سلام لندن

۱. یه زن که تک و تنها، بی هیچ حمایتی، بی هیچ همراهی،‌ بی هیچ برنامه‌ای و حتی بدون گذرنامه راه می‌فته می‌ره لندن که پناهنده بشه اونجا. از اونجایی که دلیل و بهانه‌ای برای پناهنده شدن نداره، درخواست پناهندگیش رد می‌شه و حالا باید بدون حمایت از طرف دولت انگلیس، بدون آشنایی که بتونه بهش تکیه کنه و حتی بدون حق و اجازه کار،‌ توی لندن زندگی کنه. سلام لندن داستان این بخش از زندگی این زنه.

سلام لندن

۲. سلام لندن یکی از جالب‌ترین کتاب‌هایی بود که این اواخر بهش برخوردم. شیوا شکوری، نویسنده‌ی این کتاب درواقع به هیچ‌وجه نویسنده نیست. یا حداقل نویسنده‌ی خوبی نیست. اما چرا سلام لندن خوندنیه؟ بخاطر موضوع بکری که داره و جزییات نسبتن خوب و جالبی که توی خودش جا داده. این رو هم بگم:‌ این که می‌گم سلام لندن کتاب جالبیه، معنیش اصلن این نیست که کتاب خوبیه. نکته‌ اینجاست که توی این بازار کساد رمان ایرانی،‌ سلام لندن یکی از معدود مواردیه که می‌تونه حداقل نظر خواننده رو جلب کنه.

۳. سلام لندن توی ایران چاپ نشده. ناشر این کتاب، انتشاراتیه به اسم نوگام که کتاب‌هاش رو به‌صورت الکترونیکی منتشر می‌کنه. از ویژگی‌های خوب این ناشر می‌شه به این اشاره کرد که اولن هم فایل پی‌دی‌اف و هم ای‌پاب در اختیار مخاطب می‌ذاره که خب دومی برای موبایل خیلی بهتره و دومن همون فایل‌های پی‌دی‌اف هم به‌صورتی صفحه‌بندی شده که بشه خیلی راحت با فاصله‌ مناسب از مانیتور خوندشون.

۴. سلام لندن جا برای بحث زیاد داره. ولی مهم‌ترینش اینه به نظرم: از اونجایی که مراحل رایج برای چاپ شدن توی ایران رو طی نکرده، از ممیزی در امان بوده و توش مطالبی می‌بینیم که شاید توی کتاب‌های فارسی نمونه‌ش رو نشه راحت پیدا کرد،‌ هرچند که توی رمان‌های غیر ایرانی خیلی هم رایجه. ولی سوال این‌جاست: آیا این‌که ما مجازیم که از مسایل جنسی صحبت کنیم، یا فحش و ناسزا رو توی مکالمه‌هامون جا بدیم، معنیش اینه که موظفیم هرجا که شد یه کلمه رکیک یا یه کنایه جنسی توی متن جا بدیم؟ این چیزی بود که درمورد سلام لندن به چشم می‌خورد. یک‌سری جاها نویسنده با صحبت از مسایلی – مثل مسایل جنسی – تونسته موضوع خاصی رو به خوبی برای مخاطبش به تصویر بکشه و این قابل قبوله. ولی در یک سری موارد – که اکثریت رو شامل می‌شه – تنها دلیلی که مثلن از کلمه‌های نارایج و نا-مودبانه استفاده کرده،‌ این بوده که از این کلمه‌ها استفاده کرده باشه و درواقع خواسته از قبحی که این کلمات توی ذهن خواننده دارن استفاده کنه،‌ کاملن بی‌جا.

۵. سلام لندن خیلی روونه و اصلن خبری از لحن ادیبانه و پر طمطراق نویسنده‌های ایرانی نیست توش. تمرکز اصلی روی داستانیه که داره روایت می‌شه و نه شیوه‌ی بیان کردنش. شیوا شکوری به‌نظر میاد اینجا فقط تجربیات خودش یا کسای دیگه‌ای رو روی کاغذ – یا مانیتور ؛) – آورده. واسه همین چندان نمی‌شه جمله‌ای از متن این کتاب رو جدا کرد برای نقل قول، مگر اینکه خودش نقل قول بوده باشه.

۶. در کل سلام لندن به نظرم کتابیه که خوندنش واقعن می‌ارزه. تجربه‌ایه که به ندرت نصیب آدم می‌شه. با همه‌ی کم و کاست‌ها و نقص‌هایی که داره، به خوندنش می‌ارزه.

 

  • داستان سلام لندن تقریبن توی اوایل قرن بیست و یکم اتفاق می‌افته. مواجه‌شدن با زندگی لندن اول قرن هم می‌تونه تجربه جالبی باشه.
  • سلام لندن رو از سایت نوگام دانلود کنید.
  • کتاب سلام لندن رو هادی به من معرفی کرد. معرفیش رو بخونید.

در بازی تاج و تخت

۱. توی مدتی که گذشت، کمتر این بلاگ رو آپدیت کردم. این چند وقت فاصله‌م با فضا مجازی، یا بهتر بگم، فعالیتم توی این بلاگ و الباقی جاها کمتر شد. این اواخر فرصتم برای مطالعه بیشتر شد. یکی از چیزایی واقعن جالبی که رفتم سراغشون، کتاب بازی تاج و تخت بود. جلد اول مجموعه‌ی ترانه‌ی آتش و یخ و البته همون کتابی که سریال معروف شبکه‌ HBO از روش ساخته شده.

a game of thrones book

۲. خلاصه‌ی داستان رو‌ می‌شه با یه دیالوگ از خود کتاب به بهترین شکل ممکن بیان کرد:‍

توی بازی تاج و تخت، یا می‌بری یا می‌میری. هیچ حد وسطی وجود نداره

۳. یکی از رضایت بخش‌ترین فانتزی‌هایی بود که من تا حالا خوندم. اینجا علاوه بر جذابیت‌های متداول داستان‌های فانتزی – که البته توی این جلد کتاب نسبت به الباقی داستان خیلی هم کمه – کشمکش‌های بین شخصیتا هم جالبه. مخصوصن سیاستها و رفتارهای هرکدوم از آدمای در پی قدرت. درواقع شخصیت پردازی داستانه که به شدت جذابش کرده. اینجا شخصیت‌ها رو خیلی دقیق‌تر از داستان‌های دیگه می‌شه دید. اینجا معرفی شخصیتا توی گفتن رنگ مو و قد و علایقشون خلاصه نمی‌شه. توی این کتاب چیزی که بیشتر از هرچیزی برای من هیجان انگیز بود، معرفی شخصیتا با کاراشون بود و بهتر از اون: آشنا شدن با تمام وجود شخصیتا. انگیزه‌ها و علاقه‌ها و جالب‌تر از اون: عقده‌هاشون. مثلن شاید تیریون لنیستر در نگاه اول یه کوتوله‌ی هرزه و حاضرجواب باشه. ولی چیزی که در عمق قضیه می‌شه متوجهش شد اینه که این آدم به‌شدت احساساتیه و توی اکثر کاراش، نویسنده رد خوبی از نیت و محرکی که پشتش هست به خواننده می‌ده: عقده‌هایی که کوتوله بودن می‌تونه به بار بیاره، مخصوصن عقده‌های خانوادگی.

۴. تجربه‌ی واقعن خوبی بود. قبل از این، کتاب فایت‌کلاب رو بعد از دیدن فیلمش خونده بودم و در موردش نوشته بودم. این‌بار هم رفتم سراغ کتابی که قبلن فیلمش رو – دقیق‌تر: سریالش رو – دیده بودم. این تجربه خیلی بهتر بود. البته اینجا هم، ترجیح من کتابه. توی کتاب واقعن با جزییات بهتر و دقیق‌تری مواجه می‌شه خواننده، جزییاتی که متاسفانه توی فیلم خیلی ساده فراموش شده، یا حتی متناقضش دیده می‌شه. اما توی کلیت داستان تقریبن تغییری بوجود نیاوردن سازنده‌های فیلم. بیشتر، تغییرای خیلی جزیی و یا تقریبن بی‌خطر دیدم من توی فیلم. مثلن داستانی که پیتر بیلیش درمورد زندگی سگ‌(محافظ جوفری) برای سانسا استارک تعریف می‌کنه، توی کتاب در واقع خود سگ(The Hound) برای سانسا استارک تعریف می‌کنه. یا اون مبارزه‌ی معروف پیتر بیلیش با برادر ند استارک – بخاطر کتلین – رو هم توی فیلم از زبون خود پیتر بیلیش می‌شنویم اما تو کتاب از زبون کتلین استارک روایت می‌شه.

۵. یقینن توی آینده‌ی نزدیک سراغ جلد‌های بعدی این مجموعه هم می‌رم، یقینن. مخصوصن با در نظر گرفتن این که این کتاب هشتصد صفحه‌ای درواقع فقط یه مقدمه‌س برای چهار جلد بعدی و جلد ششم مجموعه که هنوز چاپ نشده حتی. گویا آقای مارتین (نویسنده‌ی کتاب) قصد داره توی همین سال جلد بعدی رو  راهی بازار کنه، که خبر خوشی حساب می‌شه واقعن.

 

ترجمان درد‌ها

۱. از متن کتاب:

… اگر من توانسته‌ام در سه قاره دوام بیاورم، پس هیچ مانعی وجود ندارد که او نتواند از سر راهش بردارد. فضانورد‌ها، همان قهرمان‌های ابدی، چند ساعت بیشتر روی ماه نماندند، ولی من تقریبا سی سال در این دنیای جدید مانده‌ام. می‌دانم هیچ کار فوق‌العاده‌ای نکرده‌ام. من تنها آدمی نیستم که دور از وطن به دنبال تقدیر خود رفته، و بی تردید اولین نفر هم نیستم. با این حال، گاهی وقت‌ها از هر کیلومتری که سفر کرده‌ام حیرت می‌کنم، و از هر وعده غذایی که خورده‌ام، از هر آدمی که شناخته‌ام، هر اتاقی که در آن خوابیده‌ام… . هر قدر هم که همه‌ی این‌ها به‌ظاهر عادی باشد، مواقعی هست که ذهنم از درکشان عاجز است.

big_Tarjomane Dardha

۲. این قسمتی از یکی از داستان‌های این کتاب بود و به طرز فوق‌العاده‌ای توصیف خوبی بود از کل کتاب. ترجمان درد‌ها یه مجموعه داستانه. هشت تا داستان که “مهاجرت” اونا رو به هم ربط می‌ده. توی این داستانا از همه‌ی مراحل مهاجرت و افت‌وخیز هاش نوشته شده. از جوونی که داره تلاش می‌کنه توی زندگی جدیدش توی کشور جدید جا بیفته،‌ تا خونواده‌ای که دیگه‌ از بس تو آمریکا زندگی کردن آمریکایی تمام عیار شدن و حالا برگشتن به هند تا سری به خونواده‌هاشون زده باشن.

۳. همه‌ی شخصیت‌های اصلی این داستانا هندی‌ان. ولی خیلی خیلی متنوع‌ان. درواقع از وجه‌اشتراکشون،‌ یعنی مهاجر بودنشون اگر صرف نظر کنیم، دیگه شباهت چندانی به هم ندارن. توی این داستانا یه مورد خیلی خاص هم هست:‌ مردی برای تحصیل و به آمریکا رفته و توی این مدت هند دچار جنگ داخلی می‌شه. این داستان یکی از تلخ‌ترین داستان‌هایی بود که تا حالا من خوندم. چیزی که خاص‌تر می‌کنه داستان رو،‌ زاویه متفاوت روایته: دنبال کردن جنگ داخلی از خارج از اون کشور. قبلن هم در مورد کتاب سکوت دریا نوشته بودم که اون هم روایت متفاوتی از جنگ داشت.

۴. جومپا لاهیری یه نویسنده‌ی هندیه که درواقع خودش هم مهاجر بوده و یقینن دیدن زندگی‌ مهاجر‌ها بوده که تونسته این دید جالب رو بهش بده. مژده دقیقی مترجمیه که قبلن هم یکی از نویسنده‌های محبوبم رو با اون شناخته بودم و توی این کتاب هم علاوه‌ بر سلیقه‌ی خوبش توی انتخاب، ترجمه‌ی روون و دلنشینی رو اراءه داده. ترجمان‌درد‌ها اولین کتاب این نویسنده‌س و با این تجربه‌ی خوب احتمالن به زودی سراغ کار‌های دیگه‌ی جومپا لاهیری هم برم.

 

پی‌نوشت: این ناگفته موند:‌ سال ۲۰۰۰ این کتاب/نویسنده برنده‌ی جایزه‌ی پولیترز هم شده.

 

وقتی دریا سکوت کرد…!

۱. در جریان جنگ جهانی دوم، وقتی که فرانسه به اشغال نازی‌ها در‌اومد، نظامی‌های بالامرتبه‌ی آلمانی، توی خونه‌های فرانسوی‌ها ساکن می‌شدن. یعنی یه خونواده‌ی فرانسوی و چندتا افسر آلمانی با هم توی یه خونه زندگی می‌کردن، انگار نه انگار جنگی در کار باشه. سکوت دریا روایتیه از یکی از این خونه‌های اشغال شده: یه افسر آلمانی ساکن خونه‌ی یه مرد‌ فرانسوی می‌شه که با برادرزاده‌ی جوونش زندگی می‌کنه. این کتاب(!) داستان روزهاییه که این دو ملیٌتٍ در جنگ با‌هم به‌طرز ظاهرن صلح‌آمیزی با هم زندگی می‌کنن: از لحظه‌ی ورود افسر آلمانی تا… ..

سکوت دریا - ورکور - نشر ماهی

۲. شخصیت متفاوت افسر آلمانی و غرورٍ‌ خونواده‌ی فرانسوی و شیوه‌ی برخورد هرکدوم از این دو جبهه با جبهه‌ی مقابل چیز‌هایی‌ان که این داستان رو جذاب کردن. توی این داستان یه نمای متفاوت از جنگ‌جهانی دوم رو می‌شه دید. هرچند که میدان خیلی کوچیکیه و مبارزه فقط و فقط بین سه نفر اتفاق می‌افته اما خالی از زشتی‌های جنگ نیست. مرد میزبان (که راوی داستان هم هست)  یک‌جا می‌گه:

… اگر کسی بداند که دست‌ها را چگونه باید دید، درخواهد یافت که آنها هم مثل چهره‌ی آدمی – و حتی بهتر از آن – پرده از عواطف و احساسات برمی‌دارند، زیرا دست چندان به‌اختیار شخص نیست…

و خب در ادامه از روی حرکات دست‌های طرف سعی می‌کنه افکار مهاجم آلمانی رو بخونه. توی این مبارزه‌ی کوچیک شاید خون و خونریزی نباشه و شاید کسی قصد کشتن طرف مقابل رو نداشته باشه، اما همچنان خصومت به خوبی دیده می‌شه. و حتی خیلی فراتر از اون:‌ این خصومت و ریشه و دلیلش هم به خوبی شرح داده می‌شه.

۳. این کتاب در واقع کوچیک‌تر از اونه که کتاب حساب بشه: یه داستان کوناه چهل و اندی صفحه ای که ناشر سعی کردی با کلی مقدمه و ضمیمه قطرش رو به‌قدری زیاد کنه که بشه کتاب مستقل حسابش کرد. ادبیات مربوط به جنگ‌ها همیشه برای من جذاب بوده ولی متاسفانه معمولن راضی کننده نبودن کارهایی که خوندم. این کتاب از خوب‌های این دسته بود برام.

۴. ورکور این داستان رو نوشته. البته ورکور یه اسم مستعاره. این نویسنده خودش هم توی همون برهه‌ی زمانی زندگی کرده، برای فرار از عواقب فعالیت ضد آلمانی مجبور شده کتاب رو با اسم مستعار منتشر کنه. مترجم کتاب اسمش هست ژرژ پطرسی که تا حالا اسمش رو نشنیده بودم اما مترجم سن و سال داریه. وفاداریش به متن اصلی رو نمی‌تونم قضاوت کنم اما خوش‌بختانه ترجمه‌ی حاصل خوانا و روان بود. این کتاب رو نشر ماهی چاپ کرده که خوش‌بختانه اون هم از ناشر‌های خوش‌نامه و می‌شه بهش اعتماد کرد.

لطفن منو بزن، محکم، هرجا دلت خواست!

۱. اوایل کتاب دکتر به بیمارش (یعنی شخصیت اصلی داستان) می‌گه که: “بی‌خوابی فقط یه نشونه‌س، برو ببین درد واقعیت چیه!” و خب داستان فایت کلاب همینه. یه مرد تقریبن سی ساله که دچار اینسامنیا شده و داره دست و پا می زنه که یه درمون واسه خودش پیدا کنه. این وسط از یه طرف سر از انجمن های همدردی سرطانیا درمیاره و از طرف دیگه با یه دوست، یه کلاب راه می‌ندازن که توش همدیگه رو می زنن لت و پار می کنن، هیچ جایزه ای هم درکار نیست و فقط قراره بزنن و بخورن، همین! ولی خب داستان به این زد و خورد ها ختم نمی شه، خیلی فراتر می ره…!

باشگاه مشت زنی fight club

۲. باشگاه مبارزه، باشگاه مشت‌زنی، یا همون فایت کلاب،‌ یه رمانه از چاک پالانیاک. توی دهه‌ی ۹۰ اولین بار چاپ شده و به فاصله‌ی خیلی کمی هم ازش یه فیلم ساخته شده.  کارگردان فیلم دیوید فینچره و برد پیت،‌ ادوارد نورتن، و هلنا بونهم کارتر‌(بازیگر محبوب من ؛) ) توش بازی کردن. اصلن اولین نکته‌‌ای که باید بگم همینه. فیلم هرچند واقعن فیلم خوبیه ولی واقعن آسیبای شدیدی به داستان زده. انسجام روایت رو با پس‌و‌پیش کردن و  کم‌و‌زیاد کردن اتفاقا از بین برده، با دستکاری مکالمه‌ها لحن فیلم رو یکم شعاری کرده، و بدتر از همه‌ی اینها،‌ پایان‌بندی فوق‌العاده‌ی کار رو با یه پایان خیلی دراماتیک اما غیر منطقی و توی‌ذوق‌زننده جایگزین کرده. در کل من کتاب رو شدیدن ترجیح می‌دم به فیلم.

fight-club-movie

هشدار: قسمت سوم و چهارم ممکنه بخشی از داستان رو لو بده. اگه قصد خوندن کتابو دارین پیشنهاد می‌کنم بعد از خوندن کتاب بخونین این قسمت رو. البته نقل قول‌هایی که توی قسمت سوم آوردم، می تونه جذابیت کتاب رو بیشتر نشون بده. اونجا رو می‌تونین بخونین.

۳. شخصیت اصلی این داستان زندگی معمولی‌ای داره. مشکل خاصی نداره. البته بجز مشکلات روانی-عاطفی. خیلی تصادفی پاش به جلسه‌های سرطانی‌هایی باز می‌شه که سعی می‌کنن به هم‌ روحیه بدن و حرفای همدیگه رو گوش کنن. در مورد رهاکردن دکترش و حضورش توی این جلسه‌ها می‌گه:

… این مثل آزادی بود برام. از دست دادن همه‌ی امید‌ها، آزادی بود. [توی این جلسه‌ها] اگر چیزی نمی‌گفتم، آدمای توی گروه بدترین چیزا رو برام تصور می‌کردن. اونا شدیدتر گریه می‌کردن و منم شدیدتر…

و یک‌جای دیگه خیلی جالب زندگی یه آدم مصرف‌زده رو توصیف می‌کنه:

یه وسیله می‌خری. به خودت می‌گی که این آخرین کاناپه ایه که من توی تمام زندگیم بهش احتیاج خواهم‌داشت. کاناپه رو که خریدی، بعدش تا چند سال، ارضا شده‌ای که فارغ از این که چه مشکلی پیش بیاد، حداقل مسئله‌ی کاناپه رو حل کردی.
بعدش سرویس‌مناسب بشقاب‌هات، تخت ایده‌آل، فرش، پرده‌ها…بعدش توی لونه‌ی دوست‌داشتنی‌ت حبس شدی و “چیزایی که یه روز تو صاحبشون بودی، حالا اونا صاحب تو‌ ان”.

و توی ادامه‌ی رمان می‌بینیم که شخصیت اصلی این رمان چجوری برای نجات دادن خودش از این زندگی تلاش می‌کنه.

۴. حین خوندن این رمان، اولین چیزی که منو جلب کرد سوژه‌ی جالبش و شیوه‌ی روایت جالب‌ترش بود که در تمام طول کتاب قدرت خودش رو حفظ کرد. اما پشت همه‌ی این‌ها نویسنده داشت یه سبک‌زندگی رو هم نقد می‌‌کرد: مصرف‌گرایی. درواقع درطول کار،‌ اول خیلی آروم این زندگی رو معرفی کرد. توی اواسط داستان شروع کرد به نقد این سبک‌زندگی و در اواخر کار هم قسمت مهمی از اتفاقا در مبارزه با این طرز فکر و طرز زندگی بود. هچند که واکنش‌ها و چاره‌هایی که شخصیت این داستان انتخاب کرده کاملن خیالی ان و برای دنیای واقعی کاربرد چندانی ندارن،  اما به نظرم توی معرفی خطر‌های واقعن ترسناک این سبک‌زندگی، خوب عمل کرده این نویسنده. مخصوصن اگر در نظر داشته باشیم که با یه رمان طرفیم و نه کتاب آموزشی.

۵. رمان راضی کننده‌ای بود درکل. نویسنده‌های نسبتن ناشناخته‌ی امروزی همیشه حکم ریسک داشتن برای من. این که آیا واقعن ارزششو داره که فرصت خوندن یکی از کارای برجسته‌ی قدیمی رو بخاطر جوونتر ها از دست بدم یا نه. و در این مورد چاک پالانیاک و کتابش کاملن ارزششو داشتن.

 

  • انتشارات چشمه ترجمه‌ی فارسی این کتاب رو چاپ کرده. هرچند که احتمال آسیب دیدن محتوا توی ترجمه کم نیست.
  • در مورد پالانیاک، فیلم Fight Club،‌ و کتابش توی ویکیپدیا بیشتر بخونین.
  • در مورد بی‌خوابی به فارسی و انگلیسی بیشتر بخونین. نمی‌خواستم بحث از خود کتاب دور بشه. درواقع دونستن درمورد پدیده(!)ی بی‌خوابی قبل/بعد خوندن کتاب خیلی کمک می‌کنه به درک عمیق‌تر.

 

کتاب خوانی دیجیتال – قسمت اول (با چاشنی لینوکس)

۱. دنیای کتابای کاغذی خیلی ساده‌س:‌ کتاب رو می‌خری/قرض می‌گیری/کرایه می‌کنی و می‌ری می‌شینی یه گوشه و می‌خونی. فوقش توی انتخاب مترجم حق انتخاب داشته باشی و در موادر نادر بین جلد شومیز و گالینگور حق تصمیم بهت بدن. ولی توی کتاب‌های دیجیتالی یکم تنوع بالاست. از فرمت‌ها گرفته تا راه‌هایی که برای خوندن هست. این احتمالن اولین شماره‌ی تجربه‌های منه که به مرور می‌ذارم اینجا.

نرم افزار برای مطالعه پی دی اف

۲. پی دی اف خوندن سرراست ترین حالته. باز می‌کنی و می‌خونی. وقتی داشتم داستان یک انقلابی تصادفی رو می‌خوندم که قبلن هم در موردش نوشتم، تصادفی به یه برنامه‌ی جالب رسیدم. Mendeley یه نرم‌افزاره که ساده‌ترین کاری که می‌کنه اینه که فایل‌های پی‌دی‌اف رو باز می‌کنه. امکانات عرف رو هم می‌ده: هایلایت کردن و بوکمارک کردن و یادداشت نوشتن گوشه‌ی کتاب. با ساختن یه اکانت رایگان این امکان رو هم می‌ده که از ۲ گیگابایت فضا برای نگه‌داشتن کتابا استفاده کنی. برای اکثر پلتفرم‌های رایج هم نسخه‌های مخصوص داره: هم ویندوز/لینوکس/مک برای دستکتاپ و هم اندروید/ویندوز/آی‌او‌اس برای موبایل.

۳. یکی از مشکلات پی‌دی‌اف خوندن من همیشه این بود: گاهی با لپتاپم پیش‌ می‌رفتم و گاهی با یه تبلت ۷ اینچی. همیشه به یاد داشتن این که تا کجا پیش رفتم تو کتاب برام سخت بود. مندلی یه قابلیت جالبش اینه که اگه با استفاده از این اکانت رایگانش می‌شه دستگاه‌ها رو با هم سینک کرد. حاصل خیلی خوبه:‌ کتاب رو روی لپتاپت پیش می‌ری و بعد خسته می‌شی. وقتی ۲ساعت بعد توی تاکسی حوصله‌ت سررفت فقط کافیه به مدت چندثانیه به اینترنت وصل بشی. با این کار وقتی نرم‌افزار رو روی موبایل/تبلتت باز کنی دقیقن همون صفحه‌ای میاد جلوی چشمت که آخرین بار پای کامپیوترت دیده بودی.

  • مندلی رو می‌تونید از سایتش برای توزیعای مبتنی بر دبین (از جمله اوبونتوی ۱۲ به بعد) از سایتشون دانلود کنین.  راهنمای خوبی هم دارن برای نصب.
  • برای اندروید و آی‌او‌اس هم از فروشگاهاشون می‌شه دانلود کرد.
  • درواقع نرم‌افزار مندلی قسمت کوچیکی از پروژه‌ی مندلیه! توی صحفه‌ی اصلی سایتشون ادعا های جالبی هست.

کتاب بخون، برات خوبه

۱. از قرار معلوم هفت روزی از روزهای آخر آبان رو هفته ی کتابخوانی اسم گذاشتن (بعضی ها هم بهش می گن هفته ی گرامی داشت کتاب). شاید نامردی باشه توی این بلبشو، به این مناسبت غریب افتاده – یکی از معدود مناسبت هایی که رنگ و بویی از فرهنگ داره- هم بپریم. ولی خب به نظرم از کنارش ساده رد شدن خیلی بدتره و شاید عواقب وحشتناکی هم در پی داشته باشه.

۲. مسءله ای که هست اینه که اصلن این عبارت “هفته کتاب خوانی” دل نشین نیست. چیزی که همه – حتی کتاب نخون های قهار- ازش مطلعن اینه که عمل مطالعه، هم لذتش و سود و فایده هاش وقتی خوب به چشم میان که مستمر باشن و نه این که توی یه هفته به فکر کتاب خوندن و فرهیخته شدن بیفتیم و بعدش مثل سفره ی هفت سین باهاش خداحافظی کنیم تا سال بعد.

۳. قسمت تلخ تر ماجرا اینه که اصلن چرا همچین هفته ای بوجود اومده. چی باعث شده که این یه هفته از سال رو تصمیم بگیریم از فواید و ویتامین های نهفته در کتابها حرف بزنیم. با یه جستجوی کوچیک رسیدم به سایت همشهری آنلاین و به گفته ی اونا توی سال هفتاد و دو بوده که این هفته رو برای این هدف انتخاب کردن. چرایی مسءله رو هم خیلی ساده می شه حدس زد. در کل فکر کنم همه به چشم دیدیم که گرامی داشت و تقدیر و امثال این ها فقط وقتی پاشون میاد وسط که خبر از نابودی باشه. گاهی وقتا نابودی – یا مترادفش، مرگ- اتفاق افتاده و تموم شده، مثل حافظ و هوای پاک که خیلی وقته بین ما نیستن و تنها بازمانده شون روز گرامیداشتشون توی تقویمه. گاهی هم مثل همین مسءله ی کتاب داریم به نابودی نزدیک می شیم و شاید این کار یه جور فریاد و تلاش آخر برای زنده موندن باشه.

۴. نکته ی آزار دهنده ی دیگه خود لفظ “کتاب خوندن”ه. مسءله ای که هست که اینه که خیلی بهتره بگیم مطالعه. از معنی لغوی مطالعه و خوندن و شدت تفاوتشون که بگذریم(من می گذرم، ولی لطفن شما نگذرین و یه نگاهی به این تفاوت عمیق بندازین)، مترادف دونستن “عبارت” کتاب خوانی با “کلمه” ی مطالعه واقعن کار درستی نیست، هرچند که یکی دونستنشون عادت شده. توی این سرزمین خیلی وقته که فقط به دو چیز می گیم مطالعه: یکی کتاب قطور به دست گرفتن و لم دادن یه گوشه و خیره شدن به صفحه ها و یکی دیگه زل زدن به صفحه ی گوشی و خوندن جوک و تست روانشناسی تو چهار و نیم ثانیه تو تلگرام(و قبل تر ها فیسبوک و یاهو ۳۶۰ و حتی وبلاگ ها). اما مسءله ای که هست اینه که مطالعه توی این دو مورد خلاصه نمی شه( دومی رو البته با کلی اغماض می شه مطالعه حساب کرد).  هیچ وقت به این نرسیدیم که مجله و مقاله رو هم می شه مطالعه کرد. فکر نمی کنم لازم باشه که توضیح بدم اینجا منظورم کدوم نوع مجله س. کم نیستن (البته و متاسفانه باید اعتراف کنیم حداقل توی ایران کم هستن)‌ مجله هایی که هرکدوم توی یه فیلد خاص دارن فعالیت می کنن و مطالبشون چه به صورت گزارش و چه به صورت مقاله منتشر می شه، سطحشون در حدی هست که لیاقتشون “مطالعه” شدن باشه و نه “خونده” شدن.

۵. (و البته آخر). اول نیتم این بود ترجمه ی این مطلب رو که درواقع داره چند تا دلیل معرفی می کنه واسه مطالعه بذارم. ولی مسءله ای که هست اینه که از این جور مطالب زیاده و کمتر کسی هست که بهشون برنخورده باشه. این شد که دست به کیبورد شدم. فکر می کنم این موضوع (منظورم مطالعه س) چیزی باشه که بعدها بازم هم پیش بیاد در موردش بنویسم. تا چه پیش آید…/