مردی به نام اوه

۱. هر آدمی باید بدونه که توی زندگی داره برای چی می جنگه. مردی به نام اوه داستان زندگی مردیه که به این جمله اعتقاد داره و خب توی برهه‌ای از زندگیش که چیز زیادی برای جنگیدن نداره، باهاش آشنا می‌شیم. یه پیرمرد بازنشسته‌ ی بداخلاق و سخت‌گیر که کسی ازش خوشش نمیاد، شاید گزینه‌ی شماره یک آدم برای شناختن نباشه، ولی خب این یه دفعه داستان فرق داره.

مردی به نام اوه - فردریک بکمن

۲. مردی به نام اوه (درواقع باید بگیم اووه، بر وزن یووه(تیم فوتبال)) که اتفاقن از روش فیلم هم ساختن و نامزد اسکار هم شده بود و به فروشنده‌ی فرهادی باخت، یه رمان معروف سوئدیه. یعنی این اواخر خیلی معروف شده و حتی توی بازار ایران هم چندین ترجمه ازش اومده و حتی مثلن امروز توی نوار هم دیدمش، دو تا گوینده‌ی متفاوت این کتاب رو خوندن. در کل داره برای خودش می‌تازه این روزا. افت و خیر های نسبتن باحالی داره. شخصیت اوه در کل جذابه. در ظاهر عنق و بد قلق ولی در باطن پر از پیچ و خم و ریزه‌کاری.

۳. روی جلد کتاب نوشته شده که این یه کتاب عام پسنده. گویا توی خود سوئد هم تقریبن نیم میلیون نسخه ازش فروش رفته. اونوقت اینجا توی ایران شاید به زور به ده بیست هزار رسیده باشه تیراژش و خوراک قشر کتابخون ما شده، نه عامه‌ی مردم. این قضیه یه ذره تلخه. مثلن چند سال پیش عکس صف مردم ژاپن برای کتاب تازه چاپ موراکامی رو دیدم یا یه روزه فروختن آخرین کتاب الیس مونرو رو که خبرشو شنیدم خیلی برام عجیب به نظر اومد. واقعن ما تا حالا همچین چیزی ندیدیم. خنده داره که مثلن روی جلد کتابهای ایرانی با فونت بزرگ می نویسن چاپ دهم و پونزدهم و صدم که اگر دروغ نباشه (که خیلی رایجه) بازم عدد کوچیکی رو می‌سازه. مثلن احتمالن هرچاپ ۲ ۳ هزار تا نسخه باشه و تهش بازم حاصل ده سال فروش اون کتاب شاید به صد هزار جلد نرسه.

۴. مردی به نام اوه به نویسندگی فردریک بکمن کتاب خوندنی و جذابیه. ۳۰۰ صفحه‌س و نه خیلی اما تا حدودی روان-خوان حساب می‌شه. طنز باحالی داره. پشت جلد ترجمه فارسیش هم اینو دیدم: داستان زندگی مردی به نام اوه که با ورود یک بانوی ایرانی به زندگی‌اش، کاملن متحول شد. هرچند این خیلی اقراق توشه ولی واقعن یه زن ایرانی به اسم پروانه هم توی داستان هست و زرشک پلو با مرغ هم درست می کنه‌:) . پیشنهاد می شه در کل.

  •  خاطره: چند سال پیش توی نمایشگاه دنبال یه کتاب رفتم. درواقع کتاب جدیدی بود که قرار بود توی نمایشگاه کتاب اولین بار عرضه بشه. روز اول نمایشگاه بود. رسیدم دم غرفه ناشر. کتاب رو گرفتم. روی جلد نوشته بود چاپ دوم. شنیدین می‌گن بدنسازی هفته اولش بدن درد داره، از هفته دوم برید؟ اینام از چاپ دوم شروع کرده بودن.
  • پیام کتاب رو به من معرفی کرد. نظرش رو هم اینجا نوشته: مردی به نام اوه

شیوه‌ی تفکر مهندسی و رنگ و نور مانیتور

۱. قبلن یه مطلب داشتم درمورد آسیب های نگاه کردن طولانی مدت به مانیتور و یه راه حل کوچولو براش. پیامم یه مطلب باحال داره در مورد رنگ و شدت نور مانیتور و تاثیری که روی چشم می‌تونه داشته باشه. این دو تا مطلب شاید خیلی ساده باشن و نصف چیزایی که توشون گفته شده بدیهی به نظر برسه، اما متاسفانه خیلی ها به همین چیزای پیش پا افتاده بی اعتنایی می کنن.

نور خورشید چشماتونو نمی زنه؟

۲. مشکل اصلی اینه: یه سری مثلن برنامه نویس داریم که تا ادیتورشون رو نصب می کنن تم تیره رو انتخاب می کنن چون کول تر و خفن تره. خیلی ها هم اصلن اهمیتی به سلامتی نمی دن و مثلن از ده ساعت بی وقفه پشت کیبورد بودن با افتخار حرف می زنن. مشکل چیه؟ مشکل اینه که ما از مهندسی صرفن یه سری مهارت رو داریم، نه تفکر مهندسی. این تعریف از مهندسی رو من خیلی دوست دارم: طرز فکر مهندسی یعنی توانایی تشخصی این که توی چه موقعیتی باید با منطق تصمیم بگیریم و توی چه موقعیتی با احساس. مثلن انتخاب کردن تم ادیتور، هرچند که سلیقه هم توش دخیله، اما باید منطقی بهش نگاه کرد.

۳. یه کم خودمونی تر. معمار ها و مخصوصن دانشجو های معماری رو دیدین تا حالا؟ اکثرن آراسته ن با تیپ و ظاهر باحال و لباسایی که معلومه واسه انتخابشون وقت گذاشتن. اینو توی معمارا تا حدودی دوست دارم من. هنرشون رو به زندگیشون بسط می‌دن و بهش افتخار می‌کنن. ولی مثلن توی جمع‌های کامپیوتری این قضیه بر عکسه. عینکی شدن بر اثر کار زیاد با کامپیوتر و ریش اصلاح نشده و لباس نا مرتب یه جورایی دارن تبدیل می‌شن به افتخار. این اصلن دوست داشتنی نیست.

ویکی پدیا در ترکیه

۱. امروز اگر یکی از صفحات ویکیپدیا رو باز کنین اون بالا چیز جالبی می‌بینین. نوشته دلمون برای ترکیه تنگ شده. چرا؟ چون تقریبن ده ماهه که ویکیپدیا توی ترکیه مسدود شدده (همون فیلـتر خودمون). اما چرا؟ چون توی یکی از مقاله‌ها (درسته، فقط یک مقاله و نه تمام ویکیپدیا) از ترکیه به عنوان حامی داعش اسم برده شده بوده. عجیبه؟ آره. سانسـور و تحریـم و فیلـتر برای ما ایرانی ها چیز جدیدی نیستن. اما فیلتر شدن چیزی مثل ویکیپدیا یه جور زیاده روی و می‌شه گفت جنایت حساب می‌شه. قبول ندارین؟ مسئله اینجاست که اینجا داریم همون مسئله‌ی تکراری رو می‌بینیم. یه نفر یه حرفی زده و اون یکی نفر بهش برخورده و قدرت این رو هم داشته که بجای سعی در جواب منطقی دادن، مانع شنیده شدن حرف طرف مقابل بشه. این مسئله گویا در همه‌ی جهان هست: ما آدم‌ها دوست نداریم حرف مخالف بشنویم. اما واکنشی که بهش داده می‌شه هرجایی یه جوره.

ترکیه ویکیپدیا رو فیلتر کرده

۲. توی توییتر هشتگ #WeMissTurkey رو دنبال کنید. چیزای جالبی می‌بینید.

پیاده سازی بلاک چین

من چند وقتی رو سر بلاک چین مطالعه کردم و به جاهایی باحالی رسیدم. این وسط یه مشکلی که موقع مطالعه داشتم این بود که کد ساده ای نبود که بتونم اجرا کنم و حداقل یه دمو ساده ببینم یا چیزی مثل این. به یکی دو مورد رسیدم که با کد بلاک چین رو توضیح داده بودن. کد یکی از اونا رو کش رفتم ؛) یکم باحاش ور رفتم و کاری کردم که صرفن توی ترمینال بشه ازش یه خروجی قابل درک گرفت. گذاشتمش روی گیت‌هاب. اگر به بلاک چین علاقه دارید برید ببینیدش: یک بلاک چین ساده با پایتون. اگر نظری درمورد بهتر کردنش هم دارید برام به آدرس resa.keshavarz در جیمیل ارسال کنید(به املای آدرس لطفن دقت کنید) تا ازش بتونیم یه چیز ساده و قابل درک برای آدمای علاقه مند دربیاریم. این جا موند: این بلاک چین ساده با پایتون نوشته شده. چیز خاصی هم نباید براش نصب کنید. برای درکشم صرفن یه ایده‌ی کلی از تکنولوژی بلاک چین و کمی دانش برنامه نویسی و همینطور یه آگاهی سطحی از هش ها کفایت می‌کنه. یه سری توضیحات هم به انگلیسی اونجا هست. ساده نوشته شده که قابل درک باشه. اگر سوالی هم بود با همون آدرس بالا برام بفرستید. همین.

بلاک چین تکنولوژی پشت بیت کوین

قبلن هم توی بلاگ درمورد بلاک چین نوشته بودم. مثل مطلب بلاک چین چیه و چجوری کار می‌کنه و همینطور مطلب چرا بیت کوین مهمه که درمورد بیتکوین، یعنی اولین محصول مبتنی بر بلاک چین.

سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری

۱. یک مادر که دخترش به طور ناعادلانه‌ای کشته شده، می‌خواد حق خودش رو (یعنی اعمال عدالت) بگیره. یکی از کارایی که می‌کنه اینه که سه تا بیلبورد رو اجاره می‌کنه تا پیامش رو به گوش بقیه برسونه، سه تا بیلبورد خارج از شهر، توی جاده‌ای که تقریبن هیچ کس دیگه ازش استفاده نمی‌کنه. سکانسی که این پایین هست، یه نمونه خوب از خشونت و پرخاش و شوخی و شیطنتیه که توی این فیلم – و البته الباقی فیلما و کتابای مک دونا – به شدت و به خوبی دیده می‌شه.

۲. مارتین مک دونا یکی از نویسنده‌های محبوب منه (و به فست فود مک دونالد هم هیچ ربطی نداره). این نویسنده‌ی ایرلندی تا امروز سه تا فیلم بلند هم ساخته. فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری، آخرین کارشه. حتی با وجود این تعداد کم فیلم، فیلمساز محبوب من هم هست (در کنار استنلی کوبریک، تیم برتون و تا حدودی کریستوفر نولن). قبلن هم از مک دونا کتاب مامور‌های اعدام رو معرفی کرده بودم. الباقی متن می‌تونه داستان فیلم رو لو بده. پیشنهادم اینه که حتی اگر یک درصد احتمال داره فیلم رو ببینید، متن رو نخونید.

۳. دنیای مک دونا پر از خشونته. منظور از خشونت اون خشونت فیزیکی رایج توی فیلمای هالیوودی و یا اون خشونت سادیستی ترنتینو(تارانتینو؟) نیست. خشونت مک دونا نوع خیلی خاصی از خشونته. البته خاص شاید کلمه درستی نباشه. درواقع چیزی که توی شخصیت های تقریبن همه‌ی فیلما و کتابای مک دونا می‌شه دید، رفتارهای پرخاشگرانه و فحاشی شدیده. اما چیزی که خاص می‌کنه اونها رو، کاملن ساده  وپیش پا افتاده بودنشونه. رفتارهای روزمره‌ی آدمهای عادی رو، توی فیلمای مکدونا با یه اغراق خیلی کمرنگ می‌شه دید و این زیبا می‌کنه دنیای مریض مک دونا رو. آدمهای مک دونا شاید به ظاهر شخصیت خیالی باشن اما درواقع خیلی طبیعی ان، فقط طبیعت خودشون رو بروز می‌دن و پنهانش نمی‌کنن. توی دنیای مک دونا کوتوله ها تحقیر می شن، آدمها به هم فحش می‌دن (خیلی زیاد)، توی توهماتشو زندگی می‌کنن آدما (مثلن یه زن چهل ساله‌ی زشت که اعتقاد داره ملکه زیباییه)، آدمها، آدم می‌کشن، خودکشی می‌کنن و هزار چیز دیگه. دنیای مک دونا رو نباید سرسری دید. خشونت مک دونا که شاید به ظاهر چیز خیلی ابزوردی باشه، به طرز هنرمندانه ای توی دل شخصیت ها قرار داده شده و فکر می‌کنم بیشتر از این توضیح دادن درموردش، زیبایی اونو می‌کشه.

۴. مک دونا خوندن و دیدن علاوه بر تفریح و پرکننده‌ی فراغت آخر هفته، می‌تونه تمرین خوبی برای تحلیل شخصیت آدم ها باشه. یقینن مک دونا رو باید یکی از بهترین شخصیت پرداز‌ها دونست. و خب با این روالی که این آقا در پیش گرفته، می‌شه امید داشت توی پنج شش سال آینده، یک کتاب و یک فیلم جدید هم ازش منتشر بشه.

هابیت‌ – ماجراجویی بیلبو بگینز

۱. از قرار معلوم سری ارباب حلقه‌ها جزو گیک پسند ترین فیلم ها و کتاب ها  حساب می‌شه. این سری، یک پیش درآمد هم داره به اسم هابیت. کتاب هابیت رو هم جان رونالد روئل تالکین نوشته و مثل ارباب حلقه ها توسط پیتر جکسون به فیلم تبدیل شد. اما اینجا از کتابش قراره حرف بزنم.

۲. داستان هابیت درمورد یک هابیت(یک نوع موجود زنده در دنیای تالکین) و اتفاقای پیش بینی نشده‌ایه که براش رخ می‌ده. بیلبو بگینز که – مثل خیلی از ما ها – از زندگی ساده و یکجا نشینی و بی افت و خیزش لذت می‌بره، دعوت می‌شه به شرکت توی ماجرایی که زندگیش رو متحول می‌کنه. اگر ارباب حلقه‌ها رو دیده باشین، خبر خوب اینه که توی این داستان گندالف دوست داشتنی رو هم خواهید دید. شخصیت اصلی هم – بیلبو بگینز – عمو(!)ی فرودو بگینزه، شخصیت اصلی ارباب حلقه ها.

۳. توی این کتابی که من دارم (هابیت چاپ اورجینال که توی سال ۱۹۸۰ چاپ شده و من با خوش اقبالی توی انقلاب پیداش کردم، به قیمت دو هزار تومن 🙂 ) نوشته شده که این یک کتاب فانتزی برای کودکانه. اما این که از نظر کی مخاطبش کودکانه جای بحث داره. درسته که روایت خیلی ساده‌ای داشت (یک خط ساده که کافی بود سرتو بندازی پایین بری جلو) اما لغات کتاب یه مقدار به نظرم فراتر از حد کودکان اومد. درسته که من که زبان مادرزادیم انگلیسی نیست منطقن یکم سختتره برام خوندن این کتاب، اما همچنان جزو کتاب‌های کودکان نمی‌شه حسابش کرد. یعنی یا این کتاب، مخاطبش کودک – و حتی نوجوان – نیست، یا کتابای کودک و نوجوان ما خیلی آبکی ان. حتی نسخه‌ی ترجمه‌ شده‌ی هابیت رو به دو تا نوجوون چهارده ساله هم دادم که بخونن، اما براشون خیلی سنگین بود، به اعتراف خودشون. (تاثیر مترجم و همینطور لایف استایل موبایلیزه‌ی نوجوون ها رو هم نباید البته فراموش کرد.) درکل داستان‌ ساده‌ی هابیت، انگار مخاطبش بزرگساله.

هابیت جی آر آر تالکین
جلد هابیت من این شکلیه.

۴. هابیت رو پیتر جکسون فیلم کرده. برخلاف ارباب حلقه‌ها که فیلمش درمقایسه با کتابش، کار قابل قبولیه، هابیت سینمایی اصلن شبیه کتاب نیست. درسته که اون همه امکانات هالیوودی باعث شده فیلم جذابی ببینیم، اما در عوض داستان رو هم تا حدودی عوض کرده و بهش آسیب رسونده. (الباقی این پاراگراف خطر اسپویل داره) مثلن توی فیلم هابیت، همه‌ی دلاوری ها و رشادت ها از طرف بیلبو دیده می‌شه. درحالی که توی کتاب بیلبو به مرور پخته و پخته در می‌شه و از همون اول مثل قهرمانا رفتار نمی‌کنه. یا مثلن تا حالا تعجب نکردین که اسماوگ (اژدها) چرا بعد از این که دورف ها میان سراغش، میره و شهر رو آتیش می‌زنه؟ توی فیلم دلیل این کار تقریبن هیچ اشاره ای بهش نشده. اما توی کتاب کاملن منطقیه این کار. باقیش رو نمی‌گم که حتی اگه فیلم رو دیدید، کتاب همچنان براتون حرف جدید داشته باشه.

۵. این اواخر خیلی دیدم که آدمها دنیای تالکین رو با کارهای جورج مارتین مقایسه کنن، دنیایی که معروف ترین اثرش نغمه‌ی آتش و یخه و سریال معروف بازی تاج و تخت/گیم آف ترونز از روش ساخته شده.  قبلن خودم درباره کتاب بازی تاج و تخت نوشته بودم. حالا شاید موقعیت خوبی باشه منم مقایسه‌شون کنم. دنیای تالکین دنیای فانتزی کلاسیکه. رشادت و قهرمانی و از خود گذشتگی. دنیاییه که همه چیز همچنان ساده‌س. جدا کردن خوب و بد راحته. قهرماناش بی شیله پیله‌ن. اما دنیای مارتین پر از سیاست و حقه و کلکه. پیچ و خم ها و بازی های کتابای نغمه‌ی یخ و آتش (البته من فقط دو جلد اول رو خوندم ولی سریالش رو کامل دیدم) خیلی بیشتره از داستانای تالکین. شاید این باعث بشه دنبال کردن کارای مارتین هیجان انگیزتر باشه، اما دنیای تالکین و سادگیش برای من واقعن دوست داشتنی تره. نظر شما چیه؟

۶. هابیت رو جرج آر آر تالکین نوشته: نویسنده‌ای که برای خودش یه دنیای فانتزی ساخته به اسم آردا، توش کلی داستان و افسانه و تراژدی هست (یکیش هابیت، یکیش ارباب حلقه ها) و حتی یک کتاب داره به اسم سیلماریلیون که تاریخ این دنیاس، که از شروع این دنیا و اتفاقات مهم توش حرف زده می‌شه. مثلن داستان ارباب حلقه‌ها که خودش سه جلد چند صد صفحه‌ایه، یه چیزی حدود بیست سی صفحه از سیلماریلیون رو تشکیل می‌ده. درکل دنیای جالبیه و کتاب هابیت می‌تونه نقطه‌ی ورود خوبی به این دنیا باشه.  کتاب هابیت رو رضا علیزاده به فارسی ترجمه کرده و انتشارات روزنه چاپش کرده.

 

سرج تانکیان : چند ویدیو

۱. تا حالا از موسیقی حرف زیادی زده نشده توی این بلاگ. توی مطلب – که شاید ادامه دار باشه – از تم جدی و یکم زیادی کامپیوتری (مخصوصن این اواخر) دور می‌شیم. اول موزیک خواستم معرفی کنم. ولی رسیدم به موزیک ویدیو. موزیک ویدیو چیزیه که می‌تونه خیلی خوب باشه، اگر خلاقیت توش خرج بشه. یعنی صرفن یه خواننده نباشه که بیاد ادای خوندن دربیاره و یه دختر زیبا هم در نقش معشوقه، هی از جلوی دوربین رد شه.

۲. سرج تانکیان رو خیلی دوست داشتم توی نوجوونی. برای موزیک ویدیو هم اولین کسی که به ذهنم رسید خودش بود. سرج تانکیان علاقه‌ی زیادی به سیاسی خوندن داره. با ترامپ مشکل داره. سعی می‌کنه ارمنی‌ها رو بهتر به دنیا بشناسونه. خیلی رک از فلسطین حمایت می‌کنه. به صلح و انسانیت علاقه داره و خیلی چیزای خوب دیگه. یه جورایی معلم اخلاقه انگار. البته نظر شخصی من اینه که موسیقی باید فان بمونه و زیادی درگیر مسائل اینجوری شدن اصلن خوب نیست. اما تانکیان رو استثنا کردم چون توی ویدیوهاش همیشه خلاقیتی نشون داده که قابل چشم پوشی نیست. البته همه‌چیز رو نباید پای خواننده گذاشت، ولی خب – مخصوصن توی این مورد – می‌شه گفت موثر ترین آدمه.

۳. چند تا ویدیوی باحال از سرج تانکیان:

دیوار‌های خالی –Empty Walls
موزیک  سیاسیه. درمورد چی اعتراض می‌کنه؟ گوش کنید. ولی ویدیو واقعن خوبه. یقینن یکی از بهترین ویدیو‌های عمرم. نه فقط موزیک ویدیو. یه فیلم چهار دقیقه‌ای خوب حتی.

هاری-کاری – Harakiri
این همون خودکشی معروف سامورایی هاست. یه سامورایی بعضی وقتا ترجیح می‌ده که با یه خودکشی، شرافت خودش رو حفظ کنه. موزیک و ویدیوش، درباره یه سری خصلت های بد انسانی و فجایع بشریه. یه سری آمار و عدد تلخ و جالب هم توش می‌شه دید.

اشک‌های اشغال شده – Occupied Tears
درباره اشغال فلسطینه موزیک. ویدیو هم یه انیمیشنه. شاید یه ذره شعاری باشه، ولی لحن جالبی داره درکل.

در حال نجات ما – Saving Us
موزیک درباره دور افتادگی آدم هاست. ویدیو، یه کارتن خواب رو نشون می‌ده، هرچند تلخ، اما خیلی شیرین تر جلوه می‌کنه زندگی این بی خانمان در مقابل آدم های به ظاهر خوشبخت دور و برش.

 

سمت چپٍ مرکز – Left of Center
اینم انیمیشنه. خیلی فانتزیه، ولی موزیک تلخی داره.

 

۴. اگر ویدیو‌ها باز نمی‌شن، روی اسم انگلیسیشون کلیک کنید. موزیکای سرج تانکیان یه مقدار شلوع باشه شاید و با سلیقه‌تون زیاد سازگار نباشه. اما اینجا بیشتر خواستم ویدیو ها رو معرفی کنم، هرچند که موزیک‌ها هم باحالن. این رو احتمالن ادامه بدم. باید دید چی پیش میآد. شمام اگر ویدیوی باحالی دارید (موزیک ویدیو) که چیزی فراتر از صرفن ژست کول گرفتن خواننده جلوی دوربین باشه، معرفی کنید.

 

 

  •  بعضیا هم اسم این آرتیست رو سرژ تانکیان یا سرژ تنکیان تلفظ می‌کنن.

 

توجه به کیفیت محصول و جابینجا

۱. چندتا فیلد کاری بودن که توی جابینجا دنبالشون گشتم و نتیجه‌ای نگرفتم. برام خیلی جالبه که هیچکس دنبال متخصص بیگ دیتا یا داده کاوی یا درکل هرچیز مربوط به علم داده نیست. جابینجا یه امکان خیلی خوب داره برای این موقعیت. این امکان رو می‌ده که کلمه کلیدی مورد نظر رو بزنی و هروقت که چیزی مربوط به اون منتشر شد روی سایت، بهت ایمیل بده. کپی باشه یا بکر، ایده‌ی خوبیه و آدم دیگه مجبور نیست که هی خودش چک کنه. الان تقریبن ده روز از قضیه می‌گذره و من هر روز یکی از این ایمیل ها دریافت می‌کنم با هفت هشت تا لینک تو هرکدوم. این یه نمونه‌س:

شغل های پیشنهادی جابینجا

این‌ها رو من در ازای کلمه‌ی کلیدی هدوپ\Hadoop دارم دریافت می‌کنم. رک بگم، افتضاحه. به معنی واقعی کلمه هیچ کمکی نمی‌کنه. اولین کاری که بعد از این نوشته قراره بکنم اینه که این ایمیل ها رو کنسل کنم.

۲. بدیهیه که اگر من برم و از این امکان استفاده کنم و بگم مثلن شغل های مربوط به پایتون رو برای من بفرست، هر روز چند تا شغل مربوط به دستم بیاد. احتمالن اکثرن برنامه نویس وب بخوان، مسلط به جنگو و فلسک. در بدترین شرایط هم با آگهی استخدام ادمین شبکه مواجه می‌شم که توی مهارت‌های مورد نیاز،‌ یه اشاره جزئی هم به پایتون کرده. این رو همه می‌بینن و راضی‌ان. اما من الان موقعیت شغلی ای رو می‌خوام پیدا کنم که هم خود موقعیت کمه، هم متقاضیاش:‌ دقیقن اون جایی که این امکان جالب،‌ کاربردی می‌شه. اما حاصل اینه که حتی یک مورد از پیشنهاد ها به چیزی که من می‌خوام مربوط نیست. بد‌تر از اون:‌ حتی با یه دنیا ارفاق هم نمی‌شه مثلن کارشناس فروش بیمه رو با چیزی که من دنبالشم ربط داد. حتی تلاش نشده از رزومه‌ی من استفاده بشه برای کشف ربط بین این موقعیت های شغلی و تخصص من.  ساده‌ترین کاری که می‌تونستن بکنن این بود که از توی پروفایل من ببینن که من مردم و بهم حداقل چیزایی رو نشون بدن که مربوط به من می‌شه. من می‌تونم کارشناس تولید محتوای خانم باشم؟

۳. مشکل چیه؟ این یه عادت بده که ما فکر کنیم چیزی که برای یه مورد خاص جواب داد، برای همه چیز جواب می‌ده. احتمالن توی تست این فیچر چند تا چیزی که به ذهن خودشون رسیده رو امتحان کردن و از نتیجه راضی بودن و رفتن سراغ کارای دیگه‌شون. اولین مشکل: تست نکردن درست. دیگه چی؟ کیفیت ایمیلی که توسط ابزار ما فرستاده می‌شه، نماینده‌ی کیفیت کار ماست. اوکیه که چیزی مرتبط با تخصص مورد نظر من پیدا نشه. اما فاجعه‌س که هرجور شده تلاش کنن یه چیزی به من نشون بدن. اون چیزی که از من به عنوان کلمه‌ی کلیدی پرسیدن، توی هیچ کدوم از شغل‌های پیشنهادیشون پیدا نمی‌شه، حتی به صورت بی ربط. مشکل دوم: سطح دقت رو می‌ارن پایین تا مشتری دست خالی نمونه. این خیلی بده. این که اهمیت نمی‌دن به وقت کاربر و اصلن فکر نمی‌کنن کسی که برای صرفه‌جویی توی وقت داره از این امکان استفاده می‌کنه، احتمالن دوست نداره هر روز ایمیلی بگیره که عملن مزاحمت حساب می‌شه.

 

۴. درس اخلاقی: به کیفیت کارتون اهمیت بدین. تناقض تلخیه که چیزی که قراره برای صرفه جویی در وقت استفاده بشه، باعث شه وقت مشتری بیشتر هدر بره.

 

 

  •  به جابینجا ایمیل زدم و این مسئله رو گفتم. چند روزه که جوابی ندادن و با توجه به این نگرش به کار، احتمال این که جواب بدن نزدیک به صفره. اگر جوابی بدن، این مطلب آپدیت می‌شه.

پرتاب فالکون سنگین به سمت مریخ

۱. امروز،  سه شنبه‌ی جالبیه. اسپیس‌اکس قراره یه راکت به سمت مریخ شلیک کنه. اسپیس‌اکس یکی از شرکتای ایلان ماسک معروفه، مرد پشت تسلا. اتفاقن توی این راکت که قراره دور مریخ بگرده (یعنی توی مدار مریخ قرار بگیره ؛) ) قراره یک خودروی تسلای قرمز رنگ هم باشه. جالب تر این که گویا (احتمالن) قراره آهنگ مرد فضایی (spaceman) دیوید بویی هم پخش بشه توی این ماشین. خیلی باحاله درکل.

۲. این آخرین چیزیه که (تا این لحظه) ایلان ماسک توی اینستاگرمش منتشر کرده که خیلی هم باحاله و ارزش دیدن داره:

 

۳. خبر‌ها رو دنبال کنید. ببینید آیا این راکت تیکه تیکه می‌شه یا به مقصد می‌رسه. رفتن به فضا یکی از چیزاییه که به ذات چیز هیجان انگیزیه. به طرز عجیبی فقط یک بار انسان به یک جسم فضایی دیگه رفت و دیگه تکرار نشد. شاید بعد از این پرتاب بزرگ کمپانی اسپیس‌اکس، به فرستادن دوباره‌ی آدم به ماه و مریخ و جاهای دیگه نزدیک تر بشیم. خوشبینانه اگر نگاه کنیم، شاید یک سری از ما ها توی آینده فرصت رفتن به فضا رو داشته باشیم.

 

پیشنهاد: آشنایی با خالق لینوکس

۱. این سیستم عاملی که ما بهش می‌گیم لینوکس، اگر بخوایم درست بگیم باید بگیم گنو/لینوکس. چون از تلفیق دو تا پروژه‌ی جدا از هم تشکیل شده. یه کرنل: لینوکس و یک سری ابزار کاربردی که در مجموع جزو گنو حساب می‌شن. سردمدار لینوکس، لینوس توروالدزه و گنو هم با نظارت ریچارد استالمن پیش می‌ره. دو تا شخصیت که شاید شناختنشون برای یه گیک خالی از لطف نباشه.

۲. برای آشنایی با توروالدز پارسال کتاب فقط برای تفریح رو معرفی کرده بودم که تقریبن اتوبیوگرافی توروالدزه. اگر حال ندارین اونو بخونین، یه ویدیو از تد هست که می‌تونه شناخت اولیه خوبی از توروالدز بهتون بده. برخلاف  روال عادی تد که یکی میاد و صحبت می‌کنه درمورد یه چیزی، این دفعه یه مصاحبه‌س این ویدیو: مصاحبه با لینوس توروالدز. نمی‌شه گفت خیلی فنیه. برای آدمای غیر فنی هم می‌تونه دیدنش فان باشه. اما از اون مصاحبه‌های لوس که کلن درمورد رنگ و غذا و ماشین مورد علاقه افراده هم نیست، هرچند که از رنگ دیوار اتاق توروالدز هم حرف وسط میآد ؛) . ببینید ویدیو رو: لینوس توروالدز: ذهن پشت لینوکس. خبر خوش اینکه اگر زبانتون خوب نیست، نگران نباشید. خود توروالدز هم اصالتن انگلیسی زبان نیست و فهمیدن حرفاش آسونه. بهتر از اون اینکه زیرنویس فارسی هم داره.

۳. یک نقل قول از همین ویدیو. می‌دونین که لینوکس اوپن سورسه. مصاحبه کننده می‌پرسه که ناراحت نیستی همچین چیزی بزرگی رو رها کردی (عمومی کردی)؟ توروالدز جواب می‌ده که: اگر این کار رو نمی‌کردم، اینقدر بزرگ نمی‌شد.