ترند‌های توییتر و قهرمانی رئال

۱. امشب بازی فینال چمپینز لیگ بود بین رئال مادرید و لیورپول. برنده رئال بود. ولی جالبه که بعد از بازی ترند‌های توییتر اینجوری شده بود:

ترند های توییتر بعد از فینال رئال و لیورپول

از ده مورد، ۹ تاش مربوط به  بازی و بازیکناشه. Dua Lipa تنها مورد استثناست که گویا یه خواننده س و امشب اون هم توی استادیوم بوده و یه اجرا داشته که خیلی سر و صدا داشته.

۲. جالبه که یه بازی فوتبال باعث دیده‌شدن یه خواننده می‌شه. بعد اینقدر سر و صدا می‌کنه. از لیست ده تایی بالا ۴ تاشون توی همین زمان کم میلیونی شده تعداد دفعات ذکر شدنشون. مورد جالب دیگه هم اون هشتگ عربیه.  توییتر ترند ها رو هم گلوبال به کاربرا نشون می‌ده و هم لوکال. این که یه هشتگ غیر انگلیسی به صورت گلوبال ترند شده هم جالبه.

تغییر سیاست/شرایط استفاده‌ی اپ ها و سرویس ها و سایت ها و …

۱. از امروز صبح هر سایت و اپی رو که باز می‌کنم یه نوتیفیکیشن میده که اون عهدنامه(!)ی اولیه‌ای نشون دادن تغییر کرده. از فایرفاکس گرفته تا اپ های کوچیک و گم نام. قضیه اینه که گویا در اروپا قوانین سخت گیرانه‌ی جدیدی از امروز قراره اعمال بشن و این اپ ها هم مجبورن به کاربرانشون اطلاع بدن. همینطور اینکه خیلی از اپ ها دارن با جزئیات نسبتن خوبی می‌گن که چه اطلاعاتی رو جمع آوری می‌کنن از فعالیت هر کاربر. General Data Protection Regulation درسال ۲۰۱۶ بررسی و تصویب شده و امروزه که اجراش شروع شده. البته این مربوط به اروپاست فقط.

۲. اطلاعات کاربرها مهمن. خیلی مهم. و نباید ساده از کنارش رد شد. خیلی از قول های امروز (از جمله گوگل) با استفاده از همین اطلاعات به این موقعیتی که دارن رسیدن. کاربرد این اطلاعاته که باعث پیدا شدن فیلدی به اسم علم داده شده که یکی از ترند های این دهه بوده. چه خام فروخته بشن اطلاعات و چه بعد از آنالیز استفاده بشن، می‌تونن هر کسب و کاری رو که کاربرهای زیادی داره، ثروتمند کنن. عصر دیتا رو نباید سهل انگارانه طی کرد. باید به چیزهایی مثل همین قوانین که در این حیطه تصویب و اجرا می‌شن توجه کرد.

علامت سوال

در مکاتبات روزمره‌(یعنی چت، تکستینگ، و…) از علامت سوال استفاده کنید. خیلی توقع بی‌جا و عجیبیه که فکر می کنین چون شما با لحن سوالی می نویسید توی ذهنتون، طرف مقابل هم با لحن سوالی می‌خونه. کتاب جدید محمود دولت آبادی منتشر شد با کتاب جدید محمود دولت آبادی منتشر شد؟ خیلی فرق دارن. خیلی. از علامت سوال استفاده کنید.

question mark

 

  • این در مورد کاما/ویرگول هم صادقه. حالا لازم نیست سمی کالن استفاده کنید دیگه،‌ ولی توی یه متن ۳ ۴ خطی، بودن کاما واقعن به خوب درک شدن پیامتون کمک می‌کنه، استفاده کنید.

هنر شفاف اندیشیدن

۱. بدیهیه که بعد این همه سال زندگی، همه‌ی ما در فکر کردن قهار شدیم دیگه. اما مسئله اینجاست آیا واقعن بی نقصیم؟ نه. به هیچ وجه. توی تصمیم گیری های روزانه بارها بین گزینه‌ها گم می‌شیم. یه مطلب رو بارها مرور می‌کنیم و هی گم می‌شیم. گول تبلیغات و گوینده‌های اخبار رو می‌خوریم. توی کارای بلند مدت انرژی و انگیزه‌مون تحلیل می‌ره(بله، اینم به فکر مربوطه).

هنر شفاف اندیشیدن

۲. فنر واضح فکر کردن کتاب باحالیه. ۹۹ تا مقاله(!)ی دو سه صفحه ای داره درمورد فکر کردن. رولف دوبلی این کتاب رو نوشته. در واقع اینها مجموعه‌ای از نوشته‌هان که در طی چند سال توی نشریات چاپ شدن و بعد به صورت کتاب در اومدن. ترجمه‌ی فارسی اسمش رو من ترجیح می‌دادم هنر واضح فکر کردن بزارم، اما گویا یه کتاب دیگه‌ هم به این نام وجود داره و ترجمه‌ی فارسی‌ای که توی بازاره (کار عادل فردوسی پور، در کمال تعجب) به اسم هنر شفاف اندیشیدنه و توسط نشر چشمه چاپ شده.

۳. درواقع موضوع این کتاب خطاها و سوتی های ما موقع فکر کردنه. اشتباهاتی که دلایل متفاوتی دارن. مثلن سهل‌انگاری، فرهنگمون، حیله‌ی پشت مسائل و… . این کتاب هم قرار نیست جادو کنه. با خوندنش عاری از اشتباه نمی‌شه کسی، اما بهتره که حداقل در مواجهه با مسائل بدونیم که از چه جاهایی آسیب پذیریم.

۴. ۹۹ تا مقاله‌ای که توی کتاب هنر شفاف اندیشیدن هستن خوبن، ولی عالی نیستن. راستش یه جاهایی این حس به آدم دست می‌ده که داره کش پیدا میکنه نوشته ها. برای من وقتی که خوندمش (کمتر از یک سال پیش) حدود ۲۰ موردشون واقعن جالب  بودن. نیمی از کتاب می‌شه گفت قابل درک بود، اما تقریبن نصف موارد زیادی ریزبینانه و خاص بودن و می‌شد از کنارشون ساده رد شد. اما به هرحال ارزش یک بار خوندن رو داشت. نکته‌ی نسبتن مثبت قضیه هم این بود که اکثر فصل ها رو با یک یا چند مصداق خاص بررسی کرده بود که قابل درک تر باشه. البته اینم بگم که این کتاب همچنان یه کتاب نسبتن سطحی و تا حد زیادی تجاریه که با هدف فروش نوشته شده. علم چندان عمیقی عاید خواننده نمی‌شه. صرفن یا یک سری الگوی آماده برای بررسی کردن موقعیت ها مواجه می‌شه، اما همچنان برای کسی که وقت یا علاقه‌ی مطالعه‌ی کتابی روانشناسی رو نداره (به هیچ وجه منظورم قورت دادن قورباغه و دزد پنیر و امثال این کتاب ها نیست، منظورم کتابهای علمیه) این کتاب یکی از باید‌هاست.

 

جزیره زباله ها و روز زمین

۱. در اقیانوس آرام جزیره‌ای هست به اسم جزیره زباله‌ها که تشکیل شده از حجم عظیمی از ضایعات انسانی. البته چگالیش اونقدر بالا نیست که توی تصاویر ماهواره‌ای واضح باشه اما درمورد مساحتش تخمین زده شده که چیزی بین ۷۰۰ هزار تا پونزده میلیون کیلومتر مربع باشه. عدد خیلی بزرگیه اگه دقت کنید که مساحت ایران تقریبن یک و نیم میلیون کیلومتر مربعه.

زباله

۲. روز زمین بود دیروز. بهونه‌ی پاول دوروف شد برای یه رزمآیش موشک پرانی سمبولیک(!!!) برای تلگرامشون و از طرف دیگه هم احتمالن کلی همایش توی گوشه کنار دنیا و یحتمل دو سه تایی توی تهران خودمون. ولی چیزی که مسلمه اینه که تغییر چندانی حاصل نمی‌شه با یکی دو تا همایش.

۳. لایف استایل ما (انسان ها در کل و ایرانی ها بخصوص) وحشتناکه. صبح تا شب انسانٍ مصرف کننده گره خورده با تولید حجم انبوهی از زباله. از بطری آبی که وقت تشنگی می‌خریم ( و بارها دیدم شخص بطری‌ای که هنوز کلی آب توش هست رو می‌ندازه توی سطل زباله) تا همون بطری وقتی از دستمون می‌فته و می‌شه توپ موقتی یکی دو تا بچه واسه چند صد متر، تا همون بطری که وقتی رفتگر شهرداری می‌بینه افتاده گوشه جوب، شاید خسته باشه و حال نداشته باشه بر داره اونو و می‌مونه توی جوب تا آب اونو می‌بره و یه جوری شاید به یه دریاچه برسه کارش. از لحظه تولید تا رسیدن اون بطری به یه نقطه که خونه دائمیش بشه کلن هزینه‌س. هزینه‌ای که حجم زیادیش قابل اجتنابه. صرفن با خریدن یه بطری دائمی می‌تونیم هم پلاستیک کمتری مصرف کنیم. هم بار دفع زباله‌ی شهر رو کم کنیم و هم از تلنبار شدن توده‌های زباله توی گوشه و کنار دنیامون جلوگیری کنیم. ولی متاسفانه حتی برای تحصیل کرده‌های ما داشتن یه بطری نیم‌خورده نشان کول بودنه.

 

امان نامه شب

۱. اول اینو بخونید:

برای تسکین این درد نه مرحمی لازم بود و نه طبیبی. گاهی باید فریاد زد؛ اما نه تنها و نه با خود. فقط یک همدرد، یک همدرد می توانست او را آرام کند، تا از درد بگوید و از درد بشنود؛ اما در میان این برهوت چه کسی یا چه چیزی می توانست با او از دردی مشترک سخن بگوید. تنهایی نمی شود تنهایی را علاج کرد.

این ها درمورد اسماعیله. یه مرد که تک و تنها زده توی دل بیابون که یه اسباب بازی فروشی بسازه.

امان نامه شب - علی اردلانی

۲. امان نامه‌ی شب یه مجموعه داستان کوتاهه شامل هفت تا داستان. متن بالا از اولین داستانشه. چیزی که داستان ها رو به هم ربط می‌ده از یه طرف نگاه نسبتن تلخیه که به دنیا دارن آدمهای این داستانها و از طرف دیگه‌ هم تخیلات نویسنده خیلی خوب می‌تونه واقعیت و خیال رو با هم ترکیب کنه و یه سری جاها حتی نمی‌شه این دو رو از هم تشخیص داد. توی داستان‌ها موضوعات و شخصیت‌ها هم جالب و جذابن: یه پسر بچه‌ که شبا خودشو خیس می‌کنه و واسه همین ملامت می‌شه همیشه، یه شاگرد میوه فروشی که عاشق شده، یه خونواده فقیر با یه پدر قمارباز و … . هر داستانش در کل دنیای خودشو داره.

۳. امان‌نامه‌ی شب رو علی اردلانی نوشته. این اولین کتاب نویسنده‌س. انتشارات نگاه کتاب رو چاپ کرده. چاپ اول کتاب برای اواخر سال نود و ششه و احتمالن هنوز همه جا قابل تهیه نباشه. اما خب هم نمایشگاه کتاب نزدیکه و هم انگار می‌شه از سایت خود ناشر خرید کتاب رو.

۴. کمی گلایه: من یه مجموعه شعر ازشهیار قنبری دارم با تیراژ ۱۱هزار تا. چند تا کتاب از اواسط دهه هشتاد دارم که تیراژشون بین ۳ تا ۵ هزار تاست. دو تا نمایشنامه دارم واسه همین ۲ ۳ سال پیش با تیراژ هزار تا. و این کتاب هم که تازه چاپ شده، تیرازش ۵۰۰ تاست. خیلی سیر نزولی ترسناکیه. ۱۱ هزار کجا و ۵۰۰ کجا. تازه تلخی ماجرا اینه که همون ۱۱ هزار تا رو هم اگر با مثلن تیراژ نیم میلیونی، اونم فقط برای چاپ اول کتابای مثلن موراکامی مقایسه کنیم وضع بدتر هم میشه. مطالعه-ستیز بودن یکی از مفاخر فرهنگی ماست و فقط واسه امروز نیست. البته شاید مثلن کتابای دیجیتال و مارکتهایی مثل فیدیبو هم توی این قضیه دخیل باشن، اما در کل ترسناکه وقتی مثلن ببینی کتاب مردی به نام اووه که ۶ ۷ سال پیش چاپ شده، چند میلیون فروش داشته، اما مجموع کتابهای همه‌ی نویسنده‌های مطرح معاصر ما روی هم حتی به میلیون نتونن احتمالن نزدیک بشن. در کل عجیبه حتی. عجیب. نویسنده هایی که خیلی هاشون هیچ حرفی برای گفتن ندارن و صرفن توی کویری مثل ایران تونستن صاحب اسم ورسم بشن و از اون طرف هم آدم هایی که انگار لذت شنیدن قصه و خوندن داستان رو نشناختن هنوز. صرفن برای بهبود روحیه و مثلن-پیشرفت-کردن-شخصیتی حاضرن اراجیف تجاری و جیب خالی کن رو بخونن.

 

 

اینتل – فوتبال – تبلیغ – پردازش تصویر

۱. امشب توی بازی بارسلونا یه چیز باحال دیدم. گل که زده شد یه پخش مجدد باحال از گل بود که توجه جلب می کرد. موقع پخش صحنه گل، دوربین چند درجه دوران داشت. انگاری یهو از سکوی کناری دوربین بیاد وسط زمین. چجوری؟ کار اینتل بود.

۲. قضیه اینه که ۳۸ تا دوربین توی ورزشگاه کار گذاشته شده که خیلی دقیق کالیبره شدن و یه جای مشترک رو همه‌شون دارن می‌گیرن. این با کلی چیز دیگه این امکان رو فراهم می کنن که اون تصویر باحال رو ببینیم. البته من زیاد فوتبالی نیستم و ممکنه این قضیه چند وقتی باشه که اومده و شما قبلن دیده باشیدش.

۳. تصورش شاید سخت باشه. این ویدیو رو ببینید کار دستتون بیاد:

 

اما چیزی که توی تصویر دیده می‌شه یه ذره کارتونی شده انگار و کمی هم رنگ ها پررنگ تر شدن. توی اونی که من امشب دیدم هم همین بود. شاید زیاد نشون بد بودن نباشه، اما هنوز ساید افکت داره این تکنولوژی جدید.

۴. چیز دیگه‌ای که نظرم رو جلب کرد، تاخیر این اتفاق بود. حدودن ۴ ۵ دقه طول کشیده انگار تا این ویدیو آماده بشه. این که اینتل داره این کار رو میکنه برای تبلیغ کردن یه ذره بد می‌کنه این رو. شایدم توقع من بالاست. در کل ایده‌ی باحالیه برای تبلیغ کردن توسط شرکتی که پردازنده تولید می‌کنه.

مردی به نام اوه

۱. هر آدمی باید بدونه که توی زندگی داره برای چی می جنگه. مردی به نام اوه داستان زندگی مردیه که به این جمله اعتقاد داره و خب توی برهه‌ای از زندگیش که چیز زیادی برای جنگیدن نداره، باهاش آشنا می‌شیم. یه پیرمرد بازنشسته‌ ی بداخلاق و سخت‌گیر که کسی ازش خوشش نمیاد، شاید گزینه‌ی شماره یک آدم برای شناختن نباشه، ولی خب این یه دفعه داستان فرق داره.

مردی به نام اوه - فردریک بکمن

۲. مردی به نام اوه (درواقع باید بگیم اووه، بر وزن یووه(تیم فوتبال)) که اتفاقن از روش فیلم هم ساختن و نامزد اسکار هم شده بود و به فروشنده‌ی فرهادی باخت، یه رمان معروف سوئدیه. یعنی این اواخر خیلی معروف شده و حتی توی بازار ایران هم چندین ترجمه ازش اومده و حتی مثلن امروز توی نوار هم دیدمش، دو تا گوینده‌ی متفاوت این کتاب رو خوندن. در کل داره برای خودش می‌تازه این روزا. افت و خیر های نسبتن باحالی داره. شخصیت اوه در کل جذابه. در ظاهر عنق و بد قلق ولی در باطن پر از پیچ و خم و ریزه‌کاری.

۳. روی جلد کتاب نوشته شده که این یه کتاب عام پسنده. گویا توی خود سوئد هم تقریبن نیم میلیون نسخه ازش فروش رفته. اونوقت اینجا توی ایران شاید به زور به ده بیست هزار رسیده باشه تیراژش و خوراک قشر کتابخون ما شده، نه عامه‌ی مردم. این قضیه یه ذره تلخه. مثلن چند سال پیش عکس صف مردم ژاپن برای کتاب تازه چاپ موراکامی رو دیدم یا یه روزه فروختن آخرین کتاب الیس مونرو رو که خبرشو شنیدم خیلی برام عجیب به نظر اومد. واقعن ما تا حالا همچین چیزی ندیدیم. خنده داره که مثلن روی جلد کتابهای ایرانی با فونت بزرگ می نویسن چاپ دهم و پونزدهم و صدم که اگر دروغ نباشه (که خیلی رایجه) بازم عدد کوچیکی رو می‌سازه. مثلن احتمالن هرچاپ ۲ ۳ هزار تا نسخه باشه و تهش بازم حاصل ده سال فروش اون کتاب شاید به صد هزار جلد نرسه.

۴. مردی به نام اوه به نویسندگی فردریک بکمن کتاب خوندنی و جذابیه. ۳۰۰ صفحه‌س و نه خیلی اما تا حدودی روان-خوان حساب می‌شه. طنز باحالی داره. پشت جلد ترجمه فارسیش هم اینو دیدم: داستان زندگی مردی به نام اوه که با ورود یک بانوی ایرانی به زندگی‌اش، کاملن متحول شد. هرچند این خیلی اقراق توشه ولی واقعن یه زن ایرانی به اسم پروانه هم توی داستان هست و زرشک پلو با مرغ هم درست می کنه‌:) . پیشنهاد می شه در کل.

  •  خاطره: چند سال پیش توی نمایشگاه دنبال یه کتاب رفتم. درواقع کتاب جدیدی بود که قرار بود توی نمایشگاه کتاب اولین بار عرضه بشه. روز اول نمایشگاه بود. رسیدم دم غرفه ناشر. کتاب رو گرفتم. روی جلد نوشته بود چاپ دوم. شنیدین می‌گن بدنسازی هفته اولش بدن درد داره، از هفته دوم برید؟ اینام از چاپ دوم شروع کرده بودن.
  • پیام کتاب رو به من معرفی کرد. نظرش رو هم اینجا نوشته: مردی به نام اوه

شیوه‌ی تفکر مهندسی و رنگ و نور مانیتور

۱. قبلن یه مطلب داشتم درمورد آسیب های نگاه کردن طولانی مدت به مانیتور و یه راه حل کوچولو براش. پیامم یه مطلب باحال داره در مورد رنگ و شدت نور مانیتور و تاثیری که روی چشم می‌تونه داشته باشه. این دو تا مطلب شاید خیلی ساده باشن و نصف چیزایی که توشون گفته شده بدیهی به نظر برسه، اما متاسفانه خیلی ها به همین چیزای پیش پا افتاده بی اعتنایی می کنن.

نور خورشید چشماتونو نمی زنه؟

۲. مشکل اصلی اینه: یه سری مثلن برنامه نویس داریم که تا ادیتورشون رو نصب می کنن تم تیره رو انتخاب می کنن چون کول تر و خفن تره. خیلی ها هم اصلن اهمیتی به سلامتی نمی دن و مثلن از ده ساعت بی وقفه پشت کیبورد بودن با افتخار حرف می زنن. مشکل چیه؟ مشکل اینه که ما از مهندسی صرفن یه سری مهارت رو داریم، نه تفکر مهندسی. این تعریف از مهندسی رو من خیلی دوست دارم: طرز فکر مهندسی یعنی توانایی تشخصی این که توی چه موقعیتی باید با منطق تصمیم بگیریم و توی چه موقعیتی با احساس. مثلن انتخاب کردن تم ادیتور، هرچند که سلیقه هم توش دخیله، اما باید منطقی بهش نگاه کرد.

۳. یه کم خودمونی تر. معمار ها و مخصوصن دانشجو های معماری رو دیدین تا حالا؟ اکثرن آراسته ن با تیپ و ظاهر باحال و لباسایی که معلومه واسه انتخابشون وقت گذاشتن. اینو توی معمارا تا حدودی دوست دارم من. هنرشون رو به زندگیشون بسط می‌دن و بهش افتخار می‌کنن. ولی مثلن توی جمع‌های کامپیوتری این قضیه بر عکسه. عینکی شدن بر اثر کار زیاد با کامپیوتر و ریش اصلاح نشده و لباس نا مرتب یه جورایی دارن تبدیل می‌شن به افتخار. این اصلن دوست داشتنی نیست.

ویکی پدیا در ترکیه

۱. امروز اگر یکی از صفحات ویکیپدیا رو باز کنین اون بالا چیز جالبی می‌بینین. نوشته دلمون برای ترکیه تنگ شده. چرا؟ چون تقریبن ده ماهه که ویکیپدیا توی ترکیه مسدود شدده (همون فیلـتر خودمون). اما چرا؟ چون توی یکی از مقاله‌ها (درسته، فقط یک مقاله و نه تمام ویکیپدیا) از ترکیه به عنوان حامی داعش اسم برده شده بوده. عجیبه؟ آره. سانسـور و تحریـم و فیلـتر برای ما ایرانی ها چیز جدیدی نیستن. اما فیلتر شدن چیزی مثل ویکیپدیا یه جور زیاده روی و می‌شه گفت جنایت حساب می‌شه. قبول ندارین؟ مسئله اینجاست که اینجا داریم همون مسئله‌ی تکراری رو می‌بینیم. یه نفر یه حرفی زده و اون یکی نفر بهش برخورده و قدرت این رو هم داشته که بجای سعی در جواب منطقی دادن، مانع شنیده شدن حرف طرف مقابل بشه. این مسئله گویا در همه‌ی جهان هست: ما آدم‌ها دوست نداریم حرف مخالف بشنویم. اما واکنشی که بهش داده می‌شه هرجایی یه جوره.

ترکیه ویکیپدیا رو فیلتر کرده

۲. توی توییتر هشتگ #WeMissTurkey رو دنبال کنید. چیزای جالبی می‌بینید.