که حواسمون پیش اونا جمع تر باشه و خب برای اجتناب از مشکل بذاریم که از ما رد بشن و دور بشن. اما می‌شه قضیه رو جور دیگه‌ای هم دید. عادت کردیم که فقط طرف خودمونو توی قضیه ببینیم و قضاوت رو بدون شواهد کافی انجام بدیم و حکم صادر کنیم.

۳. هفته‌ی پیش با دو تا از دوستام توی ماشین بودیم. رسیدیم به یکی از همین نیسان آبیا. یکی از دوستام خطاب به اون یکی چیزی گفت که واقعن ارزشش رو داشت که اینجا درموردش بنویسم. توی حرفاش به این اشاره کرد که این ماشینا – منظورش همه‌ی وانتا بود، نه فقط نیسان- خیلی خشک و سفتن و فرمون هیدرولیک ندارن و صندلیشون اصلن راحت نیست و بخاطر اینا باید درحد امکان تقدم و اولویت رو به اونا داد. درواقع کاری که ما می‌کنیم همونیه که قبلن می‌کردیم. ولی این دفه با یه بینش متفاوت. این‌که این راننده ها کار سخت‌تری توی کنترل ماشینشون دارن و از اونجایی که شغلشون به این ماشینا وابسته‌س، زمان زیادی رو پشت فرمونن و سروکله زدن با این ماشینای بدقلق یکم سخت و خسته کننده‌س. و واسه همینه که یکم بی مراعات‌تر از بقیه رانندگی می‌کنن.

۴. همه‌ی حرفم این نیست که به وانت‌ها راه بدیم موقع رانندگی. می‌تونیم بهشون راه بدیم،‌ ولی نه به این دلیل که خطرناکن، با این نگاه که این آدم‌ها بیشتر از ما پشت فرمونن و شاید همیشه مثل ما سرحال نباشن و وقتی ساعت ۷ شب وقتی داریم می‌ریم به یه مهمونی، بهشون بر‌می‌خوریم، اونا درواقع هنوز سرکارن و خستگی یه روز توی تنشونه. هرچند که داریم توی شهر‌هایی زندگی می‌کنیم که جمعیت میلیونی دارن، ولی واقعن از اجتماع دوریم. دیگه اجتماع نیستیم، چند میلیون آدم مفردیم که تصادفن محل زندگیشون نزدیکه همدیگه‌س. زندگی شهری شیرین نیست و یکی از دلایلشم دوربودن آدماش از همدیگه‌س. اگر فقط توی همین‌چیز‌های کوچیک سختی‌ها و درد‌های همدیگه‌ رو ببینیم، زندگی خیلی شیرین‌تر می‌شه. شاید هیچوقت با هم هم‌کلام نشیم، ولی حداقل وقتی توی پمپ بنزین می‌بینیم که راننده‌ی ماشین‌عقبی،‌ با به چهره‌ی آروم داره بنزین می‌زنه،‌ و اتفاقای حین رانندگی جوری نبوده که ابروهاشو توی هم ببره، همین کافیه.

 

نکته: من اصلن اینجا نمی‌خوام رانندگی بد بعضی‌ها رو توجیه کنم. تمام تمرکزم روی طرف دیگه‌ی ماجرا بود، اون قسمت که ما انتخاب می‌کنیم چطور واکنش نشون بدیم.

 

بیماریِ زخمیِ فرهنگِ بد

۱. اول دسامبر روز جهانی ایدزه. قبلن نوشته بودم که این مسائلی که روز به اسمشون زده می شه توی تقویم خیلی وضعیت تلخ و وحشتناکی باید داشته باشن تا تایید صلاحیت بشن. بهتره درمورد ایدز و شرایط انتقال و خطراتش، پزشک ها بنویسن و ما فقط اطلاع رسانی کنیم.

aids

۲. یکی از رسم های دنیا برای این روز، بستن یه ربان قرمز به پیرهنه. خیلی ها این کارو می کنن تا از یه طرف توجه آدم ها رو به این مسئله جلب کنن و از یه طرف همدردیشونو به آدمای مبتلا به این بیماری ابراز کنن. توی اینترنت هم البته ربان قرمز رو با هشتگ #WorldAIDSDay و #روز_جهانی_ایدز  شبیه سازی کردن. چندتا از توئیت هایی که به نظرم نگاهشون به مسئله ی ایدز کمی متفاوت با اون نگاه همیشگی و تکراری “وای چقدر بده” و “خدا رو شکر من ندارم” و “دلم به حال اینا می سوزه” بود رو اینجا میارم:

  • برای کار هر جا رفت و صادقانه گفت به بیماری #ایدز مبتلاست همه با خشونت اورا طرد کردند! فرهنگ درست را بیاموزیم. #WorldAIDSDay #روز_جهانی_ایدز
  • عملا یک فرد مبتلا به بیماری ایدز در برخورد با دیگران بیشتر باید نگران سلامتیش باشد تا دیگران در برخورد با او #روز_جهانی_ایدز
  • امروز #روز_جهانی_ایدز هستش… به مبتلایان به اچ ای وی نگیم «ایدزی» واژه مزخرفیه
  • ویروس #ایدز در اسپرم و تخمک وجود ندارد و فقط در مخاط یافت می شود. دو فرد HIV مثبت می توانند به راحتی ازدواج کنند و تحت شرایطی بچه دار شوند.
  • البته ماهم برای بیماران مبتلا به #ایدز خطرناکیم ، کافی یه سرماخوردگی جزئی از ما بگیرن ،میتونه تا آستانه مرگ اونارو ببره #WorldAIDSDay
  • اینجا سر هر ایستگاه بنرهای «من دوست مبتلا به #ایدز دارم.»گذاشتند. ایران هنوزطرف دوسته سرما‌خورده‌ش رو می‌بینه فرار می‌کنه. (این رو خانومی که خارج از ایران زندگی می کنه گذاشته بود)

۳. البته این ها تعداد کمی از توئیت های خیلی خیلی کم فارسی در باره ی ایدز و روزش بود. خیلی از اینها اصلن مربوط به امروز و امسال نبودن و بعد از کمی اسکرول رسیدم به توئیتی که مربوط بود به اول دسامبر  سال ۲۰۰۹. وضعیت توئیت های انگلیسی خیلی بهتر بود – حداقل از لحاظ تعداد.

۴.  بین توئیت های فارسی تعدادی هم توئیت آماری بود که شدت وخامت ماجرا رو می خواست نشون بده که قابل توجه ترینشون این مسئله رو بیان می کرد که اکثر کسایی که تو ایران به این بیماری مبتلا شدن هنوز از این قضیه بی خبرن. یک نفر هم فیلم باشگاه خریداران دالاس رو پیشنهاد کرده بود. فکر می کنم پیشنهاد بدی نباشه. فیلم زندگی یه آدم مبتلا به ایدز رو روایت می کنه و نقش های اصلیش رو هم متیو مکانهی و جرد لتو بازی کردن. و البته مثل همیشه آدم هایی هم بودن که این مناسبت رو بهونه ی مزه پرونی و خودنمایی خودشون کرده بودن.

aids2

  • توئیت های مربوط به روز جهانی ایدز رو اینجا و اینجا می تونین بخونین.
  • اگر زیاد از این ویروس و اثراتش نمی دونین صفحه ی ویکیپدیای ایدز و HIV و یا یه جستجوی گوگل می تونه شروع خوبی براتون باشه. هادی هم توی بلاگش یه سری اطلاعات کاربردی، جالب، مهم، و قابل اعتنا رو کنار هم آماده کرده. خیلی می تونه کمکتون کنه تا قضیه دستتون بیاد. اینجا بخونینش.

 

کتاب بخون، برات خوبه

۱. از قرار معلوم هفت روزی از روزهای آخر آبان رو هفته ی کتابخوانی اسم گذاشتن (بعضی ها هم بهش می گن هفته ی گرامی داشت کتاب). شاید نامردی باشه توی این بلبشو، به این مناسبت غریب افتاده – یکی از معدود مناسبت هایی که رنگ و بویی از فرهنگ داره- هم بپریم. ولی خب به نظرم از کنارش ساده رد شدن خیلی بدتره و شاید عواقب وحشتناکی هم در پی داشته باشه.

۲. مسءله ای که هست اینه که اصلن این عبارت “هفته کتاب خوانی” دل نشین نیست. چیزی که همه – حتی کتاب نخون های قهار- ازش مطلعن اینه که عمل مطالعه، هم لذتش و سود و فایده هاش وقتی خوب به چشم میان که مستمر باشن و نه این که توی یه هفته به فکر کتاب خوندن و فرهیخته شدن بیفتیم و بعدش مثل سفره ی هفت سین باهاش خداحافظی کنیم تا سال بعد.

۳. قسمت تلخ تر ماجرا اینه که اصلن چرا همچین هفته ای بوجود اومده. چی باعث شده که این یه هفته از سال رو تصمیم بگیریم از فواید و ویتامین های نهفته در کتابها حرف بزنیم. با یه جستجوی کوچیک رسیدم به سایت همشهری آنلاین و به گفته ی اونا توی سال هفتاد و دو بوده که این هفته رو برای این هدف انتخاب کردن. چرایی مسءله رو هم خیلی ساده می شه حدس زد. در کل فکر کنم همه به چشم دیدیم که گرامی داشت و تقدیر و امثال این ها فقط وقتی پاشون میاد وسط که خبر از نابودی باشه. گاهی وقتا نابودی – یا مترادفش، مرگ- اتفاق افتاده و تموم شده، مثل حافظ و هوای پاک که خیلی وقته بین ما نیستن و تنها بازمانده شون روز گرامیداشتشون توی تقویمه. گاهی هم مثل همین مسءله ی کتاب داریم به نابودی نزدیک می شیم و شاید این کار یه جور فریاد و تلاش آخر برای زنده موندن باشه.

۴. نکته ی آزار دهنده ی دیگه خود لفظ “کتاب خوندن”ه. مسءله ای که هست که اینه که خیلی بهتره بگیم مطالعه. از معنی لغوی مطالعه و خوندن و شدت تفاوتشون که بگذریم(من می گذرم، ولی لطفن شما نگذرین و یه نگاهی به این تفاوت عمیق بندازین)، مترادف دونستن “عبارت” کتاب خوانی با “کلمه” ی مطالعه واقعن کار درستی نیست، هرچند که یکی دونستنشون عادت شده. توی این سرزمین خیلی وقته که فقط به دو چیز می گیم مطالعه: یکی کتاب قطور به دست گرفتن و لم دادن یه گوشه و خیره شدن به صفحه ها و یکی دیگه زل زدن به صفحه ی گوشی و خوندن جوک و تست روانشناسی تو چهار و نیم ثانیه تو تلگرام(و قبل تر ها فیسبوک و یاهو ۳۶۰ و حتی وبلاگ ها). اما مسءله ای که هست اینه که مطالعه توی این دو مورد خلاصه نمی شه( دومی رو البته با کلی اغماض می شه مطالعه حساب کرد).  هیچ وقت به این نرسیدیم که مجله و مقاله رو هم می شه مطالعه کرد. فکر نمی کنم لازم باشه که توضیح بدم اینجا منظورم کدوم نوع مجله س. کم نیستن (البته و متاسفانه باید اعتراف کنیم حداقل توی ایران کم هستن)‌ مجله هایی که هرکدوم توی یه فیلد خاص دارن فعالیت می کنن و مطالبشون چه به صورت گزارش و چه به صورت مقاله منتشر می شه، سطحشون در حدی هست که لیاقتشون “مطالعه” شدن باشه و نه “خونده” شدن.

۵. (و البته آخر). اول نیتم این بود ترجمه ی این مطلب رو که درواقع داره چند تا دلیل معرفی می کنه واسه مطالعه بذارم. ولی مسءله ای که هست اینه که از این جور مطالب زیاده و کمتر کسی هست که بهشون برنخورده باشه. این شد که دست به کیبورد شدم. فکر می کنم این موضوع (منظورم مطالعه س) چیزی باشه که بعدها بازم هم پیش بیاد در موردش بنویسم. تا چه پیش آید…/