از کرامات اهم‌متر

۱. وصف شرایط. ۲. شرح اوج ماجرا. ۳. افسوس.

 

۱. این ترم بالاخره تن به تقدیر دادم و آزمایشگاه مدار الکتریکی رو برداشتم. این استاد عزیز ما علاقه ی شدیدی داره که هر جلسه از اهمیت این درس توی آینده ی شغلی و حتی زندگی شخصی ما برامون قصه بگه. اولین نکته این که گویا خودش برقی بوده و بیشتر از این که از کامپیوتر حرف بزنه از برق می گه. از این که بگذریم خیلی اعتقاد داره که توی مصاحبه های شغلی در کنار مساءل پیشرفته، از ابتدایی ترین چیزها هم سوال می پرسن. ابتدایی یعنی مثلن یهو یه مقاومت می دن می گن بگو این چند اهمه و اگه مصاحبه شونده ی فلک زده ارزش رنگ ها رو حفظ نباشه یقینن شانسی برای گرفتن اون شغل نداره.

۲. توی آخرین جلسه‌(تا این لحظه البته، تا انتهای ترم راه زیاده) پاشو یکم فراتر گذاشت. تا این لحظه ما (یا حداقل من) فرض رو روی این گذاشته بودیم که ایشون وقتی اهمیت این درس حرف می زنه، خطابش به بچه های سخت افزاریه. ولی گویا ایشون کلن بقای دنیای تکنولوژی رو توی تسلط دانشجوها روی درس مدار۱ می دونن. طبق عقیده ی ایشون اگر شخصی ندونه اهم‌متر چیه، یا اختلاف ولتاژ رو از چه رابطه ای می شه بدست آورد به هیچ وجه نمی تونه توی این دنیا به جایی برسه، یعنی نه فقط یه طراح مدار و مهندس سخت افزار و این چیزا، بلکه حتی برنامه نویس و دیزاینر و حتی آدم خوبی هم نمی تونه باشه. اصرار شدیدی هم داشتن که توی هر مصاحبه ی شغلی ای حداقل یک سوال از مباحث مدار۱ پرسیده می شه. یه جورایی می شه گفت اصل بقای حد اقل یه سوال از مدار۱ و اولویت با کسایی که این درسو مسلطن.

3. از طنز ماجرا که بگذریم، این مسءله یه نفس افسوس‌ناک رو هم از ریه ی من بیرون می ده. اولایل دوران دانشجوییم چیزی که همیشه برای آینده کاری خودم متصور می شدم یکی از این دو تا بود: یکی وارد شدن به دنیای تجارت و صنعت و اون یکی فضای آکادمیک. چیزی که همیشه بهش علاقه داشتم (و صد البته هنوز هم دارم) تدریسه. ولی با چیزهایی که توی این چند سال دیدم تقریبن به این نتیجه رسیدم که آینده ی کاریم دو حالته: یا ورود به بازار کسب و کار و یا مرگ. محیط آکادمیک توی ایران(یا حداقل دانشگاهی که من توش درس می خونم و چندتایی از دانشگاههای دیگه که از اوضاعشون شنیدم) جهان مرگه. نیتم توهین به این آدما نیست. فقط مسءله اینه که تقریبن بدون استثنا کسایی پاشون به هیءت علمی دانشگاهها باز می شه که هیچ شانسی برای زنده موندن توی بازار رقابتی کسب و کار ندارن و تنها راه امرار معاشی که براشون باقی می مونه انتقال دادن اطلاعات تاریخ مصرف گذشته و تجربه هایی که در واقع تجربه نیستن و حاصل تفکراتشون و استنتاج های صرفن توی-ذهن-خودشون-درسته. سیر نزول خیلی وقته شروع شده و الان کم کم کار داره به جایی می رسه که دانشگاه با اقتدار تبدیل بشه به بزرگترین رقیب سربازی توی ممانعت از پیشرفت و موفقیت دانشجوها و صدالبته جامعه./

دوباره

۱. مقدمه. ۲. انگیزش. ۳. نیت. ۴. واهمه.

 

۱. من یه اکانت یاهو دارم که چند سالی می شه که دیگه ازش استفاده نمی کنم. امروز صبح بازش کردم که ایمیل یه دوست قدیمی رو توش پیدا کنم. اون لابلا یه ایمیل اومده بود از طرف بلاگ اسکای واسه ریست کردن رمز. باز هم نشده بود حتی. تاریخشم واسه حوالی سه سال پیش بود. این ایمیل بود که یادم انداخت من یه زمانی وبلاگی هم داشتم و هر از چند صباحی توش چیزکی می نوشتم.

۲. رفتم توی پنل بلاگ و شروع کردم خوندن کامنتا. چیزای جالبی بود. یه سری اسما هنوز برام آشنا بودن و یه سریا هم هرچند خیلی خودمونی نظرشونو گفته بودن اصلن نتونستم به یاد بیارمشون. غرق کامنتا شدم و بعدشم واسه یاد آوری کارم این افتاد که بشینم نوشته های خودمو بخونم. خیلی عجیب ولی جالب بود. با این که اون دوران زندگیم هنوز خیلی ازش نگذشته و حتی با جزءیات کامل توی ذهنمه ولی انگار داشتم نوشته های یه غریبه رو می خونم. چقدر تغییر که اونقدر تدریجی بودن که حتی متوجهشون نشده بودم. ای وای… ای وای…

۳. خوندن نوشته های خودمو و کامنتا که تموم شد صبح شده بود ظهر. دست به کار شدم و این هاستی که چند وقتیه داره خاک می خوره رو دستی به سر و روش کشیدم و سر و سامون دادمش و یه وردپرس روش نصب کردم (با کلی مکافات) که دوباره بشم یه وبلاگ‌نویس – هرچند پاره وقت.

۴. یادمه مطلب اول اون وبلاگو که داشتم می نوشتم تو ذهنم این بود که منظم و حداقل هفته ای یه بار توش از دغدغه هام و علایق و عقایدم بنویسم. اون وبلاگ اونجوری شروع شد و حاصلش این شد که سه ساله داره خاک می خوره. حالا این یکی که صرفن با خاطره دوران خوش قدیم داره استارت می خوره به کجا می رسه؟ نمی دونم. بخیر بگذره…/

سلام دنیا!

به وردپرس فارسی خوش آمدید.‌ این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن نوشتن را آغاز کنید!

 

  • طبق رسوم من باید در اولین قدم این پست رو پاک کنم. ولی واقعن چرا؟ چرا نمونه اصن؟