از این ولایت – علی اشرف درویشیان

۱. علی اشرف درویشیان مرد. نویسنده‌ای که من تصورم این بود که خیلی وقته مرده، درواقع امروز توی سن هفتاد و پنج سالگی مرد. اندک باقی‌مانده‌ی ادیب‌های قابل اعتنای ایران هم دارن ته می‌کشن. درویشیان به سالهای ابری معروفه. یک رمان نسبتن بلند که البته من نخوندمش و نمی‌تونم نظری بدم درموردش.

Az_In_Velayat

۲. درویشیان رو با از این ولایت شناختم. یه مجموعه‌ داستان کوتاه، که همه‌شون یه نقطه مشترک دارن. درواقع این داستانا سرگذشت یه سرباز معلم رو توی یه روستای دورافتاده روایت می‌کنن. از بچه‌ها می‌شه خوند، از مشقت‌های زندگی‌ روستایی،‌ از سختی حمل و نقل دهه پنجاه، اونم توی زمستون و همینطور از جهل و ناآگاهی‌ای که روستایی‌ها – متاسفانه- ازش سرشارن. البته این کتاب همچنان یه مجموعه داستانه، و نه یه کتاب مستند. ولی نکته‌ای که درمورد ادبیات ایران خیلی شدیده – متاسفانه یا خوشبختانه – کارهای داستانی ما اکثرن خالی از تخیلن و بیشتر تجربیات شخصی نویسنده‌هاشونن. البته این دلیل نمی‌شه این داستانا ارزش خوندن نداشته باشن. از اونطرف هم نمی‌شه به حقیقت‌هاشون اتکا کرد. ولی اینجاش رو خیلی دوست دارم:‌ بعد از خوندن داستانهای از این ولایت، توی برزخی بین حقیقت و تخیل قرار می‌گیره آدم و مدام می‌خواد یه جوری کشف کنه که این حماقت یا تراژدی یا حادثه، واقعن یه گوشه از این سرزمین اتفاق افتاده یا زاده‌ی تخیل نویسنده‌س.

۳. از این ولایت به شدت به این آدم‌ها توصیه می‌شه: کسایی که از زندگی روستایی چیزی نمی‌دونن، کسایی که صداقت و صفا و صمیمیت روستا رو ستایش‌ می‌کنن و حسرتشو دارن، کسایی که توی زندگی‌ شهری جوری غرق شدن که نیم ساعت بدون اسمارت‌فون‌هاشون نمی‌تونن دووم بیارن، و البته هرکسی که دلش می‌خواد توی یه محیط متفاوت بودن رو تجربه کنه. با داستان‌های درویشیان می‌شه خیلی چیز‌ها رو از نزدیک لمس کرد.

 

 

  • جلد چاپ‌های جدید کتاب متفاوته از عکس بالا. این طرح جلد چاپ اول کتابه.
  • مرگ نویسنده یقینن بهترین فرصت‌ نه ولی فرصت نسبتن مناسبیه برای معرفیش. به نظرم رسید خیلی جالبتر بشه اگر بجای معرفی‌ها و بیوگرافی‌ها و فتح‌نامه‌های همیشگی، بیایم و تجربه‌های شخصیمون رو بیان کنیم. کتاب از این ولایت اولین – و بهترین – تجربه من در مواجهه با درویشیان بود. امیدوارم برای بقیه هم جالب بتونه باشه.

بازی تقلید

۱. آلمانی‌ها – در جریان جنگ جهانی دوم – پیام‌هاشون رو به‌صورت رمز‌نگاری شده رد‌ و بدل می‌کنن. برای این‌کار از یه الگوریتم خاص و یه ماشین(انیگما) استفاده‌ می‌کنن که این الگوریتم رو روی ورودی‌هاش(پیام‌ها) اعمال می‌کنه. توی انگلستان که توی جبهه‌ی مخالف آلمانه، دارن تلاش می‌کنن که این‌ ماشین رو و الگوریتمش رو بشکونن تا بتونن متوجه‌ پیام‌های سری آلمانی‌ها بشن.
آلن تورینگ، به عنوان یه ریاضی‌دان،‌ علاقه‌خاصی به حل مساله داره. برای همین راهی پیدا می‌کنه تا وارد اون گروهی بشه که دارن روی انیگما کار می‌کنن. در پروسه‌ی کشف کردن راز پشت انیگما، هم با زندگی تورینگ آشنا می‌شیم و هم متولد شدن یکی از اولین کامپیوتر‌ها رو می‌بینیم.

imitation_game

۲. بازی تقلید سال ۲۰۱۴ ساخته شده. فیلم درمورد برهه کوتاهی از زندگی آلن تورینگه که توش برای ارتش انگلستان کار می‌کرد. توی این برهه اونا تلاش می‌کنن از راز ماشین معروف رمزنگاری‌ آلمانی‌ها سر در بیارن. فیلم جالبیه. چه برای کسی که به تاریخ علاقه‌ داره، چه کسی که به جنگ علاقه داره و اینجا می‌تونه از زاویه‌ای متفاوت بزرگترین جنگ تاریخ رو ببینه، چه برای کسی که به الن تورینگ – به عنوان یه دانشمند برجسته – علاقه داره، و چه کسی که کامپیوتر‌ها رو دوست داره و دلش می‌خواد از داستان بوجود اومدن یکی‌شون مطلع بشه. درکل گیک‌ها می‌تونن یه آخر هفته‌ی خوب با این فیلم داشته باشن.

۳. این فیلم رو البته مستند نباید حساب کرد. با یه فیلم داستانی طرفیم که بر مبنای زندگی یه شخص مهم توی تاریخ علم ساخته شده. ولی خب مثل‌ همه‌ی فیلم‌های داستانی، عقاید و علایق نویسنده و تیم سازنده‌ی کار وارد قضیه شده. نویسنده‌ی این کار گراهام مور هست. کارگردانش مورتر تیلدوم، و نقش الن تورینگ رو هم بندیکت کامبربچ بازی می‌کنه. (اگه گیم‌آف‌ترونز رو‌ دیدین، بازیگر نفش تایوین لنیستر اینجا هم هست.)

 

  • اگه کامپیوتری هستین و درس نظریه‌ زبان‌ها رو پاس کردین،‌ اون تو از ماشین تورینگ حرف زده شد. این تورینگ همونه.

تبلیغات دهان به دهان غیر اخلاقی

۱. حتمن براتون توی تلگرام این پیام اومده:

بیا و با این لینک توی اسنپ ثبت نام کن و ۸۰۰۰ تومن اعتبار هدیه بگیر!

در نگاه اول خوبه. کی بدش می‌آد؟ می‌شه باهاش یه مسیر کوتاه رو بدون هیچ هزینه‌ی اضافه‌ای رفت. ممنون از اون دوست عزیزی که بهمون این لطف رو کرد. ولی درواقع این همه‌ی ماجرا نیست. درصورتی که شما با اون لینک ثبت نام کنید، اون شخصی که اسنپ رو به شما معرفی کرده هم بی‌نصیب نمی‌مونه. درواقع خیلی بهتر، اون ۱۵۰۰۰ تومن اعتبار می‌گیره و می‌دونه باهاش یه سفر نسبتن طولانی رو هم حتی بره.

snapp

۲. در نگاه اول هردو طرف سود می‌کنن. هرکدوم یه مبلغی گیرشون می‌آد، که البته فقط توی اسنپ ارزش داره. اسنپ هم این وسط از روی مشتری‌مداری داره یه حالی به مشتریاش می‌ده و اونا رو جذب خودش می‌کنه. ولی متاسفانه تنها برنده‌ی این ماجرا اون شرکته و نه معرف و نه شخص دعوت‌شده.

۳. توی تبلیغات، یکی مهم‌ترین و اثر‌گذار‌ترین انواع تبلیغ، تبلیغ دهان-به-دهانه. من یه برند گوشی یا یه آبمیوه رو امتحان می‌کنم، راضی‌ام، به برادرم می‌گم، و اون هم وقتی وارد سوپر مارکت می‌شه، بخاطر اعتمادی که به‌ من داره می‌ره سراغ اون برند، و نه الباقی موارد رنگ و وارنگ. در مورد اسنپ: دوست من داره اسنپ رو به من معرفی می‌کنه، پس شاید خوب باشه و ارزش یه بار امتحان کردن رو داشته باشه. عه؟ چه جالب! ۸۰۰۰ تومن هم بهم می‌ده و می‌تونم باهاش امتحان کنم. خیلی خوبه.  ولی درواقع متاسفانه اتفاقی که‌ می‌افته اینجا اینه که دوست من اسنپ رو معرفی نکرده، بلکه برای به‌دست آوردن یه سفر رایگان داره این کار رو می‌کنه.

۴. اولین مشکل اینه که با این کار اعتماد آدما به حرف هم از بین می‌ره. اون معرفی درواقع فقط و فقط برای منفعت شخصی انجام شده و هیچ نیت کمکی توش نبوده. بعد از این وقتی یک نفر دیگه به من چیزی رو معرفی بکنه، من یقینن اولین چیزی که به ذهنم می‌رسه اینه که آیا داره به نیت کمک اینا رو می‌گه، یا یه سودی داره برای خودش.

۵. من وقتی دعوت شدم و قبول کردم و اسنپ رو نصب کردم،‌ ۸۰۰۰ تومن اعتبار دارم. تصمیم می‌گیرم ازش استفاده کنم. ولی با ۸۰۰۰ تومن تا سر خیابون خودمون بیشتر نمی‌شه رفت. ولی خب حیفه این ۸۰۰۰ تومن. تصمیم می‌گیرم یه بار توی مسیرم به شرکت/دانشگاه/خونه برادر/و… ازش استفاده کنم. هزینه کل می‌شه ۱۳۰۰۰ تومن. ولی اشکال نداره. من که ۵۰۰۰ تومن بیشتر قرار نیست بدم. متوجه شدید؟ درسته که سفر رایگان به ظاهر هدیه گرفتم، ولی همچنان دارم پول می‌دم.

۶. وقتی من ثبت نام کردم، دوست من هم یه سفر هدیه می‌گیره. خوشحال می شه و ازش استفاده می‌کنه. یقینن باقی دوستهاش (چند ده نفر) رو هم دعوت می‌کنه. بعد می‌ره سراغ آشناهای دورتر و دورتر. هی معرفی می‌کنه و هی سفر هدیه می‌گیره. بعد از یه مدت دوست و آشناها ته می‌کشن. این عزیز اما دیگه حسابی به اسنپ عادت کرده. حالا می‌گه جهنم‌الضرر، پولشو می‌دم، بازم میانگین بگیرم سود دارم می‌کنم.

۷. یه مثال مشابه. با دو تا از دوست‌هام توی یه شهر نا‌آشنا بودیم، تصمیم گرفتیم ناهار بخوریم، گوگل کردیم و اسم یه رستوران معقول رو پیدا کردیم. تاکسی گرفتیم. راننده وقتی فهمید مقصدمون رستورانه، یه رستوران همون حوالی رو معرفی کرد و گفت خودش اونجا رو تجربه کرده و به نظرش خیلی بهتره. جزییات خوبی هم ارایه داد و ما راضی شدیم. بعد از یه ناهار واقعن افتضاح توی اون رستوران، وقتی داشتیم آماده رفتن می‌شدیم، همون راننده اومد، یه سلام و احوالپرسی گرم با همه پرسنل کرد، رفت پشت یه میز منتظر ناهارش.

۸. یه مثال دیگه: مشابه این اتفاق توی بازاریابی شبکه‌ای هم داره رخ می‌ده. یه سری آدم با سودای پولدار شدن، برای رسیدن به هدفشون دارن آدم‌های دیگه رو متقاعد می‌کنن برای وارد شدن به این کار. درواقع: دارن چیزی رو پیشنهاد می‌کنن که خودشون هنوز نتیجه‌ش رو ندیدن و فقط و فقط چون تنها راه رسیدن به هدفشون دعوت کردن آدمای دیگه‌س، این کارو می‌کنن.

۹. وقتی اعتبار حرف و نظر خودمون رو از بین ببریم، دنیا خیلی خیلی زشت می‌شه. شاید دروغ بد باشه، اما حرف  و پیشنهاد توخالی یا کمک‌کردن بدون نیت خیر رسوندن خیلی بدتره. دنیا رو ای کاش زشت تر از این نکنیم.

 

  • توی این مثال از اسنپ حرف زده شد، ولی یقینن بی‌شمار شرکت دیگه هم دارن از این راه بازاریابی استفاده می‌کنن.

حماسه نامه اداری

۱. اگر چشمتون به نامه های اداری خورده باشه حتمن این سوال براتون پیش اومده که چرا انقدر با کلمات منقرض شده و جمله‌بندی‌های دست و پا گیر طرفیم؟ واقعن تلخه که توی نامه‌های اداری اصرار بر اینه که زبان نامه چیزی باشه درخور تفاخر (بهتر بگم: کلمات لاکچری-کلاسیک.) اما در واقع کار درست‌تر اینه که تلاش کنیم صراحت رو رعایت کنیم. بی تردید بارها اتفاق افتاده که گیرنده و فرستنده‌ی نامه منظور همدیگه رو کاملن نادرست متوجه شدن، فقط و فقط بخاطر اصرار بر استفاده از بیانی که توی نامه‌های اداری رایجه ولی اونقدر از زبان امروز ما دوره که نه فرستنده و نه گیرنده درک درستی از معنی اون چیزی که دارن می‌نویسن ندارن.

۲. با رفرش شدن نیروی کار و رفتن قدیمی‌ها و اومدن نسل دنیای مجازی، کم پیش نمی‌آد که مثلن توی یه نامه رسمی، جمله ختم بشه به عبارت ایفاد میگردد. مشکل چیه؟ از یه طرف این شخص تازه سر کار اومده، تلاش می‌کنه از اون زبان رایج محیط کارش تقلید کنه، اما از طرف دیگه بخاطر عادتش موقع چت کردن، می‌گردد رو می‌چسبونه و می‌شه میگردد. این که توی فضای مجازی از زبون راحت‌تری استفاده‌ کنیم کاملن قابل قبوله. استفاده از کلمات شکسته هم کاملن منطقیه، قرار نیست زیاد سخت بگیریم به خودمون (مثلن تمام مطالب این وبلاگ هم به زبون شکسته بوده) اما وقتی می‌گردد رو می‌نویسیم میگردد یا وقتی برای رو می‌نویسیم برایه، درواقع مشکل اینه که داریم رسم‌الخط و قواعد نگارش رو نابود می‌کنیم، نه صرفن یک کلمه رو.

۳. یه مشکل رایج دیگه، وقتیه که قدیمیا می‌خوان از کامپیوتر استفاده کنن. خیلی از افراد سن‌و‌سال دار توی استفاده از اسپیس خسیسن. یعنی اگر آخرین کاراکتر کلمه جوری باشه که حالت چسبان و جداش با هم متفاوت نباشه، اسپیس نمی‌ذارن، با این استدلال که لازم نیست. مثلن اینجوری: مثلامی‌توانیدزندانهاراهرطورمی‌خواهیدپرازانسانهاکنید. قبول دارید اینجوری خوانایی متن میاد پایین؟

۴. شاید بهتر باشه مطلب رو با یه چیز طنز تموم کنم. این یه نمونه از نامه اداری رو ببینید:

name moalem

اینجا تمام مطالبی که توی این مطلب گفتم نقض شده. از رییس فرهنگستان هنر انتظار می‌ره که جزو دسته‌ی عصاقورت داده‌ها باشه و یه نامه‌ خواب‌اور بنویسه، نه اینکه بیاد و توی یه عمل انقلابی، همچین لحن زننده‌ای رو انتخاب کنه که حتی توی محاوره‌ی روزمره و توی مکالمه‌ی بین دو دوست صمیمی هم بی‌ادبی حساب می‌شه. تاسف باره.

 

  • نامه‌ای که عکسش رو گذاشتم، مربوطه به نزاعی که بین آیدین آغداشلو و علی معلم رخ داد. قصدم طرفداری از هیچ‌کدوم از این دو نفر نیست، صرفن نامه رو به عنوان یک فاجعه تکرار نشدنی اینجا آوردم.
  • پیشنهاد: یه نگاهی به قواعد رسم‌الخط فارسی بندازین: درمورد ویرگول و نقطه و جای استفاده‌شون، درمورد تفاوت ه پایانی و کسره اضافه و این چیزا بخونید. با رعایت این چیزا، منظور همدیگه رو تو فضای مجازی بهتر می‌فهمیم.
  • هیچ وقت از سمی‌کالن/نقطه ویرگول استفاده نکنید؛ مگر این که برنامه‌نویسید. به‌قول ونه‌گات، تنها کاربرد سمی‌کالن اینه که به بقیه بفهمونه دانشگاه رفتید،‌ وگرنه هیچ معنی دیگه‌ای نداره.

مامورهای اعدام

۱. هری، یه مامور اعدامه. یعنی اونی که چهارپایه رو از زیر پای اون بدبخت طناب-به-گردن می‌کشه. هری بهترین مامور اعدام توی انگلستانه (کلش، ینی ولز و ایرلند و اینام شامل می‌شن) ولی این فقط نظر خود هریه. بقیه می‌گن رقیبش بهترینه. اون یارو چندصد نفر بیشتر از هری دار زده. حالا قانون اعدام رو دارن بر‌میدارن و هری با اعصاب خورد و دل گرفته داره توی بار، برای دوستاش حرف می‌زنه…. از اعدام می‌گه!

hangmen

۲. قبلن از اعدام نوشته بودم،‌ حالا از مامور‌های اعدام می‌نویسم. مامور‌های اعدام یه نمایشنامه از مارتین مکدونای ایرلندیه. مکدونا علاقه‌ی زیادی به خشونت داره(!)‌ و حجم زیادی از کارهاش حول و حوش خشونت و پرخاش می‌چرخه. توی کتاب مامور‌های اعدام،‌ مک‌دونا رفته سراغ یکی از انواع جالب خشونت: اعدام. اینجا ماجرا رو از زاویه متفاوتی می‌شنویم:‌از زبون مجری اعدام. کسی که بی هیچ قضاوتی،‌ فقط و فقط کار رو تموم می‌کنه. البت دیسیپلین خاصی هم داره و مثلن اعدام با طناب رو ترجیح می‌ده و صندلی الکتریکی رو کثافت کاری می‌دونه.

۳. در کنار این موضوع جالب، روایت به شیوه‌ی خیلی جالبی پیش می‌ره، شخصیت‌های واقعن جالبی داریم،‌ که هرکدوم حتی با وجود این که یکم خیالی به نظر میان، ولی کاملن باور پذیرن، اتفاقات و حوادث داستان هم اونقدر جالب هست که آدم کار رو بی خمیازه دنبال کنه. یقینن منتظر اجرا شدنش توی تهران خواهم بود.

 

  • هرچند ممکنه از این نوشته اینطور برداشت بشه،‌ ولی کارهای مکدونا اصلن شبیه کلاس اخلاق نیست. درسته که موضوع این کتاب، چیزیه که بحث زیاد می‌شه درموردش،‌ولی آقای مک دونا و شخصیتهاش یه مقدار متفاوتن از آدمای دنیای واقعی. اینجا ما با یه روایت جالب طرفیم که می‌تونه حتی مو به تن آدم سیخ کنه، خبری از نصیحت و سرزنش نیست.
  • نقل قول از کتاب:

دور آدمو که کودن‌های احمق گرفته باشن، خیلی سخته به نظرشون با مزه بیای، مگه نه؟ من که همیشه اینطوری به نظرم اومده. با این که من شوخ طبعی خوبو تشخصی می‌دم، ولی راستش خودم به نظر کسی با مزه نیومدم….حتی وقت‌هایی که سعی می‌کنم بامزه باشم، بیشتر خطرناک به نظر می‌آم.

استارت‌آپ و با کله سقوط کردن و سیلیکون ولی

۱. این روزا فصل چهارم سریال سیلیکون ولی داره پخش می‌شه. سریالی درمورد یه استارت‌آپ توی سیلیکون ولی و چلنج ها و افت و خیر‌های مسیر موفقیتشون،‌ البته با چاشنی طنز. بجز این سریال و استارت‌آپش، جاهای دیگه‌ای هم هستن که غرق استارت‌آپها شدن. یکیش همین تهران خودمون: وقتی یه برنامه‌نویس جوون باشی، توی هر جمعی حاضر بشی که چندتا آدم هم تخصص توش باشن، یقینن حداقل یکی بهت پیشنهاد می‌کنه که به استارت‌آپشون ملحق بشی. هفته‌ی پیش توی یکی از این جمع ها بودم،‌ یه آقایی اومد و به محض این که تخصصم رو فهمید بهم پیشنهاد داد که باهاشون کار کنم. یه استارت‌اپ که درواقع یه فروش‌گاه آنلاین مبلمانه.

startup

۲. اولین چیزی که توی این پیشنهاد توی ذوقم خورد،‌ این بی-درنگ-پیشنهاد-دادن بود. حتی حاضر نبود چنددقیقه صبر کنه تا باهام یکم بیشتر آشنا شه و اندکی محک بزنه منو.

۳. دومین چیزی که خیلی آزاردهنده بود، فعالیتشون بود: فروشگاه آنلاین مبلمان! متاسفانه تعریف درستی از استارت‌آپ وارد بازار کار ایران نشده. به طرز سطحی نگرانه‌ای،‌هر کسب و کار نوپا و از-صفر-شروع-شده-ای رو استارت‌آپ باید قلمداد کرد گویا.

۴. دو مورد قبلی رو اگر باهم ترکیب کنیم حاصل جالبی می‌شه: همه دوست دارن استارت‌آپ داشته باشن. درواقع همه دوست دارن کسب و کار خودشون رو داشته باشن تا آقا ورییس خودشون باشن. یقینن برای کسب و کار شخصی پیش‌نیاز های زیادی هست،‌ یکیش سرمایه. مشکل سرمایه رو چجور می‌شه حل کرد؟ با چسبوندن لیبل استار‌ت‌آپ به اون فعالیت. وقتی اسم استارت‌آپ روی کار باشه،‌ شنونده متاثر از این اسم،‌ فراموش می‌کنه که قراره با یه محیط نه چندان استوار و ساختاریافته سر و کار داشته باشه. کم نیستن برنامه‌نویس‌های با انگیزه‌ای که دوست دارن به‌جای مشغول شدن توی یه شرکت بزرگ و خشک، وقتشون رو بذارن پای فعالیت‌های جالب و چالش برانگیز استارت‌آپی. از اون طرف کسایی که اسم استار‌ت‌آپ رو برای خودشون انتخاب کردن مواجه می‌شن با توده‌ای نیروی کار پرانگیزه و ماهر که از قبل توجیه شدن برای ساختن با شرایط سخت،‌ یعنی حقوق منظم نگرفتن و ساعت کاری زیاد و استرس و فشار کاری غیر عادی و غیره. در بعضی مواقع حتی – مثل همین پیشنهادی که به من شد – موسس استار‌ت‌آپ حتی نمی‌گرده پی کسی که واقعن صلاحیت و درواقع شخصیت مناسب برای کار استارت‌آپی رو داشته باشه. خیلی خوش و سرحال میاد جلو و می‌گه:‌ دوست داری توی یه استارت‌آپ کار کنی؟ که باید ترجمه‌ش کنیم به:‌ دوست داری یه مدتی مفت و مجانی کار و کنی و آخرشم جز خستگی و فرسایش،‌ چیزی عایدت نشه؟

۵. تلخ ترین قسمت ماجرا شاید اینجا باشه: این استارت‌آپ‌ها ( هم اونایی که با هدف نیروی کار ارزون اسم استارت‌آپ رو استفاده می‌کنن و هم اونایی که بخاطر تعریف نادرست، خودشونو استارت‌آپ می‌دونن) بعد از یه مدت نه چندان طولانی با کله سقوط می‌کنن. اتفاقی که میفته اینه که بخاطر نداشتن درک درستی از فعالیتشون و استفاده از آدم‌های نادرست (کسایی که روحیه استارت‌آپی ندارن)  هیچ وقت به اون مقصد دلخواه نمی‌رسن. علاوه بر‌ اینها،‌بی تجربه بودن،‌ تصمیم گیری‌های احساسی و نسنجیده و خیال‌پردازانه و بیش از حد خوش بینانه برنامه‌ریزی کردن هم چندتا از مشکلاتیه که – حد اقل توی مواردی که من دیدم – به شدت پررنگ بودن.

۶. این وسط استارت‌آپ‌های خوبی هم هستن که واقعن دارن خیلی محکم و با انگیزه مسیرشون رو پیش‌ می‌رن. کسایی هم هستن که سودای شروع کردن و عملی کردن ایده‌هاشون رو دارن و شاید توی هر لحظه، یکیشون دست به کار شه. اینو گفتم که فکر نکنید دارم خیلی یه طرفه همه‌ی نو‌پا ها و شروع کننده‌های جسور رو زیر سوال می‌برم.

silicon valley

۷. این‌جا برمی‌گردیم به خط اول متن که اسم سریال سیلیکون ولی صحبت کردم. ریچارد هنریکس که توی پروسه‌ی توسعه‌ی یه اپلیکیشن موبایل برای پخش موزیک،‌ نادانسته یه الگوریتم فشرده‌سازی خیلی خوب رو هم توسعه می‌ده. بعد از متوجه شدن،‌ وقتی سعی می‌کنه کارش رو توسعه بده با یه سری چالش مواجه می‌شه،‌ مثل جذب سرمایه‌گذار، پیدا کردن آدم مناسب برای تیم،‌ جذب مشتری و نگه‌داشتن و خیلی چیزای دیگه. البته که همچنان با یه داستان خیالی و طنز طرفیم، اما می‌شه گفت دیدنش برای کسی که سودای استارت‌آپ راه‌انداختن تو سرشه، علاوه بر لذت بخش بودن،‌ می‌تونه آموزنده هم باشه.

 

در بازی تاج و تخت

۱. توی مدتی که گذشت، کمتر این بلاگ رو آپدیت کردم. این چند وقت فاصله‌م با فضا مجازی، یا بهتر بگم، فعالیتم توی این بلاگ و الباقی جاها کمتر شد. این اواخر فرصتم برای مطالعه بیشتر شد. یکی از چیزایی واقعن جالبی که رفتم سراغشون، کتاب بازی تاج و تخت بود. جلد اول مجموعه‌ی ترانه‌ی آتش و یخ و البته همون کتابی که سریال معروف شبکه‌ HBO از روش ساخته شده.

a game of thrones book

۲. خلاصه‌ی داستان رو‌ می‌شه با یه دیالوگ از خود کتاب به بهترین شکل ممکن بیان کرد:‍

توی بازی تاج و تخت، یا می‌بری یا می‌میری. هیچ حد وسطی وجود نداره

۳. یکی از رضایت بخش‌ترین فانتزی‌هایی بود که من تا حالا خوندم. اینجا علاوه بر جذابیت‌های متداول داستان‌های فانتزی – که البته توی این جلد کتاب نسبت به الباقی داستان خیلی هم کمه – کشمکش‌های بین شخصیتا هم جالبه. مخصوصن سیاستها و رفتارهای هرکدوم از آدمای در پی قدرت. درواقع شخصیت پردازی داستانه که به شدت جذابش کرده. اینجا شخصیت‌ها رو خیلی دقیق‌تر از داستان‌های دیگه می‌شه دید. اینجا معرفی شخصیتا توی گفتن رنگ مو و قد و علایقشون خلاصه نمی‌شه. توی این کتاب چیزی که بیشتر از هرچیزی برای من هیجان انگیز بود، معرفی شخصیتا با کاراشون بود و بهتر از اون: آشنا شدن با تمام وجود شخصیتا. انگیزه‌ها و علاقه‌ها و جالب‌تر از اون: عقده‌هاشون. مثلن شاید تیریون لنیستر در نگاه اول یه کوتوله‌ی هرزه و حاضرجواب باشه. ولی چیزی که در عمق قضیه می‌شه متوجهش شد اینه که این آدم به‌شدت احساساتیه و توی اکثر کاراش، نویسنده رد خوبی از نیت و محرکی که پشتش هست به خواننده می‌ده: عقده‌هایی که کوتوله بودن می‌تونه به بار بیاره، مخصوصن عقده‌های خانوادگی.

۴. تجربه‌ی واقعن خوبی بود. قبل از این، کتاب فایت‌کلاب رو بعد از دیدن فیلمش خونده بودم و در موردش نوشته بودم. این‌بار هم رفتم سراغ کتابی که قبلن فیلمش رو – دقیق‌تر: سریالش رو – دیده بودم. این تجربه خیلی بهتر بود. البته اینجا هم، ترجیح من کتابه. توی کتاب واقعن با جزییات بهتر و دقیق‌تری مواجه می‌شه خواننده، جزییاتی که متاسفانه توی فیلم خیلی ساده فراموش شده، یا حتی متناقضش دیده می‌شه. اما توی کلیت داستان تقریبن تغییری بوجود نیاوردن سازنده‌های فیلم. بیشتر، تغییرای خیلی جزیی و یا تقریبن بی‌خطر دیدم من توی فیلم. مثلن داستانی که پیتر بیلیش درمورد زندگی سگ‌(محافظ جوفری) برای سانسا استارک تعریف می‌کنه، توی کتاب در واقع خود سگ(The Hound) برای سانسا استارک تعریف می‌کنه. یا اون مبارزه‌ی معروف پیتر بیلیش با برادر ند استارک – بخاطر کتلین – رو هم توی فیلم از زبون خود پیتر بیلیش می‌شنویم اما تو کتاب از زبون کتلین استارک روایت می‌شه.

۵. یقینن توی آینده‌ی نزدیک سراغ جلد‌های بعدی این مجموعه هم می‌رم، یقینن. مخصوصن با در نظر گرفتن این که این کتاب هشتصد صفحه‌ای درواقع فقط یه مقدمه‌س برای چهار جلد بعدی و جلد ششم مجموعه که هنوز چاپ نشده حتی. گویا آقای مارتین (نویسنده‌ی کتاب) قصد داره توی همین سال جلد بعدی رو  راهی بازار کنه، که خبر خوشی حساب می‌شه واقعن.

 

نوروز ۹۶ و چند تا فیلم خوب

۱. انتهای تعطیلات نزدیکه. این چند روز، چند تا فیلم خوب دیدم. گفتم چرا چندتاشو معرفی نکنم. سه روز آینده رو با این فیلما دلنشین‌تر کنین.

۲. غول بزرگ دوست داشتنی(!) آخرین کار استیون اسپیلبرگه. خیلی برام جالب بود. یقینن بهترین کار اسپیلبرگ نیست. حتی بین فیلمهایی که این چند روز دیدم هم بهترین نیست. اما به شدت متفاوته با کارای قبلی اسپیلبرگ. البته که فیلمای این کارگردان کلن خیلی متنوعن، اما این دفعه اومده و یه فیلم فانتزی ساخته. فیلمنامه‌ی BFG رو هم البته از یکی داستانای رولد دال اقتباس کرده. من قبلن از رولد دال کارای خیلی بهتر و جذاب‌تری هم خوندم اما می‌شه حدس زد که طبق معمول، توی فیلمنامه، داستان اصلی بیش از حد تغییر کرده. اما نکته‌ای که درمورد فانتزی ها هست اینه که دیدن فیلمشون هیچوقت خالی از لطف نیست. مخصوصن یه فیلم هالیوودی با کلی هزینه برای چشم-ربا شدن.  داستان درباره‌ی یه دختر بچه‌س که یه غول اونو اسیرش می‌کنه. ۲ ساعت خوبی رو می‌شه گذروند با این فیلم.

bfg

۳. سکوت (Silence) آخرین فیلم مارتین اسکورسزیه. داستان توی قرن هفدهم می‌گذره. دو تا کشیش پرتغالی، توی ژاپن دارن دنبال یه کشیش گم‌شده می‌گردن،‌ توی زمانی که مسیحیت توی ژاپن جرم محسوب می‌شه. می‌شه گفت تا حدودی شعاری(!) شده فیلم و بیش از حد داره تلاش می‌کنه که عقیده‌ی خاصی رو به مخاطب القا کنه. اما داستان جالبش و چیزها و اتفاقات جالبی که نشون می‌ده، اونو به شدت دیدنی کرده. این یکی فیلم هم اقتباسیه از یه کتاب. این یکی کتاب ژاپنیه که تقریبن پنجاه سال از انتشارش می‌گذره. هرچند که یکم از عرف فیلم‌های آمریکایی طولانی تره، اما کاملن ارزششو داره. مخصوصن با وجود لیام نیسون!

silence-movie-poster

۴. دکتر عجیب فکر کنم آخرین فیلم دنیای مارول باشه. Doctor Strange البته یکم فرق داره. من خودم منتظر  بودم با یه ابرقهرمان دیگه مواجه شم که میاد و چندتا هیولا و دزد و جانی رو تار و مار می کنه‌ ؛) اما اینجوری نشد. توی این یکی فیلم مارول، دشمنا از دنیا های دیگه‌ای می‌ان. البته نه مثل ‌Avengers و Thor که پای آدم فضاییا می‌ان. درواقع توی فیلم کار به ابعاد دیگه‌ای از دنیا کشیده می‌شه، جایی که پای آدما هنوز بهش وا نشده. فانتزیه دیگه. از این خلاقیتا به خرج می‌دن خب. ولی در کل جالب بود اینم. می‌شه باهاش چند ساعتی رو کیف کرد. مخصوصن با در نظر گرفتن این که نقش Doctor Strange رو  بندیکت کمبریج بازی کرده.

doctor-strange-1

۵. این مدت Lala Land و Manchester by the sea و Jackie رو هم دیدم. و همینطور چند تا فیلم نسبتن قدیمی. اینا هم فیلمهای تقریبن خوبی بودن. ولی سه تا فیلمی که معرفی کردم به نظر خودم دیدنی‌ترن. مخصوصن سکوت.

 

وقتی دریا سکوت کرد…!

۱. در جریان جنگ جهانی دوم، وقتی که فرانسه به اشغال نازی‌ها در‌اومد، نظامی‌های بالامرتبه‌ی آلمانی، توی خونه‌های فرانسوی‌ها ساکن می‌شدن. یعنی یه خونواده‌ی فرانسوی و چندتا افسر آلمانی با هم توی یه خونه زندگی می‌کردن، انگار نه انگار جنگی در کار باشه. سکوت دریا روایتیه از یکی از این خونه‌های اشغال شده: یه افسر آلمانی ساکن خونه‌ی یه مرد‌ فرانسوی می‌شه که با برادرزاده‌ی جوونش زندگی می‌کنه. این کتاب(!) داستان روزهاییه که این دو ملیٌتٍ در جنگ با‌هم به‌طرز ظاهرن صلح‌آمیزی با هم زندگی می‌کنن: از لحظه‌ی ورود افسر آلمانی تا… ..

سکوت دریا - ورکور - نشر ماهی

۲. شخصیت متفاوت افسر آلمانی و غرورٍ‌ خونواده‌ی فرانسوی و شیوه‌ی برخورد هرکدوم از این دو جبهه با جبهه‌ی مقابل چیز‌هایی‌ان که این داستان رو جذاب کردن. توی این داستان یه نمای متفاوت از جنگ‌جهانی دوم رو می‌شه دید. هرچند که میدان خیلی کوچیکیه و مبارزه فقط و فقط بین سه نفر اتفاق می‌افته اما خالی از زشتی‌های جنگ نیست. مرد میزبان (که راوی داستان هم هست)  یک‌جا می‌گه:

… اگر کسی بداند که دست‌ها را چگونه باید دید، درخواهد یافت که آنها هم مثل چهره‌ی آدمی – و حتی بهتر از آن – پرده از عواطف و احساسات برمی‌دارند، زیرا دست چندان به‌اختیار شخص نیست…

و خب در ادامه از روی حرکات دست‌های طرف سعی می‌کنه افکار مهاجم آلمانی رو بخونه. توی این مبارزه‌ی کوچیک شاید خون و خونریزی نباشه و شاید کسی قصد کشتن طرف مقابل رو نداشته باشه، اما همچنان خصومت به خوبی دیده می‌شه. و حتی خیلی فراتر از اون:‌ این خصومت و ریشه و دلیلش هم به خوبی شرح داده می‌شه.

۳. این کتاب در واقع کوچیک‌تر از اونه که کتاب حساب بشه: یه داستان کوناه چهل و اندی صفحه ای که ناشر سعی کردی با کلی مقدمه و ضمیمه قطرش رو به‌قدری زیاد کنه که بشه کتاب مستقل حسابش کرد. ادبیات مربوط به جنگ‌ها همیشه برای من جذاب بوده ولی متاسفانه معمولن راضی کننده نبودن کارهایی که خوندم. این کتاب از خوب‌های این دسته بود برام.

۴. ورکور این داستان رو نوشته. البته ورکور یه اسم مستعاره. این نویسنده خودش هم توی همون برهه‌ی زمانی زندگی کرده، برای فرار از عواقب فعالیت ضد آلمانی مجبور شده کتاب رو با اسم مستعار منتشر کنه. مترجم کتاب اسمش هست ژرژ پطرسی که تا حالا اسمش رو نشنیده بودم اما مترجم سن و سال داریه. وفاداریش به متن اصلی رو نمی‌تونم قضاوت کنم اما خوش‌بختانه ترجمه‌ی حاصل خوانا و روان بود. این کتاب رو نشر ماهی چاپ کرده که خوش‌بختانه اون هم از ناشر‌های خوش‌نامه و می‌شه بهش اعتماد کرد.

لطفن منو بزن، محکم، هرجا دلت خواست!

۱. اوایل کتاب دکتر به بیمارش (یعنی شخصیت اصلی داستان) می‌گه که: “بی‌خوابی فقط یه نشونه‌س، برو ببین درد واقعیت چیه!” و خب داستان فایت کلاب همینه. یه مرد تقریبن سی ساله که دچار اینسامنیا شده و داره دست و پا می زنه که یه درمون واسه خودش پیدا کنه. این وسط از یه طرف سر از انجمن های همدردی سرطانیا درمیاره و از طرف دیگه با یه دوست، یه کلاب راه می‌ندازن که توش همدیگه رو می زنن لت و پار می کنن، هیچ جایزه ای هم درکار نیست و فقط قراره بزنن و بخورن، همین! ولی خب داستان به این زد و خورد ها ختم نمی شه، خیلی فراتر می ره…!

باشگاه مشت زنی fight club

۲. باشگاه مبارزه، باشگاه مشت‌زنی، یا همون فایت کلاب،‌ یه رمانه از چاک پالانیاک. توی دهه‌ی ۹۰ اولین بار چاپ شده و به فاصله‌ی خیلی کمی هم ازش یه فیلم ساخته شده.  کارگردان فیلم دیوید فینچره و برد پیت،‌ ادوارد نورتن، و هلنا بونهم کارتر‌(بازیگر محبوب من ؛) ) توش بازی کردن. اصلن اولین نکته‌‌ای که باید بگم همینه. فیلم هرچند واقعن فیلم خوبیه ولی واقعن آسیبای شدیدی به داستان زده. انسجام روایت رو با پس‌و‌پیش کردن و  کم‌و‌زیاد کردن اتفاقا از بین برده، با دستکاری مکالمه‌ها لحن فیلم رو یکم شعاری کرده، و بدتر از همه‌ی اینها،‌ پایان‌بندی فوق‌العاده‌ی کار رو با یه پایان خیلی دراماتیک اما غیر منطقی و توی‌ذوق‌زننده جایگزین کرده. در کل من کتاب رو شدیدن ترجیح می‌دم به فیلم.

fight-club-movie

هشدار: قسمت سوم و چهارم ممکنه بخشی از داستان رو لو بده. اگه قصد خوندن کتابو دارین پیشنهاد می‌کنم بعد از خوندن کتاب بخونین این قسمت رو. البته نقل قول‌هایی که توی قسمت سوم آوردم، می تونه جذابیت کتاب رو بیشتر نشون بده. اونجا رو می‌تونین بخونین.

۳. شخصیت اصلی این داستان زندگی معمولی‌ای داره. مشکل خاصی نداره. البته بجز مشکلات روانی-عاطفی. خیلی تصادفی پاش به جلسه‌های سرطانی‌هایی باز می‌شه که سعی می‌کنن به هم‌ روحیه بدن و حرفای همدیگه رو گوش کنن. در مورد رهاکردن دکترش و حضورش توی این جلسه‌ها می‌گه:

… این مثل آزادی بود برام. از دست دادن همه‌ی امید‌ها، آزادی بود. [توی این جلسه‌ها] اگر چیزی نمی‌گفتم، آدمای توی گروه بدترین چیزا رو برام تصور می‌کردن. اونا شدیدتر گریه می‌کردن و منم شدیدتر…

و یک‌جای دیگه خیلی جالب زندگی یه آدم مصرف‌زده رو توصیف می‌کنه:

یه وسیله می‌خری. به خودت می‌گی که این آخرین کاناپه ایه که من توی تمام زندگیم بهش احتیاج خواهم‌داشت. کاناپه رو که خریدی، بعدش تا چند سال، ارضا شده‌ای که فارغ از این که چه مشکلی پیش بیاد، حداقل مسئله‌ی کاناپه رو حل کردی.
بعدش سرویس‌مناسب بشقاب‌هات، تخت ایده‌آل، فرش، پرده‌ها…بعدش توی لونه‌ی دوست‌داشتنی‌ت حبس شدی و “چیزایی که یه روز تو صاحبشون بودی، حالا اونا صاحب تو‌ ان”.

و توی ادامه‌ی رمان می‌بینیم که شخصیت اصلی این رمان چجوری برای نجات دادن خودش از این زندگی تلاش می‌کنه.

۴. حین خوندن این رمان، اولین چیزی که منو جلب کرد سوژه‌ی جالبش و شیوه‌ی روایت جالب‌ترش بود که در تمام طول کتاب قدرت خودش رو حفظ کرد. اما پشت همه‌ی این‌ها نویسنده داشت یه سبک‌زندگی رو هم نقد می‌‌کرد: مصرف‌گرایی. درواقع درطول کار،‌ اول خیلی آروم این زندگی رو معرفی کرد. توی اواسط داستان شروع کرد به نقد این سبک‌زندگی و در اواخر کار هم قسمت مهمی از اتفاقا در مبارزه با این طرز فکر و طرز زندگی بود. هچند که واکنش‌ها و چاره‌هایی که شخصیت این داستان انتخاب کرده کاملن خیالی ان و برای دنیای واقعی کاربرد چندانی ندارن،  اما به نظرم توی معرفی خطر‌های واقعن ترسناک این سبک‌زندگی، خوب عمل کرده این نویسنده. مخصوصن اگر در نظر داشته باشیم که با یه رمان طرفیم و نه کتاب آموزشی.

۵. رمان راضی کننده‌ای بود درکل. نویسنده‌های نسبتن ناشناخته‌ی امروزی همیشه حکم ریسک داشتن برای من. این که آیا واقعن ارزششو داره که فرصت خوندن یکی از کارای برجسته‌ی قدیمی رو بخاطر جوونتر ها از دست بدم یا نه. و در این مورد چاک پالانیاک و کتابش کاملن ارزششو داشتن.

 

  • انتشارات چشمه ترجمه‌ی فارسی این کتاب رو چاپ کرده. هرچند که احتمال آسیب دیدن محتوا توی ترجمه کم نیست.
  • در مورد پالانیاک، فیلم Fight Club،‌ و کتابش توی ویکیپدیا بیشتر بخونین.
  • در مورد بی‌خوابی به فارسی و انگلیسی بیشتر بخونین. نمی‌خواستم بحث از خود کتاب دور بشه. درواقع دونستن درمورد پدیده(!)ی بی‌خوابی قبل/بعد خوندن کتاب خیلی کمک می‌کنه به درک عمیق‌تر.