در بازی تاج و تخت

۱. توی مدتی که گذشت، کمتر این بلاگ رو آپدیت کردم. این چند وقت فاصله‌م با فضا مجازی، یا بهتر بگم، فعالیتم توی این بلاگ و الباقی جاها کمتر شد. این اواخر فرصتم برای مطالعه بیشتر شد. یکی از چیزایی واقعن جالبی که رفتم سراغشون، کتاب بازی تاج و تخت بود. جلد اول مجموعه‌ی ترانه‌ی آتش و یخ و البته همون کتابی که سریال معروف شبکه‌ HBO از روش ساخته شده.

a game of thrones book

۲. خلاصه‌ی داستان رو‌ می‌شه با یه دیالوگ از خود کتاب به بهترین شکل ممکن بیان کرد:‍

توی بازی تاج و تخت، یا می‌بری یا می‌میری. هیچ حد وسطی وجود نداره

۳. یکی از رضایت بخش‌ترین فانتزی‌هایی بود که من تا حالا خوندم. اینجا علاوه بر جذابیت‌های متداول داستان‌های فانتزی – که البته توی این جلد کتاب نسبت به الباقی داستان خیلی هم کمه – کشمکش‌های بین شخصیتا هم جالبه. مخصوصن سیاستها و رفتارهای هرکدوم از آدمای در پی قدرت. درواقع شخصیت پردازی داستانه که به شدت جذابش کرده. اینجا شخصیت‌ها رو خیلی دقیق‌تر از داستان‌های دیگه می‌شه دید. اینجا معرفی شخصیتا توی گفتن رنگ مو و قد و علایقشون خلاصه نمی‌شه. توی این کتاب چیزی که بیشتر از هرچیزی برای من هیجان انگیز بود، معرفی شخصیتا با کاراشون بود و بهتر از اون: آشنا شدن با تمام وجود شخصیتا. انگیزه‌ها و علاقه‌ها و جالب‌تر از اون: عقده‌هاشون. مثلن شاید تیریون لنیستر در نگاه اول یه کوتوله‌ی هرزه و حاضرجواب باشه. ولی چیزی که در عمق قضیه می‌شه متوجهش شد اینه که این آدم به‌شدت احساساتیه و توی اکثر کاراش، نویسنده رد خوبی از نیت و محرکی که پشتش هست به خواننده می‌ده: عقده‌هایی که کوتوله بودن می‌تونه به بار بیاره، مخصوصن عقده‌های خانوادگی.

۴. تجربه‌ی واقعن خوبی بود. قبل از این، کتاب فایت‌کلاب رو بعد از دیدن فیلمش خونده بودم و در موردش نوشته بودم. این‌بار هم رفتم سراغ کتابی که قبلن فیلمش رو – دقیق‌تر: سریالش رو – دیده بودم. این تجربه خیلی بهتر بود. البته اینجا هم، ترجیح من کتابه. توی کتاب واقعن با جزییات بهتر و دقیق‌تری مواجه می‌شه خواننده، جزییاتی که متاسفانه توی فیلم خیلی ساده فراموش شده، یا حتی متناقضش دیده می‌شه. اما توی کلیت داستان تقریبن تغییری بوجود نیاوردن سازنده‌های فیلم. بیشتر، تغییرای خیلی جزیی و یا تقریبن بی‌خطر دیدم من توی فیلم. مثلن داستانی که پیتر بیلیش درمورد زندگی سگ‌(محافظ جوفری) برای سانسا استارک تعریف می‌کنه، توی کتاب در واقع خود سگ(The Hound) برای سانسا استارک تعریف می‌کنه. یا اون مبارزه‌ی معروف پیتر بیلیش با برادر ند استارک – بخاطر کتلین – رو هم توی فیلم از زبون خود پیتر بیلیش می‌شنویم اما تو کتاب از زبون کتلین استارک روایت می‌شه.

۵. یقینن توی آینده‌ی نزدیک سراغ جلد‌های بعدی این مجموعه هم می‌رم، یقینن. مخصوصن با در نظر گرفتن این که این کتاب هشتصد صفحه‌ای درواقع فقط یه مقدمه‌س برای چهار جلد بعدی و جلد ششم مجموعه که هنوز چاپ نشده حتی. گویا آقای مارتین (نویسنده‌ی کتاب) قصد داره توی همین سال جلد بعدی رو  راهی بازار کنه، که خبر خوشی حساب می‌شه واقعن.

 

نوروز ۹۶ و چند تا فیلم خوب

۱. انتهای تعطیلات نزدیکه. این چند روز، چند تا فیلم خوب دیدم. گفتم چرا چندتاشو معرفی نکنم. سه روز آینده رو با این فیلما دلنشین‌تر کنین.

۲. غول بزرگ دوست داشتنی(!) آخرین کار استیون اسپیلبرگه. خیلی برام جالب بود. یقینن بهترین کار اسپیلبرگ نیست. حتی بین فیلمهایی که این چند روز دیدم هم بهترین نیست. اما به شدت متفاوته با کارای قبلی اسپیلبرگ. البته که فیلمای این کارگردان کلن خیلی متنوعن، اما این دفعه اومده و یه فیلم فانتزی ساخته. فیلمنامه‌ی BFG رو هم البته از یکی داستانای رولد دال اقتباس کرده. من قبلن از رولد دال کارای خیلی بهتر و جذاب‌تری هم خوندم اما می‌شه حدس زد که طبق معمول، توی فیلمنامه، داستان اصلی بیش از حد تغییر کرده. اما نکته‌ای که درمورد فانتزی ها هست اینه که دیدن فیلمشون هیچوقت خالی از لطف نیست. مخصوصن یه فیلم هالیوودی با کلی هزینه برای چشم-ربا شدن.  داستان درباره‌ی یه دختر بچه‌س که یه غول اونو اسیرش می‌کنه. ۲ ساعت خوبی رو می‌شه گذروند با این فیلم.

bfg

۳. سکوت (Silence) آخرین فیلم مارتین اسکورسزیه. داستان توی قرن هفدهم می‌گذره. دو تا کشیش پرتغالی، توی ژاپن دارن دنبال یه کشیش گم‌شده می‌گردن،‌ توی زمانی که مسیحیت توی ژاپن جرم محسوب می‌شه. می‌شه گفت تا حدودی شعاری(!) شده فیلم و بیش از حد داره تلاش می‌کنه که عقیده‌ی خاصی رو به مخاطب القا کنه. اما داستان جالبش و چیزها و اتفاقات جالبی که نشون می‌ده، اونو به شدت دیدنی کرده. این یکی فیلم هم اقتباسیه از یه کتاب. این یکی کتاب ژاپنیه که تقریبن پنجاه سال از انتشارش می‌گذره. هرچند که یکم از عرف فیلم‌های آمریکایی طولانی تره، اما کاملن ارزششو داره. مخصوصن با وجود لیام نیسون!

silence-movie-poster

۴. دکتر عجیب فکر کنم آخرین فیلم دنیای مارول باشه. Doctor Strange البته یکم فرق داره. من خودم منتظر  بودم با یه ابرقهرمان دیگه مواجه شم که میاد و چندتا هیولا و دزد و جانی رو تار و مار می کنه‌ ؛) اما اینجوری نشد. توی این یکی فیلم مارول، دشمنا از دنیا های دیگه‌ای می‌ان. البته نه مثل ‌Avengers و Thor که پای آدم فضاییا می‌ان. درواقع توی فیلم کار به ابعاد دیگه‌ای از دنیا کشیده می‌شه، جایی که پای آدما هنوز بهش وا نشده. فانتزیه دیگه. از این خلاقیتا به خرج می‌دن خب. ولی در کل جالب بود اینم. می‌شه باهاش چند ساعتی رو کیف کرد. مخصوصن با در نظر گرفتن این که نقش Doctor Strange رو  بندیکت کمبریج بازی کرده.

doctor-strange-1

۵. این مدت Lala Land و Manchester by the sea و Jackie رو هم دیدم. و همینطور چند تا فیلم نسبتن قدیمی. اینا هم فیلمهای تقریبن خوبی بودن. ولی سه تا فیلمی که معرفی کردم به نظر خودم دیدنی‌ترن. مخصوصن سکوت.

 

اصغر فرهادی در اسکار 2017

۱. نیل دایموند ترانه‌ای داره به اسم آمریکا. اینجوری شروع می‌شه:

مسافت زیادی رو سفر کردیم،
بدون خونه،
اما نه بدون ستاره

آزاد،
فقط می خوایم آزاد باشیم،
به هم نزدیکیم(!)
و پابند یک رویا

با کشتی و با هواپیما
دارن میان به آمریکا
هیچ‌وقت به پشت‌سرشون نگاه نمی‌کنن
دارن میان به آمریکا…

ادامه این موزیک هم درباره‌ی همین موضوعه: مهاجرت به آمریکا. توی انتخابات سال ۱۹۸۸ آمریکا، توی تبلیغات ریاست جمهوری مایکل دوکاکیس از این آهنگ استفاده شده. البته توی انتخابات دوکاکیس مغلوب بوش پدر شد. توی افتتاحیه المپیک ۱۹۹۶ هم از این آهنگ استفاده شده. مهاجرا شاید مهم‌ترین عضوهای جامعه‌ی آمریکا باشن(درواقع می‌شه گفت تمام ‌‌آمریکایی‌ها مهاجر حساب می‌شن و اونایی که بهشون گفته می‌شه اهلی آمریکا درواقع چند نسل از مهاجرتشون می‌گذره) و حالا ترامپ پر‌حاشیه داره برخلاف جریان آب حرکت می‌کنه.

دونالد ترامپ - اضغر فرهادی

۲. تصمیم ترامپ برای جلوگیری از ورود مردم هفت کشور – از جمله ایران- به آمریکا واکنش‌های زیادی داشته، مخصوصن بین هنرمندا: از سخنرانی پراحساس(!) مریل استریپ توی مراسم گلدن گلوب و “بازیگر” خطاب کردن ترامپ گرفته تا نظرهای متعدد سرج تانکیان ارمنی و حتی ترانه علیدوستی و اصغر فرهادی که از قرار بود آخر فوریه،‌ برای مراسم اسکار،‌ به آمریکا برن و در واکنش به ترامپ تصمیم به نرفتن گرفتن.

اصغر فرهادی و ترانه علیدوستی و شهاب حسینی

۳. اصغر فرهادی باز هم دست به یه کار جالب زد. انوشه انصاری و فیروز نادری از طرف فرهادی انتخاب شدن تا توی مراسم اهدای جایزه شرکت کنن. انتخاب این دو تا نماینده از طرف فرهادی واقعن عمل جالب و تامل برانگیزیه: در واکنش به اون رفتار ترامپ،‌ اجتناب از شرکت توی مراسم یکم عجولانه جلوه می‌کرد – حداقل به نظر من. ولی حالا فرستادن این دو تا آدم موفق و نسبتن معروف ایرانی که توی آمریکا دارن زندگی و فعالیت می‌کنن، حتی از حضور خود فرهادی هم می‌تونه مفیدتر باشه و تبلیغات مثبتش خیلی پراثر تره. انوشه انصاری همون زن ایرانیه که چند سال پیش به فضا رفت و البته موفقیت‌هاش توی این سفر خلاصه نمی‌شه. فیروز نادری هم مدیرکل اکتشافات منظومهٔ خورشیدی در ناساست. با توجه به این که احتمال برنده شدن فیلم فرهادی کم نیست، خیلی خیلی مشتاقم تا حرف‌هایی رو که این دو نفر موقع برنده شدن فیلم می‌زنن، بشنوم.

۴. البته که قانون منع ورود اتباع هفت کشور در نطفه خفه شد. ولی حالت نسبتن تعدیل شده‌ای از اون هم‌چنان داره به بقا ادامه می‌ده و خبر از خسته نشدن ترامپ از فعالیت‌های عجیب می‌ده. آدمای این هفت کشور باید برای ورود به آمریکا رمز عبورشون توی سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی رو در اختیار مسءولای آمریکایی بذارن. توی مطلب  “یا رمز عبورت را بده، یا به سلامت!” در مورد این قضیه می‌تونین بیشتر بخونین. اگرم توی همین روزا راهی آمریکا هستین، ” ‫کار‪ ‬نفوذ‪ ‬را‪ ‬برای‪ ‬ماموران‪ ‬مرزی‪ ‬دشوار‪ ‬کنيد‬” مطلبیه که می‌تونه چندتا راه گریز بهتون بده.

 

 

 

اکس-ماشینا؛ من می‌خوام تو رو فریب بدم!

۱. یه برنامه‌نویس جوان دعوت شده تا یه کار جالب بکنه: تست تورینگ رو روی یه ربات انجام بده. تست تورینگ رو آلن تورینگ طراحی کرده تا باهاش کیفیت هوش مصنوعی رو بشه سنجید. تست تورینگ خلاصه‌ش اینه: یه آدم باید با یه ماشین/آدم وارد گفتگوبشه. این آدم نمی بینه که داره با ماشین حرف می‌زنه یا آدم و درواقع باید قضاوت کنه که مخاطبش ماشین بوده یا آدم. توی این فیلم البته تستی که انجام می‌شه چند پله فراتره. یه نکته‌ش اینه که این آدم قاضی(!) می‌دونه داره با یه ربات صحبت می‌کنه. Ex-Machina فیلمیه که حداقل برای گیک‌ها می‌تونه جذاب باشه.

زیر پوستر نوشته شده:‌ هیچ چیز انسانی تر از اراده/تلاشٍ زنده موندن نیست!
زیر پوستر نوشته شده:‌ هیچ چیز انسانی تر از اراده/تلاشٍ زنده موندن نیست!

۲. فیلمای علمی-تخیلی، وقتی به هوش مصنوعی می‌رسن، معمولن یا خیلی تخیلی می‌شن و با یه سری موجود عجیب غریب مواجه می‌کنن بیننده رو و یا از اون طرف خیلی بدبینانه می‌رن سراغ هوش‌مصنوعی و همیشه ماشین‌ها شورش می‌کنن و آدم‌ها در خطرن و … . توی این فیلم یکم متفاوت بود قضیه. سعی اصلی این بود که مرحله‌ی بلوغ هوش‌مصنوعی به تصویر کشیده بشه و این جذابش کرده بود. داستان فیلم خیلی کم وارد مساءل تکنیکال و علمی می‌شه و بیشتر داره تعامل یه آدم و یه ربات رو خیلی خوب بررسی می‌کنه. خیلی دارم تلاش می‌کنم که داستان فیلم رو اسپویل نکنم وبرای همین مجبورم قسمت معرفی رو انقدر زود تموم کنم.

هشدار: اگر فیلم رو ندیدین قسمت ۳ رو به هیچوجه نخونین!

۳. بد بینانه نگاه کردن به داستان همیشه هست. خیلی‌ها هستن که از هوش‌مصنوعی می‌ترسن و بهش به عنوان یه هیولا و پایان‌دهنده‌ی زندگی بشر نگاه می‌کنن. جمله‌ی جالبی که توی این فیلم شنیدم این بود که “انسان برای نابود شدن به هوش‌مصنوعی احتیاجی نداره، تکبر خودش هست” و این می‌تونه این دلخوشی رو به آدم بده که به خودش بگه: خب آره،‌ زیادم نباید از این ماجرا ترسید ولی توی فیلم همین تکبر کمک بزرگتری به فرزند ناخلف تکنولوژی(!) می‌کنه. جای دیگه‌ای هم توی تعریف کردن هوش‌مصنوعی از جسنیت(!) هم به عنوان یه فاکتور مهم یاد می‌شه. این قسمت قضیه خیلی جالب‌تره وقتی ببینیم روی پوستری که بالاتر گذاشتم از میل به بقا صحبت شده. قسمتی از جنسیت و مخصوصن رابطه‌ی جنسی کاملن به میل انسان به بقا مربوطه. شاید با در نظر گرفتن این قضیه،‌ بشه گفت هوش‌مصنوعی این فیلم یه مرحله جلوتره از مصنوعی‌بودن.

۴. البته که نباید فراموش کرد که این فیلم صرفن یه فیلم تخیلی بود و وجهه‌ی علمیش هم بیشتر وام گرفته از تخیل بود. اما همیشه واقعی تصور کردن فیلم‌های تخیلی، چشم آدم رو به چیزای جالبی باز می‌کنن.

۵. این اواخر سریال دنیای غرب رو هم دیدم که می‌شه گفت دید نسبتن مشابهی به هوش مصنوعی داشت. هرچند که توی اون فیلم درکنار اون نگاهٍ‌ عجیب به هوش‌مصنوعی، مساءل فلسفی(هرچند نسبتن پیش‌پا افتاده) هم دخیل داستان شده بودن ودقیقن مثل ماتریکس قسمت انسانی، محور اصلی قضیه حساب می‌شد توی داستان.

  • اسم فیلم رو نتونستم فارسی کنم و مجبور شدم از همون اسم انگلیسی استفاده کنم. توی اینترنت هم گشتی زدم و فارسی زبان‌ها هم همه به همین اسم اکتفا کرده بودن.
  • دنیای غرب (West world) هم یکی از دیدنی های جالب بود. سریال ۱۰ اپیزودی که آخر ۲۰۱۶ پخش شد. درمورد اون هم شاید یه روز نوشتم ولی شاید هم این معرفی یه خطی تمام چیزی باشه که ازش می‌نویسم. در کل ارزش دیدن داشت اما. توی ویکی پدیا بیشترازش بخونین.
  • اگه کامپیوتری هستین و درس نظریه زبان‌ها و ماشین‌ها رو پاس کردین، باید اسم ماشین تورینگ رو شنیده باشین. اون تورینگ، همون تورینگیه که اینجا بحثش شد.
  • درباره‌ی اکس-ماشینا توی ویکی‌پدیا بیشتر بخونین.

لطفن منو بزن، محکم، هرجا دلت خواست!

۱. اوایل کتاب دکتر به بیمارش (یعنی شخصیت اصلی داستان) می‌گه که: “بی‌خوابی فقط یه نشونه‌س، برو ببین درد واقعیت چیه!” و خب داستان فایت کلاب همینه. یه مرد تقریبن سی ساله که دچار اینسامنیا شده و داره دست و پا می زنه که یه درمون واسه خودش پیدا کنه. این وسط از یه طرف سر از انجمن های همدردی سرطانیا درمیاره و از طرف دیگه با یه دوست، یه کلاب راه می‌ندازن که توش همدیگه رو می زنن لت و پار می کنن، هیچ جایزه ای هم درکار نیست و فقط قراره بزنن و بخورن، همین! ولی خب داستان به این زد و خورد ها ختم نمی شه، خیلی فراتر می ره…!

باشگاه مشت زنی fight club

۲. باشگاه مبارزه، باشگاه مشت‌زنی، یا همون فایت کلاب،‌ یه رمانه از چاک پالانیاک. توی دهه‌ی ۹۰ اولین بار چاپ شده و به فاصله‌ی خیلی کمی هم ازش یه فیلم ساخته شده.  کارگردان فیلم دیوید فینچره و برد پیت،‌ ادوارد نورتن، و هلنا بونهم کارتر‌(بازیگر محبوب من ؛) ) توش بازی کردن. اصلن اولین نکته‌‌ای که باید بگم همینه. فیلم هرچند واقعن فیلم خوبیه ولی واقعن آسیبای شدیدی به داستان زده. انسجام روایت رو با پس‌و‌پیش کردن و  کم‌و‌زیاد کردن اتفاقا از بین برده، با دستکاری مکالمه‌ها لحن فیلم رو یکم شعاری کرده، و بدتر از همه‌ی اینها،‌ پایان‌بندی فوق‌العاده‌ی کار رو با یه پایان خیلی دراماتیک اما غیر منطقی و توی‌ذوق‌زننده جایگزین کرده. در کل من کتاب رو شدیدن ترجیح می‌دم به فیلم.

fight-club-movie

هشدار: قسمت سوم و چهارم ممکنه بخشی از داستان رو لو بده. اگه قصد خوندن کتابو دارین پیشنهاد می‌کنم بعد از خوندن کتاب بخونین این قسمت رو. البته نقل قول‌هایی که توی قسمت سوم آوردم، می تونه جذابیت کتاب رو بیشتر نشون بده. اونجا رو می‌تونین بخونین.

۳. شخصیت اصلی این داستان زندگی معمولی‌ای داره. مشکل خاصی نداره. البته بجز مشکلات روانی-عاطفی. خیلی تصادفی پاش به جلسه‌های سرطانی‌هایی باز می‌شه که سعی می‌کنن به هم‌ روحیه بدن و حرفای همدیگه رو گوش کنن. در مورد رهاکردن دکترش و حضورش توی این جلسه‌ها می‌گه:

… این مثل آزادی بود برام. از دست دادن همه‌ی امید‌ها، آزادی بود. [توی این جلسه‌ها] اگر چیزی نمی‌گفتم، آدمای توی گروه بدترین چیزا رو برام تصور می‌کردن. اونا شدیدتر گریه می‌کردن و منم شدیدتر…

و یک‌جای دیگه خیلی جالب زندگی یه آدم مصرف‌زده رو توصیف می‌کنه:

یه وسیله می‌خری. به خودت می‌گی که این آخرین کاناپه ایه که من توی تمام زندگیم بهش احتیاج خواهم‌داشت. کاناپه رو که خریدی، بعدش تا چند سال، ارضا شده‌ای که فارغ از این که چه مشکلی پیش بیاد، حداقل مسئله‌ی کاناپه رو حل کردی.
بعدش سرویس‌مناسب بشقاب‌هات، تخت ایده‌آل، فرش، پرده‌ها…بعدش توی لونه‌ی دوست‌داشتنی‌ت حبس شدی و “چیزایی که یه روز تو صاحبشون بودی، حالا اونا صاحب تو‌ ان”.

و توی ادامه‌ی رمان می‌بینیم که شخصیت اصلی این رمان چجوری برای نجات دادن خودش از این زندگی تلاش می‌کنه.

۴. حین خوندن این رمان، اولین چیزی که منو جلب کرد سوژه‌ی جالبش و شیوه‌ی روایت جالب‌ترش بود که در تمام طول کتاب قدرت خودش رو حفظ کرد. اما پشت همه‌ی این‌ها نویسنده داشت یه سبک‌زندگی رو هم نقد می‌‌کرد: مصرف‌گرایی. درواقع درطول کار،‌ اول خیلی آروم این زندگی رو معرفی کرد. توی اواسط داستان شروع کرد به نقد این سبک‌زندگی و در اواخر کار هم قسمت مهمی از اتفاقا در مبارزه با این طرز فکر و طرز زندگی بود. هچند که واکنش‌ها و چاره‌هایی که شخصیت این داستان انتخاب کرده کاملن خیالی ان و برای دنیای واقعی کاربرد چندانی ندارن،  اما به نظرم توی معرفی خطر‌های واقعن ترسناک این سبک‌زندگی، خوب عمل کرده این نویسنده. مخصوصن اگر در نظر داشته باشیم که با یه رمان طرفیم و نه کتاب آموزشی.

۵. رمان راضی کننده‌ای بود درکل. نویسنده‌های نسبتن ناشناخته‌ی امروزی همیشه حکم ریسک داشتن برای من. این که آیا واقعن ارزششو داره که فرصت خوندن یکی از کارای برجسته‌ی قدیمی رو بخاطر جوونتر ها از دست بدم یا نه. و در این مورد چاک پالانیاک و کتابش کاملن ارزششو داشتن.

 

  • انتشارات چشمه ترجمه‌ی فارسی این کتاب رو چاپ کرده. هرچند که احتمال آسیب دیدن محتوا توی ترجمه کم نیست.
  • در مورد پالانیاک، فیلم Fight Club،‌ و کتابش توی ویکیپدیا بیشتر بخونین.
  • در مورد بی‌خوابی به فارسی و انگلیسی بیشتر بخونین. نمی‌خواستم بحث از خود کتاب دور بشه. درواقع دونستن درمورد پدیده(!)ی بی‌خوابی قبل/بعد خوندن کتاب خیلی کمک می‌کنه به درک عمیق‌تر.

 

جوانتر

۱. یه خانوم چهل و اندی ساله بعد از بزرگ کردن دخترش و به کالج فرستادنش تصمیم می‌گیره دوباره برگرده سرکار. ولی کی به یه زن چهل ساله‌ی بی‌تجربه کار می‌ده؟ هیچکس. لایزا میلر که از نظر ظاهری هیچ شباهتی به ۴۰ ساله ها نداره با یه دروغ کوچولو خودشو ۲۶ ساله معرفی می‌کنه و توی یه موسسه‌ی انتشاراتی یه شغل واسه خودش جور می‌کنه.  ۲۶ ساله شدن اما خیلی هم آسون نیست. این سختی‌های لایزا و شرایط جدیدی که با ۲۶ ساله شدن براش پیش میآد سریال جوانتر رو جذاب و دیدنی می کنه.

younger3

۲. این هفته فصل سوم سریال Younger تموم می‌شه. به سرم زدم خیلی مختصر ازش بنویسم. تا اینجا هر فصل سریال ۱۲ اپیزود بوده و مثل اکثر کمدی‌ها، هر اپیزودش ۲۰ دقیقه‌س. خبری هم از صدای خنده‌ی تماشا‌چیا نیست(البته چند سالی می‌شه که این کار از مد افتاده). این سریال خنده‌داره، اتفاقای رمانتیک توش میفته، داستان کش و قوس داره و آدم رو به دنبال کردنش وا می داره. ولی هیچ کدوم از اینا خاص نمی کنه این سریال رو. داستان اکثر سریال‌های کمدی، حول زندگی چندتا دوست و کارهایی که می‌کنن می گذره. اما اینجا با یه زن بالغ سر‌و‌کار داریم و تلاش هایی که برای موفق شدن توی شغل و زندگی جدیدش می کنه.

۳. بین همه ی ویژگی های خوبی که داره این سریال، ۲ مورد هست که از بقیه جالب‌تره: اول تلاش‌های لایزا میلر برای جا‌انداختن خودش به عنوان یه دختر ۲۶ ساله و طبیعی جلوه کردن و به‌روز بودن. سخته آدم یهو ۱۵ سال از سن خودش کوچیک‌تر بشه و بخواد همونجوری زندگی کنه. دیدن این دست‌و‌پا زدن‌ها زندگی شخصی خانوم میلر رو جذاب می‌کنه. دومین مورد زندگی کاریشه، یه تازه وارد که داره توی یه موسسه انتشاراتی بزرگ کار می‌کنه. شغل این خانوم واقعن جالبه. تلاش برای پیدا کردن کتاب جدید برای جاپ، رقابت ناشرا با هم برای قرارداد بستن با نویسنده‌های بزرگ و کشف کردن نویسنده‌های جوون، کلنجارهای یه ناشر با دیجیتالی شدن همه چیز، و کارهایی که برای تبلیغ کتاب‌ها می‌کنن، داستان رو جذاب می‌کنه.

younger2

۴. این مطلب فقط در حد معرفی موند. شاید یه روز نقد هم بنویسم در‌موردش. ولی فعلن در همین حد بگم که با وجود علاقه‌ای که به این سریال دارم، نقدهایی هم بهش وارده و من همه چیزش رو تایید نمی کنم.

 

 

دقیقه ی جادویی گوگلی

۱. گوگل یه پروژه‌ی جدید داره به اسم دقیقه‌ی جادویی. داستان جالبی داره. ولی قبلش این آقای رپر جوان رو ببینین که توی یک دقیقه، ۳۰۰ کلمه رپ می کنه:

۲. توی یک دقیقه چیکار می‌شه کرد؟ واقعن سوال جالبیه. اکثر ماها بجز پشت چراغ قرمز، به دقیقه و دقیقه ها اهمیت چندانی نمی‌دیم. عادت کردیم زیر چند ده دقیقه رو زمان حساب نکنیم و واحد شمارشمون هم معمولن بجای دقیقه، ربع ساعته. تنها سر و کارمون با دقیقه هم می تونه وقتی باشه که می‌خوایم توی اینستاگرم فیلم بذاریم و باید توی یک دقیقه خلاصه‌ش کنیم.

۳. پروژه‌ی جدید گوگل هم درباره‌ی همین یک دقیقه‌هاست. این که توی یک دقیقه چیکار می شه کرد و چیا می‌شه گفت. قضیه خیلی ساده‌س:‌ گوگل آدما رو دعوت کرده از خودشون و کارهایی که توی یک دقیقه می‌تونن انجام بدن فیلم بگیرن. دعوت گوگل اینجوریه:

توی یک دقیقه چه چیزی ممکنه؟ می تونین عاشق بشین، می تونین یه موشک فضایی رو پرتاب کنین، می تونین رکورد رپ دنیا رو بشکنین. به پروژه‌ی دقیقه‌ی جادویی خوش‌اومدید…مجموعه ای از فیلم ها برای گرامی داشتن ارزش زمان برای همه‌ی ما، روایت‌شده توی یک دقیقه. دقیقه ی جادویی شما چیه؟

حاصل هم چیزای جالبی شده. البته یک سری از ویدئو‌ها بجای اینکه کارهای قابل انجام توی یک دقیقه باشن، کارهایی‌ان که حاصل و پروسه‌ی انجامشون رو توی یک دقیقه دارن نشون می‌دن. ولی باز هم چیزهایی جالبی از آب در اومده.

۴. البته این رو نباید جا انداخت. این پروژه، یه پروژه ی کاملن تبلیغاتیه. توی ویدئو‌ها یه نکته باید رعایت بشه و اونم اینه که شخص راوی/انجام دهنده باید یکی از دستگاه های پوشیدنی اندرویدی رو داشته باشه. توی همه‌ی ویدپوهایی که من دیدم، شخص توی ویدئو یه ساعت هوشمند به دستش بود و توی بعضی موارد ازش استفاده هم شد. بیشتر جاها به عنوان تایمر و یکی دو مورد هم برای اندازه گرفتن ضربان قلب.

۵. هرچند که این پروژه کاملن تبلیغاتی و تجاریه، ولی باز هم نمی‌شه از بعد دیگه‌ی قضیه ساده رد شد. هم توی ویدئو ها و هم توی شعاری که توی سایت مخصوص این پروژه اومده به دو چیز داره اشاره می‌شه: اول غنیمت دونستن زمانی که در اختیار داریم و دوم انجام دادن کارهای جدید و تجربه کردن چیزهایی که قبلن زیاد بهشون فکر نمی کردیم. این جای قضیه رو من خیلی دوست دارم. توی شرایط زندگی امروز، زمان شاید مهم‌ترین چیزیه که باید بهش رسیدگی بشه. از زمانمون اصلن خوب استفاده نمی‌کنیم. حجم زیادی از روز رو هدر می‌دیم و در عین حال همیشه از کمبود وقت می‌نالیم. فکر می کنم این پروژه، تلنگر خوبی باشه.