مخابرات در الکامپ: وقاحت

۱. صبح امروز رو با الکامپ ۲۰۱۶ گذروندم. از خود نمایشگاه و فضا و حال‌و‌هوا و اتفاقاش بعدن حتمن خواهم نوشت، اما فعلن مطلبی رو می‌ذارم درباره‌ی مخابرات تهران و خدمات افتضاحش. این متن رو چند هفته پیش نوشته بودم اما به دلایلی منصرف شدم از منتشر کردنش. امروز وقتی توی نمایشگاه به غرفه‌ی مخابرات و ادعا‌ها و دبدبه و کبکبه هاش برخوردم، از منتشر نکردنش پشیمون شدم.

mokhaberat

۲. چند هفته پیش رفته بودم مخابرات منطقه‌مون. می‌خواستم سرویس اینترنتمو عوض کنم و به طرز عجیبی نمی‌شد این کار رو تلفنی یا اینترنتی انجام داد. با اکراه تمام یک ساعت از وقت صبحمو خالی کردم که این کار رو انجام بدم. رفتم اونجا، نوبت گرفتم و منتظر نشستم.

۳. بعد از حوالی ۲۰ دقیقه نوبت من هم رسید. قسمت شگفت‌انگیر ماجرا اینجا شروع می‌شه:  وقتی که گفتم چیکار دارم، مسئول باجه شروع کرد به احراز هویت: اسم و فامیل و شماره شناسنامه و کد ملی و شماره‌ی خطی که روش اینترنت گرفته بودم و سرویسی که در حال حاضر فعال بود(!) و چند تا چیز دیگه. همه ی اینها رو که گفتم یه تیکه کاغذ گذاشت جلوم که یه کد نامفهوم روش نوشته شده بود. باید می‌رفتم تحویل بایگانی می‌دادمش که پرونده م رو بیارن دم باجه. بعد از تحویل دادن کد، یه فرم بهم داد که حالا باید همون اطلاعاتی که یه بار شفاهی داده بودم رو، این بار می‌نوشتم. البته به اضافه‌ی خیلی موارد بیشتر از جمله آدرس و کد پستی و ایمیل(!!!) و مشخصات طرحی که می خواستم برام فعال بشه. این‌ها رو که پر کردم پرونده‌م هم رسیده بود. فرم رو با امضا تحویل دادم( به اضافه‌ی یه فرم دیگه که خلاصه ای از همین اطلاعات رو باید روش می نوشتم). بعد چند دقیقه یه فرم دیگه: در واقع همون فرم قبلی بود که اطلاعات من توش تایپ شده بود و فقط باید امضا می‌کردم. نکته‌ی عجیبش این بود که باید حجم سرویسی که می‌خواستم رو بصورت دستی می‌نوشتم(!!!). اختتامیه‌ی این پروسه‌ی عجیب هم واقعن با شکوه بود: خانم متصدی ازم خواست که برم یه کپی از شناسنامه و کارت ملیم بگیرم و بیارم تحویل بدم. انگار نه انگار که من قبلن یک‌بار مدارکم رو بهشون داده بودم. بعد از حدود ۴ ساعت سرویس جدید من فعال شده بود.

۴. این‌که برای همچین کاری باید برم حضوری اقدام کنم واقعن عجیبه. پروسه‌ی انجام اداره همیشه همینه. اما این یک مورد از چند نظر تاسف بار‌حساب می شه: اول: این تعداد کاغذ برای کاری به این سادگی واقعن نگران کننده س. وقتی‌که اکثر تامین کننده‌های اینترنت این امکانو می‌دن به مشتری که با سه چهار تا کلیک این کارو انجام بده، من باید حضوری برم. دوم:‌ این که یک سرویس‌دهنده‌ی اینترنت پیش پا افتاده ترین کارهاشو هنوز به روال قدیم انجام می ده رقت انگیزه. سوم: وقتی که همین شرکت، به مشتری‌های سیم کارتهاش این امکان رو می‌ده که با یه کد USSD این کارها رو انجام بدن، سرسام آور می‌شه قضیه.

۵. فکر نمی‌کنم نیازی به نتیجه‌گیری کردن باشه. صرفن می‌خواستم ناگفته نمونه این قضیه. همین. ولی واقعن دیدن این شرکت با یه غرفه‌ی بزرگ و با کلی تبلیغات حول امکانات جدید و پیشرو، این فکر به ذهنم رسید که چرا یه شرکت که توی پیش‌پا‌افتاده‌ترین خدمات، هنوز لنگ می‌زنه باید بیاد و به فکر توسعه باشه و اصلن چرا کسی باید به این شرکت اعتنا کنه. چطور می‌شه از شرکتی با این سطح، و این حد از امکانات توقع خدمات با کیفیت داشت، و آیا اصلن اعتماد کردن به این شرکت کار درستی هست؟ تلخی دیگه‌ی قضیه اینه که چندسالی می‌شه که مخابرات تهران خصوصی شده و مثلن قرار بودن با خصوصی سازی از شر این بی‌کیفیتی‌های پیش‌پا افتاده خلاص بشیم، اما حاصل… .

 

ایده همه چیز نیست

۱. یکی از کارهایی که من مدتی مشغولش بودم برنامه‌نویسی اندروید بوده. توی این چند سال چیزی که خیلی باهاش برخورد کردم دوست و آشنایی بوده که اومده و گفته که ایده‌ی ناب و بکری داره و می‌خواد اجراش کنه و نیاز به برنامه نویس داره. توقعشم این بوده که از اونجایی ایده‌ش خیلی ناب و عالیه من همه‌ی کار‌ها رو انجام بدم و ایشون فقط بخاطر ایده‌ای که داشته سهم برابری با من داشته باشه از حاصل.

۲. یکی از چیزهایی که خیلی می‌شنویم اینه که ایده خیلی مهمه. اکثر غیر-کامپیوتری‌ها و حتی بعضی از کامپیوتری‌ها و برنامه‌نویس‌ها ایده رو مهم ترین رکن یه پروژه‌ی موفق می‌دونن.  این‌که ویندوز دنیای دسکتاپ رو تسخیر کرده، این‌که اینستاگرم اینقدر محبوب و رایج شده، این‌که گوشی‌های اپل اینقدر پرفروش و محبوبن، و در‌کل هر موفقیتی که توی این این دنیا بدست می‌آد از دید این جور افراد فقط و فقط بخاطر ایده‌ی خوبیه که در ابتدا داشتن.

۳. جادی – که لینوکسی‌ها و دنبال‌کننده‌های دنیای نرم افزار آزاد احتمالن باهاش آشنا هستن –  توی بلاگش مطلب جالبی گذاشته و توی یه تصویر  اومده و میزان تاثیر ایده ی خام توی ارزش کلی پروژه رو با یه فرمول(!) ساده توضیح داده. فکر نمی‌کنم تصویر نیازی به توضیح داشته باشه:

idea

 

جوانتر

۱. یه خانوم چهل و اندی ساله بعد از بزرگ کردن دخترش و به کالج فرستادنش تصمیم می‌گیره دوباره برگرده سرکار. ولی کی به یه زن چهل ساله‌ی بی‌تجربه کار می‌ده؟ هیچکس. لایزا میلر که از نظر ظاهری هیچ شباهتی به ۴۰ ساله ها نداره با یه دروغ کوچولو خودشو ۲۶ ساله معرفی می‌کنه و توی یه موسسه‌ی انتشاراتی یه شغل واسه خودش جور می‌کنه.  ۲۶ ساله شدن اما خیلی هم آسون نیست. این سختی‌های لایزا و شرایط جدیدی که با ۲۶ ساله شدن براش پیش میآد سریال جوانتر رو جذاب و دیدنی می کنه.

younger3

۲. این هفته فصل سوم سریال Younger تموم می‌شه. به سرم زدم خیلی مختصر ازش بنویسم. تا اینجا هر فصل سریال ۱۲ اپیزود بوده و مثل اکثر کمدی‌ها، هر اپیزودش ۲۰ دقیقه‌س. خبری هم از صدای خنده‌ی تماشا‌چیا نیست(البته چند سالی می‌شه که این کار از مد افتاده). این سریال خنده‌داره، اتفاقای رمانتیک توش میفته، داستان کش و قوس داره و آدم رو به دنبال کردنش وا می داره. ولی هیچ کدوم از اینا خاص نمی کنه این سریال رو. داستان اکثر سریال‌های کمدی، حول زندگی چندتا دوست و کارهایی که می‌کنن می گذره. اما اینجا با یه زن بالغ سر‌و‌کار داریم و تلاش هایی که برای موفق شدن توی شغل و زندگی جدیدش می کنه.

۳. بین همه ی ویژگی های خوبی که داره این سریال، ۲ مورد هست که از بقیه جالب‌تره: اول تلاش‌های لایزا میلر برای جا‌انداختن خودش به عنوان یه دختر ۲۶ ساله و طبیعی جلوه کردن و به‌روز بودن. سخته آدم یهو ۱۵ سال از سن خودش کوچیک‌تر بشه و بخواد همونجوری زندگی کنه. دیدن این دست‌و‌پا زدن‌ها زندگی شخصی خانوم میلر رو جذاب می‌کنه. دومین مورد زندگی کاریشه، یه تازه وارد که داره توی یه موسسه انتشاراتی بزرگ کار می‌کنه. شغل این خانوم واقعن جالبه. تلاش برای پیدا کردن کتاب جدید برای جاپ، رقابت ناشرا با هم برای قرارداد بستن با نویسنده‌های بزرگ و کشف کردن نویسنده‌های جوون، کلنجارهای یه ناشر با دیجیتالی شدن همه چیز، و کارهایی که برای تبلیغ کتاب‌ها می‌کنن، داستان رو جذاب می‌کنه.

younger2

۴. این مطلب فقط در حد معرفی موند. شاید یه روز نقد هم بنویسم در‌موردش. ولی فعلن در همین حد بگم که با وجود علاقه‌ای که به این سریال دارم، نقدهایی هم بهش وارده و من همه چیزش رو تایید نمی کنم.

 

 

دقیقه ی جادویی گوگلی

۱. گوگل یه پروژه‌ی جدید داره به اسم دقیقه‌ی جادویی. داستان جالبی داره. ولی قبلش این آقای رپر جوان رو ببینین که توی یک دقیقه، ۳۰۰ کلمه رپ می کنه:

۲. توی یک دقیقه چیکار می‌شه کرد؟ واقعن سوال جالبیه. اکثر ماها بجز پشت چراغ قرمز، به دقیقه و دقیقه ها اهمیت چندانی نمی‌دیم. عادت کردیم زیر چند ده دقیقه رو زمان حساب نکنیم و واحد شمارشمون هم معمولن بجای دقیقه، ربع ساعته. تنها سر و کارمون با دقیقه هم می تونه وقتی باشه که می‌خوایم توی اینستاگرم فیلم بذاریم و باید توی یک دقیقه خلاصه‌ش کنیم.

۳. پروژه‌ی جدید گوگل هم درباره‌ی همین یک دقیقه‌هاست. این که توی یک دقیقه چیکار می شه کرد و چیا می‌شه گفت. قضیه خیلی ساده‌س:‌ گوگل آدما رو دعوت کرده از خودشون و کارهایی که توی یک دقیقه می‌تونن انجام بدن فیلم بگیرن. دعوت گوگل اینجوریه:

توی یک دقیقه چه چیزی ممکنه؟ می تونین عاشق بشین، می تونین یه موشک فضایی رو پرتاب کنین، می تونین رکورد رپ دنیا رو بشکنین. به پروژه‌ی دقیقه‌ی جادویی خوش‌اومدید…مجموعه ای از فیلم ها برای گرامی داشتن ارزش زمان برای همه‌ی ما، روایت‌شده توی یک دقیقه. دقیقه ی جادویی شما چیه؟

حاصل هم چیزای جالبی شده. البته یک سری از ویدئو‌ها بجای اینکه کارهای قابل انجام توی یک دقیقه باشن، کارهایی‌ان که حاصل و پروسه‌ی انجامشون رو توی یک دقیقه دارن نشون می‌دن. ولی باز هم چیزهایی جالبی از آب در اومده.

۴. البته این رو نباید جا انداخت. این پروژه، یه پروژه ی کاملن تبلیغاتیه. توی ویدئو‌ها یه نکته باید رعایت بشه و اونم اینه که شخص راوی/انجام دهنده باید یکی از دستگاه های پوشیدنی اندرویدی رو داشته باشه. توی همه‌ی ویدپوهایی که من دیدم، شخص توی ویدئو یه ساعت هوشمند به دستش بود و توی بعضی موارد ازش استفاده هم شد. بیشتر جاها به عنوان تایمر و یکی دو مورد هم برای اندازه گرفتن ضربان قلب.

۵. هرچند که این پروژه کاملن تبلیغاتی و تجاریه، ولی باز هم نمی‌شه از بعد دیگه‌ی قضیه ساده رد شد. هم توی ویدئو ها و هم توی شعاری که توی سایت مخصوص این پروژه اومده به دو چیز داره اشاره می‌شه: اول غنیمت دونستن زمانی که در اختیار داریم و دوم انجام دادن کارهای جدید و تجربه کردن چیزهایی که قبلن زیاد بهشون فکر نمی کردیم. این جای قضیه رو من خیلی دوست دارم. توی شرایط زندگی امروز، زمان شاید مهم‌ترین چیزیه که باید بهش رسیدگی بشه. از زمانمون اصلن خوب استفاده نمی‌کنیم. حجم زیادی از روز رو هدر می‌دیم و در عین حال همیشه از کمبود وقت می‌نالیم. فکر می کنم این پروژه، تلنگر خوبی باشه.

 

 

روز غیر دانشجو

۱. از روی کنجکاوی توییت هایی که هشتگ روز دانشجو داشتن رو شروع کردم خوندن توی توییتر. یه هشتگ دیگه هم بود به اسم روز دانشجو مبارک. به طرز عجیبی اکثریت توییت ها محتوای سیاسی داشتن. از سخنرانی های امروز نماینده های مجلس توی دانشگاه ها گرفته تا توییت های اعتراضی و پرخاشگرانه. یک سری شرکت ها و آدم ها خیلی ساده و بی آلایش این روز رو تبریک گفته بودن و چند تا کافه هم به این بهونه می خواستن به دانشجو ها تخفیف بدن.  و البته مثل همیشه جای مزه پراکنی های بی مزه هم خالی نبود. محتوای توییت ها باعث شد به سرم بزنه خیلی مختصر در مورد این روز بنویسم.

daneshju1

۲. توی صفحه ی ویکیپدیای روز دانشجو اومده:

روز دانشجو، در ایران به ۱۶ ماه آذر اطلاق می‌شود. این روز، به یاد سه دانشجو (مصطفی بزرگ‌نیا و احمد قندچی هوادار حزب توده ایران و مهدی شریعت‌رضوی هوادار جبهه ملی ایران) که هنگام اعتراض به دیدار رسمی ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهور وقت ایالات متحده آمریکا و همچنین از سرگیری روابط ایران با بریتانیا، در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۳۲ (حدود چهار ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد همان سال) در دانشگاه تهران کشته شدند، گرامی داشته می‌شود.

با این حسن تسمیه، اولین چیزی که به ذهن می رسه درستی تبریک گفتن این روزه. فکر نمی کنم تبریک گفتن سالروز مرگ چند نفر آدم چیز چندان معقولی باشه. نمی دونم از کی تبریک گفتن ها شروع شد. ولی چیزی که معلومه اینه که علت قضیه، همون تفاوت قائل نشدن ما بین مبارک داشتن و گرامی داشتنه. مسئله ی دومی که هست خود علت اسم گذاریه. اگر به حادثه ای که حاصلش این بود که ۱۶ آذر رو روز دانشجو حساب کنیم، دقت کنیم، می بینیم که مسئله ی دانشجو بودن توی این انتخاب یه چیز کاملن فرعیه. درسته که اون سه نفری توی این روز کشته شدن دانشجو بودن، ولی این اصلن دلیل خوبی نیست که بخوایم این اتفاق رو به کل دانشجو ها تعمیم بدیم. به هیچ وجه نمی خوام در مورد کشته شدن سه تا دانشجو و درستی و غلط بودن کارهاشون و اتفاق های حاصله صحبت کنم. مسئله اینه که ربط دانشجوها به این اتفاق واقعن غیر قابل درکه.

۳. توی تیتر صفحه ی ویکیپدیای روز دانشجو، یه پرانتز هست و توش نوشته ایران. از قرار معلوم توی تقویم بین المللی هم روزی به اسم روز دانشجو هست. سال ۱۹۳۹ ارتش هیتلر تعدادی دانشجو رو توی پراگ اعدام می کنه و به همین مناسبت ۱۷ نوامبر، از سال ۱۹۴۱ به بعد روز دانشجو اسم گذاشته شده.

۴. توی هر دو مورد متاسفانه روز دانشجو در واکنش به یه اتفاق خاص اسم گذاری شده. هرچند دلیل ها، چیزهایی‌ان که واکنش بهشون منطقی و حتی واجبه، اما متاسفانه ربطشون به دانشجو و ویژگی های اصلی یک دانشجو، واقعن کمه. تنها سودی که این روز برای دانشجو ها داره همون تکرار شدن اسم دانشجوئه. هرچند که همه چیز دست به دست هم داده و حتی خود دانشجو ها هم تلاش می کنن تا با اصل قرار دادن یک سری مسائل فرعی و برنامه های سیاسی، خود دانشجو توی این روز فراموش بشه./

 

سه دیدار با ترامپ

۱. این پست سیاسی نیست. قبل از رییس جمهور شدن دونالد ترامپ من دو بار بهش برخورده بودم، بدون این که بدونم با چه کسی طرفم. اسمش رو شنیده بودم و ساده از کنارش رد شده بودم. فکر کردم با اتفاقاتی که افتاده، بد نیست خاطراتم از این آقای عجیب رو اینجا بنویسم.

۲. من یه مجموعه کتاب دارم که چندسال پیش یکی از دوستام بهم داده. اون هم همه ش رو یکجا از یکی از همین سایت های دانلود ایرانی، دانلود کرده. تنوع کتاب ها به شدت بالاست. از سری کامل هری پاتر و جیمز باند گرفته تا کارهای جیمز جویس. این وسط کتابی بود که قبلن هروقت به اسم خودش و اسم ناشناس نویسنده ش می رسیدم ازش رد می شدم:

trump

دونالد ترامپ توی صحفه ی اول کتاب How to Get Rich، می گه که می خواد پنج میلیون دلیل براتون بیاره که بخونیدش. من تمام کتاب رو نخوندم که ببینم این پنج میلیون دلیل چی ان و آیا واقعن دلیل های خوبی هستن یا نه. ولی توی همون صفحه ی اول یه سطر هست که به نظرم جالب اومد:

قانون اول تجارت: اگر شما درباره ی موفقیتتان به کسی چیزی نگویید، احتمالن کسی متوجه آن نخواهد شد.

فکر نمی کنم کل ۲۹۰ صفحه ی کتاب ارزش خوندن داشته باشه، اما حداقل این صحفه ی اولش که بی ضرر بود.

۲.۵.  داشتن کتابی از دونالد ترامپ، اونم از چهار سال قبل از رییس جمهور شدنش، واقعن جالبه. و فکر می کنم با توجه به ثروتی که داره و همه هم ازش می گن این روزا، کتابش در مورد ثروتمند شدن، جزو معدود کتابهای این دسته س که نویسنده ش، خودش ثروت رو تجربه کرده.

۳. بعد از مدتها، و از سر دلتنگی و بی حوصلگی داشتم یه قسمت از سریال رفقا (Friends) رو نگاه می کردم دوباره. چنلر بینگ وقتی از یه سفر نه چندان خوشایند بر می گرده، بزرگترین دستاورد سفرش رو دیدن دونالد ترامپ توی آسانسور می دونه. توی اینترنت چرخی زدم و متوجه شدم که یک بار دیگه هم توی این سریال به ترامپ اشاره شده.

۴. دو تا بهونه ی قبل رو داشتم ولی محرک اصلیم برای گذاشتن این پست، شنیدن صحبت های نوام چامسکی درباره ی دونالد ترامپ بود. چامسکی رو دانشجوهای زبان شناسی، کامپیوتر، و همینطور علاقه مندای فلسفه احتمالن می شناسن یا حد اقل اسمشو شنیدن. ( درس نظریه زبان ها و ماشین ها، فرم نرمال چامسکی). از عقاید چامسکی چیز زیادی نمی دونم، ولی طرز حرف زدن و نظراتش در مورد ترامپ و مقایسه ش با هیتلر واقعن جالب بود:

هیتلر یه ایدئولوگ مصمم و صادق بود، ترامپ نیست!

قبلن هم صحبت های چامسکی رو درباره ی ترامپ شنیده بودم. هرچند که خیلی دقیق و با استدلال از بد بودن ترامپ حرف می زد، اما هیچ جای صحبتش اینقدر بی پرده نظرش رو درمورد این رییس جمهور( که البته اون موقع تازه خبر کاندید شدنش منتشر شده بود)  نمی گفت.

  • صحبت چامسکی در مورد ترامپ رو اینجا می تونین ببینین.
  • اشاره های سریال Friends به ترامپ رو اینجا و اینجا می تونین ببینین(اگر سریالو ندیدین، مورد دوم می تونه یه سری چیزارو لو بده، نببینین)

بیماریِ زخمیِ فرهنگِ بد

۱. اول دسامبر روز جهانی ایدزه. قبلن نوشته بودم که این مسائلی که روز به اسمشون زده می شه توی تقویم خیلی وضعیت تلخ و وحشتناکی باید داشته باشن تا تایید صلاحیت بشن. بهتره درمورد ایدز و شرایط انتقال و خطراتش، پزشک ها بنویسن و ما فقط اطلاع رسانی کنیم.

aids

۲. یکی از رسم های دنیا برای این روز، بستن یه ربان قرمز به پیرهنه. خیلی ها این کارو می کنن تا از یه طرف توجه آدم ها رو به این مسئله جلب کنن و از یه طرف همدردیشونو به آدمای مبتلا به این بیماری ابراز کنن. توی اینترنت هم البته ربان قرمز رو با هشتگ #WorldAIDSDay و #روز_جهانی_ایدز  شبیه سازی کردن. چندتا از توئیت هایی که به نظرم نگاهشون به مسئله ی ایدز کمی متفاوت با اون نگاه همیشگی و تکراری “وای چقدر بده” و “خدا رو شکر من ندارم” و “دلم به حال اینا می سوزه” بود رو اینجا میارم:

  • برای کار هر جا رفت و صادقانه گفت به بیماری #ایدز مبتلاست همه با خشونت اورا طرد کردند! فرهنگ درست را بیاموزیم. #WorldAIDSDay #روز_جهانی_ایدز
  • عملا یک فرد مبتلا به بیماری ایدز در برخورد با دیگران بیشتر باید نگران سلامتیش باشد تا دیگران در برخورد با او #روز_جهانی_ایدز
  • امروز #روز_جهانی_ایدز هستش… به مبتلایان به اچ ای وی نگیم «ایدزی» واژه مزخرفیه
  • ویروس #ایدز در اسپرم و تخمک وجود ندارد و فقط در مخاط یافت می شود. دو فرد HIV مثبت می توانند به راحتی ازدواج کنند و تحت شرایطی بچه دار شوند.
  • البته ماهم برای بیماران مبتلا به #ایدز خطرناکیم ، کافی یه سرماخوردگی جزئی از ما بگیرن ،میتونه تا آستانه مرگ اونارو ببره #WorldAIDSDay
  • اینجا سر هر ایستگاه بنرهای «من دوست مبتلا به #ایدز دارم.»گذاشتند. ایران هنوزطرف دوسته سرما‌خورده‌ش رو می‌بینه فرار می‌کنه. (این رو خانومی که خارج از ایران زندگی می کنه گذاشته بود)

۳. البته این ها تعداد کمی از توئیت های خیلی خیلی کم فارسی در باره ی ایدز و روزش بود. خیلی از اینها اصلن مربوط به امروز و امسال نبودن و بعد از کمی اسکرول رسیدم به توئیتی که مربوط بود به اول دسامبر  سال ۲۰۰۹. وضعیت توئیت های انگلیسی خیلی بهتر بود – حداقل از لحاظ تعداد.

۴.  بین توئیت های فارسی تعدادی هم توئیت آماری بود که شدت وخامت ماجرا رو می خواست نشون بده که قابل توجه ترینشون این مسئله رو بیان می کرد که اکثر کسایی که تو ایران به این بیماری مبتلا شدن هنوز از این قضیه بی خبرن. یک نفر هم فیلم باشگاه خریداران دالاس رو پیشنهاد کرده بود. فکر می کنم پیشنهاد بدی نباشه. فیلم زندگی یه آدم مبتلا به ایدز رو روایت می کنه و نقش های اصلیش رو هم متیو مکانهی و جرد لتو بازی کردن. و البته مثل همیشه آدم هایی هم بودن که این مناسبت رو بهونه ی مزه پرونی و خودنمایی خودشون کرده بودن.

aids2

  • توئیت های مربوط به روز جهانی ایدز رو اینجا و اینجا می تونین بخونین.
  • اگر زیاد از این ویروس و اثراتش نمی دونین صفحه ی ویکیپدیای ایدز و HIV و یا یه جستجوی گوگل می تونه شروع خوبی براتون باشه. هادی هم توی بلاگش یه سری اطلاعات کاربردی، جالب، مهم، و قابل اعتنا رو کنار هم آماده کرده. خیلی می تونه کمکتون کنه تا قضیه دستتون بیاد. اینجا بخونینش.

 

مشکل مایکروسافت چیه؟

۱. مایکروسافت قسمت مهمی از زندگی دیجیتال اکثریت مردم دنیاست. کاربرای زیادی با رضایت تمام دارن از محصولات این شرکت و مهم ترینشون، ویندوز استفاده می کنن اما خیلی‌ها از ضرر هایی که این سیستم عامل بهشون زده خبر ندارن. ترجیح دادم به جای نوشتن مطلب، شبه-مقاله ای رو ترجمه کنم که خیلی خوب این مسءله رو باز کرده. در انتهای مطلب هم چند موردی رو که حس کردم باید اضافه بشن، نوشتم.

۲. مشکل مایکروسافت چیه؟

windows_users

قبل از هر چیزی بذارید مطمءنتون کنم که این یه مقاله ی ضد مایکروسافتی نیست که بخواد سوء استفاده های انحصار طلبانه، پتنت های نرم افزاری، رفتار غیررقابتی یا هرچیز دیگه ی اونا رو بکوبه. نه!‌مشکل اصلی با مایکروسافت خیلی بدتره. مشکل کاربراییه که اونا تربیت می کنن.

برای توضیحش بیاین یه چندسالی برگردیم عقب. یه نگاهی بندازیم به کامپیوتر های اورجینال(!). با سخت افزار حجیم و خشکشون اتاق رو پر می کردن و فقط به درد ریاضیدان های خیلی باهوش می خوردن. بعدش مایکروچیپ و مودم و آی بی ام و مایکروسافت اومدن. ناگهان ما اینترنت داشتیم. اینترنت متنمحور بود و شما باید نسبتن عالم کامپیوتر (خوره خودمون) می بودین تا بتونین ازش استفاده کنین.

بعدش ویندوز اومد. آیکن های خوشگل و منو های ساده داشت و کامپیوترو همگانی کرد. برای استفاده ازش نیازی به چند سال آموزش نبود، فقط موس رو تکون می دادین و روی آیکونی که می خواستین کلیک می کردین. هر کسی می تونست این کارو انجام بده.

همه هم این کارو کردن. حتی الان، بعد از گذشت چند سال کسی که هیچ وقت از کامپیوتر استفاده نکرده می تونه بشینه پشت یه کامپیوتر ویندوزی و توی اینترنت بچرخه، بدون آموزش یا فهمیدن. فارغ از این که چه موضعی نسبت به مایکروسافت دارین، باید اعتراف کنین ویندوز رابط کاربری گرافیکی به شدت آسونی داره.

احتمالن این بزرگترین نقطه قوت مایکروسافت توی این سالها بوده. اونا به شما کامپیوتری می دن که تقریبن بلافاصله می تونین ازش استفاده کنین. بی نیاز از هر دانشی. این مسءله البته بزرگترین ضعف اونا رو هم باعث شده، و برای دنیا هم مشکلات زیادی به بار آورده.

من اولین بار سال ۱۹۹۵ وارد اینترنت شدم. اون زمان اسپم هنوز مشکل ناشناخته ای بود، اما نامه های زنجیره ای(منظور همون ایمیل هاییه که هر کس بعد از خوندن برای چند نفر دیگه فوروارد می کنه) نسبتن رایج بودن. یه مورد خیلی رایج بود که می گفت:

مایکروسافت داره این ایمیل رو با یه نرم افزار هوشمند جدید رصد می کنه . این رو برای تعداد زیادی آدم فوروارد کنین و اونا برای این که بهشون در تست نرم افزار کمک کردین مبلغی رو بابت تشکر می دن.

اولین بار که این ایمیل رو گرفتم صورتم در هم رفت و دقیق تر نگاه کردم. یه متن ساده بود، بدون هیچ ضمیمه ای، تیتر هامعمولی بودن، هیچ نرم افزاری دخیل نبود. هیچ جور نمی شد تکثیر شدن این ایمیل رو رصد کرد. این ایمیل رو پاک کردم.

اما باز هم دریافت کردمش، و باز هم، و باز هم. هنوز هم هر از گاهی برام میاد. چرا؟ چون اون بیرون مردمی هستن که اطلاعاتشون اونقدر نیست که بفهمن این ایمیل چیزی جز یه دروغ نیست. چون نمی دونن ایمیل ها چجور کار می کنن(!). نمی دونن چجوری تشخیص بدن که آیا نرم افزاری به ایمیل ضمیمه شده یا نه. نمی دونن که نرم افزاری که با ارسال ایمیل، خودکار اجرا بشه، چیزیه که دنیا خیلی وقته تلاش می کنه تا اونو غیر ممکن کنه. نمی دونن که مایکروسافت هیچ دلیلی (و هیچ نیازی) نداره که ببینه یه ایمیل چجوری پخش می شه. تنها چیزی که این آدما می دونن اینه که براشون هیچ خرجی نداره که محض محکم کاری این ایمیل رو فوروارد کنن تا اگه احیانن این قضیه درست بود یکم پول گیرشون بیاد… و این ایمیل همچنان پخش می شه.

شاید فکر کنین خطری نداره که. صرفن هر از گاهی چند تا ایمیل احمقانه. خب اینجاس که شدت این بیخطری کم می شه: بیشتر از ۸۰ درصد اسپم هایی که دریافت می کنین از کامپیوتر شخصی یه کاربر ویندوز از همه جا بی خبر برای شما ارسال شده. این بد نیست؟

بین دوستا و همکارا من اون آدمی ام که وقتی مشکل کامپیوتری دارن می رن سراغش. یه سری سوال هست که کاربرای ویندوز بار ها می پرسن. مثلن:
آیا من به آنتی ویروس نیاز دارم؟
فایروال‌ (دیوار آتش) چیه؟
آیا واقعن نیازه که من آپدیت ها رو نصب کنم؟‌خیلی طول می کشه دانلودشون.
چرا این فایل ناشناسی که توی ایمیلی که یه آدم ناشناس برام فرستاده کار نمی کنه وقتی کلیک می کنم روش؟

این سطحی از دانشه که من عادت کردم از کاربر ویندوز توقع داشته باشم. خیلی گنگ می دونن که آنتی ویروس چیز خوبیه و باید داشته باشن. و اطلاعاتشون همین جا به ته می رسه. هر فایلی که براشون ارسال می شه رو باز می کنن، هر نرم افزاری رو دانلود می کنن، و ساعت ها توی اینترنت می چرخن بدون این که هیچ نرم افزار محافظی داشته باشن.

متاسفانه خیلی از نرم افزار هایی که ناخواسته نصب می کنن، فقط ویروس نیستن، بد افزارن: نرم افزاری که بدون این که متوجه باشن خرابکاری می کنه. می تونه همه ی کلید هایی که فشار می دن رو ذخیره کنه و پسورد ها و اطلاعات کارت اعتباریشون رو بده دست کسی که اون بد افزار رو نوشته. یا این که بعد از یه مدت فقط متوجه بشن که کامپیوترشون کند شده.

اگر نرم افزاری با دسترسی مدیر(همون روت و ادمین خودمون) روی کامپیوتر ویندوزی نصب بشه، مطلقن قادره هرکاری که خواست بکنه. در این موقعیت کامپیوتر شما زامبی حساب می شه، چون دیگه کامپیوتر شما نیست: داره توسط یه نفوذگر کنترل می شه. و نه شما. و دو کاربرد خبیثانه ی عمده داره:
از کامپیوتر شما به کامپیوتر های دیگه حمله می کنه تا بد افزار رو پخش کنه
شروع به اسپم فرستادن به دنیا می کنه

فقط کاربر از همه جا بی خبر بدشانس که داره بدافزار رو اجرا می کنه نیست که زجر می کشه: همه زجر می کشن. تخمین زده شده که به زودی اسپم هایی که فرستاده می شه تعدادش از ایمیل های واقعی و پاکی که فرستاده می شه بیشتر بشه. و این فقط به این دلیل ممکنه که اسپم ها از کامپیوتر شخصی کاربر از همه جا بی خبر دارن فرستاده می شن. مایکروسافت مچکریم.

ویندوز به شدت بخاطر یهسیستمعاملناامنبودن سرزنش شده. ویروسا بهش سرایت می کنن و بدافزار ها ولش نمی کنن. اما همه ی تقصیر ها گردن سیستم عامل نیست. خیلی راحت می شه بدون اسیر بد افزار شدن از کامپیوتر ویندوزی استفاده کرد. خود من این کارو کردم. من هیچ وقت روی هیچ کدوم از کامپیوترام ویروس یا بدافزار نداشتم و این در حالیه که از زمان ویندوز ۳ از ویندوز استفاده کردم. یه کاربر آگاه خیلی راحت می تونه توی ویندوز از امنیت کامل برخوردار باشه.

اما این کاربرا زیاد نیستن. خیلی ها دارن بدون نصب هیچ نرم افزار محافظی و با طرز تفکر روی همه چیز کلیک کناز کامپیوترشون استفاده می کنن. اونا نه فقط به خودشون، که به همه ی ما دارن آسیب می زنن. و این مشکل رو (متاسفانه)‌ نمی شه با نرم افزارحل کرد.

یک داستان واقعی: یه دوست ازم خواست بهش کمک کنم که یه نرم افزارو نصب کنه. قبلن به نصیحتم گوش کرده بود و از اکانت ادمین استفاده نمی کرد. اما نرم افزاری که می خواست نصب کنه نیاز به دسترسی مدیر داشت. بهش گفتم که برای نصبش باید به حساب مدیر سوءیچ کنه. ازش پرسیدم اون چیزی که می خواد نصب کنه چیه. در جواب گفت یه چیزی که با ایمیل برام فرستادن، فک کنم بازی باشه، یا یه چیزی تو همین مایه ها” . یه نگاهی بهش انداختم، بد افزار بود. اگه داشت از حساب مدیر استفاده می کرد تا اون موقع نصبش کرده بود و سیستمش آلوده شده بود. هیچ کدوم از نرم افزار های محافظ نمی تونستن نجاتش بدن.

بطور خلاصه مشکل کاربرای ویندوز اینه: نمی دونن دارن چیکار می کنن، ولی به هر حال اصرار دارن که انجامش بدن. مایکروسافت هرچقدر هم نرم افزارشو خوب تولید کنه، هیچ وقت اونقدر خوب نیست که جبران کار اینجور کاربرا رو بکنه. کاربرایی که اگه خوب توجیه شده باشن (گول خورده باشن) حتی حاضرن نرم افزار محافظشون رو غیر فعال کنن تا بتونن بد افزار نصب کنن.

چاره؟ چاره قبلن پیدا شده. نه! چاره این نیست که همه از لینوکس استفاده کنن. کاربر از همه جا بی خبری که آنتی ویروسشو برای نصب بد افزار خاموش می کنه توی لینوکس هم میاد و با دسترسی ریشه‌(روت) همون کارو تکرار می کنه. تنها چاره اینه که کاربرای ناآگاه کمتری داشته باشیم. همین.

خوشبختانه این اتفاق داره می افته. کامپیوتر و اینترنت به عنوان یه چیز عجیب و جدید وارد دنیا شدن. چیزی که مردم باید برای یاد گرفتنش تلاش می کردن، اونم وقتی که دوره ی یادگیریشون تموم شده بود. موفقیت ویندوز بزرگ بود، بخاطر این که یاد گرفتن این کارای جدید رو آسون کرده بود. اما از اون به بعد آدما دارن توی یه دنیای آگاهازوب زاده می شن. بچه ها با کامپیوتر و اینترنت بزرگ می شن. از همون روز اول استفاده از کامپیوترو یاد می گیرن. به مرور کاربرای ناآگاه با کاربرای آگاه جایگزین می شن. جلوی این جریان رو نمی شه گرفت. به زودی پیروز می شه.

خب اون موقع چی می شه؟ ویندوز به شدت وابسته به بزرگترین مشکلشه. تنها دلیلی که باعث می شه ازش استفاده بشه راحتی استفاده س. مایکروسافت می تونه لینوکس رو مثال بزنه و سختی مهاجرت کردن به لینوکس رو به رخ بکشه و مردم هم قبول کنن حرفشو، البته فقط امروز!

اما بعد از گذشت چند سال، که کاربرای ناآگاه جای خودشونو به کاربرای آگاه دادن چی اتفاقی میفته؟ وقتی راحتی رو به افزایش لینوکس و میزان ناآگاهی در حال کاهش با هم تلاقی می کنن. چه اتفاقی میفته وقتی هیچ مانعی برای ورود به دنیای نرم افزار آزاد و رایگان وجود نداره؟ وقتی که مردم عملکرد سیستم عامل ها رو با هم مقایسه می کنن و نه زیبایی رابط های کاربری رو.

زمانه ی جالبی می شه.، وقتی که کامپیوترها کاربرای محتاط و خوبآگاهشده ای دارن و نرم افزار ها ناخواسته رو ازشون دور نگه می دارن.

بهش فکر کنین: بی اسپم، بی بد افزار، بی ویندوز؟ شاید!‌ باید ببینیم.

۳. چند نکته ی تکمیلی:

  • نویسنده ی این متن خیلی یک طرفه، سادگی استفاده از ویندوز رو عامل همه ی بدبختی ها دونسته. متاسفانه در کنار همه ی حرف های منطقیش، این نکته رو فراموش کرده که راحت بودن به خودی خود چیز بدی نیست. هرچند که این سادگی توی تربیت این حجم از کاربر ناآگاه بی تاثیر نبود، اما نمی شه مشکل رو فقط گردن ساده بودن کار و داشتن محیط گرافیکی انداخت. مسءله ای که خیلی توی مخصوصن برنامه نویس ها به چشم می خوره اینه که انجام بودن کار از راه سخت رو افتخار می دونن. یعنی حتی آدم های آگاه این حوزه هم درک درستی از این قضیه ندارن و صرفن به این دلیل از خیلی چیزها با خبرن که این تفکر همهچیسختشخوبه به اونا القا شده.
  • این متن سال ۲۰۰۵ منتشر شده. از اون موقع تا حالا یک سری چیزها تغییر کرده. مهم ترینش این که موقع نگارش این متن، ویندوز اکس پی آخرین ویندوز منتشر شده بوده و اگر این نویسنده امروز قرار بود متن رو بنویسه مطمءنن خیلی لحن خیلی کوبنده تری رو انتخاب می کرد. چند بار متن رو به دقت مرور کردم. هرچند که خیلی شدید درمورد مساءل صحبت می کرد، اما هیچ جا به توهین دچار نشده بود. البته توی فرهنگ ما و معیار های ادب سنجی ما یک سری موارد رو می شه توهین آمیز حساب کرد. البته اون هم بخاطر وجود این منطق عجیبه که بیان حقیقت اگر چیز دلنشینی نباشه، توهین محسوب می شه.
  • تمرکز اصلی نویسنده، توی این متن تاثیری که ویندوز روی کاربرا داشته بود. ولی مساله ای که هست اینه که این تنها مشکل مایکروسافت نیست. بسته بودن نرم افزار، غیر قابل تغییر و انعطاف ناپذیر بودنش، امنیت پایینش، و خیلی چیزهای دیگه کنار گذاشته شدن توی این متن. مطمءنن بعدن درمورد اونا هم خواهم نوشت.
  • داستان ایمیل های زنجیره ای که نویسنده ازش صحبت می کنه توی سال ۱۹۹۵ اتفاق میفته. امروز که ۲۱ سال از اون زمان گذشته ما هنوز هم توی ایران همچین چیزهایی رو می بینیم. همه مون دوستهایی داریم که از این جور پیام ها برای ما بفرستن. البته بجای ایمیل – که تقریبن هیچ وقت نقش مهمی توی زندگی دیجیتال ایرانی ها نداشت و ندارهتوی تلگرام با این پیام ها مواجه می شیم. ۲ سال پیش، وقتی که هنوز وایبر مسنجر اصلی ایرانی ها بود یکی از دوستای من برام پیامی فرستادی که توش تقریبن می گفت:

    وایبر می خواد یک سری از کاربرا رو که فعالیت مشکوک به اسپم دارن پاک کنه(!) برای این که تو رو پاک نکنن کافیه که این پیامو به ۱۰ نفر از دوستات بفرستی تا این اتفاق برات نیفته.

    بخاطر این که متن یکم قدیمی بود مردد بودم توی ترجمه و منتشر کردنش، اما این مورد و مورد های بیشمار مثل این که فکر نمی کنم نیازی به ذکر کردنشون باشه منو قانع کردن برای انجام این کار.

  • توی این نوشته مایکروسافت و ویندوزش زیر زره بین رفته بود. اما این سادگی استفاده توی سیستم عامل مک هم به شدت دیده می شه و کاربرای این سیستم عامل چندان نباید خودشونو از ماجرا جدا بدونن.
  • توی مقاله خیلی خوشبینانه از آگاهی نسل آینده ی کاربرای کامپیوتر صحبت شده. اما به نظر من – و اونطور که دیده می شه- کاربرا های جدید خیلی بدتر دارن می شن. با امکاناتی که توی این سال ها به ویندوز اضافه شده مشکل حتی حاد تر هم شده. کم سن و سال هایی که این روزا از کامپیوترشون استفاده می کنن هرچند که کارهای خیلی عجیبی رو می تونن انجام بدن اما در خیلی موارد هیچ ایده ای ندارن که دارن چیکار می کنن. این بیگانگی و ناآگاهی توی کاربرای ایرانی متاسفانه خیلی خیلی شدیدتره. اکثر ایرانی ها – حداقل وقتی که شروع به استفاده از کامپیوترشون می کنن آشنایی چندانی با زبان انگلیسی ندارن و در مقابله با ارورها و هشدار های سیستم عامل تنها کاری که می کنن خیلی تصادفی و بسته به احساس و نیتی که توی اون لحظه دارن، بین OK و Next و Cancel یه مورد رو انتخاب می کنن. توی اینترنت هم هرجا که به عبارت Free Download  می رسن، بلافاصله کلیک می کنن.
  • چند هفته پیش یه خبر عجیب اومد بیرون که می گفت مایکروسافت به بنیاد لینوکس پیوسته، اما یقینن این اتفاق حداقل در آینده ی نزدیک، تاثیری روی درستی مطالبی که توی این پست نوشته شد نداره.

 

  • متن اصلی رو می تونین اینجا بخونین.

ب مثل بنویسیم

۱. داشتم دنبال یه کتاب می گشتم (بعدها در باره‌ش حتمن می نویسم همین جا)، که به طرز عجیبی جستجوم منتهی شد به یه ویدءو از حامد بهداد که توی یه جمع داشت صحبت می کرد. موضوع بحث هم آلودگی هوای تهران بود. محتوی اصلی صحبت همون حرف های همیشگی بود. همون “چرا مسءولی نیست؟” , “چرا وضع ما اینه و بهتر نمی شه؟” و “لیاقت ما بهتر از این هاست” های معروف. اما انتهای این صحبت تقریبن یک دقیقه ای حرفی زده شد که تفاوت نسبتن عمیقی داشت با الباقی حرف های خود این بازیگر و حتی اکثر چیزهایی که از راه تلوزیون و شبکه های اجتماعی به گوشمون می رسه این روزها. صحبت به این جمله ختم می شه که:

…اگر لطفی به بنده دارید، توی صفحه هاتون در این باره بنویسید!

۲. نمی شه توقع داشت که هوای تهران با همین دعوت یک جمله ای حل بشه. همه به چشم دیدیم که وضع خیلی وخیم تر از این حرف هاست. اما مسءله ای که هست اینه که این دعوت رنگ متفاوتی از همه ی دعوت های تبلیغاتی دیگه داره. کم نشنیدیم و ندیدیم آدم یا بیلبوردی رو که از ما بخواد ماشین شخصی بیرون نیاریم و آب کمتر مصرف کنیم و بین خطوط رانندگی کنیم. اما این بار این بازیگر مردم و حد اقل طرفدار های خودش رو به نوشتن دعوت می کنه. واکنش ها رو نمی شه چندان دقیق بررسی کرد ولی حدسی که می شه زد اینه که عده ی زیادی از طرفدارهای-احتمالن-چند-میلیونی این تقریبن-سوپر-استار واکنششون به این دعوت چیزی غیر از سکوت باشه.

۳. حالا این جا دو چیز رو می شه بحث کرد. اولین مورد حاصل این نوشته هاست. احتمالن عده ای چه در جواب این آقا و چه به هر دلیل دیگه ای اقدام به نوشتن و اعتراض کردن می کنن. اما واقعن به جایی هم می رسه این نوشتن ها؟ احتمالن نه. برای حل مسءله ای مثل این مسءله ی آلودگی که ریشه هاش از کوههای تهران هم عمیق تره خیلی بیشتر از چند تا استاتوس فیسبوک و مسیج تلگرام نیازه. نمونه های مشابهی هم قبلن دیدیم که بدون استثنا همه شون بی حاصل بودن. (حدس می زنم بعدن فرصتش پیش بیاد در این باره هم بنویسم.) ولی الان می خوام نوشته رو خوش بینانه پیش ببرم. چیزی که من رو از به وجود اومدن و ادامه پیدا کردن این جریان و مشابهاتش خوشحال می کنه تفاوتیه به مرور توی فضای مجازی ما ظاهر می شه. می شه امیدوار بود که شبکه های اجتماعی ما کم کم برن به سمتی که بجای این که هر روز تحیل هایی ببینیم در سطح راننده تاکسی و کاریکاتورهایی که فارغ از سطح کیفیتشون حاصلی جز یه خنده ی خفیف – یا گاهی هم اعصاب خردی شدید- ندارن، یا این که شاهد حمله های چریکی به صفحه ی آدم های به-هر-دلیل-مضحکی مشهور باشیم، با واکنش های منطقی و از روی تعقل افراد مواجه بشیم. شاید این واکنش ها چندان دل نشین نباشن یا محتواشون توی سطح پایین و نظر هاشون پیش پا افتاده باشه اما می شه خوشحال بود که داریم یاد می گیریم متمدنانه حرف بزنیم.

۴. نکته ی بعدی این ویدءو سر زدن این عمل قابل تامل از یه بازیگر سینما بود. هرچند که توی جهان غرب این اتفاق خیلی رایجه، ولی توی ایران کم پیش میاد که ما شاهد این باشیم که یه سلبریتی در مورد چیزی غیر از کارهای شخصیش با مردم صحبت کنه. متاسفانه معمولن نه سلبریتی حرفی برای گفتن داره و نه مخاطبش علاقه ای برای شنیدن. هرچند که معروف و پرطرفدار بودن این جور آدمها خودش یه مرثیه سوزناک و حتی پر درده، اما از شدت درد کم می شه وقتی که با این اتفاقات حتی کوچیک و پیش پا افتاده کمکی به وضع و شرایط وخیم بشه…/

 

  • صحبت های این بازیگر رو، اینجا ببینید و بشنوید.

 

کتاب بخون، برات خوبه

۱. از قرار معلوم هفت روزی از روزهای آخر آبان رو هفته ی کتابخوانی اسم گذاشتن (بعضی ها هم بهش می گن هفته ی گرامی داشت کتاب). شاید نامردی باشه توی این بلبشو، به این مناسبت غریب افتاده – یکی از معدود مناسبت هایی که رنگ و بویی از فرهنگ داره- هم بپریم. ولی خب به نظرم از کنارش ساده رد شدن خیلی بدتره و شاید عواقب وحشتناکی هم در پی داشته باشه.

۲. مسءله ای که هست اینه که اصلن این عبارت “هفته کتاب خوانی” دل نشین نیست. چیزی که همه – حتی کتاب نخون های قهار- ازش مطلعن اینه که عمل مطالعه، هم لذتش و سود و فایده هاش وقتی خوب به چشم میان که مستمر باشن و نه این که توی یه هفته به فکر کتاب خوندن و فرهیخته شدن بیفتیم و بعدش مثل سفره ی هفت سین باهاش خداحافظی کنیم تا سال بعد.

۳. قسمت تلخ تر ماجرا اینه که اصلن چرا همچین هفته ای بوجود اومده. چی باعث شده که این یه هفته از سال رو تصمیم بگیریم از فواید و ویتامین های نهفته در کتابها حرف بزنیم. با یه جستجوی کوچیک رسیدم به سایت همشهری آنلاین و به گفته ی اونا توی سال هفتاد و دو بوده که این هفته رو برای این هدف انتخاب کردن. چرایی مسءله رو هم خیلی ساده می شه حدس زد. در کل فکر کنم همه به چشم دیدیم که گرامی داشت و تقدیر و امثال این ها فقط وقتی پاشون میاد وسط که خبر از نابودی باشه. گاهی وقتا نابودی – یا مترادفش، مرگ- اتفاق افتاده و تموم شده، مثل حافظ و هوای پاک که خیلی وقته بین ما نیستن و تنها بازمانده شون روز گرامیداشتشون توی تقویمه. گاهی هم مثل همین مسءله ی کتاب داریم به نابودی نزدیک می شیم و شاید این کار یه جور فریاد و تلاش آخر برای زنده موندن باشه.

۴. نکته ی آزار دهنده ی دیگه خود لفظ “کتاب خوندن”ه. مسءله ای که هست که اینه که خیلی بهتره بگیم مطالعه. از معنی لغوی مطالعه و خوندن و شدت تفاوتشون که بگذریم(من می گذرم، ولی لطفن شما نگذرین و یه نگاهی به این تفاوت عمیق بندازین)، مترادف دونستن “عبارت” کتاب خوانی با “کلمه” ی مطالعه واقعن کار درستی نیست، هرچند که یکی دونستنشون عادت شده. توی این سرزمین خیلی وقته که فقط به دو چیز می گیم مطالعه: یکی کتاب قطور به دست گرفتن و لم دادن یه گوشه و خیره شدن به صفحه ها و یکی دیگه زل زدن به صفحه ی گوشی و خوندن جوک و تست روانشناسی تو چهار و نیم ثانیه تو تلگرام(و قبل تر ها فیسبوک و یاهو ۳۶۰ و حتی وبلاگ ها). اما مسءله ای که هست اینه که مطالعه توی این دو مورد خلاصه نمی شه( دومی رو البته با کلی اغماض می شه مطالعه حساب کرد).  هیچ وقت به این نرسیدیم که مجله و مقاله رو هم می شه مطالعه کرد. فکر نمی کنم لازم باشه که توضیح بدم اینجا منظورم کدوم نوع مجله س. کم نیستن (البته و متاسفانه باید اعتراف کنیم حداقل توی ایران کم هستن)‌ مجله هایی که هرکدوم توی یه فیلد خاص دارن فعالیت می کنن و مطالبشون چه به صورت گزارش و چه به صورت مقاله منتشر می شه، سطحشون در حدی هست که لیاقتشون “مطالعه” شدن باشه و نه “خونده” شدن.

۵. (و البته آخر). اول نیتم این بود ترجمه ی این مطلب رو که درواقع داره چند تا دلیل معرفی می کنه واسه مطالعه بذارم. ولی مسءله ای که هست اینه که از این جور مطالب زیاده و کمتر کسی هست که بهشون برنخورده باشه. این شد که دست به کیبورد شدم. فکر می کنم این موضوع (منظورم مطالعه س) چیزی باشه که بعدها بازم هم پیش بیاد در موردش بنویسم. تا چه پیش آید…/